" دورخیز کردم و یه شوت محکم. توپ از جاش بلند شد و مستقیم رفت سمت در خونه.
با ذوق منتظر بودم بخوره به در و صدای بوم بیاد که در باز شد؛ چنگیز اومد تو و همون لحظه توپ رو روی هوا گرفت و نگاهشو دوخت بهم. ترسیدم.
برچسب: صورتکها پست سی ام,پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر,
نویسنده: آرمان قنبری