رمان یاسای چنگیز

متن مرتبط با «صورتکها پست هشتم» در سایت رمان یاسای چنگیز نوشته شده است

پشت پرده فصل هشتم رمان رَیب! (بخش اول)

  • نیلوبلاگ

    فصل هشتم رمان رَیب! (بخش اول) در این گزارش به بررسی کامل «فصل هشتم رمان رَیب! (بخش اول)» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. فصل هشتم#پنجاه_و_هشتممهتا:یه یارویی استوری‌مو که یه عکس از "آبی‌ایرانی" عزیزم توی تعمیرگاه بود، ریپلای کرده و برام رفته‌بود بالای منبر که نشون‌دادن این‌چیزا تو صفحه‌ت باعث...

    ادامه مطلب
  • پشت پرده فصل هشتم رمان رَیب! (بخش دوم)

  • نیلوبلاگ

    فصل هشتم رمان رَیب! (بخش دوم) در این گزارش به بررسی کامل «فصل هشتم رمان رَیب! (بخش دوم)» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.  از پسِ کله‌ش شناختمش: پشت به در نشسته و دستاشو روی میز چلیپا کرده و پاهاشو زیر صندلی کشیده‌بود. کج‌خندی زدم و پاورچین نزدیکش شدم. کاملاً تو حال‌وهوای خودش بود و از بالای ...

    ادامه مطلب
  • آنچه باید درباره فصل هشتم رمان رَیب! (بخش سوم) بدانید

  • نیلوبلاگ

    فصل هشتم رمان رَیب! (بخش سوم) موضوع «فصل هشتم رمان رَیب! (بخش سوم)» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. #شصت_و_ششمعدسی رو تنظیم کردم روی سه‌رخش که پیدا بود. می‌خواستم صورتش واضح‌تر بیفته: اون چندتا تار موش که از وزش باد بلند شده‌بودن و چینی که کنار پلکش افتاده‌بود به‌خا...

    ادامه مطلب
  • ماجرای فصل هشتم رمان رَیب! (بخش چهارم)

  • نیلوبلاگ

    فصل هشتم رمان رَیب! (بخش چهارم) در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «فصل هشتم رمان رَیب! (بخش چهارم)» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. ورد رو یه‌دور بالاپائین کردم. چهارصفحه پر شده‌بود و من هنوز جز یه‌سری حاشیه از فیلم و کتاب و مقدمه‌چینی‌هایی که همچنان به مشروح اخبار نرسیده‌بودن، چیزی از دیروزم ننوشته‌...

    ادامه مطلب
  • فصل هشتم رمان رَیب! (بخش پنجم)؛ روایت کامل

  • نیلوبلاگ

    فصل هشتم رمان رَیب! (بخش پنجم) اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «فصل هشتم رمان رَیب! (بخش پنجم)» مطلع شوید، این گزارش مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. #هفتاد_و_چهار"1984" از "جورج اوروِل. البته خیلی‌وقت پیش خونده‌بودمش و اصولاً محتواش از اون فراموش‌نشدنی‌ها هم بود ولی وقتی داشتم به یه "کادوبَک" برای حسین فکر می‌کردم که یه...

    ادامه مطلب
  • فصل هشتم رمان رَیب! (بخش پنجم)

  • نیلوبلاگ

    #هفتاد_و_چهار"1984" از "جورج اوروِل. البته خیلیوقت پیش خوندهبودمش و اصولاً محتواش از اون فراموشنشدنیها هم بود ولی وقتی داشتم به یه "کادوبَک" برای حسین فکر میکردم که یهکمم همچین طعنهآمیز باشه، مغزم سفید شدهبود و هیچ کتابی به مخم نمیرسید تا بتونه با مضمونش، منظور منو برسونه. برای همین انواع کلماتی که به ذهنم میاومد رو گوگل کردم و سرآخر پس از جستوجوهای فراوان، به این تعریف از "نوزده، هشتادوچهار" توی ویکیپدیا رسیدم:«جورج اورول در این کتاب، آیندهای را برای جامعه به تصویر میکشد که در آن خصوصیاتی همچون تنفر نسبت به دشمن و علاقهی شدید نسبت به برادر بزرگ (ناظر کبیر، رهبر حزب با شخصیت دیکتاتوری) وجود دارد. در جامعهی تصویرشده گناهکاران به راحتی اعدام و آزادیهای فردی و حریم خصوصی افراد بهشدت توسط قوانین...

    ادامه مطلب
  • فصل هشتم رمان رَیب! (بخش چهارم)

  • نیلوبلاگ

    ورد رو یهدور بالاپائین کردم. چهارصفحه پر شدهبود و من هنوز جز یهسری حاشیه از فیلم و کتاب و مقدمهچینیهایی که همچنان به مشروح اخبار نرسیدهبودن، چیزی از دیروزم ننوشتهبودم! خودم میفهمیدم که مخم زده...

    ادامه مطلب
  • پست اول رَیب

  • نیلوبلاگ

    صدای سوت بلند و کشدار جواد نگاهمو به سمت خودش کشوند، چشمکی زد و به علی اکبر گفت:-مخلص کلومِ اخویمون اینه که بار و بندیلتو جمع کن برو بشین کنج عزلت که منحرف شدی داداشِ من ! انقدرم به سکوت ِ اخوی گیر نده که بره بالای منبردیگه پایین بیا نیست. هرچقدر سعی کردم جدیتم رو حفظ کنم همه اش با جمله ی آخری که گفت بر باد رفت. جواد خنده م رو دید و بُل گرفته دوباره گ...

    ادامه مطلب
  • پست پنجاه و سوم تا پایان فصل سوم

  • نیلوبلاگ

    بعد از اعترافِ مادر دکتر راستی، او و محمدی با توجه به سرنخهای به دست آمده، از بایگانی شهر های مختلف پروندههای پرورشگاهی دختران زیادی را مطالعه کرده بودند. اطلاعات دو نفر به شواهد پرونده نزدیک بود و از بین آن دو نفر، حالا مسلّم شده بود که سیما رحیمی متهم اصلیست. یک پلهی دیگر باقیمانده بود که محم...

    ادامه مطلب
  • پست اول و دوم رمان کلت کمری

  • نیلوبلاگ

    #فضل_اول #پست_اول علیرضا: - علیرضا؟!- هوم؟- سی و دو سالته هاتنهاش را عقب کشید و از پشت شکنِ دیوار نگاه متعجبش را به او دوخت:- خب؟! مگه قرار بود چند سالم باشه؟!...

    ادامه مطلب
  • پست سوم تا دوازدهم رمان کلت کمری

  • نیلوبلاگ

    #پست_سوم ●مصطفیدستش را به گردن عرق کرده اش کشید و عینک پلیسی اش را بر روی چشمانش گذاشت و تکیه اش را به میز کنار پایش داده و گفت : -چقدر هوا گرم شد یهو .. اوووف! ...

    ادامه مطلب
  • پست ۹۴ تا آخر

  • نیلوبلاگ

    سلام:) خب، الآن میخوام پستهای پایانی یاسا رو بذارم.. تا چند دقیقهی دیگه هم پیدیافش رو آپلود میکنم و میذارمش! از دوستانی که ما رو همراهی کردن واقعاً سپاسگذارم.. پیاهاتون لبخند به لبمون آورد و بهمون انرژی داد این وبلاگ رو به دوستانتون معرفی کنید و خواهش میکنم مطالب رو از اینجا کپی نکنید! این وب تو ارشاد ثبت شده و کپی مطالبش رو میتونیم پیگیری کنیم! رمان بعدی ما هم احتمالاً از فردا در کانالمون شروع میشه، پس بازم با ما همراه باشید:) سپاس!...

    ادامه مطلب
  • پست های 86 تا 93

  • نیلوبلاگ

    #پست_هشتاد_و_ششم با حس دردی که توی گردنم می پیچید آروم پلک باز کردم. بوی سیگار زد زیر بینیم. - خیلی سگ جونی سگ مَصَب!.. ...

    ادامه مطلب
  • پست 78 تا 85

  • نیلوبلاگ

    #پست_هفتاد_و_هشتم همون جا ساندویچا رو خوردیم. بعد سیا ماشینو راه انداخت. همه ی چیزایی که دور و برمون می دیدم، برام غریبه بود. مخصوصاً این حجم سنگین از برف!چه تو زادگاهم و چه تو شهری که زندگی می کردم، برف چیزی نبود که هر سال و زیاد به زیاد بباره ولی وضع اینجا انگار فرق داشت....

    ادامه مطلب
  • پست هشتم

  • نیلوبلاگ

    زیر لبی جواب "سلام" احمدی مستأجر واحد کناری رو دادم و کلید انداختم به در و وارد خونه شدم. نفس بلندی کشیدم. چقدر دلم میخواست لیلی مثل دیروز اینجا و مشغول غذا پختن بود . نفسِ بلندم تبدیل به آهی شد و از گلوم بیرون اومد. برای رفتن پیش حاجی بر خلاف اعصابی که واقعاً با این تنشای امروز نداشتم، مصمم تر شدم. ...

    ادامه مطلب
  • پست نهم تا بیستم

  • نیلوبلاگ

    سلام:) خب امروز پستای نوشته شده رو پی دی اف کردم تا دسترسی بهشون راحتتر باشه:)) دانلود فایل ...

    ادامه مطلب
  • پست بیستم تا سی ام

  • نیلوبلاگ

    #پست_بیست_و_یکم فرمونو با یه دست کنترل کردم و دست دیگه مو از پنجره ی ماشین بیرون بردم و آرنجمو به لبه ی شیشه ی تا نیمه پائین، چسبوندم. جریان خنک هوا به کف و پشت دستم میخورد و قلقلکم میداد! انگشتامو باز و بسته کردم و راحتتر نشستم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم. ...

    ادامه مطلب
  • پست سی ام تا سی و هفتم

  • نیلوبلاگ

    یاسای چنگیز | طاهره.الف و فاطمه .قاف, [۱۹.۰۷.۱۶ ۱۳:۱۶]#پست_سی_و_یکم " دورخیز کردم و یه شوت محکم. توپ از جاش بلند شد و مستقیم رفت سمت در خونه.با ذوق منتظر بودم بخوره به در و صدای بوم بیاد که در باز شد؛ چنگیز اومد تو و همون لحظه توپ رو روی هوا گرفت و نگاهشو دوخت بهم. ترسیدم....

    ادامه مطلب
  • پست سی و هشتم تا چهل و یکم

  • نیلوبلاگ

    #پست_بیست_و_هشتم نگاهی به چک توی دستم انداختم:- من که نفهمیدم یهو چی شد، چه طور شد برقت گرفت و زد به سرت که سهمتو بفروشی!؟!محراب اینو گفت. سر بلند کردم و بهش خیره شدم:- فوضولی نکن برادر!...

    ادامه مطلب
  • پست چهل و یکم تا پنجاهم

  • نیلوبلاگ

    #پست_چهل_و_دوم من داشتم پدر می شدم. حالا که یه روز از فهمیدن این خبر گذشته بود، کم کم همه چیز داشت جدیتر و حتی وحشتناکتر می شد! ...

    ادامه مطلب