در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «فصل هفتم ریب!» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
فصل هفتم
حسین:
پیاده شدم و سوئیچ رو همراه دستم توی جیبم فروبردم. نگاهی به آسمون انداختم و زیر لب زمزمه کردم:
- الحمدالله!..
چون از مدتها پیش -از وقتی "بیوَتَن" رو خوندهبودم- همیشه از این میترسیدم که تو این شهر شلوغ و آلوده با برجها و آپارتمانهاش، دیگه نتونم آسمون رو ببینم. کف دو دستمو به صورتم کشیدم و لبخند به لبم آوردم.
وارد ساختمون که شدم، گوش دادم تا ببینم سروصدای بچهها از کجا میاد. هوای خوب و گرمِ امروز کشوندهبودشون به محوطهی پشتی اما صداهایی هم از اتاق بازی میاومد. راهمو به اون سمت کج کردم و همین که دستمو روی دستگیرهی در گذاشتم، از داخل باز شد و به آنی با چهرهی رنگپریدهی خانوم رئیسیپور مواجه شدم. فوراً پرسیدم:
- چی شده؟!..
و معطل جوابگرفتن نموندم. درو آروم به جلو هل دادم و از کنار رئیسیپور گذشتم. وارد اتاق که شدم، تو همون ثانیهی اول فهمیدم چه اتفاقی افتاده. با قدمای بلند خودمو رسوندم به مریم. صورتش سرخ شدهبود و زبونش متورم و نمیتونست نفس بکشه؛ و از همه بدتر اینکه ترسیدهبود.
به بغل کشیدمش:
- جونم؟! هیچی نیست... الآن میریم بیمارستان و خوب میشی..
داشتم از اتاق بیرون میرفتم که یهو یاد بقیهی بچههای اونجا افتادم. همهشون ترسیدهبودن و بعضیشون کم موندهبود گریه بیفتن. رو به رئیسیپور گفتم:
- خانوم حواست به بقیه باشه یا بگو یکی دیگه از مربیها بیاد اینجا!..
اما خشکش زدهبود و هیچ تکونی نخورد. یهجوری با وحشت به مریم خیره شدهبود و دستاش میلرزیدن که کم موندهبود پس بیفته. صدامو کمی بالاتر بردم:
- خانــوم!..
شونههاش بالا پریدن و نگاهش برگشت سمت من. عصبی تکرار کردم:
- بگو یکی از مربیها بیاد اینجا!
و دویدم بیرون. مریم تقلا میکرد برای نفسکشیدن و با دستای بیرمقش به پیرهنم چنگ زدهبود. گلوش ورم کردهبود و به سختی یهچیزایی میگفت. خوابوندمش رو صندلیهای عقب. این ترسش حالش رو حتی سریعتر از تأثیر بادوم، رو به وخامت میبرد. منم هول کردهبودم ولی نباید میفهمید و نباید بهرومیآوردم. با دیدن آرامش من، اونم آروم میشد. برای همین کمی نوازشش کردم و بهش اطمینان دادم که اگر گریه نکنه، خیلی زود خوب میشه.
نشستم پشت فرمون. برای ازپارکدراومدن، دنده عقب گرفتم که یهو حس کردم ماشین به کسی یا چیزی کوبیدهشد! یکهخورده خواستم پیاده شم که در عقب باز شد و رئیسیپور خودشو انداخت کنار مریم:
- بریم... بریم... بریم
اخم کردم و درحالی که پامو روی گاز فشار میدادم، دستمو بالا آوردم:
- خیلی خب!..
فکر میکردم... ینی اونو دختر خونسردی شناختهبودم و فکر نمیکردم اینجوری دستوپاشو گم کنه و با وحشتش بخواد بچه رو هم بترسونه. البته کمی حق میدادم: حتماً تا حالا حملهی آلرژیک اینجوری ندیدهبود و واقعاً هم این تورم صورت و تنگینفس و حالت خفگی، ترسناک بود. ولی دیگه اینکه خودشم قالب تهی کنه، عکسالعمل زیادیای بود!
و نمیذاشت تمرکز کنم رو رانندگیم. همهش حواسم از آینهی وسط به کابین عقب و رئیسیپور بود که مریمو بغل گرفتهبود و دستاش میلرزیدن و رنگش عین گچ دیوار شدهبود و حتی دهن باز نمیکرد بچه رو دلداری بده! که این مورد آخر خوب بود جداً چون معلوم بود داره با گریه میجنگه.
جلوی بیمارستان نگه داشتم و فوراً پائین پریدم. مریمو به آغوش گرفتم و دویدم داخل اورژانس. به اولین پرستاری که متوجهم شد و اومد سمتم، تند و مختصر توضیح دادم:
- حملهی آلرژیه... بادوم خورده
بچه رو ازم گرفت. هرجا رفت، با حفظ فاصله دنبالش رفتم تا تو دستوپا نباشم.
مریمو خوابوندن رو یه تخت و فوراً با یه تزریق بهش رسیدگی کردن! بعدشم باید دو/سهساعتی تحت نظر میموند تا وضعیت و فشار خونش مدام چک بشه.
وقتی تونست نفس بکشه و کمکم ورم گلو و زبونش خوب شد و رنگ چهرهش برگشت، مظلومانه صدام زد:
- عمو!
اجازه دادهبودن پیشش بمونم تا نترسه. به روش لبخند زدم و آروم پیشونیش رو بوسیدم:
- جونم؟!..
چیزی نگفت. فقط خودشو کج کرد به طرفم. بغل میخواست! صندلی برداشتم و نشستم کنار تختش و دستامو دورش حلقه و موهاش رو نوازش کردم. یهکم که براش حرف زدم و قصه گفتم، پلکاش سنگین شدن و روی هم افتادن. خوابش برد.
آروم خودمو عقب کشیدم و ایستادم. خیره موندم به صورتش و اخم ریزی نشست روی پیشونیم و دلم لرزید. بچه نهایت مظلومیت و معصومیت بود و اونقدر وحشت کردهبود و تقلا، که با اولین آغوش گرم و نفسِ راحت، از خستگی خوابیدهبود. با نوک انگشتم نرم پشت دستشو نوازش کردم. مریم یکی بود مثل بقیه؛ فقط وابستهی امنیت و محبت یه بزرگتر برای آرومگرفتن، خندیدن و زندگیکردن. برای همین هیچوقت نمیتونستم کسایی که رهاش کردهبودن رو ببخشم.
با شنیدن صدای پایی به خودم اومدم و سر چرخوندم طرفش. مهتا خانوم بود؛ با پلکای ورمکرده و صورت بیروح، اما مطمئن بودم حتی یه قطره هم اشک نریخته! چشمش که به مریم افتاد، پلکش پرید. رفتم جلوش ایستادم و به در اشاره کردم و به زمزمه گفتم:
- چندلحظه!..
نگاهم کرد و سر تکون داد. چرخید و رفت بیرون. نیمنگاهی به مریم انداختم و بعد منم از اتاق خارج شدم.
از آبسردکنِ توی راهرو، لیوانی پر کردم. رئیسیپور، نشستهبود روی یکی از صندلیهای پلاستیکی تکیهداده به دیوار. لیوان رو گرفتم جلوی صورتش. از دستم بیرون کشیدش و تشکر کرد. لبخند محوی نثارش کردم و نشستم رو صندلی کناریش:
- خوبین؟
کاملاً صادقانه چونه بالا انداخت:
- نه!
خندیدم:
- چرا؟!..
عاقل اندر سفیه نگاهم کرد. پاهامو دراز کردم و دستبهسینه به پشتی صندلی یله دادم:
- فکر نمیکردم اونطور خشکتون بزنه و وحشتزده شین
- منم فکر نمیکردم اینکه مریم همهش میگفت: «بادوم دوست ندارم»، بهخاطر حساسیتش باشه
بدون اینکه تکیهی سرمو از دیوار بردارم، رو چرخوندم به طرفش و چشم ریز کردم:
- پس شما بهش بادوم دادین؟
لباشو بههم فشرد و سرشو به معنی جواب منفی تکون داد:
- شکلات مغزدار
- هوم!..
پس برای همین مریم اونو خوردهبود؛ نمیدونست وسطش بادومه چون اگر میدونست، هرگز راضی نمیشد بخوردش. طفلی خاطرهی بد داشت و حتی قبل از اینکه لازم بشه بهش توضیح بدیم به بادوم حساسیت داره، خودش از اون زدهشدهبود! علاوهبر این دلیل حالِ بدِ مهتا خانوم رو هم فهمیدم: عذابوجدان.
نیمخیز نشستم؛ یه پامو جمع کردم و آرنجمو روش ستون و دستمو زیر چونه زدم:
- پس برای همینه انقدر بههم ریختین
بهم خیره شد:
- خب معلومه! تو بودی بههم نمیریختی؟!
لحنش شاکی بود. کوتاه گفتم:
- نه!..
بهم چشمغره رفت و زیر لب چیزی گفت که "عمه" رو بین حرفش تشخیص دادم! دست و سرمو پائین انداختم و لب گزیدم تا نخندم.
خیلی جدی سعی کردم آرومش کنم:
- شما خیلی رو بچهها حساسین..
تماممدت، نگاهم قفل شدهبود روی دستش که نامحسوستر از قبل میلرزید و لیوان رو انقدر فشردهبود که مچاله شدهبود:
- تا حدودی درک میکنم اینو... حتی عذابوجدانتون رو هم میفهمم... هرچند سهواً و از روی بیاطلاعی بوده، ولی طبیعیه که خودتون رو مقصر بدونین..
اخم کردم:
- اما خانوم! وقتی برای یه بچه یه اتفاقی میفته، اون لحظه اولین کاری که بهعنوان بزرگتر باید انجام بدیم -حتی قبل از اینکه بخوایم به دادش برسیم- اینه که خونسردیمون رو حفظ کنیم... بچهها اگر کوچکترین ترسی رو توی نگاه یا حرکاتمون ببینن، قالب تهی میکنن و فکر میکنن که چه خبره و چه اتفاق بدی افتاده و...! اونا چشمشون به ماست..
یاد چیزی افتادم. تکخندهای زدم و گفتم:
- مثلاً من یادمه یهبار از چندتا پله افتادم پائین... حالا چیزیمم نشدهبودا، فقط یهکم دردم اومدهبود... موندهبودم همینطور هاجوواج ولی تا دیدم مامانم زد تو صورتش و رنگش پرید، زدم زیر گریه
سکوت کردم و منتظر موندم چیزی بگه اما حرفی نزد. سر چرخوندم سمتش. با ابروهای بالاپریده بِروبِر زل زدهبود بهم:
- جدی؟!..
خندون سر تکون دادم. خندهش گرفت:
- چه لوس!
چشمام گرد شدن:
- ممنونم!.
شونه بالا انداخت. دوباره دستبهسینه شدم:
- حرفم اینه که: اینکه آدم نفسش درنیاد یا یهو ببینه داره از سرش خون میاد یا هرچیزِ دیگهای، خودش بهقدر کافی وحشتناک هست... توی چنین موقعیتی واقعاً یکی که خونسرد باشه و کمکمون کنه، از صدتا عزیزِ دلسوز بهتره... شما هم..
کمی مکث کردم و کف دستمو به زانوم کشیدم:
- شما رو هم، من آدم منطقی و خونسردی شناختم و فکر میکنم دلیل اینکه اونجوری هول کردهبودین، عشق و عاطفهی زیادتون به بچههاست؛ یکی از قشنگترین چیزای دنیا: محبت یه زن... میفهمم که اونا براتون فرق دارن و دوست ندارین آسیبی ببینن؛ دلتون میخواد آب تو دلشون تکون نخوره؛ حاضر نیستین حتی خار به پاشون بره یا... ولی حالا که رفتم بالای منبر و تو فاز نصیحت..
تکخندهای زدم و لبمو با زبون تر کردم:
- بذارین ازتون بخوام که اگر اگر اگر بازم خدایینکرده اتفاقی مشابه امروز افتاد، سعی کنید قبل از هرچیزی احساساتتون رو مهار کنین تا جلوی اقدام فوری یا آرامشی که باید از وجودتون به بچهها برسه رو نگیره! شما یهبار کمکم کردین..
بدون پلکزدن خیره شد بهم. دستی به پیشونیم کشیدم و تلاش کردم جلوی اخمکردنم رو بگیرم و به جاش لبخند بزنم. آروم و تقریباً به زمزمه گفتم:
- درمورد بچهها هم، همونطور عمل کنید!..
گوشی تو جیبم لرزید. بیرون آوردمش و با دیدن شمارهی مامان، لبمو گاز گرفتم و گوشهی لبم بالا پرید:
- خب... قراره حسابی دعوامون کنن
- چی؟! چرا؟!
موبایلو گرفتم به سمت صورت گیج و ماتش و حرفایی که میدونستم تا چندلحظهی دیگه میشنوم رو به زبون آوردم:
- «کجایین؟ چرا زنگ نزدین اورژانس؟ چرا به من نگفتین؟»..
لبمو کج کردم و یه ابرومو بالا انداختم:
- دیدین؟ حتی منم وقتی هول میشم، نمیفهمم دارم چه میکنم!
حین اتصال تماس، پاشدم و از رئیسیپور فاصله گرفتم و گوشی رو به گوشم چسبوندم تا یه گزارش کار مبسوط تقدیم خانم کریمان بکنم!
تماسو که قطع کردم، دیدم مهتا خانوم رو که پاشد و رفت توی اتاق. بازدممو محکم بیرون فرستادم و نشستم سر جای قبلیم. نمیدونستم مریم بیدار شده یا نه ولی بههرحال ترجیح دادم تنهاشون بذارم باهم.
چندساعتی موندیم تو بیمارستان تا بچه رو مرخص کردن.
از آینهی وسط نیمنگاهی بهش انداختم که تکیهش رو سپردهبود به خانوم رئیسیپور و پلکبسته، انگاری خواب بود خوشخواب! نگاهمو به خیابون دادم و حین عوضکردن دنده، آروم و سؤالی گفتم:
- اذیتتون نکنه!؟
جوابش تند و سریع بود:
- نه!
و قاطع! بیشتر از مریم حس کردم خود مهتا خانوم داره از اینکه دخترک توی آغوشش آروم گرفته، لذت میبره.
ویبرهی گوشی توی جیبم حواسمو جمع خودش کرد. با یه دست فرمونو گرفتم و با دست دیگهم به زحمت موبایلو از بیرون کشیدم. با دیدن شمارهی محمد، اخمی به پیشونیم افتاد و فوری تماسو وصل کردم و بیمقدمه گفتم:
- من شرمندهم آقا!
صدای خندهش پیچید توی گوشی:
- علیک سلام!
خیره به چراغ قرمزی که پنجاهوشیشثانیهش موندهبود تا سبز بشه، زمزمه کردم:
- سلام!
- پسر تو نداشتی از این اخلاقا! کجایی؟
لبمو زیر دندون کشیدم و برای خودم سر به تأسف تکون دادم:
- شرمندهم محمد جان! عصری میرسم خدمتت
صدای خشخشی اومد:
- دشمنت شرمنده! منتظرتم پس
- چشم!میام، عصر میام
- مزاحم نمیشم... یا علی!
"علی یارت!" گفته و نگفته تماسو قطع کرد و همزمان چراغ هم سبز شد. گوشی رو روی داشبورد گذاشتم و ماشین رو راه انداختم.
- علی یارش؟..
سکوتِ تماممدتِ مهتا خانوم باعث شدهبود حضورشو برای چندلحظه فراموش کنم که سؤال آرومش نگاه متعجبمو به سمتش کشوند. مستقیم و منتظر بهم چشم دوختهبود. گیج بامکث چندثانیهای پلک زدم و نگاه ازش گرفتم.
متوجه منظورش از این پرسش نشدهبودم و برای همین ساکت موندم تا یا باز تکرار کنه که لحنش رو بفهمم یا توضیحی بده. زیاد منتظرم نذاشت. دوباره پرسید:
- منظورت از "علی" امام علیه دیگه؟!
سر تکون دادم:
- بله!
- چرا مثل بقیه همدیگه رو حوالهی اون نمیدین؟
پرسشگر نگاهش کردم. به آسمون اشاره کرد. لبخند زدم؛ تازه داشتم منظورشو میفهمیدم-
- ما گفته و نگفته حوالهی خدا هستیم
اخم ریزی بین ابروهاش افتاد و دستش رو میون موهای مریم برد و زمزمه کرد:
- من نیستم
- چی؟!
چشم تو حدقه چرخوند و کمی بلندتر و شمردهشمرده تکرار کرد:
- میگم من حوالهی اون نیستم
- چرا؟
سعی کردم لحن پرسیدنم فقط و فقط حالتِ دلجویانه به خودش بگیره و تا حدی موفق بودم وقتی آه آرومی کشید و خیره به مریم گفت:
- بهخاطر مریم
- مریم؟!
برای چندلحظه پلک روی هم گذاشت:
- مریم و همهی بچههای مثل اون که بدون خونواده، بدونِ... مادر بزرگ میشن چون اون مادرشونو ازشون گرفته... فکر میکنی امروز اگه جای من مادر مریم بود، این اتفاق براش میفتاد؟
ناخواسته اخم کردم. اینکه همچنان حس عذابوجدان اذیتش میکرد کاملاً واضح بود اما این حساسیت روی والدین بچهها... حقیقتش باعث شدهبود فرضیههای دیگهای به ذهنم برسه.
آروم پرسیدم:
- این چه ربطی به خدا داره؟!
با چشمای گرد و تقریباً عصبی غرید:
- چه ربطی داره؟!!..
صدای پوزخندش بلند شد:
- مگه شماها نمیگین عمر و زندگی دست اونه؟ پس اگه به اون ربط نداره، به کی داره؟؟
سر تکون دادم:
- البته که عمر و زندگی دست اونه! ولی عقل و اختیار آدم دست خودشه
حین نگاهکردن به عقب از آینهی وسط، تک ابروی بالاانداختهش رو دیدم و بعد خندهی پرتمسخرش هم به گوشم رسید:
- الان این چه ربطی داشت؟ مگه آدم میتونه جلوی مریضشدنش رو با قدرت عقل و اختیار بگیره؟!
لبمو از داخل گاز گرفتم. قطعاً همهی بچههای پرورشگاه پدرومادرشون رو ازدستندادهبودن؛ بعضی گیر والدین بدسرپرست یا مشکلات دیگه افتادهبودن. پس این تأکیدی که روی بیماری داشت، باعث میشد حدسهام به سمت یه فقدان سوق پیدا کنن. نفسمو محکم بیرون فرستادم و سرمو نامحسوس به دو طرف تکون دادم. إنشاءالله که فکرم غلط باشه!
دیگه کمکم داشتیم به پرورشگاه میرسیدیم. با لحن آرومی گفتم:
- جلوی بیماری رو شاید نشه گرفت، اما خب... همیشه پای مرگ و مریضی در کار نیست خانوم!
گرچه مستقیم اشاره نکردم، ولی منظورم رو فهمید. کمی وارفت؛ ینی دیگه اون جبههی سختِ قبلی توی لحنش نبود! اما همچنان نمیخواست کوتاه بیاد از مقصردونستن خدا:
- آره! اصلاً گاهی هم پای فقر در میونه که لابد میخوای بگی: «از بیمسئولیتی ما آدماست که حواسمون به همنوعمون نیست!» اوکی! قبول! اصلاً همهچیز گردن ما آدماست و اون کاملاً بیگناهه... ولی بچههایی که خونوادهشون رو توی بلایای طبیعی یا بهخاطر بیماری ازدستمیدن چی؟ اونم مقصر خود والدینن لابد که مردن!
توضیح سخت و پیچیدهای داشت. میشد یه جواب مفصل و طولانی بدم، و البته تا حدود زیادی قانعکننده. اما حس کردم الآن منطق مثل خردهشیشه میمونه؛ زخم میزنه!
لبخند محوی زدم و از آینه نیمنگاهی بهش انداختم:
- میدونین؟ از اونجایی که مادرم سالهاست توی پرورشگاه فعالیت میکنه، یه زمانی تو نوجوونیهام همین عقیدهی شما رو داشتم
برای پارککردن ماشین، فرمون رو چرخوندم به چپ. مهتا خانوم کوتاه و کنجکاوانه و حتی کمی ناباور پرسید:
- خب؟
سوئیچو چرخوندم و درحالی که دستم روی دستگیره بود، شونه بالا انداختم و از توی همون آینه بههم چشم دوختیم:
- "هرکه در این بزم مقربتر است .. جام بلا بیشترش میدهند" من نمیخواستم از خدا دل بَکنَم پس تا مدتها مغز خودمو با گشتن دنبال دلایل منطقی خوردم! ولی درنهایت، بااینکه یکعالم جواب پیدا کردهبودم، هنوز هم کاملاً قانع نشدهبودم چون خب... مسئله پیچیدهتر از این حرفا بود! من توی بیشترمواقع ردپای تقصیرهای آدم رو تو بلاهایی که سر خودش یا خونوادهش یا حتی نسلهای بعدش میاد، میدیدم اما یهوقتهایی واقعاً هیچ توجیه و دلیل و جوابی نبود؛ و تو اینجور موقعیتا احساس میکردم خالیام... پوچم، مثل دنیای اطرافم و..
حرفم داشت طولانی میشد و شاید حتی پر از توضیحات بیهوده. به جایی نزدیک دنده خیره شدم:
- درنهایت به این نتیجه رسیدم که عقل من کوچکتر از سنجش و درک همهچیزه... میدونید؟ وقتی محدودیت خودمو توی فهمیدن پذیرفتم، دیدم دلیلی نداره که وقتی اینقدر کوچیک هستم که قطعاً نمیتونم علت همهچیز رو پیدا کنم، با عقل ناقصم بشم قاضی و خدای کامل رو محکوم کنم! و... کار راحت شد از اینجا به بعدش... دست از لجبازی و کندوکاو گاهاً بیخود برداشتم... آروم شدم... و به این باور و پذیرش رسیدم که با عقل نمیشه تا تهش رفت و توی تله نیفتاد!
مکث کردم تا اگه حرفی داره بزنه. لحنش بیحوصله بود؛ و حرصی:
- من که آخرم نفهمیدم تو موافق منطق هستی یا نه! اما گرفتم که غیرمستقیم بهم گفتی عقلم ناقصه و به یهجاهایی نمیرسه و برای همین دارم این حرفا رو میزنم! ممنون!
تکخندهای زدم:
- اینو یه توهین درنظرنگیرین خانوم! این یه حقیقته... منم خودمو مثال زدم... اول به خودم گفتم ناقصالعقل! که هستم... من بهعنوان انسان اختیار دارم و قدرت تفکر و استدلال و منطق... پس باید بتونم درست و غلط بکنم و یهسری کارها رو انجام ندم و صلاح زندگیمو بشناسم... ولی باز بهعنوان انسان ذهنم خیلی محدودتر از اونه که بخوام همهچیز رو بفهمم و دربارهشون حکم بدم... تو اینجور مواقع آدم شروع میکنه به احساساتی شدن یا فرافکنی یا کلاً زیر همهچیززدن... اما اگه فقط همین حقیقت ساده رو بپذیری، آروم میگیری... دست از لجبازی و خستهکردن خودت برمیداری... و تصمیمات بزرگتر میگیری!
- مثلاً؟!
خیره شدم بهش:
- ایمان!
پوزخند زد. لبخند غمگینانهای زدم. هیچوقت نمیتونستم اونچه در درونم هست رو درست و کامل و ساده بیان کنم! و بدتر از اون، میتونستم برم بالای منبر و حرفای قشنگ بزنم ولی وقتی تو یه موقعیت سخت قرار میگرفتم، همهی اینا یادم میرفت!
نفسم تنگ شد. دندونامو روی هم کلید کردم تا خودمم به خودم پوزخند نزنم!
پیاده شدم. در عقب رو باز کردم و مریم رو بغل گرفتم. لای پلکهاش باز شدن و با صدای گرفتهای گفت:
- عمو!
حینی که ریموت رو میزدم، سر خم کردم و پیشونیش رو بوسیدم:
- جونم؟! بخواب!
حرفگوشکن چشم بست! با مهتا خانم بردیمش به خوابگاه. بعدم رفتیم خدمت مامان جهت توبیخ و توضیح!
وقتی از دفتر مدیریت خارج شدیم و درو پشت سرمون بستم، مهتا خانوم نفسشو چنان محکم و پرسروصدا و از سر آسودگی بیرون داد که خندهم گرفت! بهم چشمغره رفت:
- میخندی؟..
لبشو کج کرد و غر زد:
- چهقدر این زهرا جون شبیه خانم ناظماست!
لبمو از داخل گاز گرفتم تا نخندم و به رو هم نیاوردم که داره پشت سر مادرم حرف میزنه:
- با شما که مهربون بود!
زل زد بهم و ابروهاشو بالا برد:
- آره؟!!
شونه بالا انداختم و گردن کج کردم.
وقتی رفتیم به اتاق بازی، بچهها که توسط مربیها آروم شدهبودن و بهنظر میاومد حتی بدشدن حال مریم رو فراموش کردن، دویدن سمتمون تا احوال دوستشون رو بپرسن. لبخند زدم به مهر و محبت دنیاشون. ما آدمبزرگا شاید یادمون میرفت، ولی بچهها نه؛ بچهها فقط کینه و قهرها رو از یاد میبردن، نه همدیگه رو.
نزدیک زمان ناهار بود. نگاه به ساعتم کردم و وقتی مطمئن شدم اذان زده، رفتم یهگوشه و ایستادم به نماز. پای مُهر، خدا رو بابت رفع خطر از مریم شکر کردم و غمگینانه عذر خواستم بابت نسیانم.
تا دو/سهساعت بعد ناهار هم موندم و با بچهها بازی کردیم. بعدش دیگه باید میرفتم سراغ محمد تا بیشتر از این بدقول نشدم!
پشت اولین چراغقرمز، نیمنگاهی به آدرسی که برام پیامک کردهبود -تا دوباره خیابونا و کوچههای پیچواپیچ با اسمای شبیه هم رو قاطی نکنم- انداختم و تندتند نوشتم:
"دارم میام"
همزمان با ارسالش، چراغ هم سبز شد. قبل از اینکه گوشی رو بذارم روی داشبورد، دنده رو جا زدم و حرکت کردم.
مدتی پیش بود که محمد گفتهبود برای حل یه مشکل کوچیک مربوط به برقکشی خونهی خواهرش یهروز برم اونجا؛ و من یا مدام یادم میرفت یا درگیر بودم. لب گزیدم. راست میگفت محمد که از این اخلاقا نداشتم! اصلاً انگار خودمو گم کردهبودم. خبری از اون حسینی که خودش رو میشناخت و سعی میکرد قدماشو درست برداره نبود. این حسین گیج میزد؛ و یادش میرفت!
آرنجمو به لبهی پنجره تکیه دادم و حینی که فرمونو با یه دستم مهار میکردم، پشت دست دیگهمو به لبم چسبوندم. باید خودمو جمعوجور میکردم و دوباره آجربهآجر میچیدم.
خوردم به ترافیک که نیمساعت طول کشید رسیدنم. ماشین رو کمی جلوتر از خونه پارک کردم و با برداشتن ساک کوچیکی که پراستفادهترین ابزارم توش بود از توی صندوقعقب، آیفون رو زدم.
درهای آسانسور که کنار رفتن، با قیافهی محمد روبهرو شدم. لبخند زدم و دست گذاشتم رو سینه و سر خم کردم:
- من بازم شرمندهم!..
و قبل از اینکه چیزی بگه، اضافه کردم:
- سلام!
بههم دست دادیم و محمد ضربهی آرومی به کتفم زد:
- بدخواهت شرمنده داداش!
راهنماییم کرد داخل. حینی که کفشامو با فشار به پاشنه درمیآوردم، سر پائین انداختم و "یا الله!" گفتم. خواهر محمد، چادربهسر جلو اومد و قبل از من سلام کرد:
- سلام، بفرمائید! ببخشید باعث زحمتتون شدیم حسین آقا!
- شما ببخشید که من قول دادم و دیر کردم!..
ایستادم وسط پذیرائی و نفس عمیقی کشیدم و نگاهی کلی به خونه انداختم:
- خب... مشکل کجاست؟!..
خود محمد پیشقدم شد برای توضیحِ مسئله. سر تکون دادم و لبمو زیر دندون نگه داشتم و شروع کردم به بررسی وضعیت.
داشتم سرپا میشدم که نگاهم افتاد به دخترک تپل و موخرماییای که با نگاه خیرهش به من، از اتاق اومد بیرون و رفت چسبید به مبل. لبخند پهنی زدم:
- سلام! چهطوری عمو؟!
گردن کج کرد و زمزمه:
- خوبم
محمد رفت و خواهرزادهشو بغل گرفت و لپشو کشید:
- پس سلامت کو؟ باز خوردیش شکمو؟!
و شکمشو قلقلک داد و دخترک هم خندهشو تو سینهی داییش پنهون کرد. انگار همین صحنهی دایی/خواهرزادهای باعث شد که خواهر محمد یاد چیزی بیفته. پرسید:
- راستی از خواهرت چه خبر حسین آقا؟!
قطعاً منظورش آبجی حوریه بود. کمصدا و کوتاه خندیدم:
- خوبه
- إنشاءالله سلامت باشه! هم خودش، هم کوچولوش!
از ته دل گفتم:
- ممنونم! إنشاءالله!
راستی باید یه زنگی هم بهش میزدم! دیشب وقتی مامان داشت باهاش تلفنی حرف میزد، از لابهلای صحبتهاش فهمیدم قراره بره دکتر و چکاپ.
از اونجایی که محمد با خواهرزادهش سرگرم بود و نمیخواستم مزاحمش بشم، خودم رفتم برق واحدو قطع کردم و برگشتم و مشغول شدم. کار زیادی نداشت. یکی/دوساعته تموم میشد.
حین کار درحال صحبت با محمد -که دستبهکمر کنارم ایستادهبود- بودیم که گفت:
- راستی کجایی تو؟! خیلی کمپیدایی ها!
اخم ریزی روی پیشونیم نشست. از اونجایی که نمیدونستم چه جوابی بدم -شاید چون اینروزا دقیق نمیدونستم که کجام- فقط زمزمه کردم:
- هستم
نوچی کرد و ابروهاشو بالا برد:
- نیستی: نه خودت، نه حواست و نه خبرت... احوالی از رفقای قدیمیت نمیگیری! بچهها حسابی ازت گلهمندن..
لبمو از داخل گاز گرفتم. راست میگفت. بودم؛ زندگی میکردم؛ حتی با بقیه سلامعلیک داشتم، انگار مثل قبل! ولی نبودم. دور از آدم شدهبودم؛ دور از جمع. بازدممو به بیرون فوت کردم. حرفی نداشتم بزنم: نه تائید و نه انکار. پس ساکت موندم و سعی کردم تمرکزمو حفظ کنم.
سرم به جعبهتقسیم گرم بود که اینبار با صدای تحلیلرفته -که گویی ازم ناامید شدهبود- و پائیناومدهش و حرفی که زد، دستم خشک شد:
- بیخیال داداش! طلا که پاکه، چه منتش به خاکه؟
پلک زدم. منظورشو نمیفهمیدم. یا شایدم...
داشت به ماجرای دو/سهماه پیش اشاره میکرد؟ به طلاقم؟! اما چرا اینجوری؟ طعنهی "طلا و خاک" به چی بود؟ من و ثمینه؟! مگه اون از ماجرا خبر داشت که چنین کنایهای میزد؟!
توی یکثانیه تمام این سؤالات به ذهنم هجوم آوردن و وحشتزدهم کردن. رو چرخوندم سمت محمد؛ با نگاهی گنگ و جدی و پرسشگر. انگار همین خیرگی کافی نبود چون هیچ توضیحی نداد. مجبور شدم با صدایی که بمشدنش دست خودم نبود، بگم:
- متوجه نمیشم
عمیق نگاهم کرد:
- تعارف که نداریم باهم: از بعد جداییتون اینجوری شدی حسین! بگذر داداش! هرچی بوده تموم شده
اخم کردم و سر تکون دادم. گُر گرفتهبودم. اینو میدونستم و مطمئن بودم که این همهی حرف محمد نیست! چیزی که گفت... مَثَل "طلا و خاک"... انگار داشت به ماجرایی که ازش اطلاع داشت طعنه میزد. اما از چی اطلاع داشت؟ میدونست دلیل طلاقمونو؟!
چیزی که نمیخواستم هیچکس بفهمه! چیزی که حتی دربرابر اصرارهای مامان و حوریه هم لب باز نکردم تا به زبون بیارمش؛ هرچی پرسیدن: «چرا؟!»، فقط گفتم: «نمیساختیم باهم... توافق کردیم جدا شیم». و حالا... محمد ازش خبر داشت؟ اگر نداشت، چرا چنین حرفی زد؟! اگر داشت، از کجا...؟! ینی همه میدونستن چیزی رو که میخواستم دنیا ندونه؟
این برام سنگین و گرون بود؛ و ترسناک. یکآن احساس بدی کل وجودمو گرفت که هرچی من کنارهگیری کردم از بقیه و به خیال خودم حرفی نزدم، اونا از اول میدونستن و داشتن بهم ترحم میکردن که به روم نمیآوردن و کاری باهام نداشتن؛ به اعتماد زخمخوردهم ترحم میکردن.
پلک بستم و تلاش کردم با چندتا نفس عمیقی همهی افکار مغشوشمو دور کنم. باید میپرسیدم. باید میفهمیدم چرا رفیقم اون حرفو زد!؟
خواهر محمد سینی به دست اومد و بهم چای تعارف کرد. سعی کردم لبخند بزنم و چیزی از التهاب و درگیری درونم بروز ندم. تشکر کردم. محمد سینی رو ازش گرفت و روی نزدیکترین عسلی گذاشت.
وقتی دوباره بغلدستم ایستاد، سؤالی که بعد از کلی بالاپائینکردنش تو ذهنم انتخاب کردهبودم، با شک به زبون آوردم:
- چرا اونو گفتی؟
متوجه منظورم نشد. متعجب پرسید:
- چی رو؟
اخم کردم:
- همون "طلا که پاکه..."
ابروهاشو از سر فهمیدن بالا برد:
- هان!..
شونه بالا انداخت. حالتش جدی و عصبی شد:
- آخه حتماً ایراد از دختره بوده... واِلا تو رو که میشناسم! آزارت به مورچهم نمیرسه..
انگار نمیدونست چهطور حرفشو بزنه که یهو مکث کرد و بعد نفسشو محکم بیرون داد:
- میخوام بگم: میدونم حالت از اون ماجرا درهمه اما بیخیال باش! من مطمئنم آدم بهتری که لیاقتتو داره نصیبت میشه
باید نفس راحت میکشیدم و آسوده میشدم از ترسِ دونستنِ همه و فاشبودنِ رازم، چون محمد برحسب یه فکر عادی و عرفی بین همهی مردم اون مَثَلو به زبون آوردهبود؟! نشدم ولی. بیاختیار گره ابروهام کورتر شد و طعم زیر زبونم، گس.
دست گذاشتم رو سینهی محمد:
- دیگه اینو نگو!..
بهتش برد. دستمو انداختم پائین و زلّ چشماش، لبخند نیمهنصفهای زدم:
- میدونم از سر رفاقت و دوستیه، اما پشت سر دختر مردم اینو نگو!
انگار اونم عین من تو تفسیر و برداشت از حرف رفیقش دچار اشتباه شد. فکر کرد از اول پرسیدم چرا اون حرفو زده تا به اینجا برسم و خیلی آقامنشانه نصیحتش کنم به حفظ آبرو! ضربهای به بازوم زد و لبخند عمیقی به لب نشوند:
- جون به جونت کنن بچهمثبتی دیگه!..
دست روی پلکش گذاشت:
- بهچشم! خیالت تخت!
ترجیح دادم از اشتباه درش نیارم. راستش اصلاً حوصلهشم نداشتم؛ و مطمئن بودم حرفمو نمیفهمه. پس جوابشو با یه لبخند محو و زمزمهی «چشم و دلت سلامت!» دادم و با ذهنی که درگیر بود و درگیر هم میموند، دوباره مشغول کارم شدم.
بههمریختگی افکارم اجازهی تمرکز بهم نمیداد. طوری که یهو وسط کار، بهکل فراموش کردم داشتم چه میکردم و چه باید بکنم! لب گزیدم. به بهونهی چایخوردن، چنددقیقهای به خودم استراحت دادم تا بلکه بتونم عجالتاً فکرمو جمع کنم.
اگه نمیتونستم، باید پیهِ قرارگرفتن تو موضع تهمت رو به تن میمالیدم و میگفتم: «نمیتونم» و میرفتم تا یهوقت خرابکاری نکنم و مدیون نشم. رفتنم هم میشد یه برهان قاطع برای محمد. صحه میذاشت به تصوری که راجعبه حالم داشت.
که البته... تهمت که نبود، بود؟ تصورش غلط که نبود، بود؟ آره! من از بعد طلاقم اینجوری شدهبودم. با هر تکون ریزی زیرورو میشدم. اما شاید اون پیش خودش فکر میکرد از سر شکست عشقیه! همینم خودش یهجور موضع تهمت بود دیگه؛ نه؟!
برای خودم نامحسوس سر به دوطرف تکون دادم. از اونجایی که نعلبکیها برعکس روی استکانها قرار داشتن، داغی چای حفظ شدهبود و تونست کمی دورم کنه از خودم؛ بیرونم بکشه از چاه؛ وصلم کنه به واقعیتِ درجریان. پس بیاینکه منتظر خنکترشدنش بمونم، سعی کردم بیتوجه به دهن و گلوم که میسوخت، یکسره بخورمش. اشک تو چشمام جمع شد؛ ولی خوبیش این بود که عقل و حافظهمم اومد سر جاش!
بعدم که تا گذر یکساعت و تمومشدن کار، برای درحاشیهموندن درگیریهای ذهنیم، هردفعه که محمد سر حرفی رو باز کرد، باهاش همراهی کردم و کلی از این در و اون در و رفقا صحبت کردیم. وقتی هم برقو وصل کردم، خوشبختانه همهچیز درست بود و باعث شد نفس راحتی بکشم. هرچی اصرار کردم که دستمزد نمیخوام، رفیقم و خواهرش اهمیتی ندادن و محمد به زور پول رو چپوند تو جیب روی سینهم. تشکر کردم و از خونه زدم بیرون.
پشت فرمون که نشستم، بازدممو به بیرون فوت و دستامو دور فرمون حلقه کردم و پیشونیمو بهش چسبوندم. اینطوری نمیشد. دو/سهماه گذشتهبود از زهرمارترین تجربهی زندگیم. که چی؟ باید تا آخر عمر میموندم روش؟ باید همینطور به فرارم ازش ادامه میدادم؟ که چی؟ تا کجا؟ چندمرتبهی دیگه باید گِلِگی بقیه رو میشنیدم؟ چنددفعهی دیگه باید با یه حرف تمام بیخیالی پوشالیم رو ازدستمیدادم؟
کلافه از خودم، از بستهشدن راه گلوم، از افکار مالیخولیاییم، صاف نشستم و مشتمو کوبیدم روی پام. بس بود. بهخدا که بس بود!
•••
دستامو فروبردم تو جیبهای هودیم و گوشسپرده به صدای خردشدن سنگریزهها زیر قدمام، سراشیبی رو بالا رفتم و هرچه بیشتر از ماشین دور شدم. هوا نه روشن بود، نه تاریک. هوا تازه بود. دم عمیق گرفتم از اکسیژن اول صبحِ کوه. شهر پهن بود سمت دره و خاکستریِ آلودگیهای چنبرهزده روشو میشد از اینجا دید.
سر پائین انداختم و خیره شدم به نوک کفشم. سرد بود ولی اهمیتی نداشت. مهم خلوتیش بود. دوریش از تهران و نزدیکیش بهش بود! مهم احساس آزادیش بود. اینجا چهاردیواری اتاقم نبود. حصر نبود.
اومدهبودم اینجا که دیگه فرار نکنم! اومدهبودم که برم بالا. یهساعتی خودم باشم و خدا. به شهر نگاه کنم که چهقدر کوچیکه؛ و یادم بیاد تو چشم خدا دردهای بزرگ من حتی از ساختمونای تهرانِ پیدا از بالای کوه هم کوچیکترن! اومدهبودم به شهر نگاه کنم که چهقدر بزرگه؛ و یادم بیاد گمم میون مردمی که حل شدن میون دود و درد.
بعد ردکردن اولین پیچ، دیگه ماشینمو نمیدیدم. به گامهام سرعت دادم. نفس کشیدم. انگشتامو پس سرم توی هم قلاب کردم و رومو به طرف آسمون گرفتم. رفتم و... رفتم و... رفتم.
نشستم روی لبهی پرتگاه. پاهامو از هم فاصله دادم و جمع کردم. آرنجهامو از رو زانوهام آویزون و دستامو بههم قفل کردم. خیره شدم به منظره درحالی که نگاهش نمیکردم. دور میشدم ازش. فرومیرفتم تو خودم.
من اشتباه کردهبودم! حالا که از وسط معرکهی اتفاقی که افتادهبود خارج و ازش دور شدهبودم، بهتر میدیدم که کجاها رو خطا رفتم که عاقبتمون این شد.
آره، ثمینه گناه کردهبود! از مستقیم فکرکردن به اون کلمه مشمئز میشدم ولی امروز قرار بود دست از فرار بردارم. ثمینه به من "خیانت" کردهبود! من دیدمش؛ و هربار فقط سعی کردم اون تصویرو به خودم یادآوری نکنم.
نشست جلوم. برام توضیح داد. ازم فرصت خواست. بهش مهلت دادم. و خودمو گول زدم که دارم به خودمم فرجهای برای هضم و فراموشکردن میدم. اینطور نبود. فقط هرچه بیشتر فرار کردم.
هزار فکر مالیخولیایی داشتم. حس بد شکوشبهه توم موج میزد. پارانوئید شدهبودم. و چون میدونستم سوءظن خطاست، برای مهار خودم فقط شیطون رو لعنت کردم و بازم به فرارم ادامه دادم!
من حرف نزدم. سکوت کردم که به خیال خودم قضیه رو کمکم دفن کنم. انقدر ساکت موندم که غرق شدم. گناه اول رو ثمینه مرتکب شد و اشتباهات بعدی رو من.
شاید اون واقعاً میخواست برگرده. شاید جدیجدی داشت تلاش میکرد برای جبران. ولی من و سکوتم، من و سردیم، منِ محصورشده تو حسهای زهرماریم که بهم اجازه نمیدادن عاقلانه عمل کنم، نذاشتیم نزدیک شه!
من اصلاً ندیدمش ثمینه رو! جلوی چشمم چی بود؟ وقتی حتی به اون صحنه و اون شب فکر نمیکردم، جلوی چشمم چی بود؟ نمیدونم!
ساکتبودنم و کنارهگیریم و ندیدنم همسر سابقم رو به این باور رسوند که خبطش هیچوقت بخشیده و فراموش نخواهدشد. کم آورد. طلاق خواست.
نه که اون اینجای ماجرا بیتقصیر بود و همهی خرابکاریها رو من کردهبودهباشم، نه! اونم زود جا زد. عجیب و یهو جا زد. اما بههرحال هردومون تو به بنبسترسیدن زندگیِ پانگرفتهمون مقصر بودیم.
و من باید اینو میپذیرفتم. باید پروندهشو میبستم. باید تمومش میکردم تداومِ فکر بهشو. باید مثل یه عبرت، یه تجربهی تلخ پشت سرش میذاشتم و جلوی نشتش به بقیهی زندگیمو میگرفتم.
چرا همهش میترسیدم؟ چرا تا هرچیزی میشد، به دیدهی بیاعتمادی به همهچیز نگاه میکردم؟ دچار توهم توطئه شدهبودم. هرحرفی میشنیدم -مثل حرفای محمد- فکر میکردم لابد منظوری پشتشه؛ میترسیدم از روشدنِ رازهام.
اینا باقیموندههای من از اون زندگی کوتاهِ بینتیجه بود که باید همینجا تمومشون میکردم و رد میشدم از اون اتفاق. باید جلوی بیشتر موندن و چرککردن و غدهشدنشون رو میگرفتم. مثل یه زخم، باید از کثافت تخلیه میشدم!
واِلا گیر میموندم. دیگه نمیتونستم با کسی درست ارتباط برقرار کنم. نمیتونستم با بقیه حرف بزنم! واِلا دیگه نمیتونستم جلوی مسمومشدن کل زندگیمو بگیرم. هی تنهاتر میشدم؛ منزویتر؛ دور از آدمتر!
بس بود. بهخدا که برای همهی این ناخالصیها بس بود! من یه آسیب روحی و دلی و روانی رو پشتسر گذاشتهبودمش؛ پس باید پشتسر میذاشتمش جداً!
سر بلند کردم رو به آسمونی که داشت کمکم آبیلاجوردی میشد. خدا تو دل من بود، از رگ گردن بهم نزدیکتر بود. ولی دوست داشتم به بالا نگاه کنم تا حس کنم کوچیکبودنم و بزرگبودنشو؛ محدود و زمینیبودنم و پاک و منزه و بینهایتبودنشو.
چشمام از خیرگی زیاد سوخت. پلک بستم. چندمرتبه نفس عمیق کشیدم تا از هرچیزی خالی بشم؛ تا بتونم از خدا بخوام یهبار دیگه، یهجور دیگه پُرَم کنه! برم گردونه به همون حسین قبل. همونی که بعد از سالها شک و سؤال، کمکم یه شخصیت باثبات برای خودش ساختهبود؛ برای ترک یهسری گناهها برای خودش چله گرفتهبود؛ واسه زندگیش -اینکه چهطور بخوره، چهطور بپوشه، چه راهی رو بره و چه راهی رو نه- نقشه کشیدهبود.
از خدا خواستم بهم صبر بده و توانِ گذشتن از صدمهای که بهم رسیدهبود. خواستم کمکم کنه برگردم و بشم همون بندهی قبلی؛ همون حسین قبلی. ازش خواستم و همونجا دم پرتگاه دورکعت نماز حاجت خوندم و وقتی حس کردم سبکتر شدم و آمادهم برای دوباره راهافتادن، راه افتادم به سمت سرازیریِ برگشت!
وقتی رسیدم دم ماشینم، چندبرابرشدن ماشینهای پارکشده و دختر و پسر و زن و مردهایی رو دیدم که قصد داشتن همون مسیری که ازش برگشتهبودم رو بالا برن. جمعه بود و کم مونده به آخر سال؛ بهخاطر همین باوجود جمعیتی که بود، میشد گفت کوه خلوتتر از زمانهای دیگهست.
تصمیم گرفتم کلهپاچه بگیرم و برم پیش بچهها. میخواستم انرژی مثبتی که گرفتهبودم رو ادامه بدم. نگاهی به ساعت انداختم. اگر عجله میکردم، بهموقع میرسیدم: هم برای خرید کلهپاچه و هم برای رسوندنش به صبحونه.
و رسیدم البته. ظرفای بزرگ رو بردم به آشپزخونه و سپردم به خانوم فکریان تا گرم نگه داره کلهپاچهها رو.
بچهها هنوز بیدار نشدهبودن جز چندنفریشون که کلاً صبحا خواب نداشتن! توی راهرو داشتم به طرف اتاقا میرفتم که صدای قدمهایی که از سمت ورودی به طرفم برداشتهمیشدن و بعدم صدای سرحال و متعجب آشنایی، وادارم کرد بایستم و کوتاه نگاهش کنم:
- سلام! خودتی؟!
ابروهام بالا پریدن:
- سلام و صبح بهخیر! بله، خب!
نمیدونستم چی باید بگم! اصلاً نمیفهمیدم چرا مهتا خانوم این سؤالو پرسید. جابهجا شد. اومد روبهروم و درحالی که دستاشو تا ته توی جیبهای سوئیشرتش فروبردهبود، با لحنی که نشوندهندهی نیشخندش بود، گفت:
- ببخشید! هنگ کردی؟ ینی... منظورم این بود که... خب امروز که میاومدم اصن فکرشم نمیکردم چشمم به جمالت روشن شه! اونم صبح به این زودی
بیصدا خندیدم به هیجان و حالت خوشحال و ذوقزدهای که داشت و دلیلش رو درک نمیکردم. مثل خودش دستامو توی جیبام فروبردم و گردن کج کردم:
- گفتم یه تنوعی به روز تعطیلم بدم
یه ابروشو بالا برد:
- آوو!..
فقط لبخند زدم. بند کولهشو کشید تا بهش اشاره کردهباشه:
- من برم اینو بذارم... ام! میام بریم سروقتشون بیدارشون کنیم
سر تکون دادم و پلک زدم و زمزمه کردم:
- باشه!
دوید و رفت به طرف اتاق مربیها. دستبهسینه شدم و عقبعقب تا نزدیک دیوار رفتم و درحالی که پاهام جلوتر از تنم بودن، بهش تکیه دادم.
یکی از کارایی که میتونستم بابتش راضی باشم و به خودم افتخار کنم، همین آشناکردن خانوم رئیسیپور با اینجا و بچهها بود. خیلی زود تونستهبود با همه به بهترین وجه ارتباط برقرار کنه و حالا فرقی نمیکرد کِی بیاد و کجا بره؛ به همهجا و همیشه مجوز ورود داشت! و همهی این موفقیتها رو با انرژی و عشق بیخردهشیشه و بینهایتش به بچهها بهدستآوردهبود، درست تو اون زمانی که من درگیر مشکل خودم بودم و شاید حتی گاهی وقتی میاومدم و سر میزدم هم، اونقدر که باید خالصانه و با تمام وجود پیششون و غرق توی دنیاشون نبودم!
نفس عمیقی کشیدم و اخمی نثار خودم کردم. توی دلم خودمو گرفتم به باد سرزنش تا چشمام باز بشه که این مدت چهقدر خطا رفتم: «ببین! خیلی راحت تونسته جاشو تو دل بچهها و بقیه باز کنه... نباید غبطه بخوری؟ باید! میدونی چرا حسین؟! چون مهتا خانوم بیریا و خالص وقت و انرژی و حس و توجه گذاشته اما تو چی؟ چندماهه که گیرِ خودتی و از ریل خارج شدی و حواست اونقدر که باید به دوروبرت نیست؟ ببین؛ و یادت بمونه!»
نفس عمیق بعدی رو وقتی کشیدم که خانوم رئیسیپور برگشت. فکرامو فرستادم عقب. لبخند عمیقی زدم و اولین گام رو به این نیت برداشتم که وقتی اینجام و پیش بچهها، همزمان هیچجای دیگهای نباشم: نه خودم، نه فکرم، نه دلم، نه دغدغهم. اولین قدم برای برگشت.
باهم و با کمک مربیها خوابالوها رو بیدار کردیم. بعضیها رو که میدونستم خواب نیستن و از پلکهایی که بههم فشار میدادن و لبای لرزونشون که میخواستن به خنده باز بشن و لوشون بدن، پیدا بود که کاملاً هوشیارن، با قلقلک و "پخ" ترسوندن از تخت کشیدم بیرون.
طبق معمول، ساجده همین که رفتم سراغش، از گردنم آویزون شد و گونهمو بوسید و سرشو گذاشت روی شونهم. بوسیدمش و موهاش رو که به زیر گلو و گردنم کشیدهمیشدن و قلقلکم میدادن، عقب زدم:
- چهطوری موفرفری؟!
خودشو ازم فاصله داد. دستاش هنوز روی شونههام بودن و صورتش مقابل صورتم قرار داشت. آروم و با لحن بامزهای گفت:
- خاله مهیم به من همینو میگه
ابروهامو بالا بردم:
- اِ؟!
تندتند سرشو از بالا به پائین تکون داد:
- آره!
یه طره از موهاش رو ریختم توی صورتش که ناخودآگاه پلکاش جمع و بسته شدن:
- خب موفرفری هستی دیگه!
خندید. گفت:
- علیرضا رو بیدار کنیم؟
با لبخند سر تکون دادم و گذاشتمش زمین.
رفتیم سراغ علیرضا. خودشو بالا کشیده و روی تختش نشستهبود. ساجده شاد و پرانرژی بهش سلام کرد و بیاینکه من چیزی بگم، رفت ویلچر رو بیاره. خم شدم جلوی علیرضا و دستمو گرفتم به طرفش:
- چهطوری مهندس؟!
لبخند محوی زد و با همون جدیت همیشگیش باهام دست داد:
- خوبم
کوتاه و مختصر! اگه بهش سلام نمیکردی، سلام نمیکرد. اگه حالشو میپرسیدی، تو یک یا دو کلمه و کاملاً رکوراست جوابتو میداد: خوبم؛ سرما خوردم؛ بد نیستم. و تو این بین فقط با ساجدهای جور بود که شخصیتهاشون صدوهشتاددرجه باهم فرق داشتن!
دخترک که صندلی چرخدارو آورد، آقای نابغه رو روش نشوندم و با لبخند خیره شدم به صحبتاشون.
نیمساعت بعد همه جمع شدیم تو سالن غذاخوری. بچهها که دیدن صبحانه کلهپاچهست، واکنشای متفاوتی داشتن: بعضی خوشحال شدهبودن و صدای "آخ جون!" گفتنهاشون بلند بود و بعضی هم صورتاشونو به حالت چندش جمع و بغض کردهبودن. گرچه که با همهی بیزاریشون این غذا براشون مفید بود اما نمیخواستم اذیتشون کنم و مجبور به خوردن، که هرچه بیشتر شرطی میشدن تا برای ابد از کلهپاچه متنفر بمونن. از خانم فکریان خواستم برای اونا نونوپنیر بیاره.
ولی جالبترین عکسالعملو مهتا خانوم داشت. چنان جیغ کشید از شوق و ذوق دیدن کلهپاچه که بهتم برد. و خندهم گرفت از قربونصدقههایی که حوالهی غذا میکرد:
- ای وصل تو نهایت آرزوی من! ای کلپچ! ای خلاصهی همهی خوبیها!
درحالی که لبم از داخل زیر دندونام بود تا خندهمو مهار کنم، نشستم مقابلش پشت میز و گفتم:
- باور کنین اگه میدونستم انقدر کلهپاچه دوست دارین، زودتر از اینا میگرفتم
چشماش از حدقه زدن بیرون و متعجب پرسید:
- دوست دارم؟!..
چونه بالا انداخت و نوچی کرد:
- نهخیــر! میمیرم براش! عاشقشـــــم!..
از اون گیجی لحظهایم دراومدم و بیصدا خندیدم. خودشو جلو کشید:
- تو خریدی؟
سر تکون دادم:
- بله!
کاملاً جدی لبشو کش آورد و زل زد تو چشمام:
- حقشه واقعاً بیام دست بندازم دور گردنت، بغلت کنم، ماچت کنم، بگم: «مرســـــــــی!»
چشام گرد شدن. بیاختیار کف دستمو به طرفش گرفتم و درحالی که معذب میخندیدم از بلند گفتن این حرفا که نگاه و توجه و لبخندای شاد و بیخبر یا معنیدار و سر به تأسف تکوندادنهای بچهها و مربیها رو به دنبال داشت، گفتم:
- نه، خواهش میکنم! همینجوریشم فهمیدم چهقدر خوشحالین و متشکر! نوش جان!
با حفظ همون لبخند پهن و نگاه خیرهش، دستشو زد زیر چونه:
- نترس! برای اینکه اسلام به خطر نیفته، میگم بعد یکی از بچهها به نیابت از من بغلت کنه..
خودشو عقب کشید و کف دستاشو مالید بههم:
- فعلاً بریم سر اصل مطلب که سخن دوست خوشتر است!
لب گزیدم و چیزی نگفتم. ینی چیزی به ذهنم نیومد که بگم. قطعاً برای منِ بزرگشده تو یه خونوادهی سنتی و مذهبی غریبه بود اینجور حرفزدن و رفتارکردنِ مهتا خانوم و برای همین ازش خجالت میکشیدم یا جداً دوست داشتم بعضی چیزا رو به زبون نیاره و بعضی حریمها رو رعایت کنه؛ اما بههرحال این خانوم همینجوری بود. خالصانه و صادقانه، اینجوری بود. احساساتش رو بروز میداد. و ترجیح میدادم به این یهمورد که جزو بهترین خصوصیات تو یه آدم میتونه باشه، خدشهای وارد نکنم.
همونطور که بازدممو محکم بیرون میفرستادم، زمزمه کردم:
- نوش جان!
طبق عادت اول شروع کردم به خوردن آب کلهپاچه. آروم و قاشققاشق به دهن میذاشتمش که با چیزی که مهتا خانوم با دهن پر گفت، تو گلوم پرید و به سرفه افتادم:
- یکی از رفقام هست... از کلپچ متنفره... منم یهبار مجبورش کردم بخوره... اونم انقد جیغوداد کرد و عق زد که بچهش افتاد..
اشک جلوی چشمام جمع شد. داشتم تقلا میکردم برای نفسکشیدن. هولکرده ایستاد و خم شد به طرفم و از اونجایی که به قول خودش "اسلام دستوپاشو بستهبود"، به یکی از بچهها که کنارم نشستهبود گفت تا بزنه پشتم و یه لیوان آبم پر کرد و جلوی صورتم گرفت و غر زد:
- اصن گلوت قدر یه بندانگشتم نیست ها! تا آدم یهچی میگه، هی غذا میپره تو گلوت و خفه میشی..
با بیچارگی و خوردن چندقلپ آب تونستم سرفهمو مهار کنم؛ درحالی که خندهم گرفتهبود از یادآوری شب سمنوپزون و بهتم بردهبود از بچهی سِقطشده! خانوم رئیسیپور هم که دید آروم گرفتم، دوباره نشست سر جاش و نیشخند زد:
- بعدم چرا انقد همهچی رو سخت و جدی میگیری؟ این یه اصطلاحه: فلانی انقدر جیغ زد که بچهش افتاد... واِلا نگران نباش! این رفیق من هنوز حتی زن هم نگرفته!
دهنم باز موند. داشت درمورد یه پسر این حرفا رو میزد؟! معذب دستی به پیشونیم کشیدم. هنوز تو همون حالت بهت و خنده بودم! مهتا خانوم هم کنجکاو و منتظر و با ابروهای بالاپریده خیره موندهبود بهم. نمیدونم به انتظار چی بود.
نفس عمیقی کشیدم و صدای گرفتهم رو صاف کردم و آروم -جوری که فقط خودمون دوتا بشنویم- گفتم:
- کاش لااقل جلوی بچهها یهکم رعایت کنین!
غافلگیر شد، و چشماش برق زدن. بازم نفهمیدم چرا. نگاهی به دور میز انداخت و تکسرفهای کرد و نوک انگشت شست و اشارهشو بههم چسبوند:
- اوکی! اوکی! میریم تو فاز رعایت
نفسمو بیرون فرستادم و ناخودآگاه زیر لب زمزمه کردم:
- الحمدالله!
یهتیکه نون تریت کردم توی کاسهم و مشغول خوردن شدم. چنددقیقهای سکوت برقرار شد -البته همچنان بچهها صحبت و گاهی از مربیها دربارهی محتوای عجیب غذاشون و اینکه آیا این تیکه گوشت یا اون تیکه چربی رو بخورن یا نه، سؤال میکردن!
مهتا خانوم پرسید:
- حالا میگم... همیشه جمعهها صبح به این زودی پامیشی؟..
نگاهشو بهم دوخت و لبشو کج کرد و چشم تو حدقه چرخوند:
- عین بابامی که! فرقی براش نداره روز کاری باشه یا تعطیلی، شیش صبح برپا میده
لبخند زدم:
- سحرخیزی خوبه که
چپ نگاهم کرد:
- خا!
بیصدا خندیدم و سر به دوطرف تکون دادم. در جواب پرسش اولش چونه بالا انداختم:
- نه! من مثل آقای رئیسیپور نیستم... روزای تعطیل معمولاً یهکم بیشتر میخوابم... مگر اینکه بخوام برم کوه
چشماش گرد شدن:
- کوه؟!!!..
متعجب سر تکون دادم. هیجانزده کف دو دستشو بههم کوبید و انگشتاشو تو هم قلاب کرد:
- وای! ینی کوهم میری؟! حرفهای یا دلی؟ تنها یا اکیپی؟ برنامهی منظم داری براش؟ ینی امروزم از کوه اومدی؟..
با ابروهای بالارفته چندثانیه نگاهمو رو صورتش -که انگار یه آشنا دیدهباشه، باز شدهبود از خوشی- ثابت نگه داشتم. پلک زد و دستاشو رو میز گذاشت و کمی به جلو خم شد:
- خیلی خب، باشه! یکییکی میپرسم، یکییکی جواب بده!
منم کمی خودمو جلو کشیدم و آروم گفتم:
- بهتر نیست اول غذامونو بخوریم؟ همینجوریشم تمام توصیههای مربیها مبنیبراینکه سر غذا نباید آب خورد و نباید حرف زد رو نابود کردیما!
ابروهاشو بالا برد و درحالی که کمکم تنشو عقب میبرد و صاف مینشست و به پشتی صندلی تکیه میداد، انگشت اشارهشو رو لبش گذاشت به معنای سکوت و رازداری و بلند زمزمه کرد:
- آوو، آره! فاز رعایت!..
بعدم خطاب به بچهها گفت:
- بچهها از ما یاد نگیرینا! شما آروم غذا بخورین! وسط غذا -مخصوصاً غذای چرب- آب نخورین! حرفم نزنین سر میز! غذاتون رو هم کامل بخورین! مثل من و عمو حسینتون نباشین! باشه؟!
همه خندیدن، مربیها بیشتر.
بعد از صبحانه مهتا خانوم دوباره سؤالاشو تکرار کرد و من جواب دادم:
- بهطور منظم که...، نه! بیشتر هم دلی و تنها میرم اما بعضیوقتا که رفقا برنامه میچینن، باهم میریم
دستاشو پشت کمرش قلاب کردهبود و درحالی که ذوق و هیجانش و تکتک حرکاتش شبیه یه دختربچهی شاد و سرحال بود، سر تکون داد:
- منم گاهی که تنبلیم بذاره میرم کوه... برای عکاسی..
لبخند زد و یه قدم بلند به جلو برداشت و چرخید سمت من و حینی که همپا باهام عقبعقب میرفت، گفت:
- عکاسی از ابرا... آخه اون بالا آسمون نزدیکتره
ماتم برد و قلبم تپید. چه تعبیر قشنگی بود! ناخودآگاه لبم به لبخند باز شد و حینی که با تکون سر تائید میکردم، زیر لب تکرار کردم:
- اون بالا آسمون نزدیکتره
همونطور که امروز رفتهبودم اون بالای از شهر دور و به شهر نزدیک، از آسمون دور و به آسمون نزدیک؛ تا خودمو پیدا و جمع کنم.
- رفتی تو کف؟
نگاهش کردم و خندیدم:
- آره! خیلی تعبیر قشنگی بود
لبش کش اومد. پا گذاشتیم به حیاط پشتی ساختمون: محوطهی بازی. هوا آفتابی بود و ملس ولی کمی به سردی میزد. برای همین مربیها به بچهها لباس گرم پوشوندهبودن. دخترا و پسرای کوچولو هرکدوم سرشون گرم بازی خودشون بود. بعضیهاشونم داشتن از تاب و سرسره و باقی وسایل استفاده میکردن.
مهتا خانوم گفت:
- میشه منم باهات بیام؟..
منظورشو نفهمیدم که پرسشگر نگاهش کردم. توضیحش تککلمهای بود:
- کوه!
قفل کردم. موندم چی بگم. لب گزیدم و آبدهنمو فرودادم.
گروهی که میرفتیم، کاملاً مردونه بود! با محمد و اکبر و چندتا دیگه از بچهها و یهسری از رفقای دانشگاهم. البته خیلیوقت بود دیگه دورهم جمع نشدهبودیم، یا شدهبودن و من همراهشون نبودم. اما بههرحال اگر هم قصد داشتم از این به بعد دوباره برگردم به برنامههای قبلیمون، بازم نمیشد که خانوم رئیسیپور رو وارد کنم به این اکیپ. گرچه خودش احتمالاً شکایتی نداشت و براش مهم نبود، اما از حرف و حدیث و خنده و طعنهی بعضی از بچهها میترسیدم. یکی/دونفرشون هم... جداً ترجیح میدادم یه خانوم رو همراه نبرم.
نفس عمیقی کشیدم و با تکخندهای، صادقانه گفتم:
- راستش وقتایی که تنها میرم، برای خلوتکردن با خودمه... وقتایی هم که گروهی میریم... خب، پسریم همه
بهنظرم بهش برخورد. دستبهسینه شد و یه ابروشو بالا برد:
- فکر میکنی از پس خودم برنمیام؟
سر به دوطرف تکون دادم و چونه بالا انداختم:
- فکر میکنم ممکنه برخوردها جالب نباشه و شرمندهتون بشم
شاید از این جوابم خوشش اومد. آخه لبخند عمیقی زد:
- آهان!..
چشم ریز و پافشاری کرد:
- خب تاحدودی بهت حق میدم! ولی بازم میخوام بیام باهات... چون، میدونی؟ من برام لیچارگفتن و فکر و ذهنیت بقیه مهم نیست... کسی هم چیزی گفت، دهبرابر جواب میگیره تا بفهمه نباید هرچی به مخ معیوبش میادو به زبون بیاره!
نفسمو محکم بیرون فرستادم:
- باور کنین با این اخلاقتون کاملاً آشنام!..
خندهش شلیک شد و ریسه رفت. لبخند زدم. مطمئن بودم بیخیال خواستهش نمیشه و پشیمون از اینکه اصلاً از اول بهش قضیهی کوهرفتنم رو گفتم، ناچار فعلاً به تأخیر انداختم تا بعد یه فکری بکنم براش:
- بههرصورت تا بعد تعطیلات عید کوه هم تعطیله
گردنشو کج کرد:
- الان اینو نگفتی که بپیچونیم که؟!..
لبم کش اومد. ابروهاش بالا پریدن و دستاشو به کمر زد:
- آخه میدونی که من جز به سمت هدفم به هیچ کوچهی دیگهای نمیپیچم!
بیصدا خندیدم:
- درجریانم... اما واقعاً تا بعد تعطیلات قرار کوهرفتن نمیذاریم
سر تکون داد:
- اوکی! پس تا فروردین
بازدممو از سر راحتی خیال، آرومآروم و نامحسوس ولی عمیق بیرون دادم.
دیگه حرفی نزدیم و مشغول بازی با بچهها شدیم. واقعاً سرحال اومدم. بچهها خالص بودن. اگه میخندیدن، معلوم بود که کاملاً و از ته دل خوشحالن و اگر غمگین بودن، حالتهاشون همهچیزو لو میداد. برعکسِ ماهایی که مثلاً بزرگ شدهبودیم! قد دراز کردهبودیم و یاد گرفتهبودیم احساسات حقیقیمون رو پنهون کنیم: عین من وقتی هیچ حرفی از چیزی که تو دلم بود به ثمینه نزدم -و حتی نمیتونم به هیچکس دیگهای بزنم- یا مثل ثمینه که اونقدر مخفیکاری داشت که نمیتونستم بفهمم چیزی که به زبونش میاد، احساس واقعیشه یا نه!
از این نظر، خانوم رئیسیپور هم شبیه بچهها بود. برای همین بهش غبطه میخوردم. میدونستم که تفاوت عقایدمون زمین تا آسمونه و هرگز حاضر نبودم سبک زندگیمو به جوری که این خانوم هست تغییر بدم اما لااقل باید این روبودن رو ازش یاد میگرفتم -اگه میشد!
بین بازیهامون یهو نگاهم افتاد به علیرضا. روی ویلچر و پشت میزی که مخصوص خودش توی حیاط گذاشتهشدهبود، جا گرفتهبود و بیحرکت به کاغذ جلوی روش خیره موندهبود. از چهرهش نمیشد فهمید که داره فکر میکنه یا ناراحته از اینکه نمیتونه عین بقیه بازی کنه و بدوه. علیرضا هم مثل آدمبزرگا بود!
مردد موندم که برم سراغش یا نه. و تو همین مکث من، مهتا خانوم نزدیکش شد! ابروهام بالا پریدن. یهآن با فکر اینکه: "فکرمو خوند؟" خندهم گرفت. از علیرضا پرسید:
- در چه حالی پسر؟!
- دارم فکر میکنم
- اوه! ینی مزاحم اوقات شریفت شدم؟
- نه!
- عاشق این کوتاهجوابدادناتم مهندس!..
همزمان با "مهندسی" که به زبون آورد، نگاهش برگشت سمت من و نیشخند زد. گنگ سر به دوطرف تکون دادم. چشم تو حدقه چرخوند و من تازه یادم افتاد که "مهندس" لقبی بود که به من دادهبود و همیشه حس میکردم یه طعنهای پشتش داره! لب روی هم فشار دادم تا نخندم. دوباره رو کرد به علیرضا:
- دوست نداری بازی کنی؟
بازم پاسخ علی کوتاه بود، و اینبار زخمزننده:
- نمیتونم
لب گزیدم و اخم کردم. بیهیچ حسی اینو گفتهبود: نه غمگین و نه شاد. ولی گویی که حالت تلخ و گزندهای بارِ همین یهکلمهش بود.
دوتا از دخترا باهم دعواشون شدهبود و یکیشون با اعتراض و لبای لرزون و چشمای پرآب اومدهبود پیشم شکایت. بغلش کردم. گونهشو بوسیدم و به حرفاش گوش دادم و دیگه حواسم از روی علی و خانوم رئیسیپور پرت شد. آخه باید میرفتم برای وساطت!
چنددقیقهی بعد، مهتا خانوم داشت بهعنوان راننده با صندلیچرخدار علیرضا ویراژ میداد، از بین بچهها لایی میکشید و حتی تکچرخ میزد! پسرک تو خندیدن -بلندخندیدن- خساست به خرج میداد اما عوضش بقیه به هیجان اومدهبودن، دنبال ویلچرش میدویدن یا وقتی نزدیک میشد جیغ میکشیدن و فرار میکردن!
یکی/دوساعت قبل از ظهر بود که تصمیم گرفتم برگردم خونه. دیشب مامان میگفت حسابی کاراش عقب افتاده و میخواد خونهتکونی کنه و این صبح زود بیرونزدن من یهجورایی گریز از مأموریت بود و قطعاً یه توبیخ حسابی تو پروندهم درج میشد از جانب خانم کریمان! از بچهها خداحافظی کردم. بعضیشون شروع کردن به نقزدن و لببرچیدن: ساجده و مریم و دو/سهنفر دیگه. قول مردونه دادم که خیلیزود دوباره میام پیششون.
خانوم رئیسیپور توی راهرو همراهیم کرد:
- میگم منظورت از «زودی میام بازم» که فروردین دوسال بعد که نیست؟!
داشت گوشه میزد. کمصدا خندیدم و چونه بالا انداختم:
- نه! جدی میخوام که زودتر و بیشتر بیام
ابروهاشو بالا برد و زمزمه کرد:
- خدا کنه!
انگار خیلی هم چشمش آب نمیخورد که حرفم راست باشه. کمی متعجب شدم چون اونقدرا هم دیربهدیر سرنمیزدم دیگه! آخرینمرتبه همون روزی بود که مریم حالش بد شدهبود، یکی/دوهفتهی پیش. نفسمو محکم بیرون فرستادم و پرسیدم:
- چهطور؟
رسیدهبودیم به در ورود و خروج. ایستادم و کنارم متوقف شد. لباشو کش آورد و سر به دوطرف تکون داد:
- هیچی!..
برای اولینبار بود که حس کردم حقیقت چیزی که تو ذهنش بود رو به زبون نیاورد. نگاهش کردم که شونه بالا انداخت. به عادت، دستاشو پشت کمرش قلاب کرد و با لحنی جدی توضیح داد:
- خب میدونی؟ خودمم چندروزی بود که درگیر کارای آخر ترم و بعدم خرید و خونهتکونی و فلان و بیسار بودم و وقت نمیکردم بیام... ینی... البته یهجورایی اون بدشدن حال مریمم باعثش بودا... حالا خب... میدونی؟ بچهها عادت میکنن... وقتی نباشیم دلتنگی میکنن... حتی من خودمم دیگه داشتم از دلتنگی میمردم، وگرنه امکان نداشت ساعت هشت صبح از خواب پاشم بیام اینجا!
خندید. صحبتاشو میفهمیدم اما نمیدونستم چه ربطی به حرف اولش و اومدن و نیومدن من داره! سر تکون دادم:
- متوجهم
فهمید که اصل منظورشو نگرفتم. نوچی کرد و دستاشو به کمرش زد و چشم تو حدقه چرخوند:
- اصن بیخیال فاز رعایت! میخوام بگم: تو این مدت هرمرتبه اینجا دیدمت، بودی ولی نبودی! فقط امروز حس کردم که بیشتر از همیشه اینجایی... و منظورم از اینکه گفتم: امیدوارم فروردین دوسال دیگه نشه اومدنت، تماماومدنت بود مهندس! این نیمهنصفهبودنت رو حتی بچهها هم حس میکنن... زودبهزود بیا و "کامل" بیا! به قول همون نادر ابراهیمی که کتابخونهت پر کتاباش بود: «یا نیا، یا تمام بیا!» حالا متوجه حرفم شدی؟
مات موندم. آره، حالا ربط سروته صحبتاش بههم رو میفهمیدم! و چه فهمیدنی! گویی به سرم ضربه زدهباشه، گنگ و گیج شدم و چیزی درونم تکون خورد. راست میگفت! تکتک کلمههایی که به زبون آورد، انقدر درست بودن که بار شدن روی وجدانم. و کنایه زد، نه؟! غیرمستقیم بهم گفت عالمِ بیعملم: کتابخونِ بیتأثیر.
نتونستم چیزی بگم. فقط پلک بستم و با فک چفتشده، سر تکون دادم که یعنی: "متوجه شدم"، و با مکث پروندم:
- ممنونم و یا علی!
تشکرم بابت حقیقتی بود که کوبوند تو صورتم. داغکرده، از راهرو خارج شدم و دست روی پیشونیم فشردم. با یه بارِ سنگین، پشت فرمون ماشینم نشستم و راهش انداختم درحالی که تماممدت حرفای مهتا خانوم تو گوشم زنگ میزدن.
جلوی یه قنادی نگه داشتم. نفسمو محکم بیرون فرستادم و سعی کردم افکار بههمریختهمو سامون بدم و حسهای منفیای که مثل یه مشت قلب و وجدانمو تو خودشون میفشردن، عقب بفرستم.
پیاده شدم و چنددقیقهی بعد با یه جعبه نونخامهای برگشتم سر جام! میخواستم از امروز برگردم به همون حسین قبلی و حتی از اونم فراتر برم و بهتر بشم. این تصمیم شیرینی داشت قطعاً!
اما مامان با دیدن جعبهی توی دستم و محتواش، چشم ریز کرد، دست به کمر زد و پراخم پرسید:
- رشوه به مأمور دولت؟
خندهم گرفت. همونطور که انتظار داشتم حسابی از غیبشدنم شاکی بود و فکر کردهبود این نونخامهایها رو محض منتکشی و چشمپوشی از خطام خریدم! آخه این شیرینی موردعلاقهی مادرم بود و بهش حق دادم که به کار بیسابقهم مشکوک باشه و به چشم رشوه نگاهش کنه!
دستامو بالا آوردم و سر به دوطرف تکون دادم:
- من خیلی غلط بکنم بخوام چنین کاری کنم زهرا خانم!
بابا که کاملاً ملبس به لباس کارگری و مجهز به پارچهی چهارگرهی روی سرش و مسلح به روزنانه و شیشهشوی و چهارپایه بود، پرشیطنت -با حالتی نمایشی، انگار که بخواد گوشی رو بده دستم- به سمتم خم شد و مثلاً درگوشی گفت:
- این راهو من رفتم و جواب نداده! فرمانده امروز بدجور عصبانیه و از راه چربزبونی نمیشه دلشو بهدستآورد
ابروهامو بالا بردم و حینی که خندهی بالااومده تا پشت لبم رو به سختی مهار میکردم، گفتم:
- حواسم هست، حواسم هست!
مامان پیرهن بابا رو از پشت کشید. چشماش از حرص درشت شدهبودن. به هشدار غرید:
- نریمان!
بابا سلام نظامی داد و خیلی محکم گفت:
- بله قربان!
دیگه نتونستم جلوی خندهمو بگیرم که باعث شد مامان بد نگاهم کنه و پرتهدید و پیروزمندانه، با ابرو به حیاط اشاره بزنه:
- بخند! وقتی اون فرشو تنها خودت شستی، بقیهی خندهتم میبینیم!
آبدهنمو قورت دادم و از بالای شونه به دوازدهمتریای که اون وسط پهن بود و بهخاطر بودنش مجبور شدم ماشینو داخل کوچه بذارم، چشم دوختم. بیچاره شدم!
وارفته و مظلومانه گردن کج کردم:
- ببرمش قالیشویی؟!
اخم ترسناک مامان حتی قبل خودش جوابمو داد. چونه بالا انداخت و انگشت اشارهی دست آزادش رو بالا آورد:
- نهخیر! همهشو خودت میشوری تا بفهمی نباید از زیر کار دررفت!
نگاه دلخوری به بابا انداختم که انگار حسابی داشت از مخمصهای که توش گیر افتادهبودم کِیف میکرد. لابد مامان از صبح کلی سرش غر زدهبود! مادر که چرخید تا بره داخل، از ایوون گذشتم و دنبالسرش رفتم:
- ولی ببرم قالیشویی بهترهها! الان اینجا بشورمش ممکنه تا سالتحویل خشک نشه... اونجا دمودستگاه خشککن دارن... زود و تمیز تحویلمون میدن
جعبهی شیرینی رو گذاشت روی اپن. اومد مقابلم ایستاد و آروم و درحالی که کف دستاشو بههم مینالید به معنی: "همین و تمام!"، گفت:
- ببین! شده اون فرشو بذاری رو کولت و بدویی زیر آفتاب یا ها کنی تا خشک شه، همهی مسئولیتش با توئه و حق نداری از در این خونه بیرون ببریش!
- آره بابا! آدم پسر بزرگ نمیکنه که فرشاشو ببره قالیشویی که
مامان به جایی پشت سر من که بابا روی چهارپایه و رو به لنگهی همیشهبستهی در ورودی خونه ایستادهبود، چشمغره رفت:
- شما به کارت برس!
بابا شیشهشوی رو روی شیشهی مستطیلشکل بالای چارچوب اسپری کرد:
- دارم میرسم دیگه خانم!
سر به دوطرف تکون دادم. هیچجوره نمیشد از زیر تنبیه جناب فرمانده دررفت. راه افتادم سمت اتاقم که مامان شاکی شد:
- کجا؟! کجا؟!
برگشتم طرفش و حقبهجانب گفتم:
- برم لباس عوض کنم دیگه!
چونه بالا انداخت:
- نمیخواد... اینا رو باید بشورم... با همینا کارتو کن!
دست روی پیشونیم فشردم و نفسمو محکم بیرون فرستام:
- چشم!
راهمو کج کردم به سمت در. داشتم از کنار چارپایهی بابا میگذشتم که چیزی یادم اومد. رو کردم طرف آشپزخونه:
- راستی حوراء کو؟
از رو اپن میدیدم که مامان سخت مشغول جابهجایی ظرفوظروفه:
- خوابیده
لبم کج شد:
- ما باید کار کنیم اونوقت خانوم خوابیده؟!
چپچپ نگاهم کرد:
- دیدم که تو هم چهقدر کار کردی تا حالا!..
بعد سر پائین انداخت و منو از سرش باز کرد:
- دلش درد میکنه
لب گزیدم:
- آهان!
و پشیمون از زود قضاوتکردنم، از خونه خارج شدم.
چندثانیه بالاسر فرش ایستادم، دستبهکمر و با گردن کجشده. بعد آه کشیدم و ناچار لنگههای شلوارم و آستینای هودیم رو بالا دادم!
چهاردستوپا روی دوازدهمتری بودم، همهی تنم خیس بود و داشتم با اسفنج روش کف میزدم که بابا از پلهها پائین اومد و چهارپایه رو از بیرون پای پنجرهی رو به حیاط گذاشت:
- بشور! خوب بشور بابا که یکی از دلایل خلقت ما مردا همین فرششستنه
وزنمو انداختم رو یه دستم و از بالای شونه نگاهش کردم و نیشخند زدم:
- اونوقت شما جزو دستهی مردا حساب نمیشی یا چی؟
اخم کرد:
- نهخیر! من دارم به اون یکی دلیل خلقتمون میرسم... میبینی که!..
و شیشهشوی رو بالا آورد و تکونش داد تا این "دلیل خلقت" رو کاملاً فروکنه تو چشمم! خندون سر به دوطرف تکون دادم. دوباره گفت:
- این مامانت امروز یهجوری اینجا رو کرده پادگان که دیگه "حضرت مادر" نیست، "جنابسرکار مادر"ه!..
خندهم شلیک شد. داشت من و "حضرت مادر"گفتنم رو مسخره میکرد. اسفنج رو کشیدم روی فرش که اینمرتبه بابا با رضایت و حین نفس عمیق کشیدنش، زمزمه کرد:
- بخند بابا که خوب میخندی!
از خندهم فقط یه لبخند محو موند. منظور پشت جملهش رو کاملاً متوجه شدم. بلند گفتم:
- چشم!
اسفنجو توی لگن پر از کف فروبردم و بعد بالای فرش نگهش داشتم و فشارش دادم. مامان اومد و تهدید کرد که تا کارمو تموم نکنم، از ناهار خبری نیست! تندتر و محکمتر و دودستی مشغول کفمالی شدم!
ولی سرآخر چیزی که باعث شد ساعت چهار بعدازظهر، خسته، کوفته و با بدندرد، ناهار بخوریم دیر تمومشدن فرش نبود؛ بههمخوردن حال حوراء بود که مامان و بابا مجبور شدن ببرنش درمونگاه: فشارش افتادهبود.
•••
سبزیپلو با ماهیِ مامان رو خوردهبودیم. خواهرا سفرهی هفتسین چیدهبودن رو اپن و حالا با مامان یواشکی رفتهبودن تو اتاق و معلوم نبود دارن چی کار میکنن.
تکیهزده به پشتی مبل، با پاهای فاصلهداده از هم و دستبهسینه نشستهبودم کنار بابا و خیره بودم به فرشی که فقط خدا میدونست با چه زحمتی شستمش و چنددفعه جابهجاش کردم تا زیر نور خورشید قرار بگیره و خشک شه! هنوزم از فکرکردن بهش استخونام درد میگرفت!
خونوادهم بیهیچ حرفی و در سکوت، روی تازهی منو پذیرفتهبودن. انگارنهانگار که تو چندماه گذشته من یه حسینِ دیگه، یه آدم دیگه بودم. این باعث خوشحالیم بود. ممنون و منتدارشون بودم، و البته شادی رو از این تغییر حالم تو چشمهاشون میدیدم: با یهجور خواهشِ پنهون و همیشگی که با زبون بیزبونی بهم میگفتن: این حالو حفظ کن!
ولی با همهی اینا هنوز مثل بچهای که تازه راه افتاده، قدمهام لرزون و سست بودن. همچنان با هرحرفی بههم میریختم اما اینم جزوی از روند بهبودم محسوب میشد که تلاش میکردم قبل از غرقشدن تو فکروخیال، با یه نفس عمیق همهچیزو پشتسر بذارم.
با بیروناومدن مامان و دخترا از اتاق، صحبت بابا و یوسف درمورد گرونی و اوضاع مملکت نیمهکاره موند. وقتی بازشدن صورت دومادمون و نیشخند روی لبشو دیدم، ابروهام بالا پریدن و سر چرخوندم تا نگاهم با نگاهش هممقصد شه و بفهمم منظورشو از اینکه خندون گفت:
- اوه! چه خبره؟!
دست هرسهی خانما سهتا بستهی کادو تو اندازههای مختلف بود. لبخند عمیقی نشست روی لبم. روز میلاد مولا بود!
حوریه، با اون شکم بالااومدهی بامزهش، کنار همسرش جا گرفت و دستی به سر پسرش -که سه/چهارماه دیگه به دنیا میاومد- کشید:
- ینی تو نمیدونی!
یوسف خودشو زد به اون راه. لبشو کج کرد و سر به دوطرف تکون داد:
- نه!
حوریه چپچپ نگاهش کرد و بعد، همزمان با مامان و حوراء خطاب به ما گفتن:
- روزتون مبارک!
مشغول دیدهبوسی شدیم. دست مامان و گونهی حوراء و پیشونی آبجیبزرگه رو بوسیدم و با هیجانی که از هدیهگرفتن زیر پوستم دویدهبود، تند برگشتم و دوباره کنار بابا نشستم. یوسف هم که روش نمیشد جلوی بابا حوریه رو ببوسه، فقط دست دور شونهش حلقه کرد:
- ممنونم عزیزم!
سعی کردم بیتوجه باشم به اینکه تنهام، که چندماهه دیگه متأهل محسوب نمیشم و کسی رو تو زندگیم ندارم، مثل دومادم. تلاش کردم فقط رو اون بستههایی تمرکز کنم که از روی تعدادشون میشد فهمید سهتاشون مال منه. باورم نمیشد! مدتها بود که یادم رفتهبود چهقدر کادوگرفتن دوست دارم و حالا از دوباره حسکردنِ این، متعجب بودم!
من از بابا و یوسف کوچیکتر بودم. درنتیجه باید میشِستم و تماشا میکردم تا اول اونا هدیههاشونو دریافت کنن، اونم یکییکی و جداجدا و به ترتیب از مامان و حوریه و حوراء!
با قیافهی ناراضی دیدم که بابا از مامان یه بلوز و شلوار راحتی، از حوریه یه کتاب و از حوراء یه ست کیفپول و کمربند کادو گرفت و البته کیفیت این مورد آخرو رو پای من امتحان کرد! چنان یهویی و بیمقدمه کمربندی رو که باز کردهبود و داشت با کشیدن دوسمتش وارسیش میکرد، کوبید به رانم که برق از سرم پرید و مامان هینی کشید!
نفسم از درد پس رفتهبود. ناخودآگاه خودمو جمع کردم و خم شدم و دستمو گذاشتم روی پام که میسوخت. رحم هم نکردهبودها! با چشمای گردشده زل زدم به بابا:
- چرا؟؟!!
اونم رو کرد به طرف نگاه هاجوواج خواهر کوچکترم و با خندهای که معلوم بود به زور داره کنترل و پشت لحن جدیش مخفی میکنه، گفت:
- دستت درد نکنه دخترم! معلومه خوب چیزی گرفتی
دهنم باز موند. و چهرهی مات و متعجب همه، به قیافههایی که خنده تا پشت لبشون اومدهبود و فقط رعایت منو میکردن که رهاش نمیکردن، تغییر کرد! مامان هم با همین حالت و اخمی که مثلاً قرار بود نشونگر اعتراض و دعواش باشه اما نبود، تشر زد:
- کبود کردی بچه رو نریمان!
تا دست آزاد بابا اینبار به قصد زدن به پشتم بالا اومد، از جا جهیدم و از زیر دستش دررفتم که شلیک خندهی همه هوا رفت! پدر گرام هم تعارف نکرد و به قدوقوارهم اشاره و نیشخند زد:
- کجای این نرهغول بچهست خانم؟!
عمیق نگاهش کردم. خوب منو مضحکه کردهبود! نفس عمیقی کشیدم و سر به دوطرف تکون دادم. مامان با دست به کنارش اشاره کرد:
- ولش کن! بیا اینجا بشین مادر!
حس کردم اگه به حرفش گوش کنم، بازم بابا به تخریبش با دادن یه لقب زیبا به من ادامه خواهدداد. پس تو حدفاصل بین دوتا مبل روی زمین، روی یه پام نشستم و پای دیگهمو جمع و یه آرنجمو روش ستون و دستمو زیر چونهم زدم و دست دیگهمو از دستهی مبل کناریم آویزون کردم. بازم خندیدن! خودمم خندهم گرفت راستش.
اینمرتبه نوبت یوسف بود: یه پیراهن مردونهی چهارخونه از مامان، یه رواننویس از حوراء و یه انگشتر عقیق از حوریه کادو گرفت.
روی میزو نگاه کردم. سهتا بسته باقی موندهبود که قطعاً و صددرصد و بدون شک فقط میتونست توشون جوراب باشه، که بود: مامان جورابِ سفید، حوریه خاکستری و حوراء سیاه! توسریخورده و با لب کجشده جورابامو بالا آوردم و درحالی که تکونشون میدادم، گفتم:
- راستشو بگین! منو از سر کدوم راه برداشتین؟
خندیدن بهم. به "سفید" و "خاکستری" و "سیاه" نگاه کردم و دلم برای خودم سوخت. تا اینکه حوراء گفت:
- اینا محض نمک ماجرا بود داداش! کادوهای اصلیت رو چیدیم تو کتابخونهت... بگرد و پیداشون کن!
لبخند زدم. واقعاً اگه هدیههام فقط این جورابا میبودن، دلخور میشدم! نگاهمو بین مامان و دوتا خواهرم چرخوندم و با محبت گفتم:
- ممنونم از زحمتتون!
تا دو/سهساعت بعد، بابا دوباره و دوباره و دوباره سربهسرم گذاشت و اذیتم کرد تا شب قبل از سال تحویلمون به خنده بگذره. گرچه که کلی ضایع شدم ولی ترجیح دادم به نیمهی پر لیوان نگاه کنم: به خندههای خونوادهم میارزید، و من خوشبخت بودم که داشتمشون؛ حتی اون خواهرزادهی کوچولوی بهدنیانیومدهم رو.
آخرشب که رفتم تو اتاقم، کادوهامو پیدا کردم و یکییکی و مرتب چیدمشون روی میز تحریرم. نشستم روی صندلی و به سهتا کتابی که دوست داشتم بخونمشون و حالا جلوم بودن، خیره شدم. امسال میخواستم یه سال جدید رو شروع کنم. باید میتونستم!
سر بلند کردم و به تابلوی بالای میز چشم دوختم که از مناجات حضرت امیر(ع) بود. امشب بیدار میموندم، قرآن میخوندم و از خود مولا مدد میخواستم تا از لحظهی سال تحویلِ فردا، قرص و محکم، بشم همون حسین قبلی.
برچسب:
نویسنده: آرمان قنبری