موضوع «فصل هشتم رمان رَیب! (بخش سوم)» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
#شصت_و_ششم
عدسی رو تنظیم کردم روی سهرخش که پیدا بود. میخواستم صورتش واضحتر بیفته: اون چندتا تار موش که از وزش باد بلند شدهبودن و چینی که کنار پلکش افتادهبود بهخاطر اینکه چشماشو ریز کرده و به منظره خیره بود. این بهنظرم دهمین عکسی بود که توی این حالتِ دستبهسینهی غرقشده توی افق با زوایای مختلف -حالا یا تمامقد یا فقط بالاتنه- داشتم ازش میگرفتم. پوکرفیس شدم:
- حالا میخوای یه تغییری تو ژستت بده مهندس! خشک شدیا
نگاهم کرد و خندید:
- چشم!
زیرلب زمزمه کردم:
- چشمانت بیبلا مادر!..
و از تو صفحهی دوربین دیدم که ایندفعه کاملاً چرخید طرف من و پشت کرد به دره و دستاشو پشت کمرش توی هم قلاب کرد. لبم کج شد و حینی که دوباره مشغول بررسی نور و میزان فوکوس و هماهنگکردنشون و ثبت تصویر بودم، گفتم:
- عالیه! That's right! (همینه!) خیلیخیلی تغییر کردی... این خلاقیتت تو عوضکردن ژست کمرمو شکوند اصلاً!
با خندهای پررنگترشده، برای چندثانیه سر پائین انداخت که البته از همین هم عکسِ یهویی گرفتم. حواسم رفت به زیادی خوبشدنِ این تصویر بیبرنامهریزی ازش با اون خندهی متین و آقامنشانهی روی لبش داشت که بدجور دلمو به تقلا مینداخت. حرفش نذاشت کیفم کامل شه و زیاد فروبرم تو بحر عکس.
لحنش مستأصل و خندون بود:
- خب چه کنم؟ من تا همینقدر بلدم فقط
از بالای دوربین نگاهش کردم و نفسم رو نمایشی بیرون فرستادم از دست این بچهی نابلد:
- خا! عیب نداره... همینم قابل قبوله ازت..
لبخند زد و وقتی چندمرتبه تصویرشو با زاویههای متفاوت ثبت کردم، اینبار بیاینکه چیزی بگم، خودش ژستش رو تغیر داد: یه پاش رو گذاشت روی یه تختهسنگ و یه دستشو توی جیب شلوارش فروبرد. لعنتیِ جذابی شد برای خودش! به حدی که نتونستم حیرت و تحسینم رو ابراز نکنم:
- واااو! مثل اینکه فقط اونقدر بلد نبودی مهندس! یه ایطو چیزایی تو خودت داشتی و رو نمیکردی!
لبخندش عمق گرفت. منم از صفحهی دوربین خوب دید زدمش و کمی جامو تغییر دادم تا آسمون آبی با اون تیکه ابر سفید پنبهایِ توش که شکل جالبی داشت و از لابهلاش نور آفتاب میتابید و سایهروشن مینداخت روی سپیدیهاش، جایی بالا و پشتسرش بیفته توی عکس. عالی شد! اینو برای خودش میفرستادم ولی اونی که یهویی گرفتهبودم ازش رو هیچوقت رو نمیکردم؛ میموند برای خودم و مهمون گالری گوشیم میشد تا تو اوقات دلتنگیم جایگزین اصلکاری بشه. با این فکر یادم افتاد که من هیچ آیدی یا شمارهای ازش ندارم که بعد وقتی رفتیم پائین تصویرا رو برسونم بهش. برای همین پرسیدم:
- راستی این عکسا رو چهطور بدمت؟
چشاش یهآن درشت شدن و فوراً به حالت عادی برگشتن:
- بفرستین برای حوراء دیگه!
اوپس! از گوشهی چشم به خواهرش نگاه کردم و بعد مردمکهام دورتر رفتن سمت جمعِ رفقاش. خوشبختانه کسی حواسش نبود که سوتی دادم و اصلاح کرد! با نیش باز زیرلبی گفتم:
- میفرستم برای دوستم... حوراء دوستمه! تو هم کُشتی منو با این نقشهها و فاز رعایتت مهندس! نکردی یه نگاه کنی ببینی من و خواهرت هیچیمون به این میخوره اصن که دوست هم باشیم؟ هعی، بدبخت مهتا!
همچنان که من داشتم برای خودم غرولند میکردم، اون نزدیکتر اومد و نگاهی به من و حوراء انداخت و با گفتن اینکه ما رو تنها میذاره تا راحت باشیم، رفت و به چهارتا همراه دیگهمون پیوست!
طفلی امروز حسابی دچار دوگانگی شدهبود. البته همهش بهخاطر این بود که قبلاً بهم وعده دادهبود، و دیروز بهش گیر دادهبودم که یا باید منو هم با خودش و اکیپش بیاره کوه، یا باید حتماً منو با خودش و اکیپش بیاره کوه! حسین هم همونطور که از مهربونیش انتظار میرفت، دلش نیومد وقتی دلِ من بند و ذوقزدهی کوهاومدن بود، رومو زمین بندازه. این شد که برای راحتی خودم(!) و بستهموندن دهن رفقاش، خواهر کوچکترش رو هم کشوند با خودش آورد تا مثلاً جلوی بقیه ما رو دوستای هم معرفی کنه. و از اونجایی که رفقاش لنگهی خودش بودن و ترجیح میدادن زیاد دوروبر من و حوراء نپلکن تا راحت باشیم و معذب نشیم(!)، جناب مهندس دوپاره شدهبود: چنددقیقه پیش دوستاش میموند و با اونا حرف میزد و میخندید و وقت میگذروند و بعد برای دقایقی هم به ما دو بانوی محترم میپیوست!
باید اعتراف کنم اونجور که انتظار داشتم نبود. ینی درواقع من پیش حوراء بیشتر احساس غریبگی میکردم تا بودن بین حسین و رفقاش چون اساساً با پسرا راحتتر ارتباط برقرار میکردم و درضمن، حوراء امروز اون دختری که شب سمنوپزون دیدهبودم، نبود. یهجوری شدهبود، یهجور لایتچسبکِ ازدماغفیلافتادهی اخمو که جلوی بقیه تظاهر میکرد خیلی هم باهام خوب و صمیمیه اما نبود.
و نمیفهمیدم که چرا نیست و چرا اینطور شده. فقط از اونجایی که مواقعی که برادرش پیشمون بود توی نگاهش یه حالت خصمانهای میدیدم، حدس میزدم از رفتار و راحتی من با حسین خوشش نمیاد؛ یا شاید هم فقط بهایندلیل بود که روز جمعهای بهخاطر من مجبور شدهبود کلهی سحر از خواب پاشه و عین جوجهرنگی دنبالسر برادرش راه بیفته و تا غروب بین چهارتا پسر غریبه وقت بگذرونه! اگه این مورد دوم بود که بهش حق میدادم. خودم اگه بودم گیس طرف رو میکندَم تا دلم آروم بگیره!
ولی بههرحال من همهی اینا رو به احترام حسین، به احترامِ اینکه سر قولش موند و منو با خودش آورد کوه، نادیده گرفتم. و البته برای دل خودم که حسابی کیفور بود از اینکه آوردهبودمش کوه تا از هوای پاک نفس بکشه و هزارتا منظرهی چشمنواز از جناب معشوق و بودنش و خندیدنش ببینه و کیف کنه!
#شصت_و_هفتم
حوراء بعد از کمی اینپاواونپاکردن، وقتی دید پسرا هنوز مشغول استراحت یا عکس و استوریگرفتن هستن و قصد راهافتادن ندارن، انگار که من نامحرم باشم، نیمنگاهی از گوشهی چشم بهم انداخت و درخواست کرد:
- میشه از منم چندتا عکس بگیرین؟!
ابروهام بالا پریدن. سرتاپاش رو از نظر گذروندم. یه چادر دانشجویی سرش بود که من واقعاً تو کف تواناییش تو کنترل اون و همزمان قدمبرداشتن تو این پستیوبلندیها موندهبودم! کولهای هم داشت که حسین قبل از بالااومدنمون -وقتی هنوز دم ماشینا بودیم- سبکش کردهبود تا خواهرش اذیت نشه. همونجا هم بود که باز کلی به این دختر حسودی کردم و زدم تو سر خودم که چرا انقدر دستخالی و بدون وسیله اومدم که از لذت توجه و برداشتهشدن بارم توسط جناب مهندس محروم شم؟!
بازدممو محکم به بیرون فوت کردم. جالب بود این حرکاتش که هم با من سرسنگین بود و عین یه نامحرم باهام رفتار میکرد، هم میخواست از من و دوربینم استفاده کنه! بههرحال شونه بالا انداختم و اشاره کردم که بره بایسته پشت به منظره:
- چرا که نه!
تو رودربایستی لبخندی تحویلم داد و پرسید:
- کولهمو بذارم زمین، مثل داداش؟
لبمو به ندونستن کج کردم:
- نمیدونم... بهنظر من که با اونم عکسات خوب میشن
سر تکون داد و حین دورشدن ازم گفت:
- پس چندتا رو به دوربین و چندتا هم پشت بهش یا جوری که صورتم پیدا نباشه بگیرین لطفاً!
خواهر و برادر سندروم جمعبستن داشتن! چشم تو حدقه چرخوندم و همونطور که اون ژست میگرفت و من عدسی رو روی چهرهش تنظیم میکردم، پرسیدم:
- چرا معلوم نباشه؟ میخوای از این تصویرای تبلیغاتی حجاب بشه؟!
ابروهاش یهثانیه بالا پریدن و بعد اخم کرد. حرفمو یهجور طعنه برداشت کرد که بینی چین داد و قیافهش درهم رفت. تلاش نکردم که توضیحی بدم و این برخوردگی به تیریج قباش رو یهجوری رفعورجوع کنم! آخه انصافاً چهرهی این تهتغاری زهرا خانم از خواهر و برادر بزرگترش ملیحتر و قشنگتر بود: صورت گرد و سفید و گونههای پری داشت با مردمکهایی که توی نور آفتاب به عسلی میزدن. حیف بود که بخواد پنهون کنه چهرهش رو!
وقتی دید هیچ حرفی از دهنم جهت عذرخواهی یا توجیه و روشنکردن منظورم درنمیاد، تصمیم گرفت جواب دندانشکنی بهم بده همونطور که یه حرص خاصی رو میشد موقع ادای پرتأکید کلماتش تشخیص داد:
- چون میخوام بعضی رو بذارم اینستا برای همین نمیخوام صورتم پیدا باشه... آخه معمولاً بیاجازه عکسات رو برمیدارن و به خودت که میای میبینی همهجا پخش شدهن... حتی چنددفعهای دیدم که یهعده از عکس پروفایل بقیه استفاده کردهن
ابروهامو بالا بردم:
- منطقیه!
و راستش واقعاً بود! برای خودم منم خیلی پیش اومدهبود که تصویرایی که روی صفحهم گذاشتهبودم رو جاهای دیگه ببینم درحالی که هیچ سؤالی ازم نشدهبود و هیچ اجازهای برای رایتشون ندادهبودم. لبمو روی هم فشار دادم و از اونجایی که هیچ حرفی در نقض فکرش نداشتم، سکوت کردم.
گرچه خیلی دلم میخواست بپرسم چهشه با من؟! چرا اون حورای مهربون و شوخ و خوشبرخورد اونشب نیست؟ و چهرهی واقعیش کدومه؟! اونی که دیدم که حتی با منی که باهاش فرق داشتم صمیمی بود، یا اینی که حالا داشتم میدیدم که جدی و خشک برخورد میکرد؟! کدومشون تظاهر بود؟ همونطور که ازش عکس میگرفتم، پوزخند بیصدایی زدم. این ریا و دورویی قشر همیشهمدعی خیلی جالب بود! آدم نمیدونست باید کدوم روشون رو باور کنه!
یهو یه صدای مزاحم توی جمجمهم چیزایی که داشتم با خودم بلغور میکردم رو تائید کرد و ادامه داد: "مثلاً این حسینخان هم از همین دستهست. مگه نه اینکه گول اخلاقای خاص و خوبشو خوردی و بعد یهو با اون کادودادنش، نیت درونیشو نشون داد؟ تو ساده و صادقانه عاشقش شدی و اون اول با کاراش جذبت کرد تا کمکم عوضت کنه. مثل یه تله!"
سرمو تندتند به دوطرف تکون دادم و پلکامو محکم روی هم فشردم. خون دوید سمت گونههام: از حرص و عصبانیتِ یادآوری چیزی که هزارمرتبه برای خودم توجیهش کردهبودم و پیش خودم کلی براش احتمال مثبت ساختهبودم ولی باز فراموش نمیشد و به هر بهانهای سیخم میزد. حتی حوراء هم متوجه تغییر حالتم شد که متعجب پرسید:
- چیزی شده؟
پراخم چونه بالا انداختم و لب زدم:
- نه!..
عمیق دم گرفتم. از این سستی درونم که به هر بادی میلرزید، متنفرم بودم.
با ثبت آخرین تصویر، یه گام به عقب برداشتم:
- بریم؟
نگاهی به طرف همراهامون انداخت. نشستهها، پاشده بودن و حسین هم داشت میاومد طرفمون. بند دوربین رو انداختم دور گردنم. فکرایی که ذهنم رو آشوب کردهبودن، باعث شدهبودن که اینبار از نزدیکشدنش نیشم شل نشه. خواهر کنارم و برادر روبهرومون ایستاد. گفت:
- خب، بریم خانوما؟!
دوست داشتم بگم: «با کمال میل» چون واقعاً حس میکردم نیاز به حرکتکردن دارم و سکون کمکم داره از درون ذوبم میکنه ولی فکم چفت موندهبود. پس فقط سر تکون دادم. شاید ریاکشن اغراقآمیز و زیادی بود اما بهخاطر اینکه چیزی که نباید یادم اومدهبود، قلبم عجالتاً از هراحساسی نسبت به حسین خالی شدهبود! باید دوباره خودمو جمعوجور و سرپا میکردم.
البته اگه حورای بیخبر میذاشت و پیش خودش نسخه نمیپیچید! چون نمیدونم چی توی حالت صورتم دید که ابروهاش از دقت بههم نزدیک شدن:
- مهتا جان خوبی؟! نکنه کوهگرفتگیه؟ رنگت پریدهها
خواستم بگم: «نه!» که نگاه متعجب حسین بالا اومد و روی قیافهم مکث کرد و نگران شد:
- یه حب سیر میخواین؟
یهدونهی ریز سیر، چیزی بود که مثل قرص، بدون گاززدن و جویدن و با آب پائین میدادیم تا فشارمون تنظیم بشه. اتفاقاً قبل پیادهشدن از ماشینم یکی بالا انداختهبودم! ولی چیزی که برام جالب بود این بود که یه تلاطم ناگهانی درونی چهقدر بروز داره تو چهرهم! خودم تابهحال متوجه چنینچیزی نشدهبودم.
بههرحال لبخند کجوکولهای زدم و سر به دوطرف تکون دادم:
- نه، خوبم! قبلاً خوردهم... بریم... چیزیم نیست
- اگر میخواین یهکم دیگه..
پریدم وسط حرف حسین:
- نه! بریم... خوبم
و راه افتادم تا جلوی هر سؤالپرسیدن و اصرار دیگهای رو بگیرم. حقیقتاً تو این لحظه احتیاجی به توجهدیدن از هیچکدومشون نداشتم. فقط اگه یهذره با خودم تنها میموندم و خلوت میکردم، دومرتبه سرحال میشدم.
گرچه که این خوبشدن موقتی بود. از همون آنِ بازکردن کاغذکادوی روزنامهای و دیدن اسم کتاب، ناسور شدهبودم. هدیهش رو انداختهبودم یهجا ته یه کشو تا چشمم نیفته بهش. بعد شروع کردهبودم به چیدن دوبارهی خودم و حسم براساس این توضیح که: حسین اهل این خزبازیها و دخالتها نیست و حتماً دلیل محکمی داشته. اما با این تلقینها هم نتونستهبودم خودمو راضی کنم به لمسِ مجددِ اون بمب! و درضمن، این توجیهات پاککردن صورتمسئله بودن نه حلش. پس تا وقتی اصل هدف حسین رو نمیفهمیدم، هیچ بهبود واقعیای هم در کار نبود.
اون ولی به روش نمیآورد که اصلاً کادویی بهم داده. انگارنهانگار. هیچجوره سر حرفو طرف "مسئلهی حجاب" نمیکشوند و حتی نمیپرسید که خوندمش یا نه! البته خوب بود که منو به حال خودم گذاشتهبود. راستش تهدلم خجالت میکشیدم بگم سر کتابه رو هم باز نکردهم بهخاطر حکمفرمایی همون پیشداوریهایی که گفتی نداشتهباشم، توی وجودم! خلاصه که گیر کردهبودم تو یه اوضاع شلمشوربای بیسروتهِ داغانِ هروَر بزنم یار گله دارهی سرگیجهآور، و خودمم نمیدونستم با خودم چندچندم.
#شصت_و_هشتم
حین گامبرداشتن، برای چندثانیه پلک بستم و جوری دم گرفتم که ریههام به سوزش افتادن. بعد بازدمم رو یهباره بیرون فرستادم. چشم که باز کردم، سرم دَوَران داشت بهخاطر این نفس خیلیخیلی عمیق که با سرمای هوا مخلوط شدهبود. اما مهم نبود. میخواستم بخشی از کوه رو به داخل وجودم بکشم تا تمرکزم از ترکها و خردهشیشههای درونم، به واقعیت قشنگی که دوروبرم درجریان بود، جلب شه. داشتم جذابیت رو فدای فکروخیال میکردم که چی؟ امروز، روزِ اینکارا نبود.
امروز میخواستم به آسمون آبیای نگاه کنم که ابرها روش لکه انداختهبودن، و به زمین ناهمواری که سنگریزههاش زیر قدمهامون خرد میشدن و صدا میدادن؛ و امروز میخواستم سردیِ لذتبخش کوهی که بهار بهش رسیدهبود ولی هنوز گرمش نکردهبود رو دور تنم حس کنم. میخواستم دستههای کوچیک گل رو که از لای سنگها سر بیرون آوردهبودن و توی نسیم تکونتکون میخوردن ببینم. میخواستم از خطهای نور و سایهای که از لای ابرهای فشرده به طرف دره کشیدهشدهبودن، عکس بگیرم؛ و از اون تیکه ابری که شکل دهنهی یه تونل یا دستگاه مَکِشِ رو به زمین بود و آدم رو یاد سفینههای فضایی مینداخت که درشون زیرشون بود و شکل یه دایره رو به یه محوطهی هموار باز میشد و یه آدم بیخبرازهمهجای ترسیده رو، قبل از اینکه حتی بتونه داد بزنه، میکشیدن توی خودشون! دوربین رو تنظیم کردم رو همین منظره و این تصویر جالب و وهمآور رو ثبت کردم. چندتا هم عکس و یه گیف کوتاه با موبایلم از دستههای گل گرفتم.
برعکس ما که ساکت بودیم، پسرا حرف میزدن و میخندیدن تا هرلحظه بیشتر از این زنونه/مردونهکردن گروه حوصلهم سربره! همین قانعم کرد که بیخیال فاز رعایت شم! اگه کلاً از سر اون قضیهی ته کشو میگذشتیم، اصلاً یکی از دلایلی که با حرف حسین که میخواست برای راحتی من -البته به گفتهی خودش. اما شاید بیشتر برای حفظ آبروش بود!- یه برنامهی کوهاومدن بدون دوستاش ترتیب بده، صددرصد مخالفت کردم این بود که میخواستم رفقاش رو بشناسم و ببینم با چه آدمایی معاشرت میکنه. و حالا...؟!
خواستم به گامهام سرعت بدم که صدای "شترق" بلندی میخکوبم کرد و باعث شد با چشمای گردشده، سیخ وایسم! یکی از دوستای حسین که فقط میدونستم اسمش جواد هست، یه ضربهی آبدار از جناب مهندس دریافت کردهبود و حالا داشت پسِ گردنش رو میمالوند و صورت اون که هیچ، حتی صورت منم از دردی که داشت، جمع شدهبود! و چون گویا از دست حسین دررفتهبود و صدای مهیبی تولید شدهبود، درحالی که لب میگزید برای مهار خندهی بالااومده تا پشت لبش، برگشت طرف ما تا عکسالعملمون رو ببینه. مخصوصاً نگاهش به من بود! منم که پرام ریختهبود کاملاً، آبدهنمو قورت دادم و حیرتمو پنهون نکردم:
- دستبزنم داشتی مهندس؟!
ثانیهای سکوت شد و حتی کلاغای تو آسمونم ایست کردن و بهم زل زدن! با ابروهای بالاپریده مردمکهامو رو چهرههاشون چرخوندم. جز حوراء که حس میکرد خرابکاری کردهم و هول و دستپاچه نگاهم میکرد و حسین که سر پائین انداختهبود تا خندهش رو نشون نده، بقیهشون مشغول آنالیزم بودن چون این اولین خطابم نسبت به آنجناب و دومین سطح تماسم با کل پسرا بود! سرآخرم همون بدبختِ کتکخورده لبشو کج کرد و سر تکون داد و بازم به پوست سرخشدهی پشت گردنش دست کشید:
- بله خانوم! این "مهندس" هرکی رو که میدونه ازش بابت رد و کبودی دیه نمیگیره، میزنه... ضربشستشم که ملاحظه میفرمائید!
حسین انگشتای شست و اشارهش رو دور لبش کشید و با لحن تهدیدآمیزی که به کلیههای آدم فشار میآورد، درحالی که لبخند مرموزی به لب داشت، اسمشو صدا زد:
- جواد جان؟!
و نگاه گردِ بهتزدهی ناخودآگاهم برگشت سمت خواهرش. حوراء هم وقتی تعجبم رو دید، دَم اول گیج شد و بعد انگار علت این خیرگیم رو فهمید که چشماشو برام گشاد کرد:
- منو نمیزنهها
همهی پسرا و حتی خود ضارب به خنده افتادن! حسین فاصلهی بینمون رو پائین اومد تا به ما بپیونده و یکی از رفقاش به اسم محمد، حرف خواهرشو تائید کرد:
- آره، درست میگن! چون علاوهبراینکه دیه بگیری یا نگیری، دختر باشی یا نباشی هم توی اینکه یهو دست "مهندس" ول شه تو سر و صورتت تأثیر داره
حالا که سر شوخی باز شدهبود، بقیهشونم بل گرفتن. سجاد گفت:
- "مهندس" معتقده پسرا رو باید زد تا آدم شن ولی دخترا رو فقط باید ماچ کرد!
علیاکبر که یهجورایی انگار آرومتر و درونریزتر از بقیه بود، دست توی جیبش فروبرد و با جدیت در تائید حرف رفیقش سر تکون داد و بعد چونه بالا انداخت:
- اصلاً هم به تبعیض جنسیتی اعتقادی نداره، "مهندس"!
هرچهارتاشون "مهندس" رو با غلظت و کنایهی خاصی بیان میکردن که نشون میداد بدجور از طرز خطاب من خوششون اومده و از این پس قراره حسابی با این یه کلمه سربهسر حسین بذارن! اونم که حالا کنار خواهرش ایستادهبود، در واکنش به تمام کُریهاشون، خم شد و سنگریزهای برداشت و پرت کرد سمت رفقاش:
- بسه!
همه با نمایشی از فرار و تاروندهشدن، بلند خندیدن و دوباره راه افتادن.
دستامو تا ته فروبردم تو جیبای سوئیشرتم و ابروهامو بالا بردم:
- رو نکردهبودی این اخلاقت رو ها!
نگاهم کرد و وقتی کمصدا خندید، نیشم باز شد. گفت:
- خب منو تا حالا تو جمع دوستام ندیدهبودین
لبمو کج کردم:
- اوهوم!..
و حالا که حرفش پیش اومدهبود، درحالی که دیگه شگفتزده نبودم و خوشمم اومدهبود و دلم داشت غنج میزد از اون "تبعیض جنسیتی"ای که رفقاش ازش حرف زدهبودن، و درضمن خرذوق شدهبودم از اینکه حسین همیشه هم آروم نیست و گاهی عین خودم برخورد فیزیکی داره(!)، بهترین موقع بود که اول حرفشو با خودش پیش بکشم. بیتوجه به اخم عمیقشدهی حوراء که بینمون داشت قدم برمیداشت، کمی تنهمو جلو کشیدم تا بهتر ببینمش:
- یهچیزی بگم؟
ابروهاش بالا پریدن:
- بفرمائید!
بازدممو محکم بیرون فرستادم و چشم تو حدقه چرخوندم و لبم کج شد:
- من این نیستم و داره از تظاهر به چیزی که نیستم، حوصلهم سرمیره!..
از اونجایی که مردمکهاش پرسؤال شدهبودن، معلوم بود که منظورمو نفهمیده. پس توضیح بیشتری ارائه کردم:
- ببین! اساساً من با پسرا راحتترم و تو ارتباطبرقرارکردن باهاشون، قویتر... حالا امروز بهعنوان دوست حوراء معرفی شدم درحالی که این نیستم و دارم دیوونه میشم از این فاز رعایت و این حرفا
همزمان با نگاه بهتبرده و برخوردهی حوراء که نصیبم شد و بیحواسیمو بهم یادآوری کرد، لحن گلهمند برادرش هم به گوشم رسید که دست انداختهبود دور شونهی خواهرش:
- آبجیِ من به این خوبی! چه کار کرده مگه که اینطور میگین؟
اینبار لبم از حسودی کج شد و به حوراء چشمغره رفتم. گرچه که واقعاً هم بیانصافی بود حرفم نسبت به آدمی که مجبور شدهبود صبح جمعه بهخاطر من تا این بالا بیاد اما: اولاً که من مجبورش نکردهبودم و دوماً، رفتار خودش باعث این گاردم شدهبود. بههرحال ترجیح دادم از بحث اینکه خواهرش چی کار کرده و چی کار نکرده بگذرم و همون اصل مطلب رو پی بگیرم:
- نه! منظورم این نبود که حوراء جون کاری کرده... خودت که میدونی
لبخند زد و سر تکون داد. چندگامی رو توی سکوت برداشتیم تااینکه به حرف اومد:
- چیزی که هستید ازشون مخفی نیست
چشمام گرد شدن. ینی دوستاش میدونستن دوست خواهرش نیستم؟! پس این همه دزدوپلیسبازی برا چی بود؟! حرصآلود پرسیدم:
- ینی چی؟!
برعکس من، با خونسردی و آرامش توضیح داد:
- قبل از امروز، وقتی داشتیم برنامهی کوه رو هماهنگ میکردیم، درجریان گذاشتمشون که بهخاطر سرزدنهای مرتبتون به پرورشگاه و روابط اجتماعی بالاتون، یه دوستی خونوادگی بین ما بهوجوداومده... ینی شما از آشنایی با مادرم و من، کمکم به خواهرهام و کل خونوادهم معرفی شدین و پای رفتوآمدتون به خونهمون هم باز شده
وارفتم. همهی اینا رو با جزئیات گفتهبود؟! اونوقت من فکر میکردم پسرا کلاً بیخبرن و ما داریم به دروغ وانمود میکنیم که همو بهواسطهی حوراء میشناسیم و میخواستم برم از اشتباه درشون بیارم! پوکرفیس شدم:
- هوم! من فکر میکردم اینا رو نمیدونن... ولی اگه میدونن، دیگه این شامورتیبازیها واسه چیه؟ چرا حورای بیچاره رو این همه راه کشوندی آوردی تا نقش دوست منو بازی کنه؟
حوراء نفس عمیقی کشید که غضبآلود بود؛ گمونم کلاً از لحن حرفزدن منم خوشش نمیاومد!
لبخند حسین عمق گرفت:
- فقط برای این نیومده... آبجیم قبول کرده امروز بیاد تا همهمون راحت باشیم... شاید شما کمتر، اما تنهااومدنتون یهجورایی رفقای من رو هم معذب میکرد... البته ممکنه درکش براتون سخت باشه ولی... اینکه شما رو دوست خواهرم معرفی کردم به این علت نیست که به بچهها دروغ گفتم... برای اینه که نخواستم هیچ پیشداوری و گاردی نسبت به شما توی ذهنشون ایجاد شه تا کمکم بشناسنتون... اونا مثل من هستن... مذهبین و حتی یکیدونفرشون تربیت سنتیای هم داشتهن... براشون آسون نیست پذیرفتن اینکه یه دختر بخواد روز تعطیلش رو تنها با چندتا پسر غریبه سپری کنه
حرفاشو میفهمیدم. داشت رسماً اعلام میکرد با یهسری خشکهمذهب رفیقه که بهخاطر تصورات اونا من مجبور بودم به چیزی که نیستم تظاهر کنم! اخم کردم:
- بهت گفتهبودم که نظرات بقیه برام اهمیتی نداره و هرکی هرفکر غلطی درموردم کرد، خودم حالیش میکنم اشتباهشو!
خندید و به شوخی پرسید:
- چرا انقدر جنگطلبانه؟!..
پشت پلک نازک کردم. نفس عمیقی کشید و کمی حرفی که میخواست بزنه رو تو دهنش مزهمزه کرد:
- نمیدونم من بد توضیح دادم یا شما برداشت نادرستی از صحبتام داشتین... ببینین! ما یه حدیثی داریم که میگه: «خودت رو در موضع تهمت قرار نده!» ینی اینکه کاری نکن مردم با حرکات و حرفات، دچار سوءتفاهم بشن و بعد چیزایی رو بهت نسبت بدن که ابداً در تو نیست! این سخته... خیلی سخته و تقریباً میشه گفت نشدنیه... اما میتونیم تلاشمون رو براش بکنیم! اولین حرکت مثبت دراینرابطه هم این هست که به آدمایی که باهامون متفاوتن، فرصت بدیم تا در آرامش ما رو بشناسن... میدونید؟ ظاهر آدم اولین چیزیه که بقیه میبینن و از روی اون قضاوت میکنن... اگه وقتی وارد یه جمعی میشی سروشکلت با دیگران متفاوت باشه، مغزهاشون فوراً شروع میکنن به آنالیزکردنت براساس عقاید و تفکرات و خطقرمزهاشون و در عرض چندثانیه حکم میدن که برخوردشون نسبت به تو باید منفی باشه یا مثبت... خواهناخواه همهی ما اسیر این چهارچوببندیهای ذهنی هستیم... پس مهمه که اول ظاهرمون رو در مواجهه با جمعی که توش میریم اصلاح کنیم تا بعد آدمای اون جمع با شناختن ما و ورود به درون ما، از سطح چیزای ظاهری بگذرن و قضاوت درستی درمورد چیزی که واقعاً هستیم داشتهباشن! مثلاً اگه برعکس این موقعیتی که الآن توشیم پیش بیاد چی؟ ینی من بخوام با دوستای شما بیام کوه... اگه اولین تصویرشون ازم تسبیح تو دستم و یقهی بستهم باشه، چه واکنشی نشون میدن؟! بدون شک یه گارد درونیای نسبت به من پیدا میکنن که بهشون اجازه نمیده حتی درطول زمان تلاشی برای شناختنم بکنن... این تصویر اول خیلیخیلی مهمه و من اگر شما رو دوست خواهرم معرفی کردم، برای این بود که اولین تصویری که تو ذهن دوستام از شما شکل میگیره، خلاف عقاید و خطقرمزهای فکریشون نباشه تا همهمون فرصت داشتهباشیم تو آرامش و بهدور از جنگطلبی همو درست بشناسیم!
"جنگطلبی" رو با تأکید و شیطنت گفت که اینمرتبه چشمغرهای حوالهش کردم.
خب... حقیقتاً سخنرانی غرایی بود که نمیتونستم هیچ خردهای به منطق پشتش بگیرم چون داشت درست میگفت. مخصوصاً خندهم گرفت وقتی بیرونرفتن با رفقای منو مثال زد. تصور قیافهی دیدنی یزی و نَکنَک و دامی عالی بود! گرچه حسین هیچوقت تسبیحبهدستِ یقهبسته نبود ولی اگر میبود، بهواقع کل پشموپیل دوستان عزیزم با دیدنش کز میخورد!
اما از همهی اینا گذشته، بازم من دلیلی نمیدیدم که بخوام تو چشم همه موجه بهنظر بیام و قضاوت اولیه و شناخت ناقصشون نسبت بهم برام هیچ اهمیتی نداشت. من که مسئول کوتهنظری بقیه نبودم! و البته خودم هم از قاعدهی زودقضاوتکردن مستثنا نبودم! مگه نه اینکه اولین تصاویرم از حسین یه بچهمذهبی سربهزیر بود که باعث گاردم شدهبود؟! و مگه نه اینکه حتی هنوز هم نسبت به بعضی رفتارها و کارهاش برداشت خودم رو داشتم که جلوی درستشناختنش رو میگرفت؟! پس بازم به قول خودش، این نشدنی و غیرممکن بود که بخوای برای همه فرصتی برای شناخت قائل شی.
شونههامو بالا انداختم:
- حرفاتو درک میکنم و دلایلی که برام آوردی از نظرم منطقین... ولی واقعاً دلیلی نمیبینم که بخوام برای همه یه تصویر اولیهی موجه بسازم... درنتیجه اگه بهطور مثال یهروزی خواستم تو رو به دوستام معرفی کنم، همون اول کاری میگم: «این آقای مهندس، بچهمذهبیه اما درعینحال خیلی هم بچهی باحالیه» میدونی؟ حس میکنم اینطوری هیچ دوروییای وجود نداره... درواقع اینکه حقایق رو ضربتی بگی یا نشون بدی هم یه راهیه برای همون در موضع تهمت قرارنگرفتن و این صحبتا
چندلحظه مکث کرد. داشت به حرفم فکر میکرد. خندهم گرفت از اینکه اون یه مقالهی صدصفحهای در توضیح دلایلش ارائه کردهبود و من تو یه پاراگراف نقضش کردهبودم! عاقبت، سر تکون داد که بعد از حرفهاش فهمیدم در تائید فکر و عقیدهمه:
- البته باید اینو روشن کنم منظورم مهلتدادن به و موجهبودن برای همه نبود... منظورم برای کسایی بود که آدم حداقل چندینساعت رو قراره باهاشون همراه و همنشین باشه! ولی درست میگید... راستگویی و راستکاری ضربتی هم راهیه برای برقراری ارتباط... فقط یهکم ریسکش بیشتره و همیشه هم نمیشه عملیش کرد اما خب صاف و ساده و خالصتره
متعجب خیرهش موندم. گمون نمیکردم به همین راحتی بپذیره نظرمو. ولی خب... منم بیجروبحث اضافه قبول کردهبودم که حرفها و دلایلش منطقین؛ و حتی حالا هم میپذیرفتم که همیشه نمیشه ضربتی عمل کرد چون بعضیا با سرعتِ نور تصمیم میگیرن که تو رو از خودشون برونن یا بهت بچسبن!
راضی، خوشحال و سبک از این گفتوگوی تمدنها، نیشم باز شد:
- هوم! حالا میشه من بهشیوهی خودم با رفقات ارتباط برقرار کنم؟ آخه اینطور که ما جدا از هم هستیم هم که فرصت برای آشنایی نیست
با خنده پلک روی هم گذاشت:
- هرطور راحتید!
کیلومترها دورشده از خودِ دیوونهم که به حسین شک داشت و پر از منفیترین احساسات نسبت بهش بود، و همینطور با حس آزادی بهایندلیلکه دیگه مجبور نبودم به چیزی که نیستم وانمود کنم، بهدو بالا رفتم که نفسم گرفت. دست روی سینهم گذاشتم و دم عمیقی گرفتم. سجاد، محمد، علیاکبر و جواد متعجب به من که مقابلشون ایستادهبودم، نگاهی انداختن. تکسرفهای کردم و دوربینمو بالا بردم:
- ایراد نداره ازتون عکس بگیرم؟..
#شصت_و_نهم
هاجوواج موندن. حقیقتش قیافههاشون خندهدار شدهبود؛ طوری که کلی لبمو پیجوتاب دادم تا خندهم بیرون نپاشه! تکسرفهای کردم و همچین ریز متلک انداختم:
- قول شرف میدم ازش سوءاستفاده نکنم و هیچجایی منتشرش نکنم!
حسین که حالا کنار جمع دوستاش ایستادهبود، زد زیر خنده. سجاد نهچندان آروم کوبید پشتش:
- زهرمار "مهندس"!
اونم به تندی دستشو پس زد و اخمی نثارش کرد. جواد یهقدم از بقیه جلو افتاد:
- بگیرین خانوم! منتشرشم کردین، کردین... عیب نداره... مثلاً چی میخواد بشه؟ برای ما پنجتا کور و کچل خواستگار پیدا میشه؟! یهوقت مزاحممون میشن؟!
از این پسره خوشم میاومد. شوختر از بقیه بود و بهنظر میاومد ارتباطبرقرارکردن باهاش راحتتر باشه. شونه بالا انداختم و بیتعارف گفتم:
- نمیدونم که! آخه یهجوری بهتتون برد و بههم نگاه کردین که فکر کردم لابد از یهچیزی مثل همینی که الآن گفتی میترسین!
معذب شدن؛ حتی همون جواد هم که لب گزید از خندهای که مهارش کرد و بروزش نداد. یکیشون تکسرفه و یکی دیگه اخم کرد و اون یکی سرشو پائین انداخت. حوراء هم از قیافهش پیدا بود که درحال حرصخوردنه. دقیقاً نفهمیدم باید چه قضاوتی راجعبهش داشتهباشم: باید این جوشزدنش رو میذاشتم پای اینکه اینطور صحبتکردن رو با جنس مخالف قبیح میدونه یا اینکه کلاً از بیخ با من مشکل داشت و دلش نمیخواست به جمع رفقای برادرش وارد شم؟! اگه خواهر حسین نبود، احتمال اولی بالاتر میرفت اما نمیشد که همخون جناب مهندس با اون منطق و نظراتش باشه و اینطور مثل عقبموندهها رفتار و فکر کنه، میشد؟!
خلاصه که حرفم بدجور جو رو سنگین کرد. همونطور که حسین گفتهبود، به گروه خونی دوستاش نمیخورد راحتبودن با یه دختر و راحتبودن یه دختر باهاشون. و راستش بهسرعت داشتم از همون جوادشونم ناامید میشدم که تا مفرد خطابش کردم اونم فقط تو یهکلمه، زبونش بسته شد! ولی "مهندس" به کمکم اومد. چونه بالا انداخت و نیشخند جذابی زد:
- نه خانوم، بچهها نترسیدن! اما نیست شما برای عکاسی از آسمون و ابرا و طبیعت اومدین!؟ هنگ کردهن که یهو چی شده میخواین ازشون عکس بگیرین؟ بیشتر مشکوک شدهن که چرا اینهمه زیبایی رو ول کردین چسبیدین به ثبت تصویر از این چهارتا کور و کچل!
فهمیدم که در حالت عادی عمراً جلوی من رفقاش رو اینجوری خطاب میکرد! مثلاً اونموقع که بچهها رگبار "مهندس"هاشون رو گرفتهبودن سمتش، به جای اینکه با تیکه جوابشونو بده، ساکتشون کرد. رعایت میکرد حسین. شوخیهای یه جمعی رو بیرون از اون جمع نمیبرد. اینجور که همهچیزش اصولی و خطکشیشده بود، حوصلهی آدم رو سرمیبرد ولی از طرفی باعث آرامشش هم میشد.
و الآن...؟ اون اصولش رو نادیده گرفتهبود که این هم انعطافش رو نشون میداد، هم نشون میداد قصد داره بهم یاری برسونه. چون دوستاش با من راحت نبودن و نسبت بهم واکنشی نداشتن که باعث میشد نتونیم باهم بجوشیم و جو سرد و سنگین بشه، حتی بیشتر از قبل. اما اگه حسین حرفی میزد یا حرکتی میکرد، اونا شیر میشدن و ریاکشن نشون میدادن. درنتیجه حسین اینجا شدهبود مثل یه پل بین من و بقیهی گروه تا من شگفتزده شم از این جزئینگری فوقالعاده زیادش توی روابط اجتماعیش! ینی چهقدر تمرین کردهبود تا اینطور اوضاعو هندل کنه؟! از اونجایی که برای هرکارش دلیل و فلسفه داشت، نمیشد گفت که از شکم مادرش اینقدر آقا و جنتلمن زاده شده؛ پس حتماً رو شخصیتش کار کرده این بشر! بدون شک.
همون جواد برگشت بهش و پنجتا انگشتشو باز کرد و تو یهسانتی صورت حسین نگه داشت:
- پنجتا "مهندس"، پنجتا! ما پنجنفریم
محمدشون سر به تأسف تکون داد؛ البته نمایشی:
- با این ریاضی عالیت چهطور مهندس شدی، "مهندس"؟!
اوف، که دیگه این کلمه داشت میرفت رو مخم! چشم تو حدقه چرخوندم:
- چهقدر نازوادا و بروبیا دارین شما آقایون... بابا یه عکسهها!
گمونم به رگ غیرتشون برخورد. آخه بالآخره هرکدوم یه ژستی گرفتن و سرآخر همون محمدشون گفت:
- بگیرین این عکسو!
ابروهامو بالا بردم:
- اوکــی!..
عدسی رو تنظیم کردم و چندتا تصویر ازشون ثبت کردم:
- البته لازمبهذکره که اونطورام که حسین گفت نیست... ینی یهجوری گفت که من برای عکسگرفتن از آسمون و ابرا و طبیعت اومدهم که انگار عکاس حرفهایم... نیستم
مثل اینکه موفق شدم کنجکاوشون کنم! ابروهای علیاکبر بالا پریدن:
- نیستین؟!..
سر به دوطرف تکون دادم. باز راه افتادیم ولی ایندفعه یه تیم منسجم بودیم. لبخند بیمعنایی زد و گفت:
- من فکر کردم باید تحصیلات دانشگاهیتون گرافیک یا هنر بودهباشه
چونه بالا انداختم و نوچی کردم:
- نع، نیست! دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسیم... عکاسی رو براش کلاس رفتم..
مکث کردم و دم عمیقی گرفتم:
- آخه من عاشق سفررفتن و گشتوگذارم، عاشقِ دیدن عجایب طبیعی و بناهای تاریخی، و البته عاشق نگاهکردن به مردم... یهدورهای، آم! خب... هی میرفتم جاهای مختلف و هی حرص میخوردم از اینکه چرا نمیتونم اونچیزی رو که دیدهم، قشنگ و درست به بقیه هم نشون بدم!؟ همین باعث شد تنبلی رو کنار بذارم و برم سراغ علاقهای که سالها داشتم
زیر لب جملهمو کامل کرد:
- ینی عکاسی
با تکون سر تائید کردم. اینمرتبه سجاد خندهای کرد و به حرف اومد:
- منم دوست داشتم عکاسی رو اما باتوجه به قیمت دوربین حرفهای ترجیح دادم دوستش نداشتهباشم
حسین همونطور که دست خواهرشو گرفتهبود و پابهپای اون میاومد، گفت:
- حالا یهچیز جالب... تو یه کتابی از ابراهیمی خوندهم که پیشنهاد داده جای "دوربین" بگیم "نوربین"... چون دوربین یه وسیلهی متفاوته؛ منظور دوربین شکاریه که باهاش دورها رو میبینن... ولی نوربین، ینی ابزاری که با انعکاس نور و تصویر روی عدسی، صحنهها رو ثبت میکنه
جواد لبشو کج کرد و چشمغره رفت:
- بله فرهیخته! بله بالابرندهی سطح سرانهی مطالعه!
اما من اتفاقاً از این واژهی پیشنهادی خوشم اومدهبود. ینی یکیدوبار که پیش خودم تکرارش کردم، این لغت حسابی هیجانزدهم کرد. از "دوربین" خیلی توصیف دقیقتری داشت "نوربین". با همون وجدم پرسیدم:
- این توی کدوم کتابشه؟!
لبخند زد:
- ابوالمشاغل
لبمو زیر دندون نگه داشتم و سر تکون دادم:
- هوم! هنوز نخوندمش
جواد با لب کجشده غر زد:
- خانوم بحث کتاب و کتابخوانی و نادر و اصغر و اکبرو نکشین وسط خواهشاً که من همینجا خوابم میگیره! اومدیم کوه از هوا و فضا لذت ببریم... کتابخونه نیومدیم که!
لبمو کش آوردم:
- اوکی!..
نفس عمیقی کشیدم و با کمی مکث گفتم:
- خب من حوراء جون و برادرش رو میشناسم... ولی هنوز با شما آقایون کامل آشنا نشدهم... و درضمن همونطور که پیداست من اصولاً با همه راحتم مگه اینکه خلافش ثابت بشه... دختر و پسر هم نداره... اما درعینحال... چهطور بگم؟ منظورم از راحتبودن این نیست که از چندشبازی خوشم میاد... منظورم فقط رفاقته... امیدوارم درک کنین!
بااینکه زبانی تائید کردن که میفهمن حرفمو ولی هنوز یه دیوار شیشهای نامرئی بین اونا و من وجود داشت که کمکم، هرچی بالاتر رفتیم و بیشتر صحبت کردیم، نازکتر شد اما ازبیننرفت.
از یه بیراهه که به طرف پائین شیب برمیداشت راهمونو ادامه دادیم. از علفهای بلند و بههمفشردگی بوتههای تمشک و باریکی جاده پیدا بود که این مسیر بکرتره. محمد گفت که از اینور بریم میرسیم به یه آبشار و میتونیم اونجا آتیش روشن کنیم و کباب بزنیم.
#هفتادم
هرچی پائینتر میرفتیم، عکسگرفتن از منظرهها سختتر میشد چون باید مواظب میبودی یهوقت لباست به شاخهایبوتهایچیزی گیر نکنه! برای همینم بود که همون اوایل راه، حسین گذاشت بقیه جلو بیفتن و بعد به حوراء گفت چادرشو برداره. البته که این دختر بدون چادر هم حجابش کامل بود و نفهمیدم چه نیازی بود که حتماً از همه عقب بیفتیم تا بتونه از سر بگیردش؟! خلاصه که همین صحنه دوباره منو داشت مینداخت تو گرداب افکارم و اون نیمهی وجودم که به این مرد شک کردهبود ولی خودش این فرصتو بهم نداد!
درحالی که من داشتم شال سرم رو هرچه بیشتر دور گردنم میپیچیدم تا به جایی گیر نکنه و کمکم دیگه قصد میکردم کلاً اون و مانتوم رو دربیارم و مثل پسرا راحت و بدون هیچ پوشش اضافهی اعصابخردکنی باشم، یهو نگاهش برگشت سمت من:
- مراقب باشید! تمشک بدجور تیغ داره... دستوبالتون زخمی میشه
حقیقتش خندهم گرفت و پوکرفیس شدم. چندثانیه فقط خیرهش موندم که انگار فهمید شاکیام و حس توی مردمکهاش از مهربون به پرسشگر تغییر کرد و بعد هم طوری شد که میشد فهمید داره پیش خودش مرور میکنه که مگه چی گفته و چه اشتباهی کرده! نمیدونم. شاید تهموندهی همون قاطیکردن مجددم بود که با توصیهی ایمنی بیجاش مخلوط شدهبود و باعث شد شدت عکسالعملم بالا بره! با لب کجشده بهش چشمغره رفتم:
- تصورت اینه که تا حالا بوتهی تمشک ندیدهم و خودم نمیدونم چه ساواکیایه؟ You really ruined me with your advice Mr. Genius (ینی نابودم کردی با این توصیهت جناب نابغه!)
طبق معمول وقتایی که میخواستم به یه نفر فحش بدم و زبونم رو عوض میکردم تا نفهمه، یهو اون وسط شبکهم عوض شد! البته نابغه ناسزا محسوب نمیشد اما من "جینیِس" رو با چنان غلظت و طعنهای گفتهبودم که پیدا بود مؤدبانهی تمام چیزاییه که به ذهنم رسیده! و... راست میگم: اصلاً هیچ تصوری از میزان دانش انگلیسی حسین نداشتم. فقط بهطور خودکار تغییر زبان دادهبودم و پرام ریخت وقتی حسین گوشهی لبشو گزید، سر پائین انداخت و خندید و دست کشید پشت گردنش:
- معذرت میخوام! منظوری نداشتم
گرچه فارسی جوابمو داد و میشد احتمال بدم که بهخاطر جملهی اولم منظورم رو فهمیده اما اون لبخند معنیدار کنج لبش میگفت که کاملاً درک کرده کنایهمو! برای همین چشمام گرد شدن و داغ کردم. عین بادکنک بادم خالی شد و از اونجایی که بهشدت احساس ضایعشدن بهم دستدادهبود، وقتی که پشت به من و رو به مسیر راه افتاد، باحرص زیرلبی زمزمه کردم:
- oops! Next time I'll curse in German, Baby! (اوپس! دفعهی بعد به آلمانی فحشت میدم عزیزم)
نشنید. خوشحالم کرد واقعاً! چشم تو حدقه چرخوندم و پاکوبان دنبالسر اون و خواهرش رفتم.
چنددقیقهای بیشتر طول نکشید که علاوهبر کل این جریان، حتی پادردی که بهخاطر پیادهروی زیاد از ساقهام خودشو بالا میکشید رو یادم رفت.
چشمانداز معرکه بود. نور از لابهلای برگهای درختها و نهالهایی که چتر شدهبودن بالای کورهراه، میتابید و روی زمین خاکیوخاکستریرنگ، دایرههای طلایی درست میکرد. صدای جریان آب میاومد، و صدای محشر آوازخوندن پرندهها که بهحدی فوقالعاده بود که وادارم کرد پلک ببندم و گوش کنم؛ و کم موندهبود که بههمیندلیل کلهپا شم چون پام از روی یه قلوهسنگ سُر خورد و حقیقتاً نفهمیدم چهطور خودمو نگه داشتم!
اگه میافتادم، عین توی کارتونا، غلت میخوردم و یکییکی میزدم زیر پای بقیه و ته این سراشیبی همه مثل گولهبرف، گره میخوردیم تو هم! اوه! چه بلایی سر اسلام میاومد اونوقت! این تصورات پق خندهمو درآوردن. همه برگشتن نگاهم کردن و منم با نیشی باز، خیلی شیک و بیاینکه هیچ توضیحی بدم، سر بالا و سینهسپر، از بینشون گذشتم و پیش افتادم!
ساعت حدوداً یازده بود که رسیدیم دوروبر آبشار. با چای و بیسکوییت و کیک از خودمون پذیرائی کردیم و حدود یکساعت دیگه هم اطرافو گشتیم صرفاً برای لذتبردن از زیباییهای هنوزخرابنشده به دست آدمیزاد!
از عالی و "wonderfull" و "fantastic" و هرلغت و واژهای که بلد بودم، اونورتر بود. کفش و جورابامو درآوردم. نشستم رو یه تختهسنگ درست وسط آبشار که انگار یه دستی صیقلش دادهبود از بس سطحش صاف بود. پامو فروکردم تو آب و تا مغزاستخونم سوخت از سردیش. شالمو سُر دادم دور گردنم. پاهامو شلپشلپ کوبیدم به آب تا موج روی موج درست کنم. دستامو پشت تنم ستون کردم و صورتمو سمت آسمون گرفتم. جریان آب رو توی دوطرفم که مثل دوسهتا شاهرگِ پرخون بود، تماشا کردم، و بوتهها و شاخهها و تمشکهایی که خم شدهبودن و انگار داشتن از آبشارِ آرومِ کمارتفاع، آب میخوردن که سرشونو فروبردهبودن توش. شبیه این منظره و حتی بارها بهتر از اون رو زیاد دیدهبودم ولی هرمرتبه مواجهشدنم با چنینچیزی همینقدر شگفتزده و عین پر سبکم میکرد. انگار هیچوقت تکراری نمیشدن منظرهها.
#هفتاد_و_یکم
یهچیز جالب این بود که پسرا وقتی دیدن اینوری اومدهم، اصلاً دوروبر من پیداشون نشد! ینی حداقل نیمساعتی رو وسط آبشار نشستم اما هیچ بنیبشری سمتم نیومد. این... خوب بود. نمیتونم بگم بد بود. احتمالاً خودشون به عقلشون رسیدهبود که بهتره مزاحم خلوت یه خانوم نشن یا نهایتاً حسین بهشون گفتهبود. منم از این تنهایی، از این سکوتی که چهچههی پرندهها و قلقل آب و فشفش جریان باد لای برگ درختا پرش میکرد، دچار یه حالت سکون و خلسه شدم. یهجور رلکسیشن. پس بدم نیومد که تنهام گذاشتن و حتی یه سر نیومدن -یا برای بهخطرنیفتادن اسلام دستکم حوراء رو نفرستادن- ببینن زندهم یا خدایینکرده افتادهم جایی و کلهم خورده به سنگیچیزی! تنها چیزی که آزاردهنده بود این بود که کسی رو نداشتم ازم عکس بگیره: معضل همیشگی یک عکاس.
که درنهایت باعث شد حوصلهم سربره. با لبولوچهی کجشده کلاه سوئیشرتمو کشیدم سرم و از آبشار پائین اومدم. میدونستم بقیه کجان. راه گرفتم به همون طرف که صدای حرفوخندهی جواد و محمد رو شنیدم: داشتن هیزم جمع میکردن و سربهسر هم میذاشتن. دستامو توی جیبام فروبردم و شونه بالا انداختم.
وقتی رسیدم جایی که لنگر انداختهبودیم(!)، دیدم حسین و سجاد مشغول زندهکردن آتیشن. حوراء هم روی یه چهارپایه کنارشون نشسته و تو خودش طوری جمع شدهبود که معلوم میکرد سرماییه و منتظر گُرگرفتن و بالارفتن شعلهها؛ آخه این پائین، کنار آب و زیر سایهی درختا، هوا سردتر شدهبود یهجورایی.
یه پامو جلوتر از پای دیگهم بردم و دستبهسینه شدم:
- معلومه خیلی هم طرفدار محیطزیست نیستی مهندس!
خندون سر بلند و نگاهم کرد:
- چرا؟!
با ابرو به آتیش کمرمق که به زور فوت و سوختن خردهچوبا نفس میکشید، اشاره کردم:
- نشنیدی میگن آتیش روشنکردن تو جنگل خطرناکه؟ تازه هوا رو هم آلوده میکنه!
از اونجایی که من چندان جدی نبودم و درواقع لحنی داشتم شبیه یه شوخی بینمک، اونم مثل خودم جوابمو داد:
- اون آلودگی مال تو شهره... شما تو علوم نخوندین درختا دیاکسیدکربن رو میگیرن اکسیژن میسازن؟ اینهمه درخت اینجاست... زشت نیست ما کباب بخوریم، به اونا نه دودش برسه نه خاکسترش؟!
سجاد نگاه عمیقی به دوستش انداخت و بعد با آهی تأسفبار، برگشت سمت من:
- خفهمون کرد فقط بگه: "یهروز هزارروز نمیشه"!
درحالی که حسین بهش چشمغره میرفت، من زدم زیر خنده چون لحن و حالت چهرهش برعکس ما دوتا که انگار بیشتر داشتیم تعارف میکردیم تا شوخی، خیلی بانمک بود!
محمد دوسهتا شاخهی خشک و قطور روی شونههاش انداختهبود و از تلوخوردنش معلوم بود چهقدر سنگینن و چهقدر بیتعادله! از ترس اینکه یهوقت با اون چماقهاش ناخودآگاه بکوبه تو دکودهنم، عقب پریدم و اونم تا رسید کنار آتیش، هیمهها رو تندی زمین انداخت و نالهکنان مشغول ماساژدادن کتفوگردنش شد:
- اون جوجهای که براش یه خردههیزمم بلند نکردین بهتون حرومه!
ابروهامو بالا بردم:
- جدی؟!
نگاهش برگشت به چشمای ریزشدهی من و بعد رفت پشتسرم، جایی که حوراء جا گرفتهبود. لبشو با دندون نیشگون گرفت تا خندهش نپره بیرون و شروع کرد به ماستمالی:
- نه! برای شما که نه..
با دست به حسین و سجاد اشاره کرد:
- به اینا
نیشخند زدم. دنبالسرش، علیاکبر که اصلاً نه صداشو شنیده و نه دیدهبودمش، اومد درحالی که فقط یه کندهی خیلی بزرگ دستش بود و با همونم تنهای به رفیقش زد:
- بکش کنار!
سجاد یه دست به کمر زد و دست دیگهشو کوبید به پیشونیش و بعد به کندههه اشاره کرد:
- اینو آوردی بشینیم روش؟!
به بزرگی و تَریش که آتیش رو خفه میکرد، طعنه زد. علیاکبر ولی از تکوتا نیفتاد. شایدم واقعاً به همین قصد اون کنده رو خِرکِش کرده و آوردهبود چون گذاشتش زمین، نشست روش، پاهاشو جمع و از هم باز و دستاشو روی سینه چلیپا کرد:
- آره! چارپایه کم داریم
از نگاههای خیره، خصمانه و عاقلاندرسفیه پسرا بهش خندهم گرفت.
محض خالینبودن عریضه به حوراء نزدیکتر شدم. بندهخدا جدیجدی سردش بود انگار. دست بردم طرف یقههای سوئیشرتم:
- میخوای اینو بدم بهت عزیزم؟!
مردمکهاش چنددور بین لباسم و سرم چرخیدن تا درآخر با حالت معذبی چونه بالا انداخت:
- نه، ممنونم مهتا جون!
لبم کج شد. چرا؟! سوئیشرت من بو میداد ینی؟! با چشمغره ازش رو و همزمان دم عمیقی گرفتم تا مبادا از سر عصبانیت چیزی بگم که باد فوت کرد تو صورتم و موهام پاشید تو چشمام و شالم گردنمو قلقلک داد. تازه یادم اومد کلاه سرمه، و تازه فهمیدم منظور حوراء رو.
خندهم گرفت بدجور. درسته که رفتار این دختر از اول امروز چندان باهام جالب نبود اما اینکه با هرتکانهای فوراً گاردو میبستم و منفیترین برداشتها میشد اولین عکسالعلم، جدی خندهدار بود: مثل کسی که به پهلوش حساس باشه و وقتی هنوز بهش دست هم نزدی، جیغکشان دربره و فحشت بده!
شالمو از زیر کلاه کشیدم سرم و بعد سوئیشرتمو درآوردم. بال شال رو پیچوندم دور گردنم و لباس گرمو بیاینکه دوباره ازش بپرسم، انداختم روی شونههاش. نگاهم کرد، اینمرتبه با قدردانی و لبخند:
- ممنونم! ولی خودت چی؟ سردت نمیشه؟
چونه بالا انداختم:
- من خیلی سرمایی نیستم... تازه الآنم آتیش گُر میگیره، گرم میشیم
دوباره تشکر کرد. حسین هم گویا یهو متوجه ما شد که کمی از جمع فاصله گرفت و به خواهرش خیره شد:
- سردته؟ گفتم لباس گرم بیشتر بردار!
حوراء بینیشو بالا کشید:
- آخه نمیدونستم میایم آبشار... فکر کردم راه میریم و بعدم میشینیم زیر آفتاب که گرمه
حسین به تائید سر تکون داد و بیحرف دیگهای، کاپشنشو درآورد و انداخت رو شونههای خواهرش و جلوشو هم آورد.
یه حالی شدم. از درون تکون خوردم. نه بهخاطر توجه و محبتش؛ ماتِ سوییشرتم که انگار رفتهبود تو بغلِ محکم کاپشنش شدم. خوشبهحال اون لباس. چشمام تار شدن و یهآن صدای حسین رو خیلی ناواضح و دور و با پژواک شنیدم که کمکم از اون خیرگی دراومدم و گیج نگاهش کردم. فهمید متوجه نشدم که چی گفته. با مهربونی تکرار کرد:
- ممنونم! اگه سردتون میشه..
تندتند سر به دوطرف تکون دادم و پلک زدم تا اشک پردهانداخته روی مردمکهام، نچکیده کنار بره:
- نه، نه! من حالم خوبه
ینی درواقع حاضر بودم از سرما بستنییخی شم اما اون تصویر بههم نریزه! چون مطمئناً اگه میگفتم سردمه، سوئیشرتمو بهم برمیگردوند ولی کاپشنش رو از رو شونهی خواهرش برنمیداشت و این ینی جدایی!
#هفتاد_و_دوم
وانمود کردم میخوام از آتیش و شعلههاش که داشتن از لای هیزمای تازهاضافهشده بهش خودشونو نشون میدادن، عکس بگیرم اما تو زاویهای ایستادم که حتماً یکی از شونههای حوراء خیلی بولد بیفته گوشهی تصویرم. اینم مثل خندهی حسین، عکسی بود که میرفت تو گالری خودم برای روزای دلتنگی؛ یا شایدم روزایی تو آینده که از بههمرسیدنمون دلسرد میشدم و این همآغوشی دوتا لباس میتونست بهم امید بده و با زبون بیزبونی بگه که عشق من غیرممکن نیست!
آخر از همه جواد به جمع اضافه شد که برعکس دوتا رفیق دیگهش در حجم و نوع و اندازههای معقول هیمه جمع کردهبود! سرم پائین بود و خیره بودم به صفحهی دوربین و این گویا به چشم بقیه چنین بهنظر اومد که دارم تصاویری که ثبت کردهم رو بازبینی و چک میکنم. چون محمد پرسید:
- چهطوره؟
از اونجایی که سنگینی نگاهشو روی خودم حس میکردم، فهمیدم با منه ولی نفهمیدم منظورشو. با ابروهای بالاپریده سر بلند کردم و خیرهش موندم:
- ها؟!
مکث کرد و بعد نیشخندی روی لبش اومد:
- میگم جایی که آوردمتون چهطوره؟ تونستین عکسای خوبخوب بگیرین یا نه؟!
- آهــان!..
بند دوربین رو کج انداختم روی شونهم و درحالی که با حرارت دستامو حین توضیحدادن تکونتکون میدادم، گفتم:
- آره! ینی اینجا عالیه! ببین! گفتم که من عاشق ایرانگردیام و کلی جاها رفتم و یهعالمه بنای تاریخی و شهر مدرن و پدیدههای انسانی دیدهم اما طبیعت و مناظرش...؟ اونا بینظیرن! تو، اگه یک یا نهایتاٌ دوبار بری یه بنای تاریخی رو ببینی، خب همهجاشو دیدهای و دیگه اونجا با تمام شکوه و زیباییش برات تکراری میشه... ولی کوه، جنگل، صحرا، بیابون، دریا، آبشار و خلاصه اوووه...؛ هر... هر منظرهی طبیعیای رو اگه هرسال چهاردفعه و تو فصلای متفاوت بری، بازم چیزای جدید به چشمت میان که بار قبل ندیدیشون! مثلاً اگه ما پائیز بیایم اینجا میبینیم این آبشاری که الآن دوروبرش پر از علفای تازه و درختاییه که تازه برگاشون نوک زده، تبدیل شده به یه تصویر جدید پر از شاخههای لخت و برگای زرد و نارنجی و بنفش و قهوهایِ پهنشده رو زمین و ریخته توی آب..
نفس عمیقی کشیدم و دستامو پائین انداختم و دوطرف تنم رها کردم و اینمرتبه با آرامش ادامه دادم:
- برای همین میگم که اینجایی که هنوز دست ما آدما نتونسته تغییرش بده، عالی و فوقالعادهست و منم کلی کلی کلی عکس ازش گرفتهم ولی قطعاً سیر نشدهم..
ساکت شدم و نگاهمو بینشون چرخوندم. همه با لبخندی محو کنج لبشون، سراشون پائین بود. آم...! که نشون میداد احتمالاً این نگاه و حرصی که من داشتم و تندتند ازش گفتهبودم، فقط مختص خودم بوده و بقیه نتونستن اینهمه شور و عشق و هیجان و عمقِ دیدگاه یه دیوانهی طبیعت و گردش و عکاسی رو بفهمن! نمایشی سرمو خاروندم و لبمو پیچ دادم و شونه بالا انداختم:
- اِم! ببخشید که یهو زدم رو اون فازِ... چیزم!..
تکسرفهای کردم و دم عمیقی گرفتم و اخم کردم:
- بگذریم! حالا ورای همهی این سخنرانی غرایی که ایراد کردم، از اونجایی که به مرض عکاسها دچار شدم، افسردگی گرفتم درضمن
خب مثل اینکه موفق شدم اون یخی که ایجاد کردهبودم رو آب کنم. آخه سجاد با ابروهای بالاپریده نگاهم کرد و پرسید:
- مرض عکاسا؟! ینی همون عطشِ عکسگرفتن از همهچیز؟
سر به دوطرف تکون دادم و لبمو کش آوردم:
- نه داداش! اتفاقاً حرفهایها چنین عطشی ندارن... اونا همهجا رو خوب نگاه و بعد بهترین قابها رو انتخاب میکنن و ازش یهعالمه عکس میگیرن... منی که میبینی اینطور حرص میزنم، بهخاطر اون جنبه از وجودمه که دوست داره تصویر همهی چیزای خوشگلو ثبت کنه... واِلا میگن: «جای گُر و گُر عکاسی از همهچیز، بهتره به چشمای خودمون اجازهی دیدن و به حافظهی خودمون اجازهی حفظکردن بدیم» و خلاصه از این درساخلاقها دیگه..
باز رفتهبودم بالای منبر! دستامو پشت کمرم قلاب کردم و رو نوک پنجههام ایستادم و بیاینکه به روم بیارم جای جوابدادن کلی توضیح اضافه دادهم فقط، با قیافهی درهمپیچیده رفتم سر اصل مطلب:
- منظورم از "مرض عکاسا" این بود که خب همیشه اونان که از همه عکس میگیرن ولی بعد هیچکی نیست از خودشون عکس بگیره!
زدن زیر خنده. محمد، حین بازکردن ظرف دردار پر از تیکههای پیازوترشیزدهی جوجه، خیره به من با سر به سجاد اشاره زد:
- حالا درسته کلاس نرفته و حرفهای نیست اما عکاس ما این سجاد هست... میخواین بدین اون ازتون عکس بگیره!
قبل از اینکه من جوابی بدم، علیاکبر که رو کندهش نشستهبود، پسگردنی و نگاه عاقلاندرسفیهی نثار رفیقش کرد و بعد با اون حالت پوکرفیسش رو کرد به من:
- یهوقت فکر نکنید از بیشعوریشه، کلاً یهخرده دیر میگیره قضایا رو! شما اگه میخواین راحت باشین، بعدِ ناهار با حوراء خانوم برین ازتون عکس بگیرن که بهعنوان یه خانوم دید و سلیقهشونم از این سجاد بهتره!
خب راستش خیلی دلم میخواست بگم که: «من با عکاس مرد هم مشکل ندارم و کلاً آدم راحتیام و اگه الآن این شال سرمه برای اینه که شما نگرخین! واِلا کلاً به حجابمجاب اعتقادی ندارم و خیلیوقتا هم دوستای پسرم ازم عکسای سرلخت میگیرن!» ولی دندون سر جیگر گذاشتم و لب رو هم فشردم تا به سکوت و قیافههای معذبشدهی بامزهشون نخندم! مثلاً قرار بود به قول همین علیشون من بهعنوان یه خانوم از حرف محمد خجالت بکشم و رنگبهرنگ شم اما برعکس، اونا بهعنوان پنجتا آقا شرمگین شدهبودن! محمد بدبختم که هم خندهش گرفتهبود از به چشمِ اونا خرابکاریش و هم نمیدونست چهطور ماستو بمالونه.
جالب این بود که این درست مثل اتفاق چندلحظهی پیش بود که من از دنیایی حرف زدم که برای اونا غریبه بود و چون درکش نمیکردن، نمیدونستن هم که باید چه واکنشی بهم نشون بدن و حالا من نمیدونستم چه عکسالعملی باید نسبت به حرف و پیشنهاد ناخودآگاه محمد که از نظر این جمع زشت و دورازادب بود و از دیدگاه من عادی و بیایراد، نشون بدم! سرآخر هم بعد از یکدقیقه سکوت سنگین، به خواهر حسین و اخم رو پیشونیش نگاه کردم و گفتم:
- اوکی! پس زحمتش با حوراء جون!
مردمکهاش با حالتی خنثی برگشت به صورتم و سر تکون داد:
- چشم! چه زحمتی!؟ این چه حرفیه!؟
لبمو براش کش آوردم و چیزی در جواب تعارفاتش نگفتم. میتونستم همونموقع چندتا نکتهی ریز یادش بدم یا حتی خودم اول قاب و زاویهی درست رو تنظیم کنم و ازش بخوام فقط دکمه رو فشار بده تا تصویر ثبت بشه!
جواد یه چهارپایهی تاشو گرفت طرفم:
- نمیشینید؟
اونو ازش گرفتم:
- اوف، مرسی! میخواستم بگم یکی بدیا
لبخند معذبی بهخاطر صمیمیت زیاد من زد و گفت:
- خواهش میکنم!..
یهکم زمین تو سمتی که من ایستادهبودم شیب داشت و برای همین چارپایه لق میزد. فشارش دادم و با چندتا سنگریزه راستوریسش کردم و همین که نشستم رو به حلقهی دور آتیش، جواد زد به در شوخی:
- ولی آقا! یهچیزی هست که مطمئنم هیچکدومتون بهش دقت نکردین
ابروهام بالا پریدن. سؤالی رو که درثانیه تو ذهن همهمون شکل گرفتهبود حسین به زبون آورد:
- چی؟!
جواد نیشخند زد و با امتداددادن نگاهش از روی من به روی حسین، ما رو با یه خط فرضی بههم وصل کرد:
- اینکه خانومِ مهتا هم مثل مهندسه!
چشمای جفتمون گرد شدن و اینبار منی که شاید تعجبم ناخالصی داشت و آغشته به شوق بود، پرسیدم:
- چهطور؟!
جواد پقی زد زیر خنده:
- اونلحظه که داشتین تندتند از فواید مناظر طبیعی میگفتین من دقیقاً یاد بالای منبررفتنهای حسین افتادم که برای یهکلمه حرف ساده، صدصفحه مقاله و توصیه ارائه میکنه تا آدم از سؤالش احساس حماقت کنه و به غلطکردم بیفته!
گمونم محمد که دقیقهای پیش هدف توضیحات رگباری من قرار گرفتهبود، خیلی بیشتر با این حرف رفیقش موافق بود و احساس همدردی میکرد که بلندتر از همهشون که با شک میخندیدن، به خنده افتاد. برای من ولی خندهدار نبود. و برعکس تصور حسین از لبخند محوی که گوشهی لبم نشستهبود، بهم بر هم نخوردهبود. اون اما فکر کرد ناراحت شدهم. یهجور خاصی نگاهم کرد و بعد با اخم رو به جواد تشر زد:
- این چه حرفی بود!؟
نمیخواستم به اشتباه و با گمان اینکه پا از حد فراتر گذاشتهن، بازم ساکت بشن و معذب. از طرفی واقعاً واقعاً هم از حرف این پسر خوشم اومدهبود چون منو با حسین به یه اشتراکی رسوندهبود که راستش، دقیق نمیدونستم که تا چه حد حقیقت داره. ینی تابهحال دقت نکردهبود به اینکه آیا همیشه زیاد حرف میزنم و به قولی روی منبر میرم یا فقط گاهیاوقات این اتفاق میفته؟! بههرحال که امروز چنین بروز و برخوردی پیش اومدهبود و من خوشحال و راضی بودم بابتش و مطمئن بودم که قلبم اونو ثبت خواهدکرد و بعد و توی خلوتم بارها و بارها یادآوریش میکنه تا مدام و مدام ذوق کنم و از هیجانِ داشتنِ یه اخلاق مشترک با حسین، تو خودم جا نگیرم!
با ابروهای بالارفته و نیش شل گفتم:
- خب راست گفت..
خندیدم و شونه بالا انداختم:
- خیلی هم به نکتهی درشت و ظریفی اشاره کرد تازه! خودم تا حالا دقت نکردهبودم به چنینچیزی
بقیه که دیدن انگار خوشم اومده، بُل گرفتن و شوخیای رو که جواد شروع کردهبود دست گرفتن و دهتام روش گذاشتن و حسابی بسطش دادن و نمک بهش اضافه کردن!
مردمکهای حسین روی صورتم مکث کردن. منم نگاهمو دوختم به چشمهاش. یه حالت لبخندیای بود؛ یه حالت قشنگ براق که دلِ سستمو به بازی میگرفت. سر به دوطرف تکون داد و نگاه ازم برداشت و شروع کرد به تارومارکردن رفقاش ولی من هنوز اون نگاه شوخ رو جلوی چشمم میدیدم که نصیبِ امروز من از این مرد بود؛ بهعلاوهی دوتا تصویر خصوصی.
&&&
برچسب:
نویسنده: آرمان قنبری