اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «فصل هشتم رمان رَیب! (بخش پنجم)» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
#هفتاد_و_چهار
"1984" از "جورج اوروِل. البته خیلیوقت پیش خوندهبودمش و اصولاً محتواش از اون فراموشنشدنیها هم بود ولی وقتی داشتم به یه "کادوبَک" برای حسین فکر میکردم که یهکمم همچین طعنهآمیز باشه، مغزم سفید شدهبود و هیچ کتابی به مخم نمیرسید تا بتونه با مضمونش، منظور منو برسونه. برای همین انواع کلماتی که به ذهنم میاومد رو گوگل کردم و سرآخر پس از جستوجوهای فراوان، به این تعریف از "نوزده، هشتادوچهار" توی ویکیپدیا رسیدم:
«جورج اورول در این کتاب، آیندهای را برای جامعه به تصویر میکشد که در آن خصوصیاتی همچون تنفر نسبت به دشمن و علاقهی شدید نسبت به برادر بزرگ (ناظر کبیر، رهبر حزب با شخصیت دیکتاتوری) وجود دارد. در جامعهی تصویرشده گناهکاران به راحتی اعدام و آزادیهای فردی و حریم خصوصی افراد بهشدت توسط قوانین حکومتی پایمال میشوند...»
وقتی اینو خوندم، و یاد ماجرای این رمان و "وینستون اسمیت" چروکخوردهی افسرده افتادم، دیدم این کتاب بهترین انتخاب میتونه باشه در جواب "مسئلهی حجاب". پس فوراً یه نسخه ازش خریدم که حالا توی کاغذکادوی طرح "بنتن" پنهان شده و رو صندلی کنارم نشستهبود.
با نیشخند نگاهش کردم. نیمکرهی راست منطقی مغزم میگفت که این جناب مهندس اونقدر خنگ هست که نفهمه دلیل و هدفم از خرید "1984" چیه اما خودم با نیمهی دیگهی وجودم که به هوش حسین اطمینان داشت، موافقتر بودم. به همین خاطر یه هیجان زیرپوستی داشتم و طپش قلبم بالا رفتهبود.
آخه امروز بالآخره قسمت شدهبود تا هدیهمو تقدیمش کنم! گویا کارش تو خونهی مردم زود تموم شدهبود و کل عصرش بیکار بود. برای همین ساعت یکونیم/دوی ظهر سروکلهش پیدا شد. قصدش این بود که از ناهار تا دم غروب با بچهها باشه ولی یهکم دیر رسیده و چیزی از غذا نموندهبود. اونم که مثل همهی مردا عاجزه تو تحمل گرسنگی، میخواست بره خونه و بعد دوباره برگرده که گفتم لازم نیست اینهمه راهشو دور کنه، بمونه و ناهارو مهمون من باشه. البته که کلی تعارف تیکهپاره کرد اما عاقبت موفق شدم موندگارش کنم. بعدم از اونجایی که شکم پر نصف بیشتر بچهها رو خواب یا بیحوصله برای ورجهوورجه کردهبود، فوراً سوار بر "آبیایرانی" شدم و رفتم از ساندویچی دو خیابون بالاتر یه همبرگر برای مهندسجان و یه سوسیس برای خودم گرفتم تا قبل از ساعت شلوغی، پسرمو از گشنگی نجات بدم!
خم شدم و از بین دوتا صندلی نایلون روی صندلی عقب رو برداشتم. دلم از بوی ساندویچا که پیچیدهبود تو ماشین، مالش رفت. بند کیسهی پلاستیک رو انداختم دور مچم و به بستهی کنارم لبخند زدم. وقتی برش داشتم، پوست دستم از هیجان به گزگز افتاد.
پیاده شدم. هوا ابری بود و بارون سوزنسوزن میبارید. و از اونجایی که گلِ بهار بود، احتمالاً تا دودقیقهی دیگه این بارش ریز، تند و پرسروصدا میشد و برای یهربع از آسمون سیل میاومد و بعد ابرا میرفتن کنار و آفتاب لبخند پیروزمندی میزد که اونم موقت بود. صدای رعد کمصدای کمقوت، حدسمو تائید کرد.
توی راهرو، از ترس اینکه یکی از بچهها نایلون و کادوی "بنتنپیچشدهی" تو دستمو ببینه و هوس یا کنجکاوی کنه، همهی وسیلهها رو با یه دست گرفتم و اونم پشت سرم قایم کردم. خوشبختانه کسی نبود. رفتم پشت در اتاق بازی. با پشت انگشتام، ریتمیک روش ضرب زدم و آروم بازش کردم و فقط سر داخل بودم.
خستگیناپذیرترین دخترا و پسرای اینجا رو دقیقاً این ساعت و اینجا میشد پیدا کنی! که حالا همگی توجهشون بهم جلب شدهبود. لبخند پهنی تقدیمشون کردم و مردمکهامو حرکت دادم به طرف حسین. روی زمین نشستهبود، پای یکی از میزای کوچیک رنگیرنگی. دستشو زیر چونهش زدهبود و داشت به یکی از دخترا نقاشی یاد میداد. منو که دید، لبخند زد و دستشو از زیر چونه برداشت و صاف نشست. آماده بود برای اینکه صداش کنم و پاشه بیاد دنبالم.
خیره بهش و خطاب به جمع گفتم:
- بچهها یه چنددقیقهای این عموحسینتونو قرض میدین ببرم بهش ناهار بدم؟ الان از گشنگی غش میکنه میمونه رو دستتونها!
مربیها خندیدن و یکیدوتا از بچهها هم ریسه رفتن. نرگس، همون دخترکی که داشت با حسین تمرین نقاشی میکرد، متعجب نگاهش کرد و با حالت بامزهای گفت:
- آره عمو؟! میخوای... غش کنی؟!
حرص زدم برای رفتن و بغلکردن و فشاردادنش. آقامون موهای ریخته تو صورت نرگس رو کنار زد و جمع کرد پشت سرش و خندید:
- نه عزیزم! ولی چون ناهار نخوردهم، گرسنهمه... اجازه میدی برم غذامو بخورم بعد بیام پیشت؟
چشم تو حدقه چرخوندم. پسرم زیادی مبادی آداب و اهل رعایت بود و از نظرش کراهت داشت دروغگفتن به بچه! خب، به همین دلیل هم، حالا باید ناز نرگس خانوم رو میخرید که برای صدور اجازه، شرط داشت و باج میخواست:
- بعدش بهم یاد میدی چه طوری گُبه و شیـــر و خَگوش بازیگوش بکشم؟
دیگه واقعاً میخواستم اون زبون کوچولو رو که مثل فرانسویها نمیتونست "ر" وسط کلماتو تلفظ کنه، بخورم! درضمن بهشم حسودیم شدهبود بابت اینکه میتونست بشینه بغل حسین و براش کلی نازوغمزه بیاد. تازه مهندسجانمم بیهیچ عصبانیت و گرخیدنی، فقط به دلش راه میاومد:
- بله، چشم! هرکدومو که بلد بودم، یادت میدم تا باهم یه جنگل بکشیم
نرگس لباشو غنچه کرد و حالت متفکر همایونیای به خودش گرفت و درنهایت رخصت مرخصشدن صادر فرمود:
- باشه!
بازدممو محکم بیرون فرستادم و از سر راه آقامون کنار رفتم. خارج شد از اتاق و درو پشت سرمون بست و تشکرآمیز نگاهم کرد:
- ممنونم! زحمتتون شد
پشت پلک نازک کردم براش:
- خا!..
نرم خندید. راه افتادم توی راهرو. بهشدت دلم میخواست بریم رو تابهای محوطهی بازی بشینیم اما از پنجره پیدا بود که بارون شدید شده. پس راهمو کج کردم سمت سالن غذاخوری و گفتم:
- هیچوقت تا حالا بهت گفتهم که میبینمت یاد درس "رسم" تو ریاضی میفتم که ازش متنفر بودم؟
ابروهاش بالا پریدن. بهتزده خندید و وقتی داخل رفتم، دنبالسرم اومد و درو پیش داد:
- چرا آخه؟!
یکی از صندلیها رو بیرون کشیدم و کیسهی پلاستیکی و هدیهای رو که حسین بدون شک دیدهبودش ولی هیچ عکسالعملی نسبت بهش نشون نداده و درموردش کنجکاوی نکردهبود، گذاشتم روی میز:
- چون برای کشیدن طرحاش باید خودمونو با خطکش و پرگار و سایر ابزار رسم خفه میکردیم و تو و اخلاقای مرزبندیشدهت دقیقاً منو یاد همون خطکشیها میندازی
لبخند گوشهی پلکاشو چین انداخت. جلو اومد و طرف دیگهی میز و مقابلم ایستاد. سرمو فروبردم تو نایلون و دوتا قوطی نوشابه و ساندویچای پیچیدهشده تو زرورق رو بیرون کشیدم. گفت:
- آره! اون رسمها سخت و گیجکننده بودن اما نتیجهشون میشد یه تصویر متناسب و قشنگ
کیسهی خالی رو مچاله کردم و فرستادم ته جیب مانتوم. دستامو روی لبهی میز ستون کردم و با حالت متفکری سر تکون دادم:
- هوم! اینم درسته
اشاره کرد بشینم. سهمش از غذا رو سُر دادم سمتش و جا گرفتم رو صندلی. اونم نشست. نگاهش یهآن رو صورتم مکث کرد و بعد با حالت مظلومانهای خندید و پرسید:
- حالا جدی از منم مثل "رسم" متنفرین؟!
لبمو کش آوردم:
- نه مهندس!
و تو دلم اضافه کردم: «درحقیقت عاشقتم!»
یه ابروشو بالا برد:
- خب خدا رو شکر!
چندثانیه فقط نگاهش کردم. مهم بود که ازش متنفر نباشم؟ پس چرا چنان کادویی برام خریدهبود که خودشم میدونست دوستش ندارم و از دیدنش و گرفتنش عذاب میکشم؟!
نفس عمیقی کشیدم. حین بازکردن زرورق دور ساندویچم، با ابرو اشاره کردم بیکار نمونه:
- بفرما!..
تشکر کرد و همبرگرشو برداشت. گاز بزرگی به نون زدم ولی هیچ سوسیسی به چنگم نیفتاد و فقط یه خیارشور دراز از دهنم آویزون شد که به زور چپوندمش تو! نوشابهمو باز کردم و لقمهی بزرگمو با یه قلپ از اون پائین دادم. حسین هم با اینکه مثل من هول نمیزد اما با اشتها مشغول خوردن شدهبود و همچنان انگارنهانگار که یه بستهی هدیه کنار دستمه! حقیقتش نمیدونستم باید از اینکه هیچ حس فضولیای نداشت و بیبخاریش تو ذوق میزد عصبی باشم یا از اینکه به حریم شخصی آدم احترام میذاشت و چیزی نمی پرسید، خوشحال! و البته با توجه به اون گلی که برام کاشتهبود -ینی مسئلهی حجاب-، سخت بود که تائید کنم بلده به حریم شخصی آدم احترام بذاره چون طرز پوشش و عقیده هم جزو مسائل خصوصی محسوب میشدن از نظر من و هرگونه دخالتی در این موارد یکجور تجاوز به حقوق فردی بود.
دم عمیقی گرفتم. همین تناقضهایی که تو رفتارش بود باعث میشد گیج و مثل یه کلاف سردرگم بشم. واقعاً حسین کدوم یکی از اینا بود؟ مردی که بعد از یه آشنایی چندماهه با کادودادن یه کتاب که درست خلاف ایدهآل منِ نوعی برای زندگیه، آدمو شوکه و سعی میکنه عقایدشو فروکنه تو سر طرف مقابلش؟ یا مردی که حتی دربارهی چیزی که به چشم میبینه سؤال و فضولی نمیکنه؟
تکسرفهای کردم و برای تمومشدن این بازی کثیف، دست گذاشتم رو هدیهای که براش خریدهبودم:
- میگم کنجکاو نیستی بدونی تو این چیه؟..
مردمکهاش از روی صورتم به روی "بنتن"های روی کاغذکادو تغییر مسیر دادن و نگاهش گنگ و پرسشگر شد. لبخند کجی زدم و بسته رو هل دادم به طرفش:
- با عذرخواهی بابت اینکه یهکم طرحش تهاجم فرهنگیه، تقدیم به شما!..
متعجب نگاهم کرد. شونه بالا انداختم:
- از اونجا که برام هدیه خریدهبودی و من تمام این مدت تو شرمندگی اخلاق ورزشکاریت موندهبودم و میخواستم یهطوری جبران کنم، گفتم اینو به عنوان "کادوبَک" بگیرم برات... امیدوارم دوستش داشتهباشی و بدون پیشزمینه بخونیش
چشماش میگفتن که کاملاً طعنهی توی لحنم و این رو که حرف و توصیهی خودشو بهش برگردوندهم گرفته. راضی بودم از ضریب هوشیش! بدون اینکه نگاه ازش بردارم، گاز بزرگی به ساندویچم زدم و درحالی که میجویدمش، تکتک حرکاتشو ضبط کردم.
غذاشو عجالتاً کنار گذاشت و بعد از تشکر و قدردانی بابت زحمتی که کشیدهبودم، با نوک انگشتاش هدیهشو کشید طرف خودش. لبخندی به طرح کاغذکادوش زد و پرسید:
- خوندینش؟
ابروهام بالا پریدن:
- کدومو؟ اینی که برات گرفتهم یا اونی که بهم دادی رو؟
نگاهش که روی بسته میگشت، آنی متوقف و بعد قفل شد به مردمکهام:
- اونی که بهتون دادهبودم
اخم ناخودآگاه نشست روی پیشونیم. چشم ازش برداشتم و سر تکون دادم و زمزمه کردم:
- هوم! به جز فصل آخری که گفتی البته!
چیزی نگفت که دومرتبه سر بلند کردم. با لبخند تائیدم کرد. گیج شدم از اینکه هیچ تغییری تو حالت چهرهش ایجاد نشد. ینی فکر میکردم وقتی بفهمه "مسئلهی حجاب" رو خوندهم، واکنشش از دوسهحالت خارج نیست: یا اخموتَخم میکنه بابت اینکه کلی پول کتاب داده اما دریغ از ذرهای تأثیر و من بازم مثل همیشه و با همون تیپ قبلی خودم جلوش قد علم کردهم، یا شوکه میشه، یا با دیدن اینکه با یه هدیه جبران کردهم لطفش رو حتمی هول میکنه و میترسه. ولی حسین هیچکدوم اینا نبود. عادیِ عادی بود. ینی نمیدونست اون کتابش چه توهین بزرگی به شعور من بوده؟ نمیتونستم اینطور تصور کنم وقتی حین دادن "مسئلهی حجاب" خودش بهم گفتهبود که میدونه کادوش رو دوست ندارم! باز داشتم بههم پیچ میخوردم از دست پارادوکسهاش.
هدیه رو به پشت گذاشت روی میز و انگشت اشارهشو فروبرد زیر تای کاغذکادو و کمکم چسبو بالا کشید تا کاغذو زخمی نکنه. پوششو کنار زد و کتاب رو برگردوند. قلبم کوبید. سعی کردم هیجانی رو که از شوق دیدن واکنشش به تنم حمله کردهبود با گاززدن دوباره به ساندویچم مهار و پنهون کنم اما وقتی به عنوان "1984" و اسم نویسندهش "جورج اوروِل" دست کشید و نگاهش چندلحظه رو عکس جلدش مکث کرد و بعد بلند زد زیر خنده، فکم از حرکت ایستاد! دهنم هنوز پرِ پر بود. پس فقط تونستم چشم گرد کنم. دقیقاً چرا داشت میخندید؟!
کف دستشو بالا آورد به نشون پوزشخواهی. سرفه کرد تا به خندهش افسار بزنه. از گوشهی جلد آخر کتاب گرفت و تند ورق زدش و نگاهم کرد. نتونستم بفهمم چه حسی توی مردمکهای براقشه. درحالی که فکم دوباره راه افتادهبود و همچنان خیره و منتظر یه ریاکشن ازش بودم، اونم "نوزده، هشتادوچهار" رو روی میز گذاشت و انگشتاشو توی هم قلاب کرد:
- واقعاً جواب عالیای بود به اون هدیهی دوستنداشتنیای که براتون گرفتم! به محض دیدن عنوان کتاب، کاملاً حستون دستگیرم شد
دهنکجیای شد به نیمکرهی راست منطقی مغزم که میفرمود مهندسجان دوزاریش کجه و عمراً منظورمو بفهمه! ولی راستش تو ذوقمم خورد. لبم مثل خط صاف شد:
- ینی کادوم تکراریه؟ خوندیش قبلاً؟! اما تو کتابخونهت نبود که
سر پائین انداخت و لب گزید. احتمالاً به این دلیل که یادآوری کردهبودم اون شب رو که بیخبر ازش رفتهبودم فضولی تو اتاقش. به جلد کتاب دست کشید:
- بهصورت صوتی گوشش دادم
- اوم! ای بالابرندهی سرانهی مطالعه به تنهایی!
دست خودم نبود که متلک انداختم. دلم خوش بود که جنابمهندس برعکس نوددرصد مرداست که سر هدیهخریدن براشون آدم پیر میشه چون کتابخون بود و آپشنهاش بالا. دیگه نمیدونستم که برعکس هشتاددرصد کتابخونها هم هست و با صوتیِ کتابها هم مشکلی نداره!
چندقلپ از نوشابهم خوردم. در پاسخ به طعنهم فقط لبخند زد. بعد، چنان جدی و چنان یهویی رفت سر اصل مطلب که باز چشمام گرد شدن و گاز نوشابه پرید تو دماغم و کم موندهبود خفه شم.
- بهنظرم بین ما سوءتفاهمی رخ داده
انگشتمو فشردم زیر بینیم. چشمام از شدت سوزش آب افتادهبودن. قوطی رو کنار گذاشتم و با صدای شاکی و تودماغی پرسیدم:
- جدی؟!
سر تکون داد و نفس عمیقی کشید:
- من میدونستم شما از کادوم خوشتون نخواهدآمد... برای همین کلی تأکید کردهبودم که حتماً بیهیچ قضاوت و پیشزمینهای بخونیدش..
خندید و با زدن ضربهی آرومی به جلد، به کتاب اشاره کرد:
- قصدم اصلاً و ابداً این نبود که بخوام مثل "حزب مرکزی" تو این رمان، مجبورتون کنم به پذیرش یه عقیده و ازبینبردن حریم شخصیتون..
جدی شد و مهربون:
- پس عذر میخوام اگه بیاختیار باعث ایجاد چنین ذهنیتی توی شما شدم... نمیخواستم احساس ناامنی بکنید با من
تا چندثانیه فقط خیرهخیره نگاهش کردم. عقل و منطق کاملاً دربرابر حرفهاش که درک بالاش رو نشون می دادن، لالمونی گرفتهبود. حسین... حسین... فکرشم نمیکردم فقط با یه اشارتم بفهمه چهقدر از دستش عصبانی شدم و چهقدر حس بد پیدا کردم، چهقدر شک کردم بهش. میدونستم بچهی باهوشیه اما تا این حد دیگه روش حساب باز نمیکردم! و این گیجم میکرد. اگه تونستهبود درکم کنه و عمق احساس و منظورمو به این سرعت و فقط با دیدن اسم "1984" بفهمه، پس چرا اصلاً اون کتابو برام خرید؟ بدون شک میتونست پیشبینی کنه که هدیهش تو رابطهمون چه حاشیهای ایجاد میکنه، پس به چه دلیل محکمی ریسک خریدنش برای منو پذیرفت؟
همینو پرسیدم:
- خیلی دوست دارم بدونم چرا اونو بهم دادی؟
نگاهم کرد و با مکث، ساندویچش رو برداشت. همون حینی که زرورق دورش رو پائینتر میکشید، توضیح داد:
- میخواستم با یه کتاب تخصصی درمورد حجاب، وادارتون کنم که زاویهی دیگهای از قضیه رو هم ببینید
لبم کج شد. این جواب من نبود درنتیجه سعی کردم اینبار درحالی که دستامو تکون میدادم و لحنم تأکید بیشتری داشت، دقیقتر سؤالمو مطرح کنم:
- خیلی خب ولی چرا یهو حجاب؟ اونقدری شناختمت که بدونم اهل گشتارشادبازی نیستی اما با دیدن اون کتاب همهی ذهنیتم ازت بههم ریخت... واقعاً چرا یهو باید بهم یه کتاب تخصصی درمورد حجاب میدادی؟!
لقمهشو فروداد و کاملاً خونسرد گفت:
- چون شما درموردم اشتباه قضاوت کردین!
ابروهام بالا پریدن و چشمام گرد شدن. دقیقاً داشت از چی حرف میزد؟! چنددفعه پشت هم پلک زدم:
- what?! (چــی؟!)
خندید. یه قلپ از نوشابهش خورد محض گلو صافکردن و بعد قضیه رو مفصل تعریف کرد تا من با شنیدن هرجملهش، بیشتر وابرم:
- یهکم توضیحش سخته... و احتمالاً از نظرتون مسخره میاد و نمیتونید درک کنید چه لزومی داشت که چنین کاری بکنم؟ ولی بههرحال، من سعیمو میکنم! ببینید! اونروزی که بعد از عید همدیگه رو دیدیم، شما ناراحت بودین و عصبانی و البته حق داشتید که باشید... اما تو اون ناراحتیه، تو اون حال آشفته، قبل از اینکه من بتونم حتی حرفی بزنم، شما با تصور اینکه میدونین چی میخوام بگم، منو با یه عوضی، و بعدشم با یه بیرگ یکی کردین... نمیگم بهم برخورد، نه! فقط... اوم! فقط حس کردم باید از خودم و خیلی از همجنسهام که شبیهم هستن دفاع کنم... میدونید؟ اینروزا همهجا پر از شعار حمایت از حقوق زنان هست و مردا تو همهی دادگاهها و پیش همهی قضاوتها محکومن به هوسبازبودن، دیکتاتوربودن و... هزارتا چیز دیگه! شاید بیشتر برام گرون تموم شد که دیدم شما هم یه همچین نظری دارین درحالی که لااقل من رو میشناسید ولی باز... نمیدونم! همین... میخواستم از خودم دفاع کنم..
راستش خندهم گرفت. اون فکرای من کجا، اون روزها دستوپازدنم تو تردید و آشوب و حس مزخرف کجا و این دلیلی که حسین برام میآورد کجا! زمین تا آسمون بود فرقشون. قضیه رو چهقدر، چهقدر، چهقدر پیچیده و بغرنج دیدهبودم و حالا این حرفاش آب یخی بود که خالی شد روی سرم. همهچیز از نظر اون همیناندازه ساده بود؟ فقط میخواست از خودش دربرابر چیزایی که تو عصبانیت از دهنم پریدهبودن دفاع کنه؟ پس من چرا اینهمه عذاب کشیدهبودم تا خودمو قانع کنم به خوندن اون کتاب کوفتی؟!
بینمون سکوت شد: تا وقتی که من تندتند ساندویچمو تموم کردم و حسین آرومآروم بیشتر از نصفشو خورد. البته این تفاوت سرعتهامون به عادتهای غذاییمون ربطی نداشت: من لقمههامو چنان بزرگ برمیداشتم که تا خفگی پیش برم محض کنترل حس بدی که تو وجودم پیچیده بود که مخلوطی از حرص و سرخوردگی بود و حسین یواشیواش و بیدقت ساندویچشو میجوید چون با حالت متفکری حواسش به من بود! عاقبت این خودش بود که به حرف اومد:
- از من ناراحتین؟
نگاهش کردم. واقعاً نمیدونستم از کی دلخورم! از حسین؟ چرا باید از اون ناراحت میبودم؟ اول اینکه، اونی که برای یه کادو خودشو کشت، اون نبود، خود احمقم بودم! دوم هم اینکه، اگه میخواستم منصفانه قضاوت کنم، کسی که همیشه رعایت دیگری رو میکرد، اون بود نه من؛ پس حق داشت حرفام بهش بربخوره و منِ بدعادتشده دیگه زیادیم کردهبود کوتاهاومدنهاش و بهرونیاوردنهاش که اینطور متوقع بودم ازش. درنتیجه باید از خودم ناراحت میبودم. حسین که حسی بهم نداشت. و تقصیر اونم نبود که من یهعالمه حس بهش داشتم و هنوز چیزی ابراز نکردهبودم! مقصر حسین نبود که من هررفتارش رو هزارجور پیش خودم تعبیر میکردم. گناه اون نبود. گناه خودم بود اما نمیدونم چرا احساس میکردم از حسین دلگیرم! و این قضیه رو مسخره و پیچیده میکرد.
بازدممو به بیرون فوت کردم و دستبهسینه به پشتی صندلی تکیه دادم:
- باور کن هستم ولی نمیدونم چرا! میدونی؟ کلی طول کشید تا خودمو راضی کردم به خوندن هدیهت چون برعکس هشداری که از قبل بهم دادهبودی، نمیتونستم بیهیچ قضاوت و پیشزمینهای دربارهی تو سرشو باز کنم... خب، احتمالاً این مشکل از من بوده نه تو اما باز نمیدونم چرا ازت ناراحتم
سر تکون داد و نگاهشو تا روی لبهی میز پائین کشید و زمزمه کرد:
- درک میکنم
جداً؟ چیزی رو که خودم نمیفهمیدمش، اون درک میکرد؟! چه قدرت گیرایی بالایی! حقا که لقب "نابغه" برازندهش بود! و من چه دلم میخواست دقیقاً با لحن و لهجهی "ایگریت" تو "بازی تاجوتخت" بهش بگم: «you know nothing, HOSEIN ROSTAMI!» (تو هیچی نمیدونی، حسین رستمی!)
ابروهامو بالا بردم و پاهامو زیر میز کشیدم:
- بیخیال! بزرگ میشم، یادم میره
لبخند زد. باقیموندهی همبرگرشو پیچید توی زروق و کنار گذاشت. تنشو پیش کشید و دستشو زیر چونه زد:
- حالا خوندن "مسئلهی حجاب" چهجور تجربهای بود؟
نگاهش کردم. دیدن کنجکاوی تو مردمکهاش باعث شد یهکم به بخارداشتنش امیدوار بشم! نیشخند زدم:
- مزخرف بود!
خندید:
- میدونستم
داشت از این مکالمه خوشم میاومد. مخصوصاً اینکه حسین شروعکنندهش بود و مخصوصاًتر اینکه پیدا بود قراره کش پیدا کنه.
خودمو جلو کشیدم و چشم ریز کردم:
- میدونستی و باز حیا نکردی و دادیش بهم؟! خیلی دوست دارم بدونم چی تو سرت میگذشت وقتی تصمیم گرفتی برام "مسئلهی حجاب" بخری!
لبخندش کمی عمق گرفت:
- گفتم که
ابروهامو بالا انداختم و نچی کردم:
- قانعکننده نبود!..
لبولوچهمو پیچ دادم و با حالت متفکری چشم دوختم بهش:
- اوم! ببین! حالا که حرفش وسطه پس بذار پروندهی خرابکاریتو کامل بررسی کنیم و بعد ببندیمش!
خندید و سر به تأسف تکون داد؛ حکماً به این دلیل که بیتعارف گفتم خرابکاری! پس کشید و کف دوتا دستشو نشونم داد و گردن کج کرد:
- بفرمائید!
و ژست جذابشو با گرهزدن دستاش رو سینه تکمیل کرد!
کمی تماشاش کردم محض خاطر دلم که تالاپتولوپ برداشتهبود و دستمو زیر چونه زدم:
- گفتی میخواستی از یه زاویهی دیگه ببینم ماجرا رو و اینطوری دفاعی هم باشه از تو و عدهای از همجنسهات که عوضی یا بیرگ نیستین..
با تکون سر و پلک روهمگذاشتن تائید کرد. ادامه دادم:
- من این کتابه رو خوندم... چیزی جز یه تاریخچه از حجاب که میگفت به دین ربطی نداشته و تو همهی فرهنگها بوده، و یهسری دلایل منطقیِ تاریخمصرفگذشته نداشت! پس... دقیقاً چهطور میخواست منو قانع کنه که تو قضاوتم اشتباه کردهم؟
چشمهاش چندثانیه مهمون نگاهم بودن. بعد نفس عمیقی کشید و پرسید:
- چرا "تاریخمصرفگذشته"؟
لبم کج شد و چشم تو حدقه چرخوندم:
- واضحه... چون مال دنیای امروز نیستن... خدایی الان و با این عرف تغییرکردهی جامعه نسبت به عهد بوق و قجر، برای کدوم مردی دیدن مو و روی یه دختر تحریکآمیزه؟ اونم وقتی حتی یکی مثل تو هم کلی فیلم اونورآبی دیده و دیگه با موهای آزاد و لباسای آنچنانی غریبه نیست
نه انکار کرد و نه تائید:
- تا حدودی درست میگید: الان عرف و دیدهها و ذائقهی جامعه عوض شده و دیگه مثل قدیم بسته نیست... اما از انصاف دور نشیم: میدونید که هنوز تو کل دنیا و به میزان خیلی زیادی از جذابیتهای زنانه برای جلب مشتری و بیننده و... استفاده میکنن... پس این نشون میده حتی بااینکه دنیا عوض شده و دیگه موی باز و یکسری لباسها برای چشمها عادی شدهن، بازم زنها درنظر همه جذاب هستن
ابروهامو بالا بردم. معلوم بود میخواد رک و بیپرده بحث کنه و این باعث شد کمی شوکه شم به این دلیل که تصورم این بود که این آقای اهل رعایتمون حتماً از مستقیم بهزبونآوردن یهچیزایی حذر داره! ولی جدای از اینا، خندهم گرفت و از خودمون ناامید شدم چون درست مثل همهی کلیشهها نشستهبودیم و بهعنوان اولین وجه اختلاف نظر، داشتیم در مقولهی حجاب صحبت کردیم!
عین خودش بیتعارف، لبخند کجی زدم و گفتم:
- اون که بله! اما من ناراضی نیستم... میدونی چرا؟ چون همهی جهان به جز کشور خودمون و این دوروبریهاش اونقدر پیشرفت کرده تو امر برابری زن و مرد که حالا علاوهبر زنهای جذابِ ویترینی، مردای جذاب مانکنی هم به وفور یافت میشن جهت جذب مشتری و بیننده و فلان!
تنمو عقب بردم و دستبهسینه یله دادم به پشتی صندلی. حالت چهرهش خیلی بانمک شدهبود. تکونخوردن عضلات صورتش نشون میداد خودشو سفت کرده تا نخنده. چهار انگشتشو کشید به بالای ابروش و حین حرفزدن، همون دستشو روی گونهش نگه داشت:
- پس شما اساساً با استفادهی ابزاری از آدمها برای تجارت مشکلی ندارین
چونه بالا انداختم و نچی کردم:
- نع! تا وقتی که تبعیض جنسیتیای وجود نداشتهباشه... درضمن اون زنها یا مردها خودشون خواستهن که ازشون برای جلب توجه استفاده بشه... پس اصلاً به من چه ربطی داره دخالت تو کار و انتخاب اونا؟ چرا باید بیخود شلوغش کنم و فریاد وا انسانا و وا اسلاما سر بدم؟ هرکس، خودش انتخاب میکنه که چهطور و از چه راهی زندگی کنه: یکی دلش میخواد آخوند بشه و یکی مدل... به منِ نوعی ربطی داره که بخوام عَلَم کنم هرکدومو؟
کاملاً مستقیم داشتم به قضیهی آزادی اشاره میکردم. حسین عمیق نگاهم کرد و زمزمه:
- پس آزادی از دیدگاه شما اینه؟
اخم کردم:
- البته
به نشونهی فهمیدن سر تکون داد و دم عمیقی گرفت:
- از نظر من آزادی یهکم پیچیدهتر هست
چشممو چپ کردم:
- میدونم! آزادی از هرکس و هرچیز غیر خدا و فلان!
نرم خندید:
- حالا اون زیاد به موضوع حرفامون ربطی نداره... ولی اینکه گفتین هرکس خودش انتخاب میکنه چهطور زندگی کنه رو تا میزان زیادی نفی میکنم... حتماً تو فیلمها و کتابهای به قول شما اونورآبی با این مواجه شدین که هنوز خیلیجاهای جهان مثل کشور خودمونه و مردم مجبورن طبق مد و نظر جامعه و محیطشون رفتار و انتخاب کنن وگرنه پذیرفته نمیشن
لبخندی که نشست کنج لبم از زرنگی و دقتش بود که حرف آدمو نگه میداشت تا به موقع دوباره به خودش برگردونه. سر تکون دادم:
- آره! اما اولاً اینی که میگی همهجا نیست و دوماً به این شدتی که میگی نیست و سوماً گفتم که تبعیض جنسیتی وجود نداره و هراجباری برای یه زن باشه، برای یه مرد هم هست و چهارماً،... من آدم واقعگرایی هستم مهندس! میدونم که هیچجا رو تو این زمین خودمون نمیتونی پیدا کنی که از همهنظر پرفکت و همهچیتموم باشه و حتماً اونورآب هم دارن از این معضلات اجتماعی... ولی لااقل مردم دنیا تو یهسری از قوانین بدیهی انسانی اونقدر پیشرفت کردهن که ما اگه اینطور ادامه بدیم تا صدسال دیگه هم همین جهان سومی داغان باقی میمونیم... مثلاً اینکه هرکسی حق داره طرز پوششش رو خودش انتخاب کنه و لازم نیست نصف جامعه از یهسری حقوقشون محروم بشن بهخاطر اینکه مبادا نصف دیگهی جامعه به گناه بیفتن!
به شوخی گفت:
- البته از نظر آمار و ارقام مردها نصف جامعه نیستن... ماها اغلب جمعیتمون از جمعیت زنان کمتر بوده
پوکرفیس خیرهش موندم:
- دیگه بدتر!
سر تکون داد و جدی شد:
- منم موافقم با حرفتون! دلیلی نداره اکثریت جامعه رو محروم و مجبور کنیم تا نیمهی کمتر دیگه راحت باشه..
چشمام از حدقه زدن بیرون. سرکارم گذاشتهبود؟ چهطور ممکن بود موافق باشه باهام و بعد بشینه دوساعت بحث کنه در دفاع از حجاب؟!
دیدن چهرهی هاجوواجم داشت به خنده مینداختش که با گازگرفتن گوشهی لبش خودشو کنترل کرد:
- گمونم باید بیشتر منظورمو توضیح بدم... ببینید! اول اینکه، من از اساس با حجاب اجباری و گشت ارشاد و ایندست بازیها مخالفم... هرچیزی که حتی درحد اسم اجباری باشه، باعث میشه همه جذب نقطهی مخالفش بشن، علیرغم اینکه ممکنه این نقطهی مقابل واقعاً بد و مضر باشه... دوم اینکه، بهنظرم اگه یهکم تعریفا رو درست کنیم و اجبار رو حذف کنیم، شک ندارم که خود خانومها جذب منطق حجاب میشن و با تمام وجود میپذیرنش... مثلاً یکی از تعریفهایی که باید درست بشه همینه که خودتون گفتین: «نصف جامعه از حقوقشون محروم بشن بهخاطر به گناه نیفتادن نیمهی دیگه»؛ خب این توصیف غلطه! حجاب اصولاً برای راحتی و پاکموندن مردها نیست بلکه برای راحتی خود زنهاست... حتی حجاب نگاه و رعایت طرز لباسپوشیدنی که توی قرآن تکلیف شده به گردن مرد هم، برای راحتی بانوانه وگرنه کدوم مردیه که از دیدزدن یه زن زیبا بدش بیاد؟! سوم اینکه، از لحاظ روانشناسی و آناتومی و... ثابتشدهست که زنها با مردها متفاوت هستن... درنتیجه منطق حکم میکنه که برطبق این فرقها برای هرکدوم از این دو گروه یکسری وظایف، و متناسب با اون وظیفهها، یکسری حقوق درنظر گرفته بشه... پس اینکه کسی بخواد تو یه جامعهی مردسالار همونطور که گفتین حقوق زنها رو بهخاطر مردها پایمال کنه، من مخالفش هستم... چهارم اینکه، جامعهی ما تغییر کرده... عرفمون الان عرف صدسال پیش نیست... پس واقعاً بسته نگهداشتن محیط برای دخترها و اینکه نذاریم پاشون به بعضیجاها و بعضی کارا باز شه مسخرهست... میشه خیلی راحت با یهسری اصلاحات بسترو برای حضور خانمها فراهم کرد
با قیافهی کجوکوله نگاهمو دوختهبودم به دهنش. اونقدر توضیحاتش بههمپیچیده بودن که چیز زیادی ازشون نفهمیدهبودم و حتی وقتی حرفش تموم شد فکر کردم ادامه داره! سکوت که یهکم دستوپا دراز کرد بینمون، انگار که اون سخنرانی غرا رو خودم ایراد کردهباشم، نفس عمیقی کشیدم! غر زدم:
- راست میگفتن دوستات که میری بالای منبر و دیگه پائین نمیای
محجوبانه خندید:
- ببخشید!
چشم تو حدقه چرخوندم:
- راستش وقتی گفتی باهام موافقی اول کلی تعجب و بعد کلی ذوق کردم اما دیدم همهش بازی با کلمات بود و دوباره همون شعارای خودتونو تحویلم دادی... همون "حجاب، مصونیت است" و فلان! مسئلهی من این حرفا و تئوریهای قشنگ نیست مهندس! البته خوشحالم که با حجاب اجباری مخالفی ولی بقیهی صحبتات، گرچه نصفشونو به زور فهمیدم، یهسری دلیل و منطقآوردنهای عهدبوقین که به درد الان نمیخورن... و الان، دقیقاً منظورم امروزِ جامعهست، چیزی که واقعیت داره یهسری شعار زیبا نیست؛ اینه که ما دخترا رو جوری تعریف کردهن که بهخاطر راحتی جنس مرد حتی حق آزادی تو انتخاب پوششمون رو هم نداریم... بهخاطر مردجماعت و یهسری قوانین خرکی، نمیتونیم مثل مردها آزاد باشیم، نمیتونیم خواننده بشیم، نمیتونیم بریم ورزشگاه، نمیتونیم... هزارتا نمیتونیم دیگه که واقعیت جامعهن... بعد تو از تئوریها برام حرف میزنی؟ از خوبی حجاب میگی وقتی که من جز بدی و محدودکردن و گشت ارشاد و... ازش ندیدهم؟!
داغ کردهبودم و بیاختیار از یهجا به بعد لحنم تند شدهبود. اما اون آروم بود: آروم و لبخندبهلب. همین هرچه بیشتر حرصمو درمیآورد.
با همون خونسردیای که به طغیانم گوش دادهبود، بیربط پرسید:
- اگه یهروزی خدایینکرده حین کار با چاقو دستتونو ببرید، خودتونو مقصر میدونید یا چاقو رو؟
قفل کردم. میتونستم بفهمم که قصد داره با این سؤال بحثو برسونه به جوابِ من ولی نمیتونستم بفهمم چهطوری. گیج و پرتردید پروندم:
- قطعاً خودمو
ابروهاشو بالا برد و با تعجبی که نفهمیدم واقعیه یا ساختگی، پرسید:
- چرا؟! شما که دستتونو زخمی نکردین، چاقو کرده! چرا خودتونو مقصر میدونین؟!
اخم کردم و غریدم:
- گرفتی منو؟!..
لبخند محوی از سر هوشیاری گوشهی لبشو بالا برد. سر به دوطرف تکون داد که نه. چشمغره رفتم بهش اما اون جدی منتظر جوابم بود و تا نمیگفتم، اصل حرفشو نمیزد. کلافه و درحالی که حس میکردم داره مسخرهم می کنه و همین حسابی کفریم کردهبود، غیردوستانه گفتم:
- چون چاقو دست و پا نداره که بیفته دنبالم و ازعمد بزنه زخمیم کنه!
لبش کش اومد و انگشت اشارهشو گرفت طرفم و تکونش داد تا حرفمو تائید کردهباشه:
- دقیقاً! همینه! وقتی آدم با چاقو به خودش یا دیگری آسیب میزنه، منطقی نیست که ما چاقو رو مقصر بدونیم و بهخاطر وجودش سرزنشش کنیم یا کلاً بذاریمش کنار و اینطوری بخوایم تنبیهش کنیم!
مکث کرد. با گنگی پلک زدم:
- چی میخوای بگی؟
زبون روی لبش کشید و دم عمیقی گرفت:
- چاقو، یه ابزاره... اگه بیفته دست یه جانی، میشه آلت قتاله... جون آدما رو میگیره... ولی اگه بیفته دست یه خانم خونهدار، میشه یه وسیلهی مهم برای تهیهی غذاهای لذتبخش و خوشمزه... یا حتی اگه بیفته دست یه جراح، میشه ناجی جون یهعالمه آدم... چاقو، بهعنوان یه ابزار بیجان، میتونه زندگیها رو نابود کنه یا نجات بده، میتونه باعث درد بشه یا لذت... چاقو به هموناندازه که مفید و خوب و کاربردیه، بد و آسیبزننده هم هست... پس چرا ما کنار نمیذاریمش؟ چندمیلیون آدم در طول تاریخ بهخاطر وجود چاقو یا امثالش -ینی شمشیر و قمه و...- مردن؟ چندمیلیون زندگی بهخاطر وجود ابزاری به اسم چاقو تباه شده؟ اصلاً قابل شمارش هست؟ نه! هیچکس نمیدونه این ابزار مفید چهقدر به بشریت صدمه زده... اما میدونیم این صدمه واقعیه... این حقیقت داره که هنوز هم سالانه هزاراننفر با چاقو کشته میشن... پس چرا کنار نمیذاریمش؟ چرا به تقاص اونهمه خونی که سبب ریختنشون شده، ازبین نمیبریمش؟ چرا هنوز داریم ازش استفاده میکنیم؟ چون کاربردیه... چون همونقدر که جنبهی بد داره، جنبهی خوب هم داره... چون خودش هرگز به اختیار خودش باعث مرگ یه آدم یا یه حیوون نشده... چون چاقو بهعنوان یه ابزار گناهی نداره، پس احمقانهست که ابزار به این مفیدی رو سرزنش کنیم و کنار بذاریمش..
کمی درنگ کرد. از طرز نگاهش فهمیدم ایستاده تا مطمئن شه که تا اینجا متوجه صحبتهاش شدهم. سر تکون دادم. لبخندش عمق گرفت و ادامه داد:
- چاقو فقط یه مثاله... خیلیچیزای دیگه هست که ما ازشون زخم خوردیم ولی هنوز کنار نذاشتیمشون... مثلاً همین غذای فستفودیای که امروز باهم خوردیم، سالانه چندهزارنفر رو دراثر سرطان یا انواع سکته میکشه! اما هنوز بیخیال خوردنشون نشدیم! چون لذت دارن... چون تقصیر اونا نیست، تقصیر زیادهروی ماست... یا موشک! یه سلاح جنگیه... یه ابزار کشنده... ولی اگه همین موشک رو بعضی کشورها نداشتهباشن، یهتعداد اَبَرقدرت با خاک یکسانشون میکنن... ابزار، کوچیک یا بزرگ نداره... حتی هوا هم که یهجور نیاز برای نفسکشیدنه، اگر توسط "ما" آلوده شه، با همهی بیتقصیربودنش باعث بریدن نفس آدمهای زیادی میشه
دستمو بالا آوردم تا ادامه نده:
- حرفتو فهمیدم
به نگاهِ عقبنشستهم لبخند زد و چیزی رو که حالا جفتمون میدونستیم به زبون آورد:
- ایدئولوژیها و ادیان هم ابزارهایی هستن برای بهتر زندگیکردن... این، حقیقته که انسانهای زیادی به اسم دین کشته شدهن و عدهی زیادی به اسم حجاب، بهشون ظلم شده... ولی این کارها نه توسط دین و حجاب، که توسط ما آدما انجام شده؛ نه توسط خدا، که به دست خودمون! پس متنفربودن از حجاب، مثل متنفربودن از چاقوئه: احمقانه و غیرمنطقی و خندهآور... کنارگذاشتن کامل حجاب و دین یا یه ایدهی زیبا و عالی مثل عدالت با این توجیه که همهشون حرف و شعار و تئورین و درعمل فقط آسیب زدهن، مثل کنارگذاشتن چاقو میمونه: مسخرهست... ما آدما یاد گرفتیم تقصیر رو بندازیم گردن بیگناهها و طردشون کنیم تا خودمونو مظلوم و مبرا نشون بدیم... این، اشتباهه! و اگه من حرفای تئوری میزنم، اگه من از یه دنیای قشنگ با یهسری اصلاحات در چهارچوب حجاب میگم، حرف از اون جنبهی مثبتی میزنم که با "اراده" و "نیت" و "عمل" درست ما میتونه حقیقت پیدا کنه! مثل نظم بینظیر دنیای غرب... این مگه یهو از آسمون اومد؟ نه! مردم "خواستن" و بهش "پایبند" موندن... پس خواستن و عملکردن ماست که به ابزارها هویت میده
نمیتونستم دربرابر منطق گفتههاش هیچ نقیضهای بیارم. راست میگفت و همین باعث شدهبود فروکش کنم:
- پس میگی اگه حجاب اینه، برای اینه که چاقو افتاده دست جانی، نه جراح!
سر تکون داد:
- بله!
و مردمکهاش برق زدن از دیدن تأثیرگذاری حرفش روی من.
لبم کج شد و پشت پلک نازک کردم:
- حالا لبخند ژکوند نزن! درست که حرفات منطقی بودهن اما فقط قانعم کردن که درمورد اصل حجاب قضاوتم رو تغییر بدم... مسئلهی اصلی هنوز باقیه: هرکسی باید آزاد باشه تو انتخاب طرز پوششش
تو جاش جابهجا شد و انگشتای توهمقلابشدهش رو روی میز گذاشت:
- موافقم!
خصمانه نگاهش کردم:
- آهان! از اون موافقتای چنددقیقه پیش که تهش وصل میشد به یهعالمه شعار دیگه؟
با خنده چونه بالا انداخت:
- نه، واقعاً باهاتون موافقم!
منتظر بودم بازم بره بالای منبر ولی برعکس تصورم ساکت موند. انگار جدیجدی جز اعلام موافقت چیز دیگهای نداشت که بگه! اما من دیگه ازش رودست نمیخوردم. با سوءظن خیره شدم به چشماش:
- برای همین برام "مسئلهی حجاب" خریدی؟!
خندید. گوشهی لبشو گزید و سر پائین انداخت. گمونم داشت فکر میکرد چهطور باید سر صحبت جدیدو باز کنه چون طول کشید تا به حرف بیاد:
- نه! اول، میخواستم یه پیشزمینهای در شما ایجاد کنم و یه زاویهی جدید جلوی دیدتون بذارم و دوم، گفتم که: «اونو خریدم تا از خودم و مردایی شبیه به خودم دفاع کنم که تو هر دادگاهی محکومیم» ولی خب مسیر صحبتامون به طرف دیگهای رفت و به کل از اون بحث دور شدیم
مکث کرد که نذاشتم حرف دیگهای بزنه و فوراً با چشمای ریزشده پرسیدم:
- فکر میکنی چرا مردا تو هر دادگاهی محکومن؟
ابروهاشو بالا برد و نیشخند زد:
- چون خانوما بلدن مظلومنمایی کنن..
چشم دروندم و تنم پرت کردم به جلو جهت حمله که ادامه داد:
- و چون درطول تاریخ، همیشه سعی کردن زنها رو تو پستو نگه دارن و بهشون ظلم کردهن
به لبخندی که نثار جوشآوردن یهویی و ناکامم کردهبود، چشمغره رفتم. اخمآلود پرسیدم:
- پس دقیقاً از چی میخوای دفاع کنی وقتی خودتم میدونی مردا با انواع ظلمها و تجاوزها بهمون آسیب زدهن؟
دستبهسینه شد:
- مطمئناً از زورگوییها و تعدیهای جنس خودم نمیخوام دفاع کنم! میخوام... عین خودتون حرف از واقعیتهای حال حاضر جامعه بزنم
به تمسخر دستمو زیر چونه زدم:
- که حتماً یه سرش هم وصل میشه به بدحجابی!
نرم خندید و طوری سر تکون داد که نفهمیدم داره حدسمو تائید میکنه یا رد:
- اینا بدون شک بههم مرتبطن... خانومها نمیخوان مسئولیت سمت خودشونو بپذیرن اما این انکارکردن دلیل بر بیتقصیربودن نیست... اول صحبتامون شما گفتین که با دنیایی که توش مرد و زن هردو به نمایش گذاشته میشن مشکلی ندارین چون حداقل توش برابری رعایت شده... بیاین از یه طرف دیگه به این قضیه نگاه کنیم: این حرفتون ینی اینکه شما هم اگه یه مرد زیبا ببینین، ازش خوشتون میاد و از دیدن تیپ و قیافه و هیکلش لذت میبرین، بله؟!
هرچی جملهی دومش آتیشمو روشن کرد و داشتم سرش گارد میگرفتم، سؤال آخرش نابودم کرد! چشمام گرد شدن و زدم زیر خنده. باورم نمیشد حسین چنین چیزی ازم بپرسه: اونم انقدر رک و بیپرده! حقش بود بگم: «آره مهندس! چهجــــورم! اصن تو خودت یکی از مردای زیبای زندگی منی گوگولی!» ولی البته که نگفتم. فقط سر تکون دادم:
- اوهــوم!
اونم خندید:
- خب منطقیشم همینه..
تکسرفهای کرد و جدی شد:
- منطقاً فرقی نمیکنه گل یا منظره یا غذا یا حیوون یا آدم... همهی ما جذب هرنوع زیباییای که میبینیم میشیم چون از قشنگیها لذت میبریم... حالا، این لذتبردن آقایون از خانما، از طریق نگاه، باوجود طبیعیبودنش، یه عمل شنیع فرض میشه... چرا؟ چون زن رو اذیت میکنه... به همین دلیل خدا تو قرآن به زن دستور پوشوندن زیباییهاش و به مرد دستور گرفتن نگاهش رو داده: این یه بالانسه، یه توازن... اما خانمها نمیخوان کسی براشون تکلیف تعیین کنه تو طرز پوشش... خب، چه ایرادی داره؟ آزاد باشن تا زیباییهاشون رو به همه نشون بدن... کیه که بدش بیاد؟! فقط مسئولیتش رو هم بپذیرن... خارجشدن از یکطرف یه تعادل، ینی طرف مقابلتم میتونه بههمش بزنه و همونجوری که دوست داره رفتار کنه: ینی از دیدن زیباییها لذت ببره! حالا... چه جای اعتراض هست؟ وقتی یه خانوم، خودش، به انتخاب و خواست خودش تصمیم میگیره حجاب رو رعایت نکنه، چه عیبی داره که یه آقا هم تصمیم بگیره به انتخاب و خواست خودش همه رو دید بزنه و از زیباییها بهطور طبیعی لذت ببره؟! اصلاً منطقی هست مقصردونستن اون مرد بابت اینکه از قشنگیها لذت برده؟! اصلاً منطقی هست خانومها بخوان هرطور که مایلن لباس بپوشن ولی مردا نگاهشون نکنن؟! خب، پس یه خانوم هم حق نداره به یه مرد خوشقدوبالا و خوشصورت نگاه کنه چون برابری حقوق و عدالت ینی همین!
از اونجایی که پررو میشد، به زیرکیش تو برگردوندن حرف خودم به خودم و به صریح حرفزدنش فقط تو دلم آفرین گفتم! حینی که با یه لبخند پهن تماشاش میکردم، ابروهامو بالا انداختم و نچی کردم:
- نع! این عدالت نیست... میدونی چرا؟ چون مردا حتی خواهر محجبهی تو رو هم که به قول خودت از بالانس خارج نشده، دید میزنن و آزار میدن! چون ما خانوما نهایتاً اگه از یه مرد خوشمون بیاد هی نگاهش میکنیم ولی شما مردا دستاتون دراز میشه!
اخم کرد:
- نه همهمون!
لبمو کج و بهش ارفاق کردم:
- نه همهتون!
دستی به گردنش کشید و دمی به ریههاش:
- و من قصدم دفاع از مردهای قابل دفاع بود همونطور که گفتم؛ و تقسیم تقصیر
چشم ریز کردم:
- پس ینی از نظر تو من حقم بود که اونطور بهم تجاوز بشه، آره؟!
عمیق نگاهم کرد. صورتش از هیجان افتادهبود. ملتهب بود؛ یهجور خاص، یهجور ناراضی. وقتی به حرف اومد، لحنش به آرومی آهنگ صداش بود:
- نه! منطق میگه تو نوددرصد دعواها و آسیبها، دوطرف مقصرن منتها درصد تقصیر هرکدوم با دیگری فرق داره... بااینهمه هرگز تجاوز رو حق هیچکسی نمیدونم... حق هیچ زنی، هیچ دختربچه و پسربچهای، و حتی گاهی حق هیچ مردی! این... خیلی... خیلی تاوان سنگینیه برای هرخطایی
وسط صحبتاش مردمکهاش پائین افتادن و بینگاه، به جایی رو جلد کتاب خیره شدن.
خیلی چیزا به ذهنم اومد برای گفتن اما لببسته موندم. دلم غنج زد براش. کلی از دستش حرص خوردهبودم، کلی نقشه کشیدهبود و برنامه ریختهبود، کلی دربارهش قضاوت کردهبودم که میخواد با "مسئلهی حجاب" عقایدشو بهم تحمیل و القا کنه و بکندشون تو مغزم، کلی تلاش و بحث کردهبود تا... تا آخرش به این برسه که باوجود اینکه منو تا حدودی مقصر میدونه ولی بازم معتقده حقم نبوده اون اتفاقو تجربه کنم!
خندهم گرفت. پسرکم لقمه رو دور سرش چرخوندهبود تا با حرفای تندی که میخواست بزنه ناراحتم نکنه و باعث زدگیم نشه! دلم براش به رحم اومد. حالا به چشمم خیلی طفلکی بود: یه تلاش ستودنی فقط برای مقبولافتادن چندکلمه حرف. شایدم نه. شاید قصدهای دیگهای هم داشت. مثلاً میخواست با اون کتاب و این حرفا یه دری رو باز کنه برام تا دنیای اونو هم بشناسم و با چشمای اونم به قضایا نگاه کنم! تا درکش کنم و بفهممش. خب، لااقل فایدهی همهی این ماجرا این بود که مطمئن شدم هدفش تبدیلکردن من به یه آدم دیگه نیست! فقط میخواست یه زاویهی دید جدید بهم بده.
جالب بود. قشنگ بود. اون تونستهبود یکیدوباری قانعم کنه اما هیچکدوم ما دوتا به دنیای هم تجاوز نکردیم و سرآخر هم رو موضع خودمون موندیم. این امیدوارم میکرد. امیدوار به اینکه با حرفزدن و بدون اصطکاک دنیاهامون، حتی بتونیم باهم زیر یه سقف بریم! این فکر لبخند به لبم آورد.
چنان غرق بحث خودمون بودیم که از جهان اطرافمون کنده شدهبودیم. حالا، صدای هیاهوی بچهها بهم میگفت که اونقدر حرفزدنمون طول کشیده که حتی خوابالوها هم بیدار شدهن؛ و نور خورشیدی که از پنجره میاومد، داد میزد بارون بند اومده. ساندویچ بیاتشدهی حسین که تو زرورق پنهون بود و نوشابههای گرمشدهمون هم زبون درآوردهبودن و میگفتن این صحبت طولانی که ختم شدهبود به احساس سبکی من و به بازشدن گره کور مغزم، بیشتر از یهساعت ادامهدار بوده.
خندیدم. نگاه متعجبش که بالا اومد، مات مردمکهاش شدم. قلبم کوبید. خندیدم چون باور نمیکردم که چنینچیزی رو هیچوقت به زبون بیارم:
- حضرت دلبر!..
چشماش گرد شدن و چندثانیه قفل نگاهم موندن. میخواست بدونه سربهسرش گذاشتهم یا حرفم ادامه داره. داشت. دم عمیقی گرفتم و لبم به گزگز افتاد:
- خیلی دوستت دارم!
برچسب:
نویسنده: آرمان قنبری