در این گزارش به بررسی کامل «فصل هشتم رمان رَیب! (بخش دوم)» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
از پسِ کلهش شناختمش: پشت به در نشسته و دستاشو روی میز چلیپا کرده و پاهاشو زیر صندلی کشیدهبود. کجخندی زدم و پاورچین نزدیکش شدم. کاملاً تو حالوهوای خودش بود و از بالای شونهش دیدم که داشت توی اینستا سیر میکرد.
شست و اشارهمو بههم چسبوندم. نفسمو حبس نگه داشتم مبادا بازدممو حس کنه! زانوهامو کمی خم کردم و انگار که بخوام یه مگسو شوت کنم، با نوک انگشت به گوشش ضربه زدم!
از جا پرید و دستشو بیاختیار گذاشت رو گوشش و چرخید طرفم. با دیدنم، متأسف سر تکون داد و حینی که درتلاش بود لبخندشو بروز نده، گوشهی لبش لرزید:
- یهبار نشد یه ورود آدموار داشتهباشی!
بیخیال شونه بالا انداختم. گمونم یکیدونفری تو میزای کناری متوجه حرکتم شدهبودن و حسابی پرستیژ آقای دکتر پیش چشمشون ترکیدهبود ولی اهمیتی نداشت! مهم این بود که دلم براش تنگ شدهبود. گفتم:
- همینه که هست!..
و صندلی مقابلش رو عقب کشیدم و درحال زمینگذاشتن انبوه نایلون و ساک کادوی سوغاتیهایی که براش خریدهبودم، نشستم:
- احوال شریف؟!
#شصت_و_سوم
ابروهاشو بالا برد و مردمکهاش تو صورتم گشتن. کجخندی زد:
- ملالی نبود جز دوری شما!
دستمو زیر چونه زدم و خیرهش موندم:
- عخی! اگه میدونستم انقدر بهت فشار میاد اصلاً نمیرفتم سفر
خندید:
- جون عمهت!
چشمام گرد شدن:
- ادبیاتت تغییر کرده دکتر!
تنهشو عقب کشید و به پشتی صندلی تکیه داد و دستبهسینه شد:
- کمال همنشین و این حرفا
موشکافانه و مشکوک نگاهش کردم و بازجویانه پرسیدم:
- من که نبودم کی همنشینت بوده که طرز حرفزدنتو به این سرعت عوض کرده؟ هان؟!!
فوراً و حاضرجواب گفت:
- یاد شما!
و خیره موند بهم تا واکنشمو ببینه. ناخودآگاه پروندم:
- اوپس!..
یزدان بود دیگه. با همین ابراز توجهها و محبتهای یهوییش که بااینکه میدونست جوابی از جانب من ندارن چون اصولاً از این لوسبازیها خوشم نمیاد، بازم دریغ نمیکرد. صمیمیترین و امنترین رفیقم بود که اگه نبود و از این سخنان پراحساس بارم میکرد، با آرنج میرفتم تو حلقش و یه «جمع کن خودتو!» هم مینداختم سر دلش! اما بود و میدونستم که چه جایگاهی براش دارم و مطمئن بودم که حرفهاش واقعین، همونطور که دلتنگی من براش واقعی بود. اون از معدود آدمهای زندگیم بود: رفیقم؛ کسی که اگه مامان میموند و یهو به سرم میزد و میرفتم ازش میخواستم برام یه داداش بیاره، قطعاً ته ذهنم یکی بود عین همین یزی!
با این فکرا یهو احساسات منم نسبت بهش قلمبه شد! با نیش باز و ابروهای بالارفته گفتم:
- البته میدونم کلاً موجود کاریزماتیک و فراموشنشدنیای هستم و اگه خودمم نباشم یادم و پندواندرزهای گرانبهام هستن، ولی بذار یه لطفی بهت بکنم که دلت خوش باشه!..
خودمو جلوتر کشیدم و درحالی که یه دستم روی میز چلیپا بود، انگشت اشارهی دست دیگهمو به طرفش گرفتم:
- یاد تو هم در سفر با من بود!
اون قیافهی خیره و منتظرش واداد. به خنده افتاد و سر به تأسف جنبوند:
- چه افتخار بزرگی!
شونههامو راست کردم و سر و سینه جلو دادم و کجخند زدم:
- بله! پس چی؟..
نفس عمیقی کشید که ازش میشد ادامهی افسوسش رو فهمید! اما لبخند رضایتمند گوشهی لبش و براقیِ مردمکهاش در تضاد با اون تأسفش بهم میگفتن که خیلی هم خرذوق و مشعوف شده از اینکه گفتم به یادش بودم!
منوی کنار دستمو برداشتم و گرفتمش جلوی صورتم و درحالی که بیدقت نگاهمو روی اسمها میچرخوندم، گفتم:
- من خیلی گشنهمهها! طبق معمول امروز دیر پاشدم و مجبور شدم صبحونهنخورده بزنم بیرون... همهشم فعالیتهای علمی و ذهنی و جسمی داشتم! اول که رفتم دانشگوه، بعدم پیش بچههای عزیزم..
مکث کردم چون قلبم میخواست یهدور دیگه با یادآوری کادوی حسین که درکمال احترام رو صندلی سمت شاگرد قرارش دادهبودم و حالا هم همونجا تو ماشین منتظرم بود، از خوشی بمیره!
منو رو محکم رو میز رها کردم و اینمرتبه نیش بازم بهخاطر همون بستهی بازنشده بود که یزدان از وجودش خبر نداشت و دلیلی هم نداشت که خبردار بشه. ادامه دادم:
- خلاصه که الان دوتا کیک و یه لیوان بزرگ بستنی و بعدشم پاستا با یهسری مخلفات دیگه برام میگیری تا پول سوغاتیهایی که برات خریدمو باهام بیحساب شی!
جوری که نگاهم میکرد نشون میداد که هم ناامیده از سلیقهش در انتخاب دوست و هم از خودش خشنوده که یه چنین فاجعهای رو به زندگیش راه داده تا روزگارش از یکنواختی و بیچالشی درآد! منم البته با نگاهی عادی به همهی حرفای توی مردمکهاش پاسخ دادم تا نشون بدم که هرچی هم بگه برام مهم نیست، من بستنی/کیک/پاستامو میخوام!
آخرم کم آورد. رو چرخوند به طرف دیگه و بعد دوباره برگشت تو صورتم:
- گزینهی دیگهای وجود نداره؟
یه چشممو ریز کردم:
- مثلاً؟!
لبش کش اومد:
- من سوغاتیهاتو نگیرم، تو پول خوراکیهاتو خودت بدی!
چونه بالا انداختم و نوچی کردم و تندتند سر به نفی تکون دادم تا قشنگ شیرفهم شه:
- هرگز!
خندید. کمر صاف و دوتا دستای از آرنج تاشده و چرخیده به داخلش رو روی پاهاش ستون کرد:
- اوکی!
کف دستامو بههم مالیدم و کوبیدمشون بههم:
- خب... میریم برای ثبت سفارش!..
اشاره کرد که پیشخدمت بیاد و منم به سرعت یه لیست بلندبالا دادم که طفلی پسره برگاش ریخت! همچین سرتاپا آنالیزم کرد ببینه این همه چهطوری قراره توی معدهم جا شه که خندهم گرفت. حق داشت: دخترا معمولاً تناسب اندام و هیکلشونو بهخاطر یه لذت و خوشمزگیِ گذرا به خطر نمیداختن! اما من مینداختم. مرض که نداشتم به شکم عزیزم سخت بگیرم و برم تو فاز ریاضت. مگه چهقدر و چندبار قرار بود زندگی کنم؟!
پسره که با همون قیافهی بهتبردهش و حین خاروندن سرش با ته مداد از سر تعجب و درکنکردن موجودی مثل من، رفت، رو کردم سمت یزدان با ابرو به پیشخدمت اشاره زدم:
- پراش ریختهبودا
بیتعارف شونه بالا انداخت:
- والا پرای منم که قراره پول همهی اینا رو بدم، ریخته
گردن کج کردم و خندیدم:
- عخی، طفلی!..
یکی از ساکهای کادوی کنار پام رو گذاشتم روی میز و با لحن اغواکنندهای گفتم:
- ولی عوضش بعد که سوغاتیهاتو گرفتی سوزشش ازبینمیره!
لبش گیر دندوناش شد و فکش به جلو و عقب حرکت کرد:
- امیدوارم!
ساک رو برگردوندم سر جاش:
- باش تا بیاد!..
دستامو روی میز چلیپا کردم و پرسیدم:
- راستی از اون دوتا کفتار عاشق چه خبر؟!..
چشم تو حدقه چرخوندم و اخم کردم و چشمغره رفتم:
- به اون نَکنَک گفتم: «پاشو بیا!» گفت: «سرما خوردم، حال ندارم... نمیتونم»..
لبمو کج کردم:
- به درک!
خندید:
- میدونستن اگه بیان تو تله میفتن و باید پول کافهتو حساب کنن که دررفتن
نیشمو باز کردم:
- عه؟!..
سر تکون داد. چشمکی نثارش کردم:
- پس تو چرا نگرخیدی و اومدی تو تله؟!
نفس عمیقی کشید. به جلو خم شد و یه دستشو زیر چونهش زد:
- دلم تنگ شدهبود!
#شصت_و_چهارم
از اونجایی که دل به دل راه داشت و منم همحس بودم باهاش، نزدم تو ذوقش:
- me too, dude!.. (منم همینطور، رفیق)
لبش به یهطرف و رو به بالا کج شد و مردمکهاش از بهت و رضایت برق زدن. نفسمو با حالتی متأثر بیرون فرستادم:
- اما میدونی که دلتنگی خرج داره؟
با خنده سر تکون داد و چیزی نگفت. منم شروع کردم به وراجی راجعبه جاهایی که عید رفتیم و اونم گفت که از هزارتا عکسی که تو اینستام آپلود کردهم سفرنامهمو دقیقتر از خودم حفظه! چنددقیقهی بعد هم پیشخدمت با سفارشات عزیزم سررسید تا من از اینجای ماجرا رو با دهن پر و فک در حال جنبش به صحبتهای جذاب و شیرین و گهربارم ادامه بدم! یزی هم حین اینکه عین جنتلمنها با طمأنینه آرومآروم از قهوهش مینوشید، به زیبایی هرچه تمامتر نقش دوتا گوش مفت رو ایفا کرد و همچنین به اطلاعم رسوند که امسال رو به حول و قوهی الهی با سینگلی آغاز نموده و هنوز نتونسته کس تازهای رو تور کنه!
بیشتر از یهساعت باهم بودیم. پس از اون، من درحالی که از معده تا حلقم پر بود، سوغاتیهای آقای دکتر رو تحویلش دادم و گفتم که حوصله ندارم بشینه الآن همهشونو یکییکی باز کنه پس بعداً منتظر نظرات مثبتش درمورد زحماتی که کشیدم، در تلگرام هستم! خلاصه که من با شکم و اون با دست پر از کافه خارج و از هم جدا شدیم.
نشستم پشت فرمون آبیایرانی و با آسودگی به پشتی صندلی یله دادم. دیگه بقیهی امروزو خالی بودم. ینی نبودم! بهفرمودهی حسام خان باید میرفتم سر ساختمون ولی حسش نبود. درواقع تنها چیزی که باعث شدهبود نرم خونه دلتنگی دیدن یزدان بود که حالا این مانع هم برطرف شدهبود و دیگه هیچچیزی نمیتونست بین من و خلوت با ذوقمرگیم و هدیهی حسین عزیزم سد بکشه!
با نیش باز به صندلی کنارم زل زدم. یه بستهی مستطیلی بود با یه کاغذکادوی طرح روزنامه.
باورم نمیشد! ینی وقتی از بچهها خداحافظی کردم و رفتم طرف در خروجی، وقتی از پشتسر صدام کرد و قلبم شروع کرد به ریتمیککوبیدن و زانوهام سست شدن، انتظار هرچیزی رو داشتم جز اینکه بخواد بهم کادو بده. چرخیدم سمتش. نفسم حبس موندهبود:
- بله؟!
و اون یهو یه بستهی مستطیلی رو جلو آورد با یه کاغذکادوی روزنامهای! چشمام گرد شدهبودن. گفت:
- ناقابله!
پلک زدم. برای من بود؟! حسین_برای_من_کادو_گرفتهبود؟! یهو از تکرار شمردهشمردهی این سؤال توی مغزِ ناباورِ بهتزدهم که تو هضم عمق چنین حرکتی از سوی جناب مهندسِ درونگرای آرومِ هیچیبروزندهی بچهمذهبی موندهبود، جیغی از ژرفای وجودم بالا اومد و قبل از اینکه بتونم جلوشو بگیرم، از دهنم بیرون پرید:
- مال منه؟!
شرط میبندم اونلحظه چشمام قلبی و ستارهای شدهبودن! حسین طفلی هم که انتظار نداشت اینطور جامهدران شم از شوق، معذب و شرمزده سر پائین انداخت و خندید:
- البته گفتم که قابلدار نیست... ینی فکر کنم... خب..
دست آزادشو پشت گردنش کشید. بازدمشو محکم بیرون فرستاد و کمی لب جوید و بعد نگاهم کرد:
- زیاد مطمئن نیستم که دوستش داشتهباشین اما امیدوارم که حداقل یکبار بدون هیچ پیشزمینهای بخونیدش فقط..
کمی مکث کرد و باز خندید:
- و اینکه فصل آخرش سخت و حوصلهسربره... اونو اگه نخوندین عیبی نداره!
من ولی چیزی از توضیحاتش نفهمیدم و نمیفهمیدم. خرذوقِ گرفتن کادو از دست حسین بودم و هیچچیز دیگهای برام کوچکترین اهمیتی نداشت. برای همین بسته رو از دستش چنگ زدم و با نیشی که جمع نمیشد، گفتم:
- اوکی! ممنون! مرسی! قربانت! شرمنده فرمودی! آقا ما از شما توقع نداشتیم که! خوشحالمون کردی!
حقیقتش نفهمیدم و نمیفهمیدم خودم هم چی گفتم اصلاً! همینطوری هرچی به مخم میرسید رو ردیف کردهبودم کنار هم. حسین میدونست تو حال خودم نیستم. فهمیدهبود. اما درست برعکس من آروم بود و بیهیجان. حق داشت. نمیدونست حسم بهش چیه. شاید فکر میکرد چیز کوچیک و کمارزشی برام گرفته که لایق این همه شور و اشتیاقم نیست.
برای من ولی اوضاع فرق میکرد. هدیهی عزیزتر از جانم رو چسبوندهبودم به سینهم و با دوتا دستام محکم بغلش گرفتهبودم. کادو، هدیه، هرچهقدر هم ریزهمیزه باشه، باز یه معنی داره و اونم اینه که طرف مقابلت قرار نیست به راحتی فراموشت کنه و نمیخواد که تو هم به راحتی ازیادببریش. این بود که اونلحظه، وقتی مقابلش ایستادهبودم، وقتی دستاشو تو جیب شلوارش فروبردهبود و بازم داشت تأکید میکرد که چیز قابلداری برام نگرفته، منو تو ابرا نگه میداشت: اینکه حسین یه کادو، یه بستهی مستطیلی، یه کتاب بهم یادگاری دادهبود!
و حالا اون یادگاری رو صندلی شاگرد نشستهبود و منِ رفته تو حس، دقیقاً بیستدقیقهای بود که بهش خیره بودم و هنوز راه نیفتادهبودم!
به خودم خندیدم و سر به تأسف تکون دادم. ماشینو روشن کردم و با نگاه به آینه، فرمان رو چرخوندم و وقتی دوسهتا پراید و پژو از کنارم رد شدن، وارد لاین شدم. عجله داشتم زودتر برسم خونه و برم تو پناهگاهم، اتاق عزیزم. و هدیهی روزنامهپیچم رو بذارم رو تخت، بشینم بالاسرش، هزارتا عکس ازش بگیرم و کپشنی که میخوام براش بنویسم رو هزارمرتبه بالاپائین کنم، و، درآخر، پس از ساعتی تماشاکردنش و حظبردن ازش و بازم و بارها و بارها حیرتکردن بهخاطر وجودش، بازش کنم!
#شصت_و_پنجم
حدوداً یکساعت بعد بود که رسیدم به مرحلهی آخر! گوشی رو که گالریش تا اون پائینپائینا پر بود از تصویر کادوم تو زاویهها و جاهای مختلف کنار گذاشتم. دوزانو نشستم مقابلش. تشک از وزن تنم فرورفت و کج شد. با نوک انگشت به جلو هلش دادم تا دوباره صاف قرار بگیره و خیره شدم بهش.
مطمئناً میخواستم توی صفحهم ثبتش کنم چون اون برام با همهی بناها و پدیدههای تاریخی و طبیعیای که توی ایرانگردیهام دیدهبودم و همچنین با همهی لحظههای خاصم که به سرم میزد ازشون عکس بگیرم، برابری میکرد! اما نمیدونستم چی بنویسم. توی مغزم خیلی توصیفات براش داشتم ولی نمیتونستم تو کلمه بگنجونمشون. اگه میخواستم عمق حسی که این هدیه بهم هدیه دادهبود رو به زبون بیارم، جملههام تبدیل به داستان حسینکُرد یا آش شلمشوربا میشدن!
برای همین تصمیم گرفتم بازش کنم تا شاید جملهایچیزی از متنش نظرمو جلب یا فکرم رو باز کنه. و تازه اوندَم بود که ذهنم از اصلِ کادوگرفتن از حسین گذشت و به یه سؤال اساسی رسید: برام چی خریده؟! قلبم محکم تپید و دمای بدنم خیلی سریع بالا رفت. یاد توضیحاتش افتادم و جوش آوردم. لبمو محکم زیر دندونام فشار دادم. دلهره گرفتهبودم.
حسین گفتهبود احتمالاً دوستش نخواهمداشت. خب، البته از این نظر که اهداییِ کسی بود که هرگز باور نمیکردم دست به چنین کاری بزنه، عاشقش بودم. اما از نظر محتوا...؟! ترس اینکه با بازکردن اون کاغذکادوی روزنامهای با کتابی روبهرو شم که داغانه و به سلیقهم نمیخوره، وحشتِ اینکه پشت این کاور قشنگ و پسِ اون همه ذوقمرگیم هیچچیز خاصی نباشه و حسابی بخوره تو حالم، مثل خونِ تازه بهسرعت پمپاژ شد به کل تنم.
پلک بستم. سعی کردم با کشیدن نفسهای عمیق و چندبار باز و بستهکردن مشتم، خودمو آروم کنم. نمیشد. حالا حرفای حسین تو جمجمهم میپیچیدن و هرمرتبه بلندتر از قبل پژواک پیدا میکردن و نمیذاشتن حال خوب و سادهم برگرده.
با کلافگی پاشدم. یه دستمو به کمرم زدم و درحالی که زیر لب با خودم تکرار و به خودم تلقین میکردم: «اون هدیهی حسینه، کادوی حسین! مهم نیست توش چیه... اصلاً مهم نیست... اهمیتی نداره که گرونه یا ارزون، خوبه یا بد... مهم اینه که نشون میده حسین به یادم بوده و برام یادگاری گرفته» شروع کردم به قدمزدن رفتوبرگشتی تو راستای طول تخت.
یهچیزی مانع از آرومشدنم میشد: حسین برام یه بت بود، یه شخص خاص؛ و از طرفی ما باهم تفاوتهای زیادی داشتیم، از زمین تا آسمون. این گزک میداد دست منطقم تا بهم پوزخند بزنه و با اون صدای گوشخراشِ دیوآساش مخمو سوراخ کنه که: «وقتی گفته خوشت نمیاد ازش و کلی هم تأکید کرده که بیپیشزمینه بخونیش، حتماً یهچیز مذهبی گرفته تا ارشادت کنه بلکه به راه راست هدایت شی!» و اگه اینطور بود چی؟! اگه واقعاً این منطق لعنتی درست میگفت؟ اونوقت بت حسین پیش چشمم میشکست، پودر میشد. حسینی که تابهحال ازش ندیدهبودم بخواد گشتارشادبازی دربیاره و با اون به قول خودشون: "امربهمعروف" تو کار و سبک زندگیم دخالتی بکنه، یهو تمام وجههش رو پیش چشمم خراب میکرد. و فقط همینم نبود. این شکستن شروعش بود که به چیزای بزرگتری قدر یه کوه ختم میشد و میتونست همهی حس و عشقم بهش رو به خطر بندازه.
و من اینو نمیخواستم. و من از این میترسیدم. دلم نمیخواست هیچچیزی تصویر حسین ملایم مهربونمو خدشهدار و تبدیل به یه مرد متعصب بکنه. درحقیقت این بزرگترین وحشتم بود، بزرگترینش. حالا که تو علاقهمندبودن بهش خودمو آزاد گذاشتهبودم، حالا که عشق بهش مثل یه مادهی مخدر توی تکتک سلولهام نفوذ کردهبود، دهشتناکترین چیز ممکن ترککردن این اعتیاد بود. اعتیادی که بیشتر از جون خودم دوستش داشتم و نمیخواستم ببینم توخالیه، نمیخواستم مجبور به بیرونکشیدنش از وجودم بشم.
انقدر تندتند دور زدهبودم که سرگیجه گرفتم. ایستادم. دستمو روی سینهم، روی قلبم که داشت وحشیانه میکوبید و انگار قصد دریدن گوشت و پوستمو داشت، گذاشتم. ملتهب بودم. احساس میکردم عین "باباپنجعلی" تو "پایتخت ۲"، توی یه ماشینِ ترمزبریدهی آویزون از لبهی پرتگاهم.
نگاهم بیاختیار من رفت سمت بستهای که بیخیال و بیاطلاع از آشوبِ من، آروم روی تخت دراز کشیدهبود. ترس... ترسِ ازدسترفتن چهرهی متین و منطقی مردی که دوستش داشتم میتونست وادارم کنه هیچوقت بازش نکنم.
خندهدار بود. تا همین چنددقیقهی پیش داشتم از شوق میمردم و رو ابرا سیر میکردم و حالا نفسم از اضطراب، تبدار و دنیا پیش چشم تیرهوتار بود. باید آروم میگرفتم، باید!
برای همین از اتاق زدم بیرون تا از بمبِ روی تختم دور شم! رفتم تو آشپزخونه. از یخچال بطری آب رو برداشتم و همونطوری سرکشیدمش. و وقتی فهمیدم چه آتیشِ سوزانی درونم شعلهوره که دیدم نصف بطری خالی شده! نفسم پس رفتهبود. پشت دستمو به دهنم کشیدم و دم عمیقی گرفتم. بطری پلاستیکی از فشار انگشتام دورش جمع شد و صداش دراومد. نگاهش کردم. این شیء بیجون شد یه تلنگر برام.
چه خبر بود؟! چرا انقدر شلوغش کردهبودم یه هدیهبازکردن رو؟! دست آزادمو روی پیشونیم فشردم و بطری رو روی میز گذاشتم و وقتی رهاش کردم، دوباره با صدا به حالت اول برگشت. داشتم خل میشدم جداً. من کِی اینجوری بودم؟ اینقدر متلاطم! اینقدر احساسی! چی بود این هجوم سیلآسای حسهای شدید که فلجم کردهبود؟!
پوکرفیس، آرنجمو روی پشتی صندلی گذاشتم و مشتمو چنددفعه آروم کوبیدم روی لبم. منطق؟! واقعاً اون منطق بود که داشت تو گوشم کُری میخوند؟ گمون نکنم! منطق مگه مساوی عقل نیست؟ خب پس چرا من با زمزمههاش عقلمو ازدستدادهبودم؟! از بازکردن یه کادو بهاندازهی تمومشدن زندگیم میترسیدم؟! نوبرش بود واقعاً!
اون اگر عقل بود، اگر منطق بود، نمیتونست از همهی چیزایی که از حسین فهمیدهبودم بگذره و یه ترس کذایی برام بسازه! حسین خودش بهم گفتهبود همیشه قبل از هرکاری پیِ دلیله براش. حسین توی این چندماه صبوریهاش، مهربونیهاش و متانت و حوصلهش رو نشونم دادهبود و هیچوقت پا از حدش فراتر نذاشتهبود. چهطور ممکن بود همهی اینا رو یادم بره؟! چهطور همهی اینا رو فراموش کردهبودم و از شکستن بتش میترسیدم؟! چون خودش گفتهبود از هدیهش خوشم نخواهداومد؟
پلک بستم و عمیق دم گرفتم. نباید میذاشتم احساس بهم غلبه کنه اونم تااینحد. حسین هیچکاری رو بدون دلیل انجام نمیداد. پس حتماً پشت این کادوش هم منطق و حکمتی بود. و قطعاً اونقدر عقل داشت که بفهمه با خریدن یه کتاب گشتارشادی از خودش و شخصیت فوقالعادهای که تو چشمم ساخته، زدهم میکنه. پس امکان نداشت توی اون بستهی روزنامهپیچ هیچ چیزِ توذوقزنندهای ببینم. یا اگر هم بود...
من به حسین و به عقلش اعتماد نداشتم مگه؟ داشتم. بارها زود قضاوتش کردهبودم و همهش هم بهم ثابت کردهبود که تصورم اشتباه بوده. دیگه نباید اینکارو میکردم و این بههمریختن دقیقاً تکرار همون خطا بود. چرا باید با دیدن یه کتاب بتِ حسین برام میشکست؟! نه! نمیشکست. اون آدم عاقلی بود و مطمئناً اگر تصمیم گرفتهبود هدیهای بهم بده که میدونسته ازش خوشم نمیاد، دلیل قویای پشت اینکارش داشته و انجامش داده. واِلا هرگز اینکارو نمیکرد.
چشم باز کردم. آرومتر شدهبودم اما هنوز دلم میلرزید. هنوز تردید داشتم. نمیخواستم برم بسته رو باز کنم. هنوز ترجیح میدادم ازش طفره برم چون ترس توی وجودم بود.
عصبی و حرصزده پاشدم. باید ضربتی عمل میکردم. بعدش وقت داشتم برای پرتشدن توی دره یا عاقلانه فکر و رفتارکردن. اینکه اینطوری منگلوارانه قبل از اتفاقافتادن فاجعه، داشتم زنده رو کفن میکردم، حتی از تغییرات سریع روحیهمم خندهدارتر بود!
برگشتم به اتاق. نشستم روی تخت. کف دستام عرق کردهبودن. میلرزیدن. نزدیکی به بسته، عین نزدیکی به بخاری، دوباره دمای بدنمو بالا برد. گونههام میسوختن.
با دلهره و نفس حبسمونده، خودمو مجبور کردم که برش دارم. اون شیء عزیز حالا چهقدر برام وحشتانگیز شدهبود! لبمو زیر دندون نگه داشتم و با انگشتایی که رعشه داشتن، کاغذکادو رو پاره کردم. موقع کنارزدنش حس میکردم دارم با عزرائیل ملاقات میکنم! البته ممکن هم بود یه کتاب خوب باشه و عزیجون تبدیل به جبرائیل شه!
اما... نشد. اسم کتابو که دیدم، انگار یکی یه کتری آبجوش رو از توی یقهم خالی کرد رو گردن و مهرهی کمرم. "مسئلهی حجاب - شهید مرتضی مطهری"
یخ زدم. سوختم. راه گلوم سنگ شد. بسته شد. قلبم یکیدرمیون میتپید. عین یهچیز مشمئزکننده و چندشآور، انداختمش کنار. اشک به وسط مردمکهام نیش زد.
بت حسین پیش چشمم ترک خورد...
&&&
برچسب:
نویسنده: آرمان قنبری