خرید بک لینک

فصل پنجم رمان ریب!

در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «فصل پنجم رمان ریب!» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

تو یه‌قدمیش متوقف شدم و پاکتی که تاخورده توی جیب پیرهنم بود رو بیرون کشیدم و به طرفش گرفتم. گفتم:
- خسته نباشی! بقیه‌شم باشه همین یکی / دو روز إن‌شاءالله!
پاکتو گرفت و نگاه سرسری‌ای به محتویاتش انداخت:
- کار که تموم نشده
سر تکون دادم و با یه قدم از کنارش رد شدم:
- اگر این مدت درست‌ودرمون اومده‌بودم، این کار تا الان ده‌باره باید تموم می‌شد!
پشت سرم اومد سمت راه‌پله و پرسید:
- فردا این‌جاییم؟
هنوز کار یه‌سری از واحدا مونده‌بود ولی باید چندتا چیز می‌خریدم و یه سرم می‌زدم به رحیمی که زنگ زده‌بود بهم تا برم مغازه‌ی جدیدشو ببینم برای برق‌کاری.
چونه بالا انداختم و از پله‌ها سرازیر شدم:
- نه، فردا نه! إن‌شاءالله پس‌فردا!
"باشه!"ش میون صدای قدمای جفتمون گم شد.
پنج پله‌ی آخرو دوتایکی کردم و قبل از خارج‌شدن از ساختمون، سری برای آقا کمال تکون دادم و یک‌راست سمت ماشین رفتم.
با وجود این‌که کارم این‌جا تموم نشده و خیلی طول کشیده بود، اما تونسته‌بودم تا یه جاهایی پیش ببرمش و همین از بار عذاب‌وجدانم کم می‌کرد! به هر حال با وجودِ حالِ بد و درگیریِ این مدتم که باعث یک‌درمیون اومدنم شده و ختم شده‌بود به سفری که چندروز پیش رفتیم، تا حدودی به خودم حق می‌دادم اما دیگه نباید کم‌کاری می‌کردم.
جعبه‌ابزارو گذاشتم توی صندوق‌عقب و با نفس عمیقی، سوار شدم. مسیر ساختمون تا خونه رو از چندتا فرعی خلوت طی کردم تا بتونم قبل از غروب برسم که فرصت یه دوش‌گرفتن رو قبل از مسجدرفتن داشته‌باشم.
وارد کوچه شدم و جلوی دروازه نگه داشتم تا برم درو باز کنم که صدای تک‌بوقی باعث شد از بالای شونه به عقب نگاه کنم.
عمه آهو داشت از ماشین پیاده می‌شد. سری با لبخند براش تکون دادم و سریع دروازه رو باز کردم و به آقا نعیم اشاره زدم که بعدِ من، ماشینشو بیاره داخل. جلوتر اومد. عمه رسید بهم.
- نمی‌خواد عمه! باید زود بریم
نیم‌قدمی پیش رفتم و دست دراز کردم:
- سلام! کجا پس؟
تند و کوتاه پیشونی‌مو بوسید:
- سلام قربونت برم، خوبی؟!
- خدا رو شکر!
خواستم احوال بپرسم که عمو نزدیکمون شد. تعارفشون کردم که داخل برن. آقا نعیم بلندبلند "یا الله!" گفت تا اهل خونه رو متوجه حضورشون کنه و پشت سر عمه از دروازه گذشت.
سمت آیفون رفتم و دکمه‌شو زدم.
- بله؟!
- حوراء، داداش! میوه و اینا هست؟ یا برم بگیرم؟
- هست داداش! بیا تو!
زمزمه کردم:
- باشه!
رفتم سمت ماشین. توی حیاط پارکش کردم و وارد خونه شدم.
یک‌راست سمت سرویس بهداشتی رفتم تا آبی به صورتم بزنم. صدای حرف‌زدن عمه می‌اومد که به مامان می‌گفت زود می‌خوان برن.
با حوله صورتمو خشک کردم و از روشوئی خارج شدم و به پذیرائی برگشتم. دوباره سلام کردم و روی مبل دونفره کنار بابا نشستم.
عمه که با ورودم حرفش نیمه‌کاره مونده‌بود، بیخیال ادامه‌ی کلامش شد و رو بهم پرسید:
- خوبی عمه؟ ثمینه خوبه؟
لبخند نیمه‌نصفه‌ای زدم:
- شکر، خوبیم!
- الهی شکر!..
رو کرد سمت بابا و با لحن شوخ و شادی گفت:
- إن‌شاءالله که به همین زودیا شیرینی عروسی‌شونو بخوریم!
بابا سری تکون داد و با لبخند زمزمه کرد:
- إن‌شاءالله!
جلوی خودمو گرفتم تا اخم نکنم. هنوز خیلی زود بود برای این حرفا؛ برای من و ثمینه هنوز خیلی زود بود.
تک‌سرفه‌ای کردم تا فکرم منحرف نشه و به لبخندم عمق دادم. همزمان که من دهن باز کردم، حوراء با پیش‌دستی و حوریه با ظرف میوه، همراه مامان از آشپزخونه بیرون اومدن تا حتی تو این چنددقیقه هم مهمون بی‌پذیرائی نمونه! :
- اول که نوبت عروسی مُهَنا خانومه عمه‌ جون!
صورت عمه آهو شکفت و درخشید:
- اتفاقاً دلیل مزاحمت ما هم، همینه
ابروهام بالا پریدن. بابا خودشو جلو کشید و با خوشحالی پرسید:
- به به! به سلامتی قراره عروسی رو راه بندازین؟
آقا نعیم بود که جوابشو داد:
- بله دیگه... اگه خدا بخواد!
عمه حرفشو کامل کرد:
- و البته با اجازه‌ی شما داداش!
بابا خندید:
- من چی کاره‌م آبجی!؟ إن‌شاءالله خوشبخت بشن!
حوراء با هیجان و ذوق، پرسید:
- حالا عروسی کِی هست عمه؟!
لب گزیدم. عمه آهو، کیفشو از کنارش برداشت و به اشتیاق حوراء خندید. یه پاکت آورد بیرون و چون مامان نزدیک‌تر بهش نشسته‌بود، خم شد و اونو داد دستش.

مامان بازش کرد و کارت رو ازش بیرون کشید. نگاهی انداخت و لبخند زد:
- إن‌شاءالله به سلامتی! به پای هم پیر بشن الهی!
حوراء پاشد و کارتو از دست مامان چنگ زد. تاریخی که خوند، چندروز بعد بود. البته از قبل می‌دونستیم که به زودی قراره جشن بگیرن و دخترا لباس خریده‌بودن برای مراسم! ولی تاریخ دقیقش رو تثبیت نکرده‌بودن که حالا معلوم شده‌بود.
عمه توضیح داد که چون آقا نعیم سرِ کار بود، نشد صبح و زودتر بیان برای دادن کارت و کلی عذر خواست. بابا که فقط همین یه‌دونه خواهرِ کوچک‌تر از خودشو داشت، با مهربونی گفت:
- این چه حرفیه آهو جان؟! آرزوی من فقط سعادت خواهرزاده‌م و دامادمه... ول کن این تعارفاتو آبجی!
بلآخره بعد از یک‌عالم تبریک‌گفتنِ ما و ابراز خوشحالی، عمه و عمو رفتن. و منم رفتم تا وضو و دوش بگیرم و گرچه چنددقیقه‌ای بود که اذان گفته‌بودن و دیگه به مسجد نمی‌رسیدم، اما لااقل نمازمو پشت سر بابا بخونم!
•••

نگاه کلی‌ای به مغازه انداختم و همون‌طور که گوشم به توضیحات رحیمی بود -که نقشه‌ای که برای جای کلید و پریز و لامپ‌ها داشت رو بهم می‌گفت- گوشه‌وکنار رو بررسی می‌کردم.
گوشی توی جیبم لرزید.‌ زیر لبی از مرد عذر خواستم و بیرون کشیدمش. اسم ثمینه روی صفحه خاموش و روشن می‌شد. تماسو وصل کردم و از رحیمی دور شدم:
- سلام!
لحن مشتاق و پرهیجانش باعث شد ابروهام بالا بپرن:
- سلام! خوبی؟ کجایی؟
به خیابون نگاه کردم و کوتاه گفتم:
- سر کار
- اِ؟! کی تموم می‌شه کارت؟
با وجود لحن متعجب و تا حدی سرد من، اون همچنان هیجان اولیه رو داشت! تک‌سرفه‌ای زدم:
- یه‌کم دیگه.‌.. چیزی شده؟
- نه! می‌گم...؟
لحنش منتظر بود و در عین حال مردد؛ سؤالشو نیمه‌کاره رها کرد. نمی‌دونستم پشت این هیجان، انتظار، تردید و اصلاً این تماس چه چیزیو داره پنهون می‌کنه و همین بیشتر از هرچیز دیگه‌ای آزارم می‌داد. اخم کردم و پرسیدم:
- بگو! چی شده؟
خُلق تنگ‌شده‌م رو حس کرد که تندتند توضیح داد:
- چیزی نشده، نگران نشو! فقط قرار بود امروز با مامان بریم خرید برای جهاز..
منتظر و کلافه بین حرفش پریدم تا خلاصه‌ش کنه:
- خب؟
- الان مامان می‌گه بهتره با هم برین
گیج و حوا‌س‌پرت پرسیدم:
- با هم؟!
مکث و تقریباً زمزمه کرد:
- آره! باهم... من و تو..
ابروهام بالا پریدن. منظورش از "با هم" رو تازه متوجه شدم.
- نمی‌خوای که... بریم؟!..
خواستم جوابشو بدم که صدای رحیمی باعث شد سمتش بچرخم که توی دهنه‌ی در ایستاده‌بود. انگشت اشاره‌م رو بالا آوردم به نشونه‌ی "یه دقیقه" و لب زدم: «میام!». سر تکون داد و رفت داخل.
- حسین؟!
زبون روی لبم کشیدم و با لحنی که نه به سردی دقایق اول بود و نه گرمی همیشگی، بالآخره جوابشو دادم:
- الان نمی‌تونم... عصری آماده باش میام دنبالت!
- باشه، باشه! منتظرتم
به وضوح شادی دوچندان شده‌ی صداش که تا قبلِ این تحلیل رفته‌بود رو حس کردم. به جای این‌که از خوشحالیش، خوشحال بشم، اخم روی پیشونیم عمیق‌تر شد و کوتاه زمزمه کردم:
- یا علی!
و قبل از این‌که چیزی بگه تماسو قطع کردم.
تموم چندساعت بعد، از وقتی که وارد مغازه شدم تا ادامه‌ی توضیحات رحیمی رو بشنوم؛ و بعد از اون که راهی خونه شدم برای ناهار و استراحت کوتاه نیم‌ساعته‌ی پس از اون؛ و بعد از اون آماده‌شدن و رفتن سمت خونه‌ی پدری ثمینه، مدام فکر و ذهنم درگیر بود.
درگیر ثمینه‌ای که می‌خواست ادامه بده، به خواست خودش و اجازه‌ی من؛ و منی که برخلاف تصمیمِ خودم دودل شده‌بودم. منی که مدام بینِ ترسِ تردید - شکِ کثیفی که تموم دقیقه‌هایی که با هم تصورشون می‌کردم توی دلم جولون می‌داد- دست‌وپا می‌زدم.
تقه‌ای که به شیشه خورد و دری که باز شد، باعث شد سر از روی فرمون بردارم و نگاهش کنم. لبخند بزرگش و نگاهی که مشخص بود شوق داره عذاب‌وجدانمو چندبرابر کرد!
سعی کردم برای آروم‌کردن روان و دل خودمم که شده فراموش کنم درگیری‌های ذهنی‌مو‌. لبخندی زدم و جواب سلامشو دادم.
درو بست و حین این‌که کمربندشو می‌بست، پرسید:
- خوبی؟!
کف دستمو به صورتم کشیدم و استارت زدم:
- خوبم... تو خوبی؟
تند سر تکون داد:
- عالی‌ام..
نگاه گذرایی به صورتش انداختم. انگار منتظر همین بود که فوراً به سمتم مایل شد و به در تکیه داد. پرسید:
- چیزی شده؟..
دنده رو عوض کردم و چونه بالا انداختم؛ بی‌حرف. باز پرسید:
- خوابت میاد؟..
سرمو به چپ و راست تکون دادم؛ بازم بی‌حرف. خندید:
- زبونتو موش خورده؟..
به سؤال بچگونه و بی‌نمکش خندیدم و این‌بار سرمو از بالا به پائین تکون دادم. به هیجان اومده، نیشخند زد:
- نبینم بی‌زبونی‌تو!
خنده‌م به لبخند کوچیکی ختم شد و بی‌ربط پرسیدم:
- جایی مدنظرت هست برای خرید؟
اخم ریزی کرد و گفت:
- یکی / دوجا هست ولی نمی‌دونم اول چی بگیرم..
لب برچید:
- کاش خونه‌مون آماده بود که می‌فهمیدم چیا باید بگیرم چیا نه! خب آخه می‌دونی که!؟ مهمه که فضا چه‌طوری بشه تا بشه وسایلو متناسب با اون خرید..
نفس عمیقی کشیدم و نگاهش کردم. باید این شوق رو باور می‌کردم؟ شوق آدمی که تا یه مدت پیش حتی اسمی از آینده‌ی مشترک با من نمی‌آورد!؟ چه برسه به انتظار برای خونه‌ای که ولش کردم به امون خدا.
نگاهمو که دید، پرسید:
- خیلی از کاراش مونده؟
- آره!
- ینی تا کِی آماده می‌شه؟
لب زدم:
- نمی‌دونم
واقعاً هم نمی‌دونستم. نمی‌دونستم کِی قراره راضی بشم و برم دنبال کارای خونه.

لباش آویزون شدن و زمزمه کرد:
- ولی تو یه‌چیزیت هست..
واکنشی نشون ندادم؛ فکر می‌کرد نشنیدم بهتر بود‌. چی جواب می‌دادم؟!
میدون رو به سمت خیابون مطهری دور زدم که گفت:
- می‌خواستم بریم برای مبل و تخ‍..
نگاهم که به صورتش نشست، حرفشو نیمه گذاشت. خودم چیزی حس نکردم اما انگار اون از نگاهم یه‌چیزایی حس کرده‌بود. بازم سکوت و خجالتشو به روی خودم نیاوردم و راهنما زدم و تقاطع رو دور زدم.
چنددقیقه‌ی بعد و تا ایستادن جلوی فروشگاه بزرگ حاجی دارابی ساکت موند. حقیقتش سکوتش بیشتر به مذاقم خوش می‌اومد. به ثمینه‌ی ساکت و بدخلق بیشتر عادت داشتم؛ طبیعی‌تر بود، آشناتر بود برام! لااقل می‌تونستم احمقانه فکر کنم که همه‌چیز مثل قبله.
ماشینو کنار بلوار پارک کردم. پیاده شدم و راه افتادم سمت مغازه و ثمینه هم‌قدمم شد.
چشم چرخوندم به دوروبر و آروم گفتم:
- اگر مدلای این‌جا رو نمی‌پسندی بگو تا بریم جای دیگه!
نزدیک‌تر شد و دست چپش رو بند دستم که توی جیبم بود، کرد و همون‌جور که نگاهش به اطراف بود، جوابمو داد:
- به‌نظر من بدک نیستن... تو هم باید بپسندی ولی
بی‌معنی سرمو تکون دادم و حاجی رو دیدم که از ته فروشگاه سمتمون می‌اومد. کمی از ثمینه جلو افتادم؛ دستش آروم پائین افتاد و خودشم همون‌جا ایستاد.
نگاهش نکردم. مستقیم سمت حاجی رفتم و سلام کردم‌. پیرمرد ابروهاشو بالا برد و دست دراز شده‌م رو فشرد:
- احوال حسین آقا؟! به‌سلامتی خبراییه؟..
لبخندی زدم که نگاهشو به پشت سرم و ثمینه دوخت:
- شما خوبی دخترم؟! خوش اومدی!
ثمینه زیر لبی تشکر کرد. سر چرخوندم طرفش؛ مستقیم خیره‌ی صورتم بود. اشاره کردم پیش‌تر بیاد. لبخند مات و جمع‌شده‌ش، کش اومد و عمیق شد. فاصله رو سریع پر کرد و کنارم ایستاد. دوباره به حاجی نگاه کردم:
- خوبید إن‌شاءالله؟! حاج خانوم!؟ بچه‌ها!؟
سرش تکون داد و با نیم‌نظری به سقف، لب زد:
- شکر!..
مکثی کرد و پرسید:
- شیخ چه‌طوره؟!
خندیدم. بابا رو می‌گفت. "شیخ" گفتنش به بابا برمی‌گشت به روزای خدمتشون. روزایی که به قول خودِ حاجی، همه‌ی بچه‌ها از پای منبر بابا راهی خط مقدم جهنم می‌شدن!
- خوبن، خوب!
لبخند پهنی زد:
- خدا رو شکر!..
نگاهشو به طرف ثمینه حرکت داد:
- دخترم چیزی باب میلت نیست؟
اونم یه‌دور همه‌ی سرویس‌های مبل و میز و کاناپه‌ها رو از نظر گذروند و آخر به من دوخت:
- نمی‌دونم... همه‌ی مدلا قشنگن.‌‌.. حسین تو نظری نداری؟!
خواستم شونه بالا بندازم و بگم: «نه!» اما نگاه حواس حاجی که جمعمون بود، باعث شد با سر به یکی از مدل‌ها اشاره کنم و بپرسم:
- اون؟
ثمینه متفکر به سمتی که اشاره کرده‌بودم، قدم برداشت و حاجی گفت:
- برید یه چرخی بخورین! نپسندیدین نمونه‌های دیگه‌م هست
تشکری کردم و راه افتادم دنبال ثمینه که مقابل مبلای انتخابیم، ایستاده‌بود. نزدیک شدنمو که دید، مردد پرسید:
- یه‌کم سخت نیست؟
تک ابرویی بالا انداختم:
- چرا..
سر چرخوندم و حین نگاه‌کردن به سرویسا گفتم:
- سلطنتی کلاً سخته
- هوم! ولی شیکه..
حرفی نزدم که اضافه کرد:
- شیدا گفت ترکیب کرم_قهوه‌ای بگیرم... مدرن و باکلاسه
خواستم بگم: «قراره برای کی زندگی کنیم که پی شیکی و باکلاسی لوازم خونه‌مون از نظر اون باشیم؟!» ولی خب...؛ نه دلم اومد ذوقشو کور کنم و نه حوصله‌ی چرخ‌خوردن بین مغازه‌ها و گشتن و خرید داشتم. پس ساکت موندم و با سکوتم تائید کردم حرفشو.
چنددقیقه‌ای میون مبل و کاناپه‌ها چرخید و دست آخر چشمش تک‌سرویس نُه‌نفره‌ای رو گرفت که حاجی از توی انبار بهش نشون داده‌بود. قبل از این‌که بریم سر حساب‌کتاب‌شون، ازش که روی مبل تک‌نفره لم داده‌بود، پرسیدم:
- تخت‌خواب و ایناشو دوست نداری؟
سر چرخوند و به فضایی که یکی / دوتا تخت اشغال کرده‌بودن نگاهی انداخت و نچی کرد. سر تکون دادم و رفتم سمت میز حاجی.
چنددقیقه‌ای رو با هم حرف زدیم و عاقبت، آدرس خونه‌ی پدری ثمینه رو بهش دادم تا وسایلو فردا بفرسته دم در.
خداحافظی که کردیم و از فروشگاه که بیرون اومدیم، هوا گرگ‌ومیش بود. چشمم به آسمون دودگرفته بود که صداشو شنیدم که غر می‌زد:
- چه زود شب شد..
نیم‌نگاهی بهش انداختم و ریموت رو زدم. سوار شدیم و ماشینو راه انداختم.
دیگه فرصت برای گشتن و خریدکردن نبود. و در واقع خوشحال بودم که دیگه فرصت نبود و این فصل، هوا زود تاریک می‌شد‌! ترجیح می‌دادم این خریدا رو با مامانم یا مامانش بره تا با من؛ دست‌کم تا موقعی که من از این گردابِ توی وجودم نجات پیدا می‌کردم دوست داشتم این‌طور باشه.
- حسین؟!
از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم:
- جان؟!
جون گرفت انگار؛ مردمکای لرزون و مظلوم‌شده‌ش، بَراق شدن. لبخند کوچیکی زد و پرسید:
- نمی‌گی چه‌ته؟

نفسمو فوت کردم. چه‌م بود؟ چه مرگم بود؟! باید می‌فهمید خودش؛ نباید؟!
خیره شدم به خیابون. برای گفتن مردد نبودم؛ برای چی گفتن مردد بودم. پروندم:
- چرا؟
متعجب پرسید:
- چرا؟!..
لبمو زیر دندون کشیدم و سر تکون دادم. لحنش دلخور شد یا ناله‌وار:
- چرا داره!؟ چون یه‌چیزیت هست... ساکت‌تر از همیشه‌ای... انگار معذبی از وجود من... یه‌جوری شدی... همیشه می‌خواستی بهم نزدیک باشی ولی الان حس می‌کنم دوست داری از من دور باشی... اصلاً اون حسینِ قبلی نیستی
گله‌مند پرسیدم:
- درک‌کردن دلیلش سخته؟
نگاه منتظر و امیدوارش، مات شد. نمی‌دونم به چی امید داشت! به این‌که یهو مثلاً بگم: «دلم درد می‌کنه» یا سرم درد می‌کنه و بعد یه نفس راحت بکشه ‌و یه نسخه برام بپیچه؟! خنده‌دار بود.
با مکث سر تکون داد. نگاهشو پائین انداخت و لب زد:
- خیلی!
کف دستمو کلافه به پیشونیم فشردم. دوست نداشتم چیزی رو به روی جفتمون بیارم. دم عمیقی گرفتم و آب‌دهن‌مو قورت دادم:
- تحملش کن! خودخواهیه اما تحمل کن! اگر می‌خوای همه‌چیز برگرده به حالت قبل
سکوت کرد؛ اون‌قدری که خیال کردم نمی‌خواد و دنبال دلیل مقبول برای مخالفته! نگاهش کردم؛ با اخم و دلخوری. ینی از پس اینم برنمی‌اومد؟!
نگاهمو که دید، انگار ترسید و فهمید که منتظر جوابشم که تند و بی‌وقفه گفت:
- می‌خوام... معلومه که می‌خوام!
نفسمو نرم بیرون دادم و باز به خیابون خیره شدم.
دیگه با هم حرفی نزدیم. این هم آزاردهنده بود و هم از نظرِ من لااقل، خوب بود. واقعاً ترجیح می‌دادم هیچ صحبتی در رابطه اون مسئله نکنیم تا بالآخره بتونم هضمش کنم یا لااقل باهاش کنار بیام.
•••

رسوندمش دم خونه‌شون. قبل پیاده‌شدنش مکث کرد. تکیه زد به پشتی صندلی و نگاهشو دوخت به منی که به انتظارِ رفتنش، با انگشت روی فرمون ضرب گرفته‌بودم.
مردمکاش چرخیدن سمت دستم که پس کشیدمش و تک‌سرفه‌ای زدم:
- پس‌فردا عروسیه
الآن و توی این لحظه چیزی بهتری به ذهنم نرسید برای ساکت نگه‌ داشتنش!
اخم ریزی کرد و پرسید:
- عروسی کی؟
کوتاه گفتم:
- دخترعمه‌م، مُهَنا
- اِ؟! به سلامتی! مبارکشون باشه!..
سعی می‌کرد شوق بده به لحنش اما نمی‌داد هم مهم نبود؛ بود؟!
سر تکون دادم و تشکری پروندم.
- خب؟
متعجب نگاهش کردم. ابروهاش که بالا پریدن، تازه متوجه منظورش شدم. امان از حواسِ جمع! منتظر بقیه‌ی حرفم بود و منِ بی‌حواس...!
- خب دعوتیم دیگه
بازم منتظر بود حرف دیگه‌ای ازم بود اما من چیزی به ذهنم نمی‌اومد که بگم. ناامید که شد، لبخندی زد و گفت:
- خودم با مامان زهرا اینا هماهنگ می‌کنم. مرسی گفتی!
سر تکون دادم و حرف دیگه‌ای نزدم. با مکث پیاده شد و موندم تا بره داخل. بعد، ماشینو راه انداختم.
نمی‌تونستم بفهمم چی تو سرش می‌گذره. شاید با خودش فکر می‌کرد دارم واسه‌ش طاقچه‌بالا میذارم یا شایدم، چون می‌دونست آتویی ازش دارم، سعی می‌کرد محتاط و عادی رفتار کنه تا گزک دستم نده که نکنه یه‌وقت بزنم زیر همه‌چی! به هر حال، همه‌ی اینا بهم حس بدی می‌داد که وادارم می‌کرد از ثمینه فرار کنم.‌
نفس عمیقی کشیدم و لب گزیدم. شاید تو تصمیم‌گیری عجله کرده‌بودم. ولی هرطور که بود، باید کم‌کم و توی سکوت این قضیه رو برای خودم حل می‌کردم.
•••
ژاکت طوسی و مشکی‌ای که مامان گذاشته‌بود روی تخت رو پوشیدم و دست میون موهام بردم. جلوی آینه ایستادم تا یقه‌ی پیرهنمو مرتب کنم.
نگاهم نشست به صورتم و صدای حوریه توی گوشم پیچید که دیروز می‌گفت: «صورتت تکیده شده!» و مامان با ناراحتی و شک تائید می‌کرد. خندیدم بهشون و گفتم: «خیالاتی شدین» ولی نگاهی که با هم ردوبدل کرده‌بودن و مِن‌مِن حوریه وقتی تنها شدیم، نشون از حساس‌شدن‌شون بود؛ اونم بیشتر از اون چیزی که انتظار داشتم.
توی پذیرائی چندلحظه‌ای منتظر و متفکر ایستادم و بعد، نشستم روی مبل. صدای حوراء می‌اومد که نمی‌دونم سر چی داشت به جون مامان غر می‌زد. دستمو زیر چونه‌م زدم و بی‌هدف خیره‌ی سیاهی آسمون پشت شیشه‌های پنجره شدم که از لای پرده‌ی کناررفته پیدا بود.
- بجنبین خانم! زود!
بابا که هیچ از معطلی خوشش نمی‌اومد، اینو گفت. مامان از اتاق بیرون اومد و جوابشو با «خیلی خب!» داد و وقتی نگاهش به من افتاد، ابروهاش بالا پریدن:
- نمی‌ری دنبال ثمینه؟
اخم ریزی کردم:
- با هم می‌ریم دیگه
نگاهش عاقل اندر سفیه شد:
- ما که همه جا نمی‌شیم حسین!
راست می‌گفت؛ خودمون که چهارنفر بودیم و حوریه هم قرار بود اضافه شه چون شوهرش شیفت بود امشب و‌ نمی‌تونست عروسی رو بیاد! مامان اینام که ماشین نداشتن اجالتاً! تعمیرگاه بود.
به هر صورت، علاقه‌ای به تنها گیرافتادن با ثمینه نداشتم ولی انگار چاره‌ای نبود.
پوزخندمو خفه کردم. آب‌دهن‌مو قورت دادم و ناراضی گفتم:
- پس اول شما رو می‌رسونم، بعد می‌رم دنبالش
بابا چونه بالا انداخت:
- نمی‌خواد... ما با آژانس می‌ریم، تو با ثمینه بیا!
خواستم مخالفت کنم که مامان حرفشو تائید کرد:
- آره! صورت خوشی نداره که آخر از همه بری دنبالش
بی‌فکر و بی‌منطق گفتم:
- بیخیال حرف مردم مامان! چه‌قدر بهتون می‌گم اینو؟ الان با ثمینه برم، می‌گن یه‌بار باباش ماشین نداشت نکرد اونا رو بیاره... با شما برم، باز یه حرف دیگه می‌زنن... پس بیخیال!
بهم چشم‌غره رفت. لبامو به‌هم فشار دادم و سر به زیر انداختم. انگار دهن باز کرده‌بودم فقط یه چرتی بگم!
مامان حرفی نزد اما به جاش بابا کنارم ایستاد و گفت:
- دیر می‌شه... برو دنبالش!
کف دستمو به پیشونیم کشیدم و چشم ازشون دزدیدم. نمی‌خواستم بی‌میلی‌مو واضحاً حس کنن و در عین حال هم، نمی‌تونستم میل به فرار از ثمینه رو توی خودم ساکت کنم! :
- حالا با هم می‌ریم... یه‌کم مهربون‌تر بشینین حله!
مامان با اخم نوچی کرد و جلو اومد. حرصی بازومو گرفت و مجبورم کرد بلند شم و هلم داد به طرف در:
- بیا برو می‌گم! دیر شده، هزارتا کارمم مونده، بعد باید بمونم با تو هم کل‌کل کنم؟! زشته جلوی فامیل... دیگه بچه که نیستی حسین!
لب گزیدم. پربی‌راهم نمی‌گفت شاید؛ رفتارم بچگانه بود. ولی مامان که از دلم خبر نداشت!
دیگه اصراری نکردم چون بی‌فایده بود. از خونه بیرون زدم و پیامی به ثمینه دادم که: آماده باشه، دارم میام.
وقتی جلوی دروازه‌شون ایستادم، انگار از قبل صدای ماشینو تشخیص داده‌بود که قبل از تماسم بیرون اومد. نشست کنارم و فوراً گفت:
- سلام! خوبی؟
نگاهش کردم؛ دامن لباسش از زیر پالتوی بنفشش بیرون زده‌بود و آرایشم داشت. سر تکون دادم و دنده عقب گرفتم:
- سلام!..
از کوچه که بیرون اومدم، پرسیدم:
- تو خوبی؟
از گوشه‌ی چشم دیدم که سر تکون داد:
- خوبم

همون احوال‌پرسی معمول و تکراری‌مون.
حرفی نزدم. نگاهش بهم سنگین و منتظر بود. لابد می‌خواست درباره‌ی لباس و ظاهرش نظر بدم. با همین فکر و برای این‌که ذوقشو کور نکنم، لبخند محوی زدم:
- خوشگل شدی
- جدی؟!
- هوم!
پرشوق خندید:
- مرسی!
و راست نشست‌ و به پشتی صندلی تکیه داد. چیزی نگفتم و تو دلمم خداخدا می‌کردم که اونم چیزی نگه. این اصلاً خوب نبود ولی واقعاً سکوتو ترجیح می‌دادم!
ما زودتر از مامان اینا رسیدیم و منتظر موندیم تا اونا هم بیان و با هم وارد شیم. هنوز همه‌ی مهمونا نیومده‌بودن و عروس ‌و داماد هم.
بعد از ورود به تالار، من و بابا از خانما جدا شدیم تا به قسمت مردونه بریم‌. با چندتا از مردای فامیل حال‌واحوال کردیم و روی یکی از میزای جلویی جا گرفتیم. نگاهی به اطرافم انداختم و من، با پسرعموم که بهمون ملحق شده‌بود، مشغول صحبت شدم.
یک‌ساعتی می‌شد رسیدن و نشستن و گپ‌زدنمون که اصل کاریای مجلس اومدن. صدای آهنگ و دست و جیغ جمعیت بلند شد؛ البته بیشتر قسمت زنونه شلوغ بود و ما مردای تنبل تقریباً‌ همگی سنگین سر جاهامون نشسته‌بودیم!
تکیه‌م رو به پشتی صندلی سپرده‌بودم و نگاهم به ورودی بود. بالآخره عادل یا همون شادوماد، همراه پسر جوونی که از صادق شنیدم دامادشونه و اسمش داریوشه، وارد سالن شد.
به احترامش سرپا شدیم. با لبخند پیش اومد. دست دادیم و تبریک گفتم و ارزوی خوشبختی و به پای هم پیرشدن کردم براشون. دستی به شونه‌م زد و گفت:
- إن‌شاءالله شما هم آقا!
لبخند گذرایی زدم و سر تکون دادم. برخلاف همه‌چیز که ظاهراً با سرعت و معمولی داشت پیش می‌رفت، برای من اما دور بود همه‌ش: خوشبختی و وفاداری و... .

نفس عمیقی کشیدم و وقتی عادل و همراهش به میز دیگه‌ای رفتن، نشستم. انگشتامو تو هم حلقه کردم. صادق سر زیر گوشم آورد و گفت:
- این دومادشون، همین که گفتم اسمش داریوشه، اینم تقریباً تازه‌دوماده... یه‌سال پیش عروسی گرفتن
خندیدم و خوشحال از این‌که بهونه‌ای پیدا شده تا از فکروخیال فرار کنم، پرسیدم:
- این همه اطلاعاتو از کجا آوردی خاله‌زنک؟!
دست به سینه شد و شونه بالا انداخت:
- مامانم دیگه! ته‌وتوی همه‌چی رو درآورده... فقط مونده‌بود یه‌دفه شماره‌شناسنامه‌ی دومادو بگه
تک‌خنده‌ای زدم و سر به تأسف تکون دادم‌‌. عادل و داریوش داشتن مسیر رفته رو برمی‌گشتن. پیدا بود که رفاقتی فراتر از برادرزن و داماد با هم دارن؛ یه‌جورایی با هم تناسب داشتن!
نزدیک‌تر که شدن، عادل یکی از دو صندلی خالی میز ما رو عقب کشید و نشست. داریوش هم کنارش جا گرفت و نیم‌نگاهی انداخت به جایگاهی که برای عروس و داماد -که البته الآن فقط مختص داماد بود- ترتیب داده‌بودن و نچ آرومی کرد.
عادل حین برداشتن لیوان شربتی که صادق جلوش گذاشته‌بود، بیخیال شونه بالا انداخت:
- عمراً برم اون‌جا! خوشم نمیاد مثل مجسمه بشینم و بقیه تماشام کنن، پس این خیالو از سرت بیرون کن!..
داریوش تک‌خنده‌ای زد و عادل با اخمی شوخ رو به من گفت:
- واقعاً چه فکری می‌کنیم این مراسما رو می‌گیریم؟!‌..
ابروهامو بالا انداختم و خندیدم که یعنی: "نمی‌دونم والا!"
کلافه ادامه داد:
- هرچی آب تو این هیکل مونده‌بود امشب بخار شد!
داریوش خندید و اشاره‌ای به لیوان شربت توی دست رفیقش زد:
- اونو بده بالا شاید جبران شد..
بعدم لبخند کش‌اومده‌ای تحویلمون داد:
- این دومادتون یه‌کم استرسیه!
عادل تمام شربتش رو سر کشید و نفسی گرفت و اخم کرد:
- عیب نذار رو من!..
لبشو کج کرد و لیوان خالی رو بالا آورد:
- فایده نداره..
داریوش با تأسف سر تکون داد و دستش رفت سمت جیب شلوارش و گوشی‌شو بیرون کشید. نگاه داماد به صفحه‌ی موبایل رفیقش افتاد و نچی کرد. داریوش نیشخند زد و عادل بلند با تأکید گفت:
- بهش بگو این خیالو از سرش بیرون کنه! گفتم: «آخر مراسم» ینی آخر مراسم... من اون‌ور برو نیستم دیگه
به حرص توی صداش خندیدیم. سروصورت خیس از عرقش وقتی از در وارد شد، منطقی‌ترین دلیل برای نرفتنش به قسمت زنونه بود که احتمالاً از تک‌وتنهابودن توش شرم داشت!
داریوش چیزی توی گوشی گفت و من نگاه ازشون دور کردم. دم عمیقی گرفتم و به دنبال چیزی که روش تمرکز کنم، بازم به حرف‌زدن با صادق رو آوردم. چیزایی از فامیل و آشناهای دور و نزدیک می‌گفت که هیچ ازشون خبر نداشتم. عجیب نبود. مدتی بود که از خیلی چیزا دور مونده و بیشتر از همیشه پی تنهایی بودم.
عادل و داریوش تا زمان شام پیش ما نشستن و اون‌موقع هرکدوم‌شون به قول عادل: رفتن پیش منزل تا یه لقمه گوشت امشب به تنشون بچسبه!
بعد از رفتنشون بود که صادق خندید و گفت:
- الحق وصله‌ی تنی که عمه می‌خواست همین بود
سرمو به تائید تکون دادم و زیر لب "خدا رو شکر!"‍ی گفتم. خونواده با همین وصله‌ی تنا خونواده می‌موند.
حدوداً یک ساعت بعدِ شام بود که یواش‌یواش مهمونای جشن کم‌ و کم‌تر شدن. با وجود این‌که توی این چندساعت برخلاف انتظارم خوش گذشته‌بود بهم اما بازم خسته شده‌بودم. پاشدم و بعد از دادن کادویی که برای عروس و داماد تهیه کرده‌بودم، به بابا اطلاع دادم که می‌خوام برم.
گفت:
- برو! ثمینه رم ببر! ما خودمون میایم
- دیر وقته
سر تکون داد و ضربه‌ای به شونه‌م زد:
- میایم ما... برین!
لب زدم:
- باشه!
و اخم به پیشونی با ثمینه تماس گرفتم و گفتم: تو ماشین منتظرشم.
•••
دستامو زیر سرم قلاب کردم و یه پامو بالا آوردم و به سقف خیره موندم. پلکام سنگین بودن ولی خوابم نمی‌برد. چیز جدیدی نبود؛ بعدِ چندشب بی‌خوابی به این حال افتاده‌بودم. دلیلشم طبق معمول فکرِ درگیرم بود.
هزارتا چیز برای بار میلیونم تو سرم چرخ می‌خوردن. ثمینه و تصویرِ اون روز، توی اون ماشین کذایی... ثمینه و گریه‌ها و بخشش‌خواستنش... ثمینه و توجیه‌کردن‌هاش... ثمینه و حرفاش توی کافی‌شاپ... ثمینه و تلاشش که من بی‌نتیجه‌ش کرده‌بودم بی‌این‌که دست خودم باشه... ثمینه و حالِ آشفته‌ای که پیدا کرده‌بود. خلاصه که همه‌ی فکر و جنگ و جدال منو می‌شد فقط توی یه کلمه خلاصه کرد: ثمینه!
تو حدود یک‌هفته / ده‌روزِ گذشته، بیشتر و بیشتر حس کردم که مشوشه. اتفاق جدیدی نیفتاده‌بود برای همین هیچ‌جوره نمی‌تونستم علتشو درک کنم. فقط می‌دونستم حالی داره بین ناامیدی و دودلی. خدا عاقبتمونو به‌خیر کنه!
ملغمه‌ی توی سرم کم‌کم منو به حالی شبیه به خلسه‌ی قبل خواب برده‌‌بود که تقه‌ای به در خورد. فوراً تنمو بالا کشیدم و نشستم. چندبار پلک زدم:
- بله؟!
صدام گرفته‌بود.
مامان داخل اومد و حینی که خودشو به تخت می‌رسوند، با ابروهای بالاپریده پرسید:
- بیداری؟! چرا اومدی تو اتاق پس؟

لبخند زدم:
- خسته بودم
مایل به طرف من، نشست رو لبه‌ی تخت و خیره به چشمام اخم کرد:
- چشمات خون افتادن
لبمو از داخل گاز گرفتم. شونه بالا انداختم:
- گفتم که
با دقت نگاهم کرد:
- خوبی حسین؟!..
ابروهام بالا پریدن. چیزی نگفتم. فقط با نگاه پرسشگر خیره‌ش موندم. گفت:
- یه‌چیزیت هست... هم تو، هم ثمینه..
اخم کردم و دهن باز، تا مثل تمام روزای قبل حاشا کنم که نذاشت حرفی بزنم:
- از همون شب عروسی حس کردم که بی‌میل بودی بری دنبالش پس انکار نکن!
نگاهش کردم و بعد، گردن کج کردم و خندیدم:
- چشم! ولی واقعاً چیزی نی‍..
ضربه‌ی آرومی به پام زد:
- من مادرتم حسین! فکر کردی می‌تونی سرمو شیره بمالی؟
دستامو به حالت تسلیم بالا آوردم:
- من غلط بکنم! اصن کی چنین جرأتی داره؟!
اخم کرد:
- دلبری نکنا!..
انگشت اشاره‌شو بالا آورد:
- جواب بده! چی شده؟ دعوا کردین؟!..
نگاه ازش دزدیدم و بی‌حرف چونه بالا انداختم. چندانم دروغ نبود! دعوا نکرده‌بودیم ما. فقط یه‌چیزایی بینمون حل‌نشده باقی مونده‌بود و مدام وضعو بدتر می‌کرد.
- نمی‌خوام تو کارتون دخالت کنم حسین! بین زن‌وشوهر هرچی هست، باید همون میون خودشون بمونه و حتی پدر و مادرا هم حق ندارن داخل شن... ولی... اما اگه چیزی شده، دعوایی کردین یا بحثی، اگه کمکی ازم برمیاد بگو!
سر به دو طرف تکون دادم و زمزمه کردم:
- نه!
و این، جوابی به اون قسمت حرفش بود که گفت: «اگه کمکی ازم برمیاد...» ولی مامان فکر کرد دارم تأکید می‌کنم روی این‌که جدلی بین من و ثمینه نیست. برای همین زیر لبی خدا رو شکر کرد:
- الحمدالله!.‌.
لبخند کم‌رنگی زدم و از اشتباه درنیاوردمش. گفت:
- پس اگه اوضاع بینتون مرتبه، چی انقدر آشفته‌ت کرده، هوم؟
نگاهش کردم. تکیه‌مو از دست ستون‌شده‌م برداشتم و به جلو خم شدم. دست مامانو گرفتم:
- چه‌طوری انقد حواست به همه‌چیز هست؟! من، کار، بچه‌ها، باب‍...
نمی‌شد پیچوندش؛ اخم رو پیشونیش فوراً بهم اینو فهموند! نفسمو نامحسوس فوت کردم و ساکت خیره‌ش موندم.
چون دید چیزی ازم درنمیاد، دوباره خودش حدسی زد که فکر می‌کرد شاید دلیل مشکلمه و از خجالت به زبون نمیارمش:
- گفتم: سعی نکن گولم بزنی! چیه مادر مشکلتون؟! ثمینه چیزی گفته؟ هوم؟! نکنه به‌خاطر طولانی‌شدن نامزدیه؟
چشم گرد کردم:
- مامان!
خندید و شونه بالا انداخت:
- خب چیه؟ هم تو و هم اون حق دارین که بخواین هرچه زودتر برین سر خونه‌زندگی‌تون و از این وضعیت دربیاین
- مگه وضعیتمون چه‌شه؟
- خودت می‌دونی... به‌هرحال اینم یه‌جور دوریه که کمش خوبه ولی از حد که بگذره، مشکل‌ساز می‌شه... برای شما هم، خیلی گذشته... باید کم‌کم فکر راه‌انداختن عروسی باشیم
نفسمو حبس نگه داشتم و پلک روی هم فشار دادم. باید چی جوابشو می‌دادم؟
من واقعاً آماده‌ی چنین چیزی نبودم و مامان کاملاً برعکسِ حالمو فهمیده‌بود. تقصیری هم نداشت؛ اصل ماجرا رو نمی‌دونست.
خودمو کشیدم کنارش و پاهامو از تخت آویزون کردم. پیشونی‌شو بوسیدم و به چشماش زل زدم. می‌تونستم حس کنم که داره از چشمام پنهان‌کاری و پریشونی‌مو می‌خونه اما ازش قایم نکردم:
- به من اعتماد داری مامان؟!
ابروهاش به‌هم نزدیک شدند و سر تکون داد:
- معلومه!
نفس عمیقی کشیدم و لبخند محوی زدم:
- پس فقط ازت یه‌چی می‌خوام اما نپرس چرا..
لبمو با زبون تر کردم:
- فعلاً فکر جشن نباشین! یه مدتی بهم فرصت بدین و دست نگه دارین! هرموقع وقتش شد، خودم بهتون می‌گم... باشه؟!
نگاهش اول متعجب بود و بعد کم‌کم رنگ نگرانی گرفت:
- ولی..
خندیدم و نذاشتم جمله‌شو کامل کنه:
- بهت اطمینان می‌دم چیزی نیست... فقط خب... خب هنوز خونه‌م آماده نیست... خودم آماده نیستم... ثمینه دانشگاه داره و هنوز... هنوز برای زندگی مشترک هیچ‌کدوم ما دوتا آمادگی نداریم... به موقعش، هرزمانی که همه‌چی جفت‌وجور بود، خودم می‌گم که عروسی رو راه بندازیم... خب؟!
مردد نگاهم کرد اما مطمئن بودم بهونه‌هام از نظرش منطقی‌ان. پس دیگه چیزی نگفتم تا پیش خودش حرفامو سبک‌سنگین کنه.
•••

- پس بابا چی؟!
از روی اپن نگاهش کردم:
- جدا بذار! می‌برم براش
- باشه!
نفسمو فوت کردم و پاشدم. ثمینه برای بابا چای لیوانی ریخت و توی یه سینی کوچیک داد دستم. بی‌حرف از خونه خارج شدم و فوراً سوز سرد هوا، منِ یه‌لا پیرهنو به لرزه انداخت.
بابا نصف وسایل انباری رو آورده‌بود توی حیاط. دیشب یه بحثی با مامان داشتن سرِ دورریختنِ وسایل اضافی؛ مامان گفته‌بود: «چیز زیادی‌ای نداریم» و بابا از صبح افتاده‌بود به جون انبار تا خلاف حرفشو ثابت کنه!
سینی رو گذاشتم رو یکی از جعبه‌های کنار در:
- خداقوت
لبخند زد و به طرفم اومد:
- دست عروسم درد نکنه!
خندیدم:
- من آوردمشا
ضربه‌ای به شونه‌م زد:
- تو نریختیش که..
سر به دو طرف تکون دادم و چیزی نگفتم. بابا در حالی که لیوانو به دست داشت، به طرف کلید لامپ اشاره کرد:
- فکر کنم اتصالی داره
پیش رفتم و نگاهی بهش انداختم. چرخیدم سمت بابا:
- جمعه درستش می‌کنم
نیشخند زد و سر تکون داد:
- باشه!
دیگه حرفی بینمون ردوبدل نشد. کمی این‌پا و اون‌پا کردم ولی نهایتا‍ً د‌ودقیقه می‌تونستم همون‌جا بیکار بایستم. پس با گفتن این‌که: «کمک نمی‌خوای؟» و گرفتن جواب منفیش، به داخل خونه برگشتم.
خونه‌ای که ساکت بود چون من و ثمینه توش تنها بودیم و حتی موقع چایی‌خوردنم حرفی نداشتیم با هم بزنیم! مامان امروز دیرتر رفته و ناهارو مونده ‌بود پرورشگاه و حوراء هنوز از مدرسه نیومده‌بود. منم که عادت داشتم روزایی که برای ناهار می‌اومدم خونه، زودتر بیام تا زودترم بتونم برم، با ثمینه مواجه شدم! یه‌جورایی به مامان مشکوک بودم چون مطمئناً عروسشو تنها نمیذاره تو خونه مگر این‌که بدونه این تنهایی خیلی زود با حضور پسرش پر می‌شه!
حالام گیر افتاده‌بودم. بیشتر از همیشه مونده‌بودم ولی باید می‌رفتم؛ قول داده‌بودم و کاظمم منتظرم بود. درضمن، بودن با ثمینه‌ای که احتمالاً داشت چیزی رو ازم پنهون می‌کرد، بی‌حضور بقیه اونم درحالی که همه‌ش سکوت داشتیم برای هم، هیچ جالب نبود!
نگاهی به ساعت انداختم. وقتی دیدم زمان برگشتن حوراء نزدیکه، پاشدم. ثمینه که ناامید از من با اخم سر توی گوشیش فروبرده‌بود، با ابروهای بالاپریده نگاهم کرد. بی‌توضیح به اتاقم رفتم و‌ لباس‌پوشیده برگشتم.
با دیدنم، متعجب پرسید:
- کجا؟
- سر کار
چندلحظه پربهت خیره‌م موند و بعد، با حالتی حرص‌زده خندید:
- منو تنها میذاری این‌جا که بری سر کار؟! ینی یه عصر نمی‌تونی بیخیال کار شی؟
چونه بالا انداختم و با ملایمت گفتم:
- قول دادم... الانام دیگه حوراء میاد
چشماش گرد شدن:
- حسین! این ینی چی؟!
- گفتم بهت..
گوشی‌شو پرت کرد کنار، از جا جست و محکم سر تکون داد و دوید توی حرفم:
- آره! گفتی: تحمل کنم... ولی چه‌قدر؟ چندهفته؟ چندماه؟!
صداش بالا نبود ولی حالتش تهاجمی بود.حقیقتش منظورم اصلاً این نبود که باز این بحث وسط کشیده بشه! ناراضی از لحن و برداشتش اخم ریزی کردم و سرد و آروم جوابشو دادم:
- من مجبورت نکردم
پلک روی هم گذاشت و نوچی کرد. یه قدم بهم نزدیک و لحنش ملایم‌تر شد:
- من حرفم اجبار نیست حسین! می‌خوای صبر کنم؟! باشه! می‌دونم اشتباه بزرگی کردم و کنار اومدن باهاش خیلی وقت می‌خواد ولی این‌طوری؟
چندلحظه نگاه دوختم بهش. نمی‌فهمیدم منظورشو. مگه من چه‌طوری بودم؟!
لب زدم:
- چه‌جوری؟
صورتش جمع شد و لحنش سرد:
- حسین تو اصلاً‌ تلاشی براش می‌کنی؟!
مثل یه جرقه بود برام این سؤال طعنه‌آمیزش. پوزخند زدم. خم شدم به طرفش و به سینه و شقیقه‌م اشاره کردم و شمرده گفتم:
- فقط وقتی بتونی توی سر و قلبمو ببینی می‌فهمی!
کمی فاصله گرفت. صداش از بغض یا شایدم عصبانیت می‌لرزید:
- من اون‌جاها رو نمی‌بینم، آره! اما هرچی تو دل و سر آدم بگذره، تو اخلاقشم نمود داره
دستمو به پیشونیم فشار دادم و نه‌چندان آروم پرسیدم:
- اخلاقم چه‌شه؟!
خسته و پرحرف نگاهم کرد:
- هیچ امیدی توش نیست
بی‌حوصله از جروبحثی که بدموقع راه انداخته‌بود، گفتم:
- نمی‌فهمم
- ازم دوری می‌کنی... سردی... گاهی فکر می‌کنم اصلاً از من بدت میاد
پرحرص خندیدم و دستمو مشت کردم:
- چی داری می‌گی؟!
نمی‌دونم چی توی لحن و حالتم دید که یه‌جورایی انگار آروم گرفت و حتی یه نیمچه لبخند زد. با وجود این، هنوز آشفته بود:
- حسین من دارم سعی‌مو می‌کنم که همه‌چی به حالت عادی برگرده ولی تو هیچ تلاشی نمی‌کنی..
سعی؟ تلاش؟! به مخفی‌کردنِ ناشیانه‌ی درونیاتش می‌گفت: «تلاش»؟ به پنهون‌کاری‌ای که داشت می‌کرد و تو حال آشوبش پیدا بود، می‌گفت: «سعی»؟! به حرکاتش که ژست عاشقانه داشتن ولی معلوم نبود واقعی‌ن یا فقط از سر حفظ آبرو و رونشدنِ دستش، می‌گفت: «سعی و تلاش»؟!
آتیش گرفتم:
- این‌که همه‌چی رو‌ عادی جلوه بدی و فیلم بازی کنی، تلاشته؟!
بهتش برد و صورتش از حس افتاد و نگاهش خیره شد:
- فیلم؟!

یه آن حس کردم که خشم بهم غالب شده و تند رفته ‌بودم. چشم بستم و یه دستمو به پهلوم گرفتم. نفس عمیق کشیدم تا آروم شم. آب‌دهن‌مو فرودادم:
- ثمینه، ببین!..
چونه بالا انداخت و خودشو ازم کنار کشید و نذاشت توضیح بدم:
- نه، ولش کن!
دلم سوخت. لبمو از داخل گاز گرفتم. هرچی هم با هم مشکل داشتیم، حق نداشتم دلشو بشکنم و اون به‌روآوردنِ از سر عصبانیت، دلشو شکونده‌بود.
خواستم با ملایمت از دلش دربیارم:
- ببخشید! عصبی شدم یهو...
اما بازم نذاشت جمله‌مو کامل کنم. با پریشونی و بغض‌کرده، سر به دو طرف تکون داد و دیدم چشماشم تر شدن:
- تو منو نمی‌فهمی... نمی‌دونی چه جنگی با خودم دارم
عذاب‌وجدان یقه‌مو گرفت. آروم لب زدم:
- همین‌طورم تو
کف دستشو به سینه‌ش کوبید؛ یه حسی داشت که نمی‌تونستم درست تشخیصش بدم:
- ولی جنگ من به‌خاطر توئه حسین! من فکر کردم وقتی بهم فرصت دادی، پس باید بهتر از قبل باشم اما تو بهم اجازه‌شو نمی‌دی... کناره می‌گیری که با خودت کنار بیای؟! برای این می‌تونم صبر کنم چون شاید فکر کنی همه‌ش اداست ولی من واقعاً بهت حق می‌دم... اما همه‌ش این نیست!
حرفاش باید دل‌گرمم می‌کردن؟! نمی‌دونم. گیج‌تر از این حرفا بودم. از طرفی راست می‌گفت که: کناره می‌گیرم اما این فقط نسبت به ثمینه نبود؛ یه‌جورایی تنهایی‌طلب شده‌بودم و دلیلشم واضح بود. چه‌طور ثمینه نمی‌تونست درکش کنه؟
فوراً پرسیدم:
- پس چیه؟
نفسشو محکم بیرون فرستاد و با حالتی مأیوس، سر به دو طرف تکون داد:
- این فقط کناره‌گیری نیست... من اگه جلوی بقیه آبروداری می‌کنم، اگه حتی به قول تو: دارم فیلم بازی می‌کنم، باز این یه کاریه که دارم می‌کنم! تو ولی داری به من و همه نشون می‌دی که امیدی نیست؛ که پشت این همه عذاب هیچی نیست
یعنی چی این حرفش؟! چندلحظه مکث کردم تا بفهمم اما بی‌نتیجه بود. آخر گفتم:
- ببین من واقعاً نمی‌فهمم منظورتو!
بی‌هیچ مقدمه‌ای پرسید:
- منو دوست داری؟..
ماتم برد و سکوت کردم. باز با تأکید پرسید:
- دوستم داری حسین؟!..
نگاه ازش دزدیدم و به نوک پام خیره شدم. سرم منگ شد. دیدم که جلوتر اومد. لحنش دل‌دل‌زننده ولی قاطع بود:
- اگه علاقه‌ای بهم داری، خب پس من تا هروقت لازم باشه تحمل می‌کنم... پس جواب بده! دوستم داری؟
نگاهش کردم:
- تو چی؟!..
اونم بهتش برد و جوابی نداد. یهو فهمیدم که اوضاع بینمون از چه قراره!
رنجیده پرسیدم:
- این همه تلاشی که می‌گی، برای چیه ثمینه؟! دوستم داری؟..
و تو دلم ادامه دادم: «یا می‌خوای گذشته‌تو پشت حضور توی زندگی من قایم کنی؟»‌ راستش... ناامیدکننده ‌بود که حس کردم متوجهِ ادامه‌ی جمله‌ی نیمه‌کاره‌م شد ولی فقط سر پائین انداخت. مثل خودم، منو تو تعلیق رها کرد. به‌نظرم حالا هردو یه حس داشتیم: شوکه بودیم از روبه‌روشدن با حقیقت.
دستی به دور لبم کشیدم:
- تو خواستی بهت وقت بدم تا..
لعنتی! هیچ‌وقت نمی‌تونستم به زبون بیارمش!
لحن و نگاهم سرد شد:
- فراموشش کنی... اون‌وقت به من معترضی که ازت خواستم بهم وقت بدی تا هضمش کنم؟!..
اخم کرد و حرفی نزد. زهرخند زدم:
- جوابمو ندادی!
بالآخره نگاهم کرد و مثل خودم سرد گفت:
- تو هم همین‌طور
خیره‌ش موندم فقط. جفتمون دیگه چیزی برای دفاع از خودمون نداشتیم چون یه‌چیزی از اساس بینمون می‌لنگید.
بازشدن در و «سلــام!» بلند و کشیده‌ی حوراء، باعث قطع این ارتباط چشمی شد. زیر لبی جواب سلام خواهرمو دادم و بعدم، با پروندن یه «خداحافظ!» از خونه بیرون زدم تا سرمای هوا کمی از التهابم کم کنه.
•••

خم شدم پاشنه‌‌ی کفشامو وربکشم که حوراء پرخواهش گفت:
- داداش! بذار من بشینم پشت فرمون!..
نگاهش که کردم، گردن کج و انگشتاشو توی هم قلاب کرد:
- لطفاً!
قرار بود همگی با پژو بریم و ماشین بابا اینا بمونه خونه. قبل این‌که جوابی بدم، دست بابا از پشت سر نشست روی شونه‌م. کمی جابه‌جا شدم تا کنارم بایسته:
- می‌خوای کار اینم بکشونی به تعمیرگاه؟
حوراء اخم کرد و چونه بالا انداخت:
- نه‌خیر! اصن مگه خراب‌شدن ماشین تقصیر من بوده که این‌جوری می‌گی بابا؟!
بابا سر به دو طرف تکون داد:
- نه! ولی تو تازه‌راننده‌ای... ممکنه یه‌وقت هول کنی بزنی به دیواری، جایی
تک‌خنده‌ای زدم و محض سربه‌سرگذاشتن با خواهرم، حرف بابا رو تائید کردم و گفتم:
- منم پول ندارم تو این گرونی بخوام خرج تعمیر و دیه بدم!
حوراء حرصی شد:
- اصلاً از این شوخیا خوشم نمیادا..
رو کرد به طرفم:
- بعدم مگه خودت رانندگی یادم ندادی؟ به استادیِ خودت شک داری؟!
راست می‌گفت؛ چندماه پیش، وقتی هنوز حوصله داشتم و قبل از این‌که هیجده‌سالش تموم شه و اقدام کنه برای گواهینامه‌گرفتن، خودم یادش داده‌بودم ماشین روندنو. اون‌موقع تو تب‌وتابش بود و فکر کردم با یاددادن بهش، کارش آسون‌تر می‌شه و دیگه بهونه‌ای برای تمرکزنکردن روی درس، اونم این سال آخری نداره‌.
- چه‌قد چربی دارین شماها که تو این سرما وایستادین برا ‌من بحث و شوخی راه انداختین!..
مامان غرغرکنان از بین من و بابا رد شد و بعد خطاب بهم اضافه کرد:
- بذار بشینه تجربه کنه! خودتم بشین کنارش محض احتیاط!
پلک زدم:
- چشم!..
حوراء پرذوق پرید و مامانو بغل کرد. اومد سوئیچو ازم بگیره که گفتم:
- بذار تا بیرون در ببرم!
چونه بالا انداخت:
- نه! می‌تونم... می‌برم
شونه بالا انداختم و سوئیچ رو دادم دستش. رفتم تا دروازه رو باز کنم که بابا به شوخی گفت:
- از یه همچین بابای زن‌ذلیلی، بایدم همچین پسر مادرذلیلی دربیاد!
خندیدم:
- شما جلو بشین!
نوچی کرد:
- می‌شینم کنار خانمم..
و سوار شد. منم بعد از بازکردن دو لنگه‌ی در و فرمون‌دادن به خواهرم که با احتیاط دنده‌عقب می‌اومد، کنارش نشستم و راه افتادیم.
گرچه چندان میلی به مهمونی نداشتم اما می‌دونستم اگه نرم حوریه ناراحت می‌شه. به‌هرحال بعد از مدت‌ها دعوتمون کرده‌بود‌.
تکیه دادم به پشتی صندلی و نفس عمیقی کشیدم. حوراء کمی از این‌که داشت پیش چشم بابا و مامان رانندگی می‌کرد، هول شده‌بود ولی به کل خیالم راحت بود که مسلطه؛ اونم خیالش راحت بود که من کنار دستش نشستم.
آرنجمو رو لبه‌ی پنجره گذاشتم. چندروزی بود که بالآخره کارم تو بیست‌واحدی رئیسی‌پور تموم شده‌بود. و همین‌‌طور چندروز بود که با ثمینه حرف نزده‌بودم. زنگ که می‌زدم، جواب نمی‌داد؛ همچنین پیام‌دادنمم بی‌جواب مونده‌بود.
اون‌روز وقتی برگشتم خونه رفته‌بود و گویا تا حالا هم دست از به قول خودش: «آبروداری» برداشته‌بود که هیچ خبری ازش نبود! دلیلشو نمی‌فهمیدم اما احتمالاً دلخور بود. حق می‌دادم‌ باشه چون خودمم دل‌گیر بودم ازش.
آخر بحث اون‌روزمون یه واقعیت وحشتناکو رو کرده‌بود و یه درگیری به درگیری‌های دیگه‌م اضافه: مدام از خودم می‌پرسیدم آیا دوستش دارم؟! و از اون مهم‌تر و بی‌پاسخ‌تر، آیا دوستم داره؟!
همه‌شم به هیچی می‌رسیدم. اون اتفاق و مشکلات بعدش باعث شده‌بودن دیگه ندونم چه حسی دارم و چی تو دلم می‌گذره.
درسته که از اولشم ثمینه رو من انتخاب نکرده‌‌بودم و معرفیِ مامانم بود، ولی از اونایی نبودم که به عشق و عاشقی معتقدن؛ یه دختر خوب می‌خواستم و یه زندگی که کم‌کم با شناختن و همراهی هم بسازیمش. ثمینه هم ابداً دختر بد و نامناسبی نبود تا این‌که پیدا شد رازهایی داره! رازهایی که منو متلاشی کردن. طوری که حالا دیگه حتی نمی‌دونستم چی می‌خوام.
با رسیدن به مقصد، مجبور شدم از فکر درآم و البته این برام خوشحال‌کننده بود که چندساعت دور از خلوت خودم و مغز بی‌سروسامونم باشم!
با آسانسور تا طبقه‌ی سوم رفتیم. حوریه و یوسف به استقبالمون اومدن و همون‌طور که وارد پذیرائی می‌شدیم، حال‌واحوال کردیم. پیشونی خواهرمو بوسیدم و بازوی دامادمو فشردم.
نشستیم و چندلحظه بعد، حوریه و یوسف رفتن به آشپزخونه تا چایی بیارن و حوراءم با اشاره‌ی مامان رفت کمک و با چندتا پیش‌دستی برگشت و اونا رو جلوی ما گذاشت.
بابا صداشو بالا برد:
- چه عجب شما یه شب خونه‌ای یوسف‌خان!
نیمچه لبخندی زدم و صدای خنده‌ی یوسفم اومد:
- من که همه‌ش خونه‌م
بابا گفت:
- آره! از عروسی‌اومدنت معلوم بود پسر!
یوسف با یه ظرف پر از شیرینی تر به طرفمون اومد و لبخند زد:
- دیگه گاهی که باید برم یه سری به مریضام بزنم! اگه نرم پس خرج زندگی رو کی می‌ده؟!..
خم شد جلوی مامان و بابا و تعارف کرد:
- بفرمائید!
مامان پرسید:
- مناسبتش چیه؟
لبخند یوسف عمق گرفت:
- می‌گیم حالا!

اومد سمت من. یه نون‌خامه‌ای برداشتم. یوسفم ظرفو گذاشت رو پامبلی و کنارم نشست.
مامان که انگار بویی برده‌بود با چشمای ریزشده خیره شد به دومادش:
- خبریه پسرم؟!
یوسف سر تکون داد و خندید. ابروهام بالا پریدن:
- خب چه خبری؟..
خواهرام با سینی چای و ظرف پر از شکلات از آشپزخونه بیرون اومدن و حوریه گفت:
- حالا می‌گیم داداش!
حوراء شکلاتا رو روی میز گذاشت و دستاشو به کمر زد:
- مشکوک می‌زنینا
و جواب اون دوتا فقط خنده‌ا‌ی کم‌صدا بود. آخرم هرچی اصرار کردیم نگفتن که نگفتن تا بعد از شام.
اون‌وقت بود که بالآخره مقر اومدن: من داشتم دایی می‌شدم!
•••

خمیربازی سفیدرنگو از داخل ظرف برداشتم و چون خیلی سفت بود، یکی/دوبار ورز دادمش تا کمی نرم‌تر شه و بعد گذاشتمش جلوی ساجده. برش داشت و با شدت و زبونی که از گوشه‌ی دهنش بیرون آورده‌بود، مشغول فشاردادن و تغییر شکلش شد. لبخند زدم. دستم کثیف بود و نمی‌تونستم موهاشو نوازش کنم پس عوضش خم شدم و لپشو بوسیدم. یه لبخند شیطون تحویلم داد و سرش به کار خودش گرم شد.
مریم که سمت دیگه‌ی میز نشسته و مشغول کندن و سرهم‌کردن چندرنگ خمیر بود، اخم‌آلود نق زد:
- نمی‌شه این‌جوری
ابروهام بالا پریدن:
- چی نمی‌شه؟!..
دستشو برد نزدیک صورتش که فوراً مچشو گرفتم و انگشت اشاره‌مو بالا آوردم:
- دستِ کثیف!؟
لب برچید:
- خب دماغم می‌خاره
خندیدم و یه دستمال به طرفش گرفتم. کشیدش به بینیش و محض محکم‌کاری سرشم تندتند به دو طرف تکون داد!
دستمالو مچاله کرد و کنار گذاشت و با گردن کج‌شده بهم خیره شد:
- عمو تو بلدی شکل اِی درست کنی؟!
متوجه منظورش نشدم:
- شکل چی؟
با تأکید گفت:
- اِی... A... "آ"ی اینگیلیسی
متعجب نگاهش کردم و چونه بالا انداختم:
- نه عمو!
غرغر کرد:
- پس من چه‌جوری درست کنمش؟ خاله مهی نیومده که... قول داده‌بود بیاد با هم شکل الفبا بسازیم
ساجده با انگشتاش عدد دو رو نشون داد:
- خاله گف: دوشنبه میاد
از سر دقت اخم کردم. نمی‌دونستم کی رو دارن می‌گن. مامانم تو این چندروز حرفی از اومدن شخص جدیدی به پرورشگاه نزده‌بود؛ یا شایدم گفته‌بود و منِ حواس‌پرت یادم نمونده‌بود.
پلک بستم و نفس عمیقی کشیدم. این‌که هرروز از ثمینه بی‌خبرتر می‌شدم و دورتر، حسابی فراموش‌کار و عصبیم کرده‌بود. همین باعث شده‌بود بیام پیش بچه‌ها تا کمی آروم شم اما انگار دیر به فکر افتاده‌بودم و این‌جا کسی جای منو گرفته‌بود!
مریم و ساجده داشتن سر این‌که امروز چندشنبه‌ست بحث می‌کردن. آروم به میز ضربه زدم:
- امروز دوشنبه‌ست! ساجده درست می‌گه
مریم با بدخلقی نگاهم کرد:
- پس چرا خاله نیومده؟ گفت: میاد
کمی روی میز خم شدم:
- خاله کیه، هوم؟! من نمی‌شناسمش که
ساجده فوراً به حرف اومد:
- خاله مهی دیگه... همون خاله جدیده... همه‌ش میاد... خیلی‌م مهربونه... برامون... برامون شکلات می‌خره... بهمون اینگیلیسی یاد می‌ده
مثل همیشه‌ی هیجان‌زده شدن‌هاش، نفس‌نفس می‌زد و برای همین بین کلماتش وقفه می‌افتاد.
با مکث و ابرهای بالارفته بی‌معنی سر تکون دادم. نمی‌دونستم کیو می‌گن، اما حس می‌کردم قبلاً مامان گفته بهم و الآن بازم نمی‌دونستم.
نگاهم به مریم افتاد که قیافه‌ش رو جمع کرده و با حرص خمیرا رو شکل می‌داد. این حالتش‌ دمدمای کلافگی و بعد جیغ‌کشیدن و زیر گریه‌زدنش بود.
خودمو کشوندم سمتش و سعی کردم براش چیزی شبیه "A" بسازم. دوتا تیکه خمیرو هم‌اندازه‌ی هم و یه تیکه کوچیک‌تر لوله کردم و با کنار هم گذاشتنشون، حرف انگلیسی رو ساختم.
لحظه‌ی اول لبخند کوچیکی زد ولی انگار چیزی که ساختم براش باب میلش نبود که سه قسمتو دوباره از هم جدا کرد. سر خم کردم و آروم پرسیدم:
- چی شد پس عمو؟ !
بدون این‌که نگاهم کنه با دقت انگشت روی لبه‌های خمیر کشید و نق زد:
- زشت بود، دوستش..
بازشدن یهویی در باعث شد حرفشو ادامه نده و نگاه مشتاقشو به در بدوزه.
- سلـــام! ببشخید ببشخید! خاله پنچر شده‌بودَ..
هم من با دیدنش تعجب کردم و هم خانوم رئیسی‌پور با دیدنم بهتش برد و چشماش گرد شدن و حرفش نیمه‌کاره موند!
وقتی بچه‌ها با دستای کثیف و‌ خمیری‌شون جیغ‌کشان رفتن سمتش، تازه یادم اومد حرف مامانو که گفته‌بود: مهتا خانوم مدتیه مرتب به بچه‌ها سر می‌زنه.
سری به تأسف برای خودم تکون دادم و سرپا شدم. نگاهش کردم که تندتند و ذوق‌زده همه‌ی بچه‌ها رو می‌بوسید و نایلونای توی دستشو به دستشون می‌داد و بچه‌ها هم همه هیجان‌زده می‌رفتن یه گوشه تا حساب نایلونای پر از تنقلات رو برسن!
- ام! سلام!
چشم از دخترا و پسرا برداشتم و به صورتش دوختم و بعد از چندلحظه شرمنده از این‌که سلام یادم رفته‌بود، گفتم:
- می‌بخشید، حواسم پرت شد! سلام، خوب هستین؟!
نیشخند زد:
- خوبم
مریم پاکت به دست به سمتمون اومد و من در همون حال لب زدم:
- خدا رو شکر!
مریم بسته رو بالا آورد و پرسید:
- خاله اینا..
قبل از این‌که سؤالشو کامل کنه، خانوم رئیسی‌پور توضیح داد:
- بیسکوئیت شکل‌داره عشق خاله! فقط و فقط مخصوص خودت آوردم که زووودی زبان یاد بگیری، خوشگل‌مشگل کنی بریم خارچ!
به لحن بچگونه و کاملاً شبیهش به صدای تودماغی مریم لبخند زدم. این‌که مریم از آرزوهاش برای کسی حرف بزنه نیازمند یه آشنایی عمیق بود؛ و این حرف مهتا خانوم نشون از عمق رابطه‌ی کوتاه‌مدت اما با کفایتش با بچه‌ها داشت.
دخترک که مونده‌بود بین نشون‌دادن ذوقش یا دلخورموندن، لب برچید و پا به زمین کوبید:
- خاله چرا دیر کردی؟!
مهتا خانوم روی پا نشست و مریمو تو بغلش فشار داد و محکم بوسیدش:
- گفتم که! پنچر شده‌بودم
بالآخره لبخند شیطون دخترک رو صورتش شکفت.

ساجده خنده‌خنده پرسید:
- مگه تو چرخ داری؟
لب بالایی‌مو زیر دندونام کشیدم و تک‌سرفه‌ای کردم. خانوم رئیسی‌پور اول یه نگاه به من انداخت و بعد به ساجده:
- نه‌خیر بلا خانوم!..
دماغ کوچیک دخترک رو با سر انگشت اشاره‌ش لمس کرد و ادامه داد:
- ولی ماشینم که چرخ داره..
بعدم براش زبون درآورد. ساجده خندید و دوید پیش بقیه‌ی دوستاش.
مریم سعی می‌کرد پاکت توی دستشو باز کنه‌. خم شدم و کنار گوشش یادآوری کردم:
- اول شستن دستای کثیف!
- آره! آره! اصن تا دستا تمیز نشن که نمی‌تونیم بیسکوئیت بخوریم
این رو مهتا خانوم بلند رو به همه گفت. بچه‌هام دست نگه داشتن و منتظر نگاهشونو به ما دوختن.
مریم اعتراض کرد:
- ولی تو گفتی: با خمیر شکل می‌سازیم
خانوم رئیسی‌پور لبخند بزرگی زد و سرحال‌تر از قبل خندید:
- اول خوراکی، بعداً کاردستی..
چشمکی به بچه‌ها زد:
- بدوئین بریم دست بشوریم!
بعد به طرفشون هجوم برد که فرار کردن به سمت در اتاق.
لبخند زدم و پاکتی که مریم لحظه‌ی آخر تو دستم رها کرده‌بودو روی میز کنار پام گذاشتم. سر بلند کردم. متعجب از دیدن مهتا خانوم که دم در ایستاده‌بود و منتظر نگاهم می‌کرد، ابروهام بالا پریدن.
- بعدِ دو/سه‌هفته... چه تصادف جالبی!
در جواب لبخندش، لبمو کش آوردم:
- بله!..
چیزی نگفت‌. مکثی کردم و سمت در رفتم و به بیرون اشاره زدم:
- بفرمائید!
نمی‌دونم چرا اما خنده‌ش گرفت:
- مرسی مهندس!
کنارش راه افتادم و لبخند زدم:
- خوب تو این مدت کم تو دلشون جا باز کردین
فوراً جواب داد:
- نکنه به من حسودیت شده؟!
خندیدم و سر تکون دادم:
- حقیقتش بله! همه‌ش می‌گفتن: «خاله کو؟ خاله چرا نمیاد پس؟» عمراً این‌جوری دلتنگ من بشن
- عه؟! پس این‌دفه صداشون‌و ضبط می‌کنم..
متعجب و پرسشگر نگاهش کردم که شونه بالا انداخت و گردن کج کرد:
- وقتایی که می‌گن: «عمو خیلی وقته نیومده»
یه‌جورایی حس کردم طعنه‌دار بود جمله‌ش.
لبمو از داخل گاز گرفتم. محو سر تکون دادم و ناخودآگاه اخم کردم:
- یه مدت درگیر بودم و نتونستم بهشون سر بزنم
سنگینی نگاهشو حس کردم روی خودم ولی چیزی نگفت و منم دیگه حرفی نزدم.
به بچه‌ها کمک کردیم که یکی‌یکی دستاشونو بشورن و خودمم شستم دستامو. داشتیم می‌رفتیم سمت اتاق بازی که گوشی تو جیبم لرزید. بیرون کشیدمش و با دیدن اسم ثمینه روی صفحه، پاهام از حرکت ایستادن و نفسم حبس موند.

با مکث و حسی گنگ تماسو وصل کردم:
- سلام!
برعکس بچه‌ها که فکر خوراکی‌ها تمام هوش‌وحواسشونو جلب خودش کرده‌بود، رئیسی‌پور متوجه عقب‌افتادنم شد. برای جواب‌دادن به سنگینی نگاهش، کف دستمو به طرفش گرفتم و به گوشی اشاره کردم.
صدای ثمینه که بعد از سکوتی چندلحظه‌ای اومد، نذاشت واکنششو بفهمم:
- سلام! کجایی حسین؟!
- پرورشگاه
سرسری و با حالتی گرفته و شاید بغض‌آلود پروند:
- میام اون‌جا..
متعجب خواستم بپرسم: «چی شده؟!» که مهلت نداد؛ بوق کوتاه قطع ارتباط توی گوشم پیچید. مات موبایلو پائین آوردم و به صفحه‌ی سیاه‌شده‌ش خیره موندم.
گیج بودم کاملاً. نمی‌فهمیدم چی شده. این همه عجله، این حال به‌هم‌ریخته و بعد از چندین‌روز یه تماس چندثانیه‌ای؛ نمی‌تونستم اینا رو کنار هم بذارم و به چیزی برسم. حتی نمی‌دونستم چه حسی دارم. نگران شده‌بودم؟ نه! چیزی بیشتر از اضطراب بود. شاید... اشتیاق؛ احتمالاً!
نوک انگشتامو به پیشونیم فشار دادم. حتی فرصت نشد بپرسم کجاست و چی کار داره. اگه می‌خواست با هم حرف بزنیم، البته بهتر بود جای دیگه‌ای قرار میذاشتیم نه این‌جا. نگاهی به اطرافم انداختم؛ پرورشگاه از هرحیث برای یه صحبت جدی زن‌وشوهری نامناسب بود.
با همین ذهنیت بهش زنگ زدم. جواب نداد. باز گرفتم و تا آخر بوق خورد و قطع شد. حتماً سایلنت بود. نوچی کردم و موبایلو فرستادم تو جیبم.
فکرم اون‌قدر درگیر بود که دیگه نمی‌تونستم با بچه‌ها باشم ولی چاره‌ی دیگه‌ای هم نبود؛ لااقل تا اومدنش باید همین‌جا می‌موندم و بعد برای حرف‌زدن می‌رفتیم یه‌جای بهتر.
با حواسی پرت به اتاق بازی رفتم. حدود نیم‌ساعتی سعی کردم گرم بازیگوشی‌ها بشم ولی نمی‌شد. فکرم گیرِ ثمینه بود که داشت می‌اومد این‌جا ولی نمی‌دونستم چرا؛ و این حضور حاضر غایب‌بودنم اون‌قدر پیدا بود که گه‌گاه نق‌نق بچه‌ها رو درمی‌آورد و نگاه کنجکاو خانوم رئیسی‌پور رو به طرفم می‌کشوند. تنها جواب منم به همه‌ی اینا یه لبخند بی‌معنا بود.
دوباره که گوشیم لرزید، سریع پاشدم و از اتاق بیرون زدم. به محض اتصال تماس گفت:
- تو حیاطم
نفس عمیقی کشیدم و با قدمای بلند از راهرو گذشتم. از پنجره دیدمش که تو محوطه با بی‌قراری قدم می‌زد. حسی که بهم دست داد، بی‌شباهت به دلتنگی نبود.
از پله‌ها پائین می‌رفتم که متوجهم شد. از حرکت ایستاد و نگاهشو بهم دوخت. روبه‌روش وایستادم و چشم چرخوندم توی صورتش. ملایم پرسیدم:
- جانم؟! چی شده؟
آشفته بود کاملاً؛ آشوب‌ترم شد. پلک روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید. این حالش باعث می‌شد اون نگرانی ته دلم هردَم بیشتر و بیشتر بشه. ترجیح دادم هرچه زودتر حرفشو بزنه تا این‌که بخوام با رفتنمون به جایی دیگه، بازم معطل و توی هول‌وولا بمونم.
بعد از مکث طولانیش بالآخره به حرف اومد:
- حسین! ببین! من... بب‍..
مِن‌مِنی کرد و آخرش انگار که کلمه یا نفس کم آورد که "اَه!"‍ی گفت و صورتش به حالت زاری جمع شد.
این حرکاتش دیگه داشتن از استرس به خفقان می‌رسوندنم. پنهون نکردم نگرانی‌مو:
- چیزی شده ثمینه؟! اتفاقی افتاده؟
سرش پائین بود و نمی‌تونستم چشماش و صورتش رو درست ببینم:
- آره!..
یهو سر بلند کرد:
- آره حسین!..
از این نسیه حرف‌زدنش دیگه داشتم جون به لب می‌شدم. خواستم همون سؤال تکراری‌مو دوباره به زبون بیارم که نذاشت:
- این‌که از کجا باید بگمو نمی‌دونم... فقط می‌دونم دیگه نمی‌تونم!
نمی‌فهمیدم. نمی‌فهمیدم چی می‌گه. منظورش چیه. گیج و مضطرب یه قدم بهش نزدیک شدم:
- نمی‌تونی؟ منظورتو نمی‌فهمم ثمینه!..
چندبار دهنشو باز کرد ولی بی‌حرف بستش. سعی کردم یه حدسی بزنم که ترغیبش کنم به گفتن. اولین فکری که به ذهنم رسید، بی‌خبری طولانی‌مدتمون از هم بود. چیزی که روزها اذیتم کرده‌بود چون همیشه مغز و قلبمو توی یه نقطه نگه می‌داشت! چه‌قدر دوست داشتم این تموم شه. چه‌قدر دلم می‌خواست لااقل تمام وقت گیر یه سؤال که جواب نداد و ندادم، نباشم.
با همین پیش‌زمینه‌ی فکری پرسیدم:
- منظورت این دعوا و قهرمونه؟..
نگاهش با حالتی منتظر و کمی متعجب مکث کرد روی صورتم. لبخند زدم تا از آشفتگیش کم کنم و اشتیاقمو نشون بدم:
- منم نمی‌تونم دیگه... بیا تمومش کنیم! خسته شدم از این همه فکروخیال
همون‌طور که خیره‌م بود، کم‌کم اشک به چشماش دوید و مردمکاش تیره شدن. سرد و به زمزمه گفت:
- طلاق می‌خوام
انگار جریان برق از تنم رد شد و یهو همه‌ی سرمای هوا نشست روی پشتم. مات شدم:
- چی؟!
لب گزید و نگاه ازم دزدید:
- طلاق!..
نمی‌تونستم این کلمه رو هضم کنم. انگار اصلاً ذهنم قبلاً با چنین واژه‌ای مواجه نشده‌بود و معنی‌شو نمی‌دونست!
ثمینه سکوتمو دید که نگاهم کرد. نمی‌دونم حالت چهره‌م چه‌طور بود که پریشون شد. چشماشو سریع ازم دور کرد و به جایی پشت سرم دوخت.
بعد یهو پلک زد و دوباره سرد و سخت شد. دومرتبه منِ چوب‌خشک‌شده، شدم مقصد مردمکاش. بازم آشوب شد. این تغییرات ثانیه‌ایش محیرالعقول بودن.

تندتند کلمه ردیف کرد تا شاید توضیح بده یا تحریکم کنه از این حال آزاردهنده دربیام:
- ما نمی‌تونیم دیگه حسین! ادامه‌دادنمون سخته... من هرچه‌قدر فکر می‌کنم بیشتر به این می‌رسم که "ما"شدن ما دوتا دیگه ممکن نیست... نمی‌شه؛ شدنی نیست... من و تو دیگه نمی‌تونیم همو دوست داشته‌باشیم
کاملاً شوکه بودم اما با این حرفاش، کم‌کم متوجه شدم که حتماً ناراحته؛ رنجیده‌ست. لابد تو این چندروز مدام اون بی‌جواب‌موندنش رو مرور کرده و هزارتا شک و تردید و فکر بد چسبیدن به ذهنش و مثل یه گلوله‌ی برف غلتون از سر کوه، بهمن درست‌کردن از ماجرا! می‌فهمیدم اینا رو. من خودم مدت‌ها بود چنین درگیری‌های مزخرفی داشتم؛ یه دنیا ریب که از بیخ‌وبنیاد به‌همم می‌ریختن.
پشیمون و آشفته از این‌که اونو هم توی حالی شبیه حال خودم قرار داده‌بودم، کمی به طرفش خم شدم:
- ینی چی؟ ینی چی ثمینه؟! به‌خاطر اون بحثمونه؟ از سر دلخوری اینو می‌گی، ها؟!..
لبمو تر کردم:
- حق می‌دم بهت! حق می‌دم ناراحت باشی ولی واقعاً نیاز نیست انقدر بزرگش کنی قضیه رو
نگاهش انگار که ناامید شد ولی بغض‌زده هم بود. دوباره مردمکاشو چرخوند به جایی پشت سر من و بعد، پلک بست و سر به دو طرف تکون داد:
- ناراحت نیستم..
چشم که باز کرد، یه قطره‌ی درشت اشک روی گونه‌ش لغزید که فوراً با کف دست پاکش کرد. با سختی و جدیتی که متزلزل بود، زل زد تو چشمام:
- از این‌که نگفتی: دوستم داری، ناراحت نیستم! از این‌که نگفتم: دوستت دارم، ناراحت نیستم... ما باید به این جواب می‌رسیدیم... باید می‌فهمیدیم داریم تلاش بیخود می‌کنیم... این زندگی پاگرفتنی نیست وقتی من خطا کردم و تو نمی‌تونی واقعاً از این خطا بگذری
با چنان دردی اینو گفت که اگه هیچ‌کدوم از حرفای قبلیشو نفهمیده‌بودم، اینو مثل یه سیلی محکم با تمام وجود درک کردم. عذاب‌وجدانم تو یک لحظه چنان سنگین شد که حس کردم سعی داره منو خرد ‌کنه.
مات صداش زدم:
- ثمینه!..
پلک بستم و کف دستمو به پیشونیم کشیدم. موضوع انگار ریشه‌دارتر از این حرفا بود. من با دوری‌کردن‌هام، با افکار مالیخولیاییم خیلی قبل از اون بحثمون باعث این حد از يأس شده‌بودم.
گردن کج کردم و آروم و ملایم گفتم:
- این‌جوری نگو! نزن این حرفو! من فقط... فقط نیاز به زمان دارم ثمینه! چرا انقدر ناامیدانه و منفی فکر می‌کنی؟ اگه نمی‌تونستم که اصلاً بهت فرصتی نمی‌دادم؛ تا این‌جا صبر نمی‌کردم... الانم فقط به زمان نیاز دارم، همین!
چونه بالا انداخت و به گریه افتاد:
- نمی‌تونی حسین! می‌شناسمت... می‌دونم نمی‌تونی..
بازم همون تغییر حالت ناگهانیش! این‌دفعه مات شد و بی‌این‌که نگاهم کنه، با لبای لرزون و لحنی یخ‌زده مِن‌مِن کرد:
- دیگه... نمی.. نمی‌خوامم بتونی
بدنم از شوک و حیرت سِر شد:
- ثمینه!
تک‌سرفه‌ای کرد تا مثلاً صداشو صاف کنه ولی بی‌فایده بود؛ فشار بغضو کاملاً حس می‌کردم:
- من بی‌گناه نیستم حسین! می‌دونم... کاملاً می‌دونم! اما تو بی‌گناهی... آدمِ بی‌گناه نمی‌تونه با آدم گناهکار بسازه..
هق خفه‌ای زد:
- نمی‌خوام... نمی‌خوام دیگه به این بازی باطل ادامه بدی... تو نمی‌تونی، منم دیگه نمی‌خوام و نمی‌تونم... تو همیشه منو به چشم یه گناهکار می‌بینی... حق داری... راسته... درسته... ولی من دیگه نمی‌تونم و نمی‌خوام... نمی‌خوام حسین!
نالید و فرصت نداد چیزی بگم. منِ حیرون‌مونده رو دور زد، از کنارم رد شد و دوید داخل ساختمون تا بره.
مات چرخیدم به طرفِ راهِ رفته‌ش و نگاهم نشست روی پنجره‌ای که توی راهرو و رو به این سمت -ینی محوطه‌ی پشت ساختمون- بود؛ و نگاه خیره ی رئیسی پور که پشتش ایستاده‌ بود.
با گیجی پلک زدم. گوشم سوت می‌کشید. توی سرم، توی تنم، توی تمام وجودم همه‌چیز به‌هم ریخته‌بود. ثمینه گفت و رفت. ثمینه نموند ببینه چی پشت سرش جا گذاشته!

برچسب: نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 13:22

صفحه بندی