خرید بک لینک

فصل هشتم رمان رَیب! (بخش اول)

در این گزارش به بررسی کامل «فصل هشتم رمان رَیب! (بخش اول)» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

فصل هشتم
#پنجاه_و_هشتم

مهتا:
یه یارویی استوری‌مو که یه عکس از "آبی‌ایرانی" عزیزم توی تعمیرگاه بود، ریپلای کرده و برام رفته‌بود بالای منبر که نشون‌دادن این‌چیزا تو صفحه‌ت باعث می‌شه اونایی که ندارن دلشون بسوزه و فخرفروشی کار خوبی نیست و فلان. براش نوشتم و ارسال کردم:
"خاااااااا!" 
البته حوصله‌ نداشتم مثل خودش ده‌صفحه ورد در مذمت فوضولی تو کار مردم پر کنم، واِلا جواب‌هایی داشتم براش که بعد از خوندن‌شون می‌رفت تو حالت خیرگی و همون‌جور فسیل می‌شد! بعدشم که همین واژه‌ی دوحرفی خودش یه کتاب دوهزارصفحه‌ای بود اصلاً!
از دایرکت‌هام اومدم بیرون. چندتایی استوری بود که تندتند ردشون کردم. یکی از پسرای هم‌کلاس هم "کلوز فرند" کرده‌بود منو و دوبیت شعر شکست عشقی‌طور گذاشته‌بود. چشامو لوچ کردم. مردم چه فازای سنگینی داشتن واقعاً! یاد یه جوک نسبتاً مثبت‌هجده افتادم که در تمسخر کلوز فرندهای مسخره بود و نیشخند نشست رو لبم. بعداً پیداش می‌کردم و براش می‌فرستادم تا کاملاً نظرمو درمورد استوری‌های مثلاً خصوصیش براش شفاف کنم!
اینستا رو که بستم، سر بلند کردم. تو ترافیک بودیم و تقریباً بی‌حرکت. لبم کج شد. بازدممو محکم به بیرون فوت کردم و تنمو کوبوندم به پشتی صندلی. 
به سرم زد برنامه‌ی "طاقچه" رو باز کنم و کتابی که از "نادر ابراهیمی" گرفته‌بودم رو بخونم ولی حسش نبود. ینی تمرکزش رو نداشتم! و "نادر" کسی بود که به‌خاطر حسین می‌خواستم تمام تألیفاتش رو بادقت ببلعم. قصد داشتم کامل بشناسمش و بفهمم این آدم چی داره که قفسه‌های تو اتاق حسین پر از کتاباشه. این‌جوری می‌خواستم غیرمستقیم مردی رو بشناسم که حالا به‌شدت دلتنگش بودم و این، بی‌قرارم کرده‌بود!
یادآوری نادر مساوی شده‌بود با یادآوری حسین برام. آخرین‌مرتبه قبل عید بود که دیدمش. سرحال‌تر از همیشه بود. حس کردم بیشتر از تمام دفعاتی که باهم برخورد داشتیم، منو دیده! و هیچ‌کس نمی‌دونه و نمی‌تونه بفهمه که تا چه اندازه ذوق کردم. 
حسین منو می‌دید: منو که از شوق دیدن کله‌پاچه جیغ زدم، منو که با بچه‌ها بازی می‌کردم، منو که براش از کوه‌رفتن و عکاسی گفتم. این واقعاً یه تجربه‌ی جدید بود. یه جورِ جدید. اصلاً و اصلاً توجه خاصی ازش ندیده‌بودم که بخوام فاز هندی و جوونه‌زدن عشق و این‌جور مزخرفات رو بردارم، نه! فقط حس کردم برخلاف همیشه انگار بیشتر به چشمش اومده‌م، انگار بیشتر متوجهم شده‌بود. 
تغییر خیلی ریزی بود. چیزی که بعد هرچی سعی کردم نتونستم برای خودم توضیحش بدم. تغییری که فقط حسش کردم، با تمام وجود. مثل مادری که از دیدن قیافه‌ی بچه‌ش می‌فهمه که گشنه‌شه یا تشنه‌شه یا دستشوئی داره یا عاشق شده! من حسین رو دیدم، سر یه میز باهاش صبحونه خوردم، توی یه راهرو باهاش قدم و حرف زدم و بارها و بارها این چندتا صحنه و کلمه رو توی ذهنم و تو اوقات دلتنگیم مرور کردم و هردفعه یه اتفاق مثبت تو نگاهم پررنگ و پررنگ‌تر شد؛ یه تغییر ریز بهم یک‌دنیا امید داد چون دیدم که حسین -بچه‌م(!)- صورتش روشن‌تر شده و حواسش جمع‌تره.
همین باعث شد که بی‌اختیار ازش بخوام که همیشه همین‌طور باشه و بمونه. شبِ قبلِ اون‌روز، وقتی تو تلگرام دنبال "نادر ابراهیمی" می‌گشتم، چندتا جمله‌ی هایلایت ازش خونده‌بودم درحالی که نمی‌دونستم همین فرداش قراره چشمم به جمال حسینی روشن شه که دقیقاً همون جمله درموردش صدق می‌کرد! این از اون معدود مواقعی بود که کائنات قدرتش رو به رخم کشیده‌بود. و من شاید بعد از اون خواهش، وقتی با خودم تنها شدم، با فکرکردن به همین چندتا اتفاق ریز و جزئی، پی بردم که انقدر این بشر و یادش تو خیال و زندگیم موج می‌زنه که حتی ناخودآگاهم هم باهاش پیوند خورده. چیزی که اون نمی‌دونست، ینی هنوز نمی‌دونست! و من دنبال یه فرصت مناسب بودم که بهش بگم. 
حسین دور بود. تا پیش از اون‌روز ازم میلیون‌ها سال نوری بود و دورش یه دیوار محکم و فولادی وجود داشت. اما وقتی بهش گفتم: «تمام بیا!»، وقتی به روش آوردم نیمه‌نصفه‌بودنش رو، من خودم رو نزدیکش احساس کردم و حس کردم که خودش بهم اجازه‌ی این نزدیکی رو داد: با گوش‌دادن به حرفم، با شنیدنش، واقعاً شنیدنش. این اون اتفاق ریز بود؛ چیزی که درست از لحظه‌ای که رفت، ینی حدود سه‌هفته بود که دلتنگ دوباره دیدن و حس‌کردنش بودم.

با توقف ماشین و بازشدن درش، از تکرار هزارباره‌ی اون‌روز و دلتنگیم بیرون اومدم. پسر جوونی سوار شد و کنارم جا گرفت. کلافه چشم تو حدقه چرخوندم. کم ترافیک رومخ بود که این یارو راننده، مسافر هم می‌زد! عصبی چشم‌غره رفتم به هردوشون.
برای عید بابا رو مجبور کردم کارو تعطیل کنه و بردمش سفر‌: شمال، یزد، اصفهان، شیراز و بندر. خلاصه که بعد از ده‌سال چسبیدن به تهران، وقتی به زور بلندش کردم، تا تونستم همه‌جا گردوندمش! به حدی که دیگه اواخر فقط داشت غر می‌زد و بهونه می‌گرفت که می‌خوام برگردم خونه‌م!
همین سفر طولانی باعث شده‌بود که نتونم به بچه‌ها سر بزنم؛ و سرنزدن به بچه‌ها همون سرنزدن به حسین بود. دیگه داشت قلبم درمی‌اومد. به قول رامسری‌ها دلم "یاسا" کرده‌بود، ینی تنگ شده‌بود. یه‌جوری که این کابین لعنتی ماشین که هیچ، حتی اتاق محبوب خودم هم برام غیرقابل‌تحمل شده‌بود و دیواراش به سینه‌م فشار می‌آوردن!

#پنجاه_و_نهم

دست‌به‌سینه خیره شدم به بیرون پنجره. کمی جلوتر چهارراه بود و بعدش: finally! وارد خیابونی می‌شدیم که به پرورشگاه می‌رسید و مطمئناً خبری از این حجم ترافیک توش نبود. ینی اگه بود دیگه صبر نمی‌کردم و از ماشین بیرون می‌پریدم و بقیه‌ی راهو با خط یازده می‌رفتم!
با حس حرکت نامحسوس مسافر بغل‌دستیم، رو چرخوندم سمتش و از چشمم دور نموند که فوراً سرشو فروبرد تو گوشیش که مثلاً مشغوله و اصلاً حواسش به من نیست! به فاصله‌ی بین‌مون نگاه کردم: مطمئناً بهم نزدیک‌تر شده‌بود. و همین باعث شد به‌طورکل از فکروخیال‌های خودم بیرون بیام و هوشیارتر شم و احساس ناامنی بهم دست بده.
پوزخند زدم: ناامنی! پسرک هنوز کاری نکرده‌بود و حتی نگاهمم نمی‌کرد ولی من دقیق شده‌بودم بهش و کافی بود حرکت اضافه‌ای ازش سر بزنه تا چشماشو دربیارم! اگه کشوری که این‌همه دوستش داشتم برای ما دخترا و زنا این‌قدر ناامن بود و پر از گشت ارشاد و مردای هیز و چندش، تقصیر بی‌زبونی خودمون بود و من اصلاً بی‌زبون نبودم! فقط یه حرکت اضافه و... از مردی پشیمونش می‌کردم!
مُصرتر برای پیاده‌شدن به‌خاطر جوی که رنگی شده‌بود دیگه، خم شدم به جلو و وقتی رسیدیم دم چهارراه، به راننده گفتم:
- من همین‌جا..
نتونستم حرفمو کامل کنم. فقط یه‌لحظه بود حس لمس دست لعنتیش. جریان برق از تنم رد شد و ناخودآگاه خودمو پرت کردم عقب و گاردمو بستم. با چشمای وق‌زده، یورش بردم طرفش:
- چه غلطی کردی مرتیکه، هان؟! چه گ.. خوردی الان؟ عوضی بی‌پدرومادر! خوک هر..! فکر کردی..
- خانوم! خانوم! دخترم! دخترجان کوتاه بیا!
- کوتاه بیام؟! چی‌چی رو کوتاه بیام؟ گ.. زیادی خورده مرتیکه‌ی ... اون‌وقت جای این‌که از من طرفداری کنی می‌گی کوتاه بیام؟! همه‌تون لنگه‌ی هم‌ین! همه‌تون..
- باشه! باشه! منو چرا می‌زنی دیگه؟!..
راننده که از بین دوتا صندلی برگشته‌بود عقب تا مثلاً ریش‌سفیدی کنه، وقتی دید با دخالتش جری‌تر شده‌م، به خنده افتاد. مسخره‌م می‌کرد؟! بازدم داغ‌شده‌مو محکم بیرون فرستادم و دهن باز کردم تا اونم که عین همه‌ی مردا به جای دفاع از حق فقط می‌خواست منو به نفع این تاپاله خفه کنه، به فیض برسونم که مهلت نداد. توپید به پسرک:
- گم شو! برو پائین! گم شو زود!..
مات موندم. الآن داشت چی کار می‌کرد؟ میذاشت یه متجاوز قسر دربره؟! 
تا اومدم دست اون مرتیکه رو بچسبم و نگهش دارم، پائین پرید. عوضی، حسابی از این‌که گرفتمش زیر فحش و عربده و مشت غافلگیر شده‌بود! هه، حتی جرأت نداشت بمونه پای چیزخوری‌ش!
خون تو رگام می‌جوشید. خیز برداشتم سمت دری که اون یارو ازش فرار کرده‌بود تا برم دنبالش که راننده مانع شد:
- دخترم! خانوم! آروم بگیر! دِ بابا جان آروم بگیر! رفت... رفت... یه نفس بکش! آروم باش!
ازم می‌خواست خونسرد باشم؟ از من؟! خم شدم به طرفش و بُراق شدم تو صورتش. چشمام تار می‌دیدن و تن و صدام می‌لرزید:
- رفت؟! همین؟ نرفت! تو فراریش دادی! جای این‌‌که نگهش داری، جای این‌که ادبش کنی و پشت من دربیای، بهم می‌گی خفه شم و اونو فراری می‌دی؟ یه‌جوری رفتار می‌کنی انگار من اونو دستمالی کردم! بعد اسم خودتم میذاری مرد؟ جای سر‌...کردن دهن اون آشغال هیز، بهش می‌گی بره؟!
چندثانیه فقط نگاهم کرد و چیزی در جواب جلزوولزکردن‌هام نگفت‌. سر به تأسف تکون داد و نفس عمیقی کشید:
- چرا منو بستی به رگبار دختر جون؟! اصلاً من نمی‌گفتم بره تو می‌خواستی چی کار کنی؟ همین‌طور کتک‌کاری کنی و جدوآبادشو به باد فحش و فضاحت بگیری؟ یا می‌دادیش دست پلیس مثلاً؟ می‌کشوندیش کلانتری؟ اون‌وقت اول به خودت گیر می‌دادن تا این مرتیکه..
گوشام سوت کشیدن و انگار کسی تو کاسه‌ی سرم ماده‌ی مذاب ریخت. مات به دهنش خیره بودم اما دیگه چیزی نمی‌شنیدم. راست می‌گفت! راست می‌گفت! راست می‌گفت! تو مملکت گل‌وبلبل عزیزم مگه اصلاً یه نگاه کثیف و یه لمس کوتاه تجاوز محسوب می‌شد؟! اصلاً مگه می‌شد شکایت کنم؟ اون‌وقت چی کار می‌کردن؟! رسیدگی می‌کردن به دادخواستم؟! اونو مینداختن زندان و آبروشو می‌بردن؟! نه! فقط مسخره‌م می‌کردن و سر می‌دووندنم، یا به قول همین یارو راننده‌ی مثلاً عاقل، اول یقه‌ی منو می‌گرفتن و لابد تهشم خودم مجبور می‌شدم یه‌چیزی دستی به اون مجموعه‌ی فضولات بشر بدم و به‌خاطر پوشش نامناسبم که تحریکش کرده عذر بخوام!
چشم بستم. حتی پشت پلکمم داغ بود و انگار یکی توش یه دسته سوزن ریز فرومی‌کرد. سِر شده‌بودم، بی‌حس و متنفر. با همون بیزاریم زل زدم تو مردمکای سیاه مرد میانسال که یه بطری آب طرفم گرفته‌بود و داشت همچنان فک می‌زد:
- بخور یه‌کم از این بلکه آروم بگیری! فکر کردی چی؟ دادوبیداد کنی و کارو به مأموربازی بکشونی به قول خودت دهن اون مردکو سر... کردی؟ نه بابا جان، برعکس! نون منو آجر می‌کنی... میان یقه‌ی منو می‌چسبن که چرا زن بدحجاب سوار کردی

پوزخند زدم. بی‌این‌که بطری رو از دستش بگیرم، غریدم:
- همه‌تون لنگه‌ی هم‌ین! ترسو و کثیف؛ چه تو، چه اون بی‌همه‌چیز  بی‌... و چه مأمور و وزیر و وکیل و کوفت و زهرمار 
و پیاده شدم و درو با تمام توان محکم کوبیدم.
همون‌طور که زیرلب همه‌شونو به بدترین نحو ممکن به فیض می‌رسوندم، همون‌طور که تنم از خشم رعشه گرفته‌بود و صورتم می‌سوخت، همون‌طور که قدمای بلند برمی‌داشتم و پاهامو به زمین می‌کوبیدم، همون‌طور که دلم می‌خواست داد بزنم و جیغ بکشم و منفجر شم، همون‌طور که مدام اون اتفاق یه‌ثانیه‌ای تو ذهنم تکرار می‌شد و مورمورم می‌کرد از نفرت و انزجار و باعث می‌شد تهوع بگیرم و بخوام بالا بیارم و برگردم و هرجور شده اون یارو رو پیدا و دست لعنتی‌ش رو خرد کنم، بی‌این‌که بفهمم از چه راهی و مسیری دارم می‌رم، رسیدم دم پرورشگاه.
نگهبان منو می‌شناخت. سلام کرد و با خوش‌رویی حال‌واحوال پرسید. فقط نگاهش کردم، با التهاب و نفرت. مرد بیچاره متعجب شده‌بود از دیدن این روی من. 
وارد محوطه‌ی کوتاه و باریک جلوی ساختمان که شدم، از شنیدن صدای گنگ هیاهوی بچه‌ها، پاهام سست شدن. نمی‌تونستم با این حال و قیافه برم پیششون. نمی‌تونستم تو این وضعیت باهاشون بخندم و بازی کنم چون به حد مرگ عصبانی و عصیان‌زده بودم و نمی‌خواستم اونا هم این چهره‌مو ببینن و ازم بترسن یا ناراحت شن. 
پای حصار، رو سکوی کوتاه و باریک وارفتم. کیفمو رها کردم رو زمین و چشم بستم. هیچ‌چیز، ابداً هیچ‌چیز نمی‌تونست این خشمم رو خاموش کنه. من باید اون مرتیکه‌ی عوضی رو نابود می‌کردم. باید نابودش می‌کردم. بعد‌ش هرچی می‌شد مهم نبود. اهمیتی نداشت که یه مشت سبک‌مغز الدنگ جای گرفتن و مجازات‌کردن اون، به من و پوششم گیر می‌دادن! باید حساب پسرکو می‌رسیدم تا لااقل دلم خنک شه. تا حداقل نسوزم از این‌که قِسِر دررفته. امیدی به هیچ قانون و مأموری نبود -مخصوصاً باوجود قوانین زیبای ما که به زن حق نفس‌کشیدنم نمی‌دادن، چه رسد به آزادی تو  نوع پوشش-، امیدی به هیچ جنس مذکری نبود! باید خودم با دستای خودم اون گ... خالص رو خفه می‌کردم.
لبمو چنان محکم زیر دندونام فشار دادم که کم مونده‌بود نصف شه. سینه‌م سنگین بود. توسری‌خورده پلک باز کردم. نگاهم نشست به ساختمون روبه‌روم. یهو توی جمجمه‌م خالی و پر شد از صدای بچه‌ها: دخترایی که قرار بود تو این شرایط مزخرف بزرگ شن و پا به جامعه‌ای بذارن که هیچ‌چیز مثبتی براشون نداره! دخترایی مثل خودم که یه بچه‌قلدری یه‌روزی یه‌جایی حتی مادرشون رو هم ازشون گرفته تا بی‌پناه‌ترشون کنه.
بغضم بالا اومد و حال بدم صدهزاربرابر شد. اونا از یه دنیای امن و آزاد محروم بودن. و من چی کار می‌تونستم براشون بکنم؟ می‌خواستم بهشون یاد بدم رو پای خودشون بایستن و نذارن هیچ‌کس حقشونو پایمال کنه؟ وقتی به راحتی آب‌خوردن حق خودم پایمال شده و تازه یه‌چیزی هم بدهکار شده‌بودم! باز حس نفرت زد زیر قلبم.
پاشدم. نمی‌شد که تمام ساعتو همون‌جا بشینم، و همچنین دیگه نمی‌شد کاری بکنم! یا باید فراموش می‌کردم تا دیوونه نشده‌م یا زمین و زمان رو به‌هم می‌ریختم. جای دومی این‌جا نبود. این‌جا... جای آرامش‌گرفتن و آرامش‌دادن بود.
با همین فکر، به زحمت و یواشکی خودمو به سرویس بهداشتی رسوندم تا آبی به صورتم بزنم. قیافه‌م داغون بود: ملتهب و سرخ، با مردمک‌هایی بی‌حالت و براق از غیظ و عصیان سرکوب‌شده. این‌طوری نمی‌شد. واقعاً نمی‌شد! بهتر بود برم و یه راهی برای جنگ و دعوا و تخلیه‌ی زهرماری که درونمو پر کرده‌بود، پیدا کنم.
بند کیفمو چپ انداختم رو شونه‌م. دست گذاشتم رو دستگیره‌ی در و نفس عمیقی کشیدم و خواستم بازش کنم و دوباره سروگوش آب بدم ببینم کسی از بچه‌ها تو راهرو هست یا نه که دستگیره از سمت دیگه پائین کشیده‌ و در به طرفم هل داده‌شد. مات شدم و دستم پائین افتاد و قلبم محکم تپید و ریتم گرفت. 
منِ اون همه عصبی از دست همه‌ی مردای دنیای مردونه، یهو با دیدنش مقابلم، ازدست‌رفتم! زانوهام شروع کردن به لرزیدن. همه‌چیز، همه‌چیز، همه‌چیز برای چندلحظه عقب رفت جز دلتنگی. جز دلتنگی که همه‌ی تنمو چشم کرده‌بود برای نگاه‌کردن به صورتش و مردمک‌هاش. برای پرکردن سر و دلم از تصویرش، تصویر محجوب و آرومش.
زمزمه کرد:
- سلام، ببخشید!..
دهن باز کردم ولی هیچ صدایی از گلوم بیرون نیومد. فقط چونه بالا انداختم، همین‌طوری بی‌مفهوم. نگاهم کرد و ابروهاش به‌هم نزدیک شدن تا قلب من پرپر بزنه برای بیرون‌اومدن و پریدن تو بغلش. دلم رفت، رفت، رفت وقتی نگران پرسید:
- چیزی شده؟..

#شصتم

از اون‌جایی که مخم سفید شده‌بود، فقط سر به دوطرف تکون دادم. فکم چفت شده‌بود. احتمالاً به‌خاطر عصبانیتی که یهو به دلتنگی و دل‌‌دل‌زدن و عشق رسیده‌بود، آب‌روغن قاطی کرده‌بودم! 
ابروهاش بالا پریدن و بامکث سر تکون داد. تک‌سرفه‌ای کرد و با اشاره بهم فهموند که سر راهش ایستاده‌‌م:
- عذر می‌خوام!..
پلک زدم و کنار کشیدم. وارد شد و روبه‌روم ایستاد. کف دستاشو نشونم داد و بی‌صدا خندید:
- با خمیر کار می‌کردیم
چشمام گرد شدن. ناخودآگاه و تند درو بستم و وقتی حسین متعجب شد از حرکتم، لب زدم:
- بچه‌ها...؟
قیافه‌ش پرسؤال بود. درک نمی‌کرد چرا باید از احتمال اومدن بچه‌ها داخل سرویس دستپاچه شم. اما چیزی نپرسید. رفت مقابل یکی از روشوئی‌ها و همون‌طور که به دستاش مایع می‌زد و بادقت لای انگشتاشو می‌مالید، گفت:
- اونا هنوز مشغولن... من ولی باید برم، کار دارم..
می‌خواست بره؟! قلب روشن‌شده‌م، تاریک شد. همه‌ی خشم و نفرت و غیظم، وقتی که دیدمش، مثل این‌که یه فیلم رو تو اوج هیجانش متوقف کنی، بی‌حرکت شده‌بودن پشت سد دلتنگی و حالا که گوشم شنیده‌بود که عزم رفتن داره، انگار اون سد داشت کم‌کم ترک برمی‌داشت و می‌شکست. حس‌های بدم شروع کردن به سرریز. گُر گرفتم. بعد از دوهفته این کم بود. دلم بیشتر می‌خواست و داشت مشت می‌کوبید به قفسه‌ی سینه‌م. خشم دوباره تو وجودم جریان پیدا کرد. البته شاید دیگه عصیان خالص هم نبود، عصیان و دلتنگی بود.
دستمال توالت برداشت برای خشک‌کردن دستاش درحالی که من هنگ‌کرده پی حرفی‌چیزی بودم که نگهش داره. مغزم ولی کار نمی‌کرد، پر از ماده‌ی مذاب بود و صدای بلند طپش قلبم که چنگ می‌کشید تا یه کاری کنم، تا یه‌جوری رفتن‌شو به تأخیر بندازم که دست‌کم فرصت شه سیر تماشاش کنم بعد این همه دوری.
خم شده‌بود دستمال استفاده‌شده رو بندازه تو سطل‌زباله که وقتی کمر راست کرد و نگاهش افتاد بهم، برای چندثانیه خشکش زد و دوباره ابروهاش به‌هم نزدیک شدن:
- شما حال‌تون خوب نیست؟..
از آینه‌ی پشتش می‌تونستم خودمو ببینم. چشمام بی‌قراری‌مو داد می‌زدن. آب‌دهن‌مو فرودادم و فکر کردم: خودشه! این‌جوری می‌تونم معطلش کنم.
دهن باز کردم جوابشو بدم که فاصله‌ی بین‌مون رو کم‌تر کرد و گفت:
- با من بیاین!..
چی بهتر از این؟! چی بهتر از حسِ این‌که منو می‌دید و متوجهم بود؟! منی که حتی به حرف بابامم به زور گوش می‌دادم، همین که درو باز و به جای در خروج راهشو کج کرد سمت آشپزخونه، باهاش هم‌قدم شدم. انگار رو ابرا گام برمی‌داشتم. و حالا می‌فهمیدم که عمق دلتنگیم چه‌قدره: خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون‌چه تا قبل از دیدنش حس می‌کردم.
رفتیم به آشپزخونه. کنار یکی از میزها برام صندلی گذاشت و اشاره کرد که بشینم. یه لیوان آب آورد و گرفت به طرفم:
- بفرمائید!..
خیره شدم به انگشتاش که حلقه شده‌بودن دور دیواره‌ی شیشه‌ای پر از حباب. فوراً تصویر بطری آبی که اون مردک گرفته‌بود سمتم اومد جلوی چشمم و اخمام درهم شد و خونم به جوش اومد. حسین که دید لیوانو نمی‌گیرم، اونو آروم گذاشت مقابلم و باملایمت پرسید:
- نمی‌گین چی شده؟ مشکلی هست؟
نگاهش کردم که بالاسرم ایستاده‌بود. اونم مثل همه‌ی مردا بود؟ من کنارش احساس می‌کردم آرومم و تابه‌حال ازش هیچ خطایی ندیده‌بودم. اما اگه می‌دونست برام چه اتفاقی افتاده چی؟ اونم عین چیزی که راننده‌هه گفت، جای دفاع از من، به پوششم گیر می‌داد و می‌گفت تقصیر خودمه و برام می‌رفت بالای منبر تا اون تاپاله رو تبرئه کنه؟ یهو درونم خالی شد. احساس سرما کردم. چون به‌نظرم اومد مردی با عقاید حسین قطعاً اولین واکنشش چیزی جز این نمی‌تونه باشه. 
همین شد که خیره به چشماش پوزخند زدم:
- یه حیوون تو تاکسی مزاحمم شد... بهم دست‌درازی کرد
مات موند و اخم عمیقی ابروهاشو به‌هم گره زد. دلم انگار لب پرتگاه بود: منتظر یه عکس‌العمل، یه حرف از حسین که یا دستشو بگیره و بکشدش کنار یا هلش بده و بیفته تو سیاهی دره. دستشو لبه‌ی میز ستون کرد و خم شد به طرفم و درحالی که نمی‌تونستم حس گنگ نشسته توی مردمک‌هاش رو بخونم، چشم چرخوند روی صورتم:
- آسیب دیدین؟
گیج شدم. ینی چی؟! آسیب‌دیده به‌نظر نمی‌رسیدم؟! زهرخند زدم:
- طور دیگه‌ای به‌نظر میام؟ ینی معلوم نیست چه‌قدر حالم خرابه؟
لب گزید و سر به دوطرف تکون داد:
- نه! منظورم این نبود
یه فیلمی بود: "صدازدن هیولا". حس کردم خشم توی وجودم مثل هیولای پسرک اون فیلم، کمینِ حمله برداشته. محکم پلک زدم:
- پس دقیقاً منظورت چی بود؟!
- عصبانی هستید
جوری گفت که نفهمیدم داره سؤال می‌پرسه یا جمله‌ش خبریه. غریدم:
- نباید باشم؟!..

نگاهم کرد و بعد رو گرفت. بی‌مفهوم سر جنبوند. واقعاً نمی‌توانستم بفهمم چی تو فکرش می‌گذره و همین بیشتر و بیشتر نفت می‌ریخت رو آتیش عصبانیتم. دوتا دستشو که به نشونه‌ی دعوت به آرامش آورد بالا، قبل از این‌که کلمه‌ای از دهن بازشده‌ش بیرون بیاد، از جا جهیدم:
- چیه؟! لابد تو هم می‌خوای عین اون راننده‌ی لعنتی آرومم کنی، آره؟! لابد تو هم می‌خوای بگی تقصیر خودمه و پوششم باعث تحریک اون عوضی شده!..
جمله‌ی آخرو باتمسخر گفتم. حسابی حیرت و قفل کرده‌بود و همین جری‌ترم می‌کرد:
- خجالت نکش! بگو! یه‌دور همه‌ی این سخنرانی‌ها رو شنیدم... تو هم یه «خواهرم، حجابت!» ببند بهم و اون بی‌همه‌چیز آشغالو که خیلی راحت چیزخوری کرد و دررفت رو تبرئه کن! همه‌تون عین هم‌ین! لنگه‌ی هم‌ین! یکی‌تون که غلط زیادی می‌کنه، جای دفاع از حق، فراریش می‌دین و دوساعت می‌رین رو مخ طرف که خودت باعث شدی فلان شه و بهمان شه و ما که فرشته‌های آسمونی هستیم و اصلاً تا تحریک نشیم خطا نمی‌کنیم! بگو دیگه! چرا ساکتی پس؟!
ساکت بود، ساکت موند. فقط عمیق و آروم نگاهم کرد تا کم‌کم عقب نشستم. تا یواش‌یواش حواسم اومد سر جاش و فهمیدم که بی‌این‌که اون بیچاره چیزی گفته‌باشه، فقط یه حرکتش که شبیه اون مرد میانسال احمق بود، باعث شد تا هیولا بی‌اختیار من حمله کنه. این یه‌ذره از عصیانی بود که داشت به تک‌تک اعضای درونیم و پوست تنم فشار می‌آورد تا فوران و همه‌چیزو نابود کنه، این خشم فروخورده‌ی من بود‌. و حسین با خیرگی و حرف‌نزدنش داشت معذبم می‌کرد از این تکانش ناخودآگاه. داغ‌کرده، چشم ازش برداشتم و وقتی نگاهم نشست روی لیوان، بدون فکر برش داشتم و همه‌شو یه‌باره سرکشیدم.

#شصت_و_یکم

از این حرکتم، دیدم که خنده‌ش گرفت ولی لبشو تو کشید و سر پائین انداخت تا خودشو مهار کنه و لبخند ناخودآگاهش رو پنهون. لبم کج شد. اینم از حسین! با ناامیدی پلک بستم. 
انتظار زیادی داشتم از مردی که به‌خاطر ملاحظه و مسئولیت‌پذیری و عقل و منطق، عاشقش شده‌بودم؟! یا بد شناخته‌بودمش؟ یا از دید یه دل‌ازکف‌‌داده می‌خواستم یه کار متفاوت بکنه ولی دید اون به من یه دختر غریبه‌ی آشنا بود که گروه خونی‌مون به‌هم نمی‌خورد و از نظرش چون افکارم باهاش فرق داشت، پس دلیلی نداشت که این‌قدر عصبانی بشم؟! توی یک‌ثانیه همه‌ی این افکار از سرم گذشتن و چیزی که دکمه‌ی stop رو فشار داد و ذهنم رو در لحظه از همه‌چی خالی کرد، صدای تک‌سرفه‌ش بود:
- عذر می‌خوام! نذاشتید ولی می‌خواستم بهتون بگم بهتره یه‌کم آب بخورید تا آروم‌تر شید
دستامو از هم باز و محکم دوطرف تنم رها و چشم درشت کردم:
- آره، الان خیلی آروم شدم!..
لحن من پر از تمسخر بود و مردمک‌های اون پر از سکوت. باید این همه خونسرد و بی‌واکنش می‌بود؟! این توی ذوقم می‌زد. بادمو خالی می‌کرد. کفرمو درمی‌آورد. اما خب، چه باید می‌کرد؟! چه توقعی داشتم ازش؟ که عین خارجیا، مثل رمانا بیاد بغلم کنه و دلداریم بده؟!
خب... حقیقتش... خنده‌م گرفت. چون قلبم تپید و بشکن زد به تائید چیزی که از فکرم گذشت! جدی‌جدی انتظار داشتم عینهو قصه‌ها یه‌کاره بیاد منو به آغوش بکشه! به لیوان خالی آب نگاه کردم. می‌شد همون رو یه‌جور بغل حساب کنم! اسلام در همین حد بهش اجازه می‌داد!
پررنگ‌تر خندیدم که متعجب نگاهم کرد. حق داشت بدبخت! حتماً داشت با خودش فکر می‌کرد که خل شده‌م. شده‌بودم دیگه. هم دوست داشتم جیغ بزنم و همه‌چی رو بزنم بشکونم و هم از تصور این‌که حسین برای آروم‌کردنم بغلم کنه قهقهه‌م گرفته‌بود. با همون حالِ بلاتکلیف بین گریه‌کردن و خندیدن، بین روبه‌انفجاربودن و درحال ته‌نشین‌شدن، توسری‌خورده از آرزوهای قلب کودکم که فعلاً برآورده‌شدنی نبودن، دست به پیشونیم کشیدم:
- فکر می‌کردم بچه‌مذهبی‌ها وقتی بشنون یکی مزاحم یه خانوم شده، رگ غیرت‌شون باد کنه!
دست خودم نبود طعنه‌ی پشت جمله‌م. دست خودم نبود این‌که دلم می‌خواست عکس‌العمل حسین متفاوت باشه. دست خودم نبود که می‌خواستم توجهش رو داشته‌باشم. 
با ابروهای بالاپریده و لبخند محوی که نشست کنج لبش و اون حالت عاقل منطقیش که از دیدنش به آدم احساس خنگی و بچه‌بودن دست می‌داد، گفت:
- از غیرت من چه انتظاری دارید خانوم؟!
اوپس! چی می‌گفتم الآن؟! می‌گفتم: «بغل»‌ همین‌جا طلاقم نمی‌داد؟! تک‌سرفه‌ای کردم و شونه بالا انداختم و لبمو کج کردم:
- حالا... هرچی... چه‌می‌دونم!
نرم خندید. پشت کرد به میز. نیم‌رخش سمت من بود. دستاشو پشت کمرش برد و لبه‌ی میزو گرفت و پاهاشو کمی جلو فرستاد. خیره به روبه‌رو به شوخی گوشه زد:
- متأسفانه در صحنه حضور نداشتم که کمک‌تون کنم و بادکردن رگ غیرتمو ببینید... ولی... فکر کنم همین که هرچی خواستین بارم کردین و منو با یه بی‌شرافت یکی کردین و چیزی نگفتم هم بتونه نشونه‌ی غیرت باشه!
خنده‌م گرفت. لعنتی، راست می‌گفت! اون‌جا که نبود، حالا چی کار ازش برمی‌اومد اصلاً مگه؟! جز همین که بهم متلک بندازه، باهام شوخی کنه. چه‌قدر حسین لبخندبه‌لبِ پرشیطنت قشنگ بود.
عاقل‌اندرسفیه و دست‌به‌سینه زل زدم به نیم‌رخش و سر تکون دادم:
- آره! چیزی نگفتی که... الانم نگفتی چیزی اصلاً... به رومم نیاوردی... ممنونم!
سر چرخوند به طرفم. نگاه مهربونِ شوخش، کم‌کم جدی شد و ملایم:
- متوجهم که چه‌قدر براتون سخت بوده و هست
تنم نامحسوس لرز برداشت. می‌فهمید؟! گنگ و پرشَک و لرزون پرسیدم:
- متوجهی؟!
سر تکون داد. نفس بلندی کشید و باز به روبه‌رو، به کابینت یاسی‌رنگ چشم دوخت. اخم داشت:
- یه‌بار شبیه همین مزاحمت برای خواهر کوچک‌ترمم اتفاق افتاده‌بود... وحشتناک ترسیده‌بود... دوشب کابوس دید
تصویر حوراء اومد پشت پلکم. اون که محجبه بود. لابد براش سخت بوده وقتی با این واقعیت مواجه شده که چه خودشو بپوشونه و چه نه، فرقی نداره! زندگی شعار "حجاب مصونیت است!" نیست. حتماً اون وحشت و خواب بددیدن بیشترش به‌خاطر فروریختن چنین باوری بوده! و چه ظرافتی بود تو تعریف‌های حسین: خودم داشتم خودمو با خواهر محجبه‌ش مقایسه می‌کردم اما اون این تفاوتو به روم نیاورد اصلاً. 
گردن کج کردم. انگار این من نبود که اون‌طور مظلومانه و ساده‌لوحانه پرسید:
- بغلش کردی؟‌..
قلبم بود، قلب حسودم.

تو نگاهم پلک زد به تائید. آب‌دهن‌مو فرودادم‌. نمی‌خواستم خواهرش باشم ولی می‌خواستم آرامش آغوشش مال من باشه. حس کردم از حوراء بدم میاد و کینه دارم نسبت بهش، فقط به‌خاطر این‌که اون می‌تونسته و می‌تونه تو بغل حسین باشه و من نه! نه، چون این مرد هنوز منو به چشم یه نامحرم می‌دید. یه آشنا. یه دوست که هیچ حس خاصی بهش نداره! حسین منو این‌طور می‌دید و مزخرف بود که باید تحمل می‌کردم و فاصله‌ای که می‌خواست رو رعایت می‌کردم تا کم‌کم بتونم بهش نزدیک شم! مزخرف بود که بااین‌که هیچ مشکلی با این موضوع نداشتم، هیچ‌جوره نمی‌شد همین‌الآن بپرم تو بغلش! می‌شد مثلاً یهو غش کنم؟ کاش از اول یه‌کم کولی‌تر رفتار می‌کردم!
بی‌ربط به همه‌ی ملغمه‌ی توی مغزم، گفتم:
- چه خونواده‌ی خوب و امنی دارین پس... آخه معمولاً دخترا چنین مواردی رو هیچ‌وقت به زبون نمیارن
حس کردم از این‌که بحثو کشوندم به این سمت راضی نیست. آخه تند و مختصر گفت:
- اول نمی‌گفت... خواهر بزرگ‌ترم باهاش صحبت کرد تا به حرف اومد..
و من مُردم از دقتش. ینی داشت رعایت منو می‌کرد که مادر و چنین خونواده‌ی منسجمی نداشتم؟! دلم خواست فکر کنم که این‌طوره، که حسین حالا نه‌تنها منو می‌بینه و سعی می‌کنه آرومم کنه، بلکه حواسشم جمعِ جمعه! دلم خواست دلمو خوش کنم به یه همچین نکته‌ی ریزی حتی اگه فقط توهم خودم بوده‌باشه.
سکوت بین‌مونو خودش شکست وقتی که دستاشو رو سینه چلیپا کرد:
- منظورم این بود که بگم کاملاً متوجه حال و خشم و احساس بدی که درون‌تون هست، هستم چون قبلاً تجربه‌ش رو داشته‌م... به‌شدت عصبانی بودم و هروقت یادم می‌اومد یه دست کثیف به طرف خواهرم دراز شده، داغ می‌کردم
ابروهام بالا پریدن:
- جدی؟!..
متعجب شد. چشم ریز کردم:
- ینی می‌خوای بگی که تو هم عصبی می‌شی؟!..
منظورمو فهمید که خنده‌ی کم‌رنگی به لبش اومد و دست پشت گردنش کشید. دستامو به کمرم زدم و مردمک‌هامو تو حدقه چرخوندم:
- تو رو خدا بگو عصبانیتت مثل حالت عادیت نیست! البته ازت انتظار ندارم عین قیصر رفته‌باشی و دخل برادرای آق‌منگلو آورده‌باشی‌ها! اما جون من بگو که عین قیصر لااقل یه مشتو به دیوار کوبیدی پیدا باشه خشمگینی!
هرچی بیشتر می‌گفتم، خنده‌ش پررنگ‌تر می‌شد. نگاهم کرد، با اون چشمای براقش. چونه بالا انداخت:
- اساساً من زیاد بروز احساسات ندارم... ولی عصبانی هم می‌شم، غر هم می‌زنم، تو قیافه هم می‌رم
چشم درشت کردم:
- اوه، آره؟! ینی از این حرکاتم بلدی؟!!
فقط خندید و تا چندلحظه چیزی نگفت. بعد تکیه از میز برداشت و لبخندبه‌لب جلوم ایستاد:
- فکر نمی‌کردم این‌قدر از عصبانی‌نشدنم ناراحت شده‌باشین!
لبمو کج و چپ نگاهش کردم:
- نه، خوبه! راضی‌م ازت که فهمیدی دارم طعنه می‌زنم..
لبخندش عمیق شد. شونه بالا انداختم و این‌دفعه من کمرمو به لبه‌ی میز تکیه دادم و اونم با یه نیم‌چرخ مجدداً مقابلم قرار گرفت:
- حالا نمی‌خواستم جامه‌دران و نعره‌زنان شی‌ها! اصلاً من به غیرت‌میرت و این‌جور چیزا اعتقادی ندارم و ازشم خوشم نمیاد... فقط فکر می‌کردم لابد یه‌جور دیگه رفتار می‌کنی! چه‌می‌دونم! یه‌کم... یه‌جوری دیگه!
نفس عمیقی کشید و دستاشو توی جیب‌هاش فروبرد:
- اتفاقاً غیرت اگه بود، هیچ‌وقت اون آدم دستش خطا نمی‌رفت یا اون راننده فراریش نمی‌داد و تقصیرو گردن شما نمینداخت!
چشام گرد شدن. چه حواسش جمع بود! اینا رو من کِی گفتم؟ بین دادوبیدادهام؟!

#شصت_و_دوم

وقتی دید ساکت و مشکوک نگاهش می‌کنم، ابروهاش بالا پریدن و خنده‌ش گرفت. سر به دوطرف تکون داد که بی‌حرف پرسیده‌باشه چه‌مه! دست‌به‌سینه شدم:
- موندم تو کفِ حواسِ جمعت مهندس! نداشتی از این اخلاقا
رنگ نگاهش تغییر کرد و روی مردمک‌هاش سایه افتاد. لبخندی که این‌مرتبه کنج لبش نشست وقتی که سر به تائید حرفم تکون می‌داد، رنگ نداشت:
- درسته! خب، درجریا..
تموم نکرد کلمه‌شو. بازدمشو محکم بیرون فرستاد و لبشو کش آورد:
- بگذریم!..
قطعاً می‌گذشتیم! حتماً! چون داشتم تو دلم خودم رو به‌خاطر حرفی که زده‌بودم به رگبار می‌بستم. برای این‌که دیدم یادِ یه غم، زخم، درد از چشم‌هاش رد شد و گره به ابروهاش انداخت. گرچه همه‌ش یه‌ثانیه بود اما برای قلب من فرقی نداشت که فوراً چغلی‌م رو به وجدانم کرده‌بود تا دلم یهو بگیره و لبم رو به پائین منحنی شه از این‌که حتی به‌قدر درد یه نیشگون، آزارش دادم.
یه قدم ازم فاصله گرفت و این‌بار دستاشو پشت کمرش قلاب کرد. اون بی‌حالیِ لحظه‌ای از صورتش رفته‌بود. دوباره مهربون و جدی شده‌بود تا ماتِ تصویر کاملش شم. یه‌آن هنگ کردم. نفهمیدم چی شد. مثل وقتی که "استاد باستانی" به "دکتر استرنج" ضربه زد و روح از تنش بیرون رفت، انگار با روحِ از جسمم خارج‌شده داشتم تماشاش می‌کردم: من واقعاً بی‌اندازه دلتنگش بودم، و واقعاً بی‌اندازه دوستش داشتم. برای خیره‌موندن بهش یه وجد و نیاز سیری‌ناپذیر تو خودم حس کردم.
لب‌هاش تکون می‌خوردن. کم‌کم صداش هم به گوشم رسید. روح آروم وارد تنم شد، خلسه رفت. نگاهم بهش گیج بود. همین باعث شد که با کمی مکث بپرسه:
- حال‌تون خوبه؟!
بی‌حرف سر تکون دادم:
- آره، چیزی نیست! متوجه حرفت نشدم فقط
احمق! باید می‌گفتم: «سرم دارد گیج می‌رود. چشمانم سیاهی می‌روند. مرا دریاب حسین که دارم می‌روم توی کما!» خودمونیش می‌شد همون: «بیا، بغلم کن لعنتیِ جذاب!»
- گفتم: همون‌طور که قبل از عید تذکر دادین، دارم سعی می‌کنم تمام باشم
چندثانیه طول کشید تا منظورشو بفهمم. بعد قلبم پرید بالا که: "اون یادشه تو بهش چی گفتی و نه‌تنها حرفتو قبول کرده که داره بهش عمل هم می‌کنه!" خب، و البته... بی‌اختیار و خفه جیغ کشیدم از ذوق که چشماش کمی درشت شدن. انگشتامو از هم باز و دستامو پرت کردم به جلو و درحالی که داشتم تمام تلاشمو می‌کردم که بروز شوق و شور و شادی‌م در همین حد باقی بمونه و مثلاً یهو نپرم و دست دور گردنش حلقه و لپشو ماچ نکنم، گفتم:
- وَو! من حتی فکر نمی‌کردم حرفمو یادت باشه! ینی... ببین! جداً شگفت‌زده و خوشحال و مشعوف و از اینا شدم خلاصه... آم! به‌خاطر این‌که... حس می‌کنم این‌طوری حالت بهتره
«این‌طوری حالت بهتره»؟! رییلی؟! هیچ‌وقت شده‌بود تا حالا که این‌قدر ضایع و مسخره و درحال ادااطواراومدن و تقلاکردن با چشم و دست و صورت و کوفت، جمله‌مو جمع کنم؟!
ولی اون طفلک به روش نیاورد که سروته حرفم به‌هم ربطی نداشت! با متانت خندید:
- خدا رو شکر! بله!..
نفهمیدم چرا یهو رفت رو فاز سپاس‌گزاری از بچه‌قلدر. عمیق نگاهم کرد. لحنش یه‌چیزی بود بین سؤال و خبر:
- بهترید انگار!
بهترم؟! مگه بد بودم؟ بام؟! شیب؟
جدی‌جدی یه‌لحظه هنگ بودم تا بالآخره یادم افتاد که بهم تجاوز شده و نتونستم حق یارو رو بذارم کف دستش و دم‌به‌انفجار از عصبانیت بودم و جلوی حسین هم یه‌مورد ترکیدگی و شلیک ترکش داشتم و... . احتمالاً اون حسی که بهم دست‌داده‌بود -همون که گویی روح از تنم خارج شده‌بود- واقعی بود. واِلا چه‌طور امکان داشت اون حجم عظیم از دینامیتی که تو وجودم روشن شده‌بود رو به‌کل یادم بره؟! 
چشمای منتظرش هنوز به من بودن. همین شد که خودمو جمع کردم و لبخند مضحکی زدم و سر تکون دادم:
- آره! گمونم
بازم بچه‌قلدرو شکر کرد. کفرم دراومد! لعنتی تو باید ممنونِ خودت باشی که فقط با خوبیِ حالت می‌تونی منو تا عرش بالا ببری! ناخودآگاه چپ نگاهش کردم. لبخندی از آگاهی زد و تک‌سرفه‌ای کرد:
- می‌بخشید! اما..
دستشو پشت گردنش کشید:
- واقعاً باید برم... دیرم شده
خب... حالا می‌شد بگم: «لعنتی تو فقط با حرفِ رفتن‌تم می‌تونی منو پرت کنی به فرش!» ته‌دلم خالی شد جدی؛ و غمگین. و خشم برگشت، حرص برگشت، مهتای دلتنگِ قبل از دیدن حسین برگشت وقتی اون هنوز جلوی روم بود! 
می‌خواستم نگهش دارم. بیشتر ببینمش. باهاش حرف بزنم. بپرسم عیدو چی کار کرده؟ مسافرت رفته؟ بپرسم مثل من دلتنگِ این مکان ملکوتی شده؟! اه! چرا با گفتن از اون اتفاق تو تاکسی و نق‌نق‌کردنم وقتو تلف کردم؟! اصلاً چرا دوساعت عین بز کنج حصار نشستم و زودتر نیومدم تو؟!
وقتی من توذوق‌خورده داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم، اون همچنان به انتظار واکنشم بود. عزیزم! باز نگاهش کردم و روحم رفت. می‌خواستم بیشتر بمونه و ساعت‌ها کنارش باشم ولی همین یه‌کوچولو چه‌قدر ناب بود: همین نکته‌ی ظریف که مونده‌بود به‌خاطر من، اون‌قدری که دیرش شده‌بود.

آب‌دهن‌مو فرودادم و دم عمیقی گرفتم:
- مزاحمت نمی‌شم! مرسی که موندی آرومم کنی
سعی کردم لبخند بزنم اما خب، شدنی نبود. آروم پلک زد و نگاهش پائین افتاد. به زمزمه گفت:
- وظیفه بود!
نبود. کی می‌گه وظیفه‌ش بود بمونه وردلم؟! نبود! از مهربونی و شعورش بود و من چه‌قدر اینا رو تو وجودش دوست داشتم: تو وجودِ "تمام‌آمده‌ش".
نفهمیدم کِی خداحافظی کردیم. فقط وقتی از کنارم گذشت و به طرف در رفت و حس کردم که با هرقدم که ازم دور می‌شه، دلتنگی ده گام به سینه و گلوم نزدیک می‌شه، یهو جرقه‌ای تو ذهنم خورد و چرخیدم به سمتش:
- حسین!..
برگشت و با ابروهای بالاپریده نگاهم کرد. گردن کج کردم و شونه بالا انداختم. آخرین نگاهو توی صورتش گردوندم و لبمو کش آوردم:
- عیدت پساپس مبارک!
لبخند زد:
- عیدِ گذشته‌ی شما هم!
فقط عیدِ گذشته‌م؟! روزِ پیش روم هم مبارک شد که...
&&&

 

برچسب: نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 13:22

صفحه بندی