بعد از اعترافِ مادر دکتر راستی، او و محمدی با توجه به سرنخهای به دست آمده، از بایگانی شهر های مختلف پروندههای پرورشگاهی دختران زیادی را مطالعه کرده بودند. اطلاعات دو نفر به شواهد پرونده نزدیک بود و از بین آن دو نفر، حالا مسلّم شده بود که سیما رحیمی متهم اصلیست.
یک پلهی دیگر باقیمانده بود که محمدی گفت:
- سرگرد، به نظرتون شبیه نیستن؟
ابرو های علیرضا بالا پریدند. سرگرد که جلوتر از آنها و پائین پلهها ایستاده بود، چرخید. با چشمهای ریز شده به محمدی چشم دوخت:
- کیا؟
محمدی همان یک پله را هم پائین رفت و کنار سرگرد ایستاد:
- سروان رهبر و متهم!
چشمان علیرضا شوک زده درشت شدند: چی؟!
محمدی شانه بالا انداخت:
- خب ته چهرهتون شبیه همدیگهس!
سرگرد چانهی علیرضا را گرفت و صورتش را به راست و چپ چرخاند و با دقت اجزای صورت او را کاوید:
- آره انگار! یه شباهتای ریزی دارن
محمدی گفت:
- چشم و ابروشون دیگه از شباهتای ریز گذشته قربان!
سرگرد سر تکان داد. علیرضا مات مانده بود. نمیفهمید آنها از چه حرف میزنند. کلافه بود از به یاد نیاوردن چهرهی دخترک و حالا آنها از شباهتشان میگفتند!
سرگرد نیشخند زد و ابرو بالا انداخت:
- شاید همزاد باشن!..
بعد خیره به صورت علیرضا ادامه داد:
- شباهت یه پلیس دایرهی جنایی به یه قاتل! گمونم یک در میلیون رخ بده
محمدی خندید. سرگرد نگاه از صورتِ مات و متعجب علیرضا گرفت و به طرف اتاق بازجویی به راه افتاد. چند لحظه طول کشید تا علیرضا از بهت دربیاید و با نفس بلندی، پشت سر آن دو راهی شود. کنجکاویاش دو چندان شده بود برای دیدن دخترک ضارب!
داخل سالن کوچکِ بیرون اتاق بازجویی شدند. نگاه علیرضا فوراً به طرف شیشهی رفلکس کشیده شد اما به خاطر تاریکی اتاق و فاصلهاش نتوانست خوب چهرهی دخترک را که از قبل آنجا برده بودندش، ببیند. ستوانی که پشت سیستمها نشسته بود، برخاست و احترام گذاشت.
سرگرد به محمدی اشاره کرد همانجا بماند و رو کرد به علیرضا:
- بیا با من!
پرونده را از محمدی گرفت و داخل رفت. علیرضا هم با نفس حبس شده پشت سر او وارد شد. با ورود آنها، سر دخترک هم بالا آمد. ابرو هایش را بالا انداخت و نگاهش را بین آن دو چرخاند. سرگرد پیش رفت و روی صندلی مقابل او نشست.
علیرضا بیحرکت ماند. نگاهش کرد. سرگرد و محمدی راست میگفتند. شبیه بودند و چشم و ابرویشان بیشتر!
دخترک هم خیره به او، نیشخند زد:
- زندهای جناب؟! گفتم زدم شاهرگتو بریدم... حیف!
ابرو های علیرضا به هم نزدیک شدند. سرگرد تشر زد:
- حرف زیادی نزن!
دخترک پوزخند زد. علیرضا نفسش را بیرون فرستاد. پیش رفت و روی صندلی کنار سرگرد نشست. سرگرد به جلو خم شد و انگشتانش را روی میز در هم گره زد:
- خب، چه طوره یه کم از خودت بگی خانم رحیمی؟!
دخترک به پشتی صندلی تکیه داد. زیادی آرام و خونسرد بود. حالت چهرهاش اصلاً شبیه به جنایتکار های افتاده به چنگ قانون نبود! نفسی گرفت و گفت:
- سیما رحیمیام..
مستقیم به چشمان علیرضا خیره شد:
- بیست و شش ساله..
و آنقدر عدد سنش را با تأکید گفت که صدایی بغضآلود در گوش علیرضا پیچید و او مات شد: "بیست و شیش سال گذشت علیرضا!"
و نفهمید دخترک در ادامهی جملهاش چه گفت. اصلاً نتوانست تمسخرِ او در گفتن چنین چیز هایی را بفهمد؛ مثلاً اسم و سنش را نمیدانستند که گفت؟!
فقط صدای پردیس در مغزش پیچید و تکرار شد. انگار کسی زیر گوشش زمزمه میکرد: "شباهت.. بیست و شش.. چشم و ابرو.. علیرضا؟!"
با ضربهی محکمی که سرگرد به میز کوبید، یکه خورد و به خود آمد. نفهمید که تمام مدت خیرهی دخترک مانده و نفهمید که چرا سرگرد حالا چنین عصبیست!
- ما مسخرهی تو نیستیم، پس درست جواب بده!
دخترک خونسردانه نیشخند زد:
- چشم جناب سرگرد!..
خود را پیش کشید و دستانش را روی میز چلیپا کرد:
- بانو و یحیی... از این عشقای چندشِ دوران داغی! بانو پونزده / شونزده سالش بوده، یحییم بیست و سه / چهار... از این دوستیا و عشقای خرکی و بعد یحیی به خاطر اختلاف طبقاتی بانو رو دور از چشم خونوادهش و بدون ثیت محضری عقد میکنه و حاصلش میشه منه بدبخت..
سردی و نفرت چنان در جملهی آخر او سرشار بود که تن علیرضا یخ بست. سیما ادامه داد:
- ننه بابای یحیی، ینی همون مامانبزرگ و بابابزرگ عزیز من فهمیدن چه غلطی کرده... طردش کردن و یحییم دو ماه نتونست بیپولی رو تحمل کنه و از زیر بار زندگی با بانو دررفت..
دست زیر چانه ستون کرد:
- اینا رو میدونستین سرگرد؟!..
سرگرد سر تکان داد. دهان باز کرد حرفی بزند که سیما پوزخند زد:
- پس دیگه چرا آوردینم اینجا؟! دلیل و انگیزهی قتل براتون مجهوله یا فکر میکنین قضیه مثل فیلمای هالیوودی باید باشه، هوم؟! خیر جناب سرگرد! قضیه به همین راحتیه... بانو نتونست با بیابرویی و بیپولی بسازه، منو گذاشت پرورشگاه با شناسنامهای که برای من به اسم پدر معتادش گرفته بود و دیگه هیچوقتم نیومد ببینه دختری که رهاش کرد زندهس یا مرده! هه! چند سال بعدم، اون زن گرفت و این شوهر کرد و به خوبی و خوشی سالهای سال زندگی کردن... فقط نفهمیدم شوهر بیرگ بانو چه طوری تونست زنی که قبلاً زیر یکی دیگه بوده رو بگیره! آخه گفتم که، عقدشون ثبت شده نبود... کسی ازش خبر نداشت..
علیرضا داغ کرد و سر به زیر انداخت. دخترک با نفرتی که بغض به صدایش نشانده بود، ادامه داد:
- خدام نشست و دید اونایی که دو هزار لیاقت نداشتن، چه طور خوشبخت شدن و فقط من موندم... منِ تنها، توی پرورشگاه بزرگ شدم و از وقتی تونستم بفهمم داستانم چیه، لحظه به لحظه نقشه کشیدم کاری که خدا نکردو خودم انجام بدم! اونا منو کشتن، منم کشتمشون... این کمتر از چیزی بود که لایقش بودن
علیرضا دست به سینه شد و با نفس عمیقی که سعی میکرد آرامآرام بیرونش بفرستد، به پشتی صندلی تکیه داد. سرگرد اخم کرد:
- اینا چیزایین که تو میدونی و ما هم میدونیم... چه طور نقشه کشیدی؟ چه طور اسلحه تهیه کردی؟ چه طور بانو و یحیی رو پیدا کردی؟ چرا سروان رهبرو زخمی کردی؟ حرف بزن! چیزایی که ما میدونیمو تحویلمون نده!
گوشهی لب سیما بالا رفت:
- نباید از اول یحیی و بانو رو جفت هم میکشتم... جفت شدن قتل این دو تا کارو خراب کرد
سرگرد چشم ریز کرد:
- منظورت چیه؟!
سیما جوابی نداد. علیرضا به او خیره ماند. انگار کمکم داشت حواسش جمع میشد.
این دختر، پدر و مادر خود را کشته بود؟! آن هم در کمال خونسردی و بدون ذرهای رحم و پشیمانی؟!
چه طور چنین چیزی ممکن بود؟!
***
#پست_پنجاه_و_چهارم
مصطفی:
منتظر دوباره و سه بار دست بر دکمه ی اف اف فشرد و برای چندمین بار جیب هایش را برای پیدا کردن کلید زیر و رو کرد .
-مصطفی؟
همانطور دست به جیب به عقب برگشت و به محض دیدن سمیه خانم با ساک خریدش لبخند زد:
-سلام
لبخندش بی جواب ماند و سمیه خانم چند قدم مانده را پیش آمده و حین اینکه کلیدش را از کیف دستی اش بیرون می کشید گفت:
-سلام .. رسیدن بخیر
با ابرو های بالا رفته از تعجب تشکری آرام گفته و سمیه خانم پرسید:
-تازه رسیدی؟
سرش محو به تایید تکان خورد، سمیه خانم کلید به قفل انداخت و قفل را گشود :
-چرا نرفتی تو ؟
فهمیدن دلیل اخم و تخم سمیه خانم آنقدر ها هم سخت نبود، نمیخواست مادرش بیش از این دلخور باشد اما کوچه و مقابل در خانه هم جای مناسبی برای حرف زدن نبود.
خم شده و ساک خرید سمیه خانم را از دستش گرفته و حین اینکه پشت سرش وارد خانه میشد گفت:
-کلیدامو جا گذاشتم ..
در را بست و پرسید:
-محدثه کجاست؟
سمیه خانم چادر از سر برداشت و قبل از وارد شدنش به داخل خانه کوتاه گفت:
-بسیج
با مکث سر تکان داده و دنبال مادرش وارد خانه شد، ساک خرید هایش را مستقیم داخل آشپزخانه برد و بر روی میز گذاشت. سبزی های بیرون زده از ساک را برداشت و بر روی میز گذاشت و نگاهی به خرید های زیرش انداخت.
خیار های کوچک درختی سبز بدجوری چشمک می زد، یکی از کوچک ترین هایشان را برداشت و شست. همان لحظه سمیه خانم لباس عوض کرده وارد آشپزخانه شد .
یکراست سراغ خرید هایش آمد و مصطفی عامدانه یکی از صندلی ها را عقب کشیده و نشست و گاز بزرگی به خیار کوچک زد و تقریبا نصف خیار را بلعید.
نگاه چپ سمیه خانم باعث شد کوتاه بخندد و بگوید :
-نریز تو خودت حاج خانوم .. بگو فداتشم..
سمیه خانم اما پشت چشم نازک کرده و بی پاسخ گذاشتش، نیمه ی دیگر خیار را هم.بلعید و سپس ته مانده اش را درون سطل زباله ی گوشه ی آشپزخانه انداخته و نفسی گرفته و تکیه اش را به پشتی صندلی چسبانده و خیره ی حرکات مادرش گفت:
-این جبهه گرفتن برای کسی که با یه رزمنده ازدواج کرده یکم عجیب نیست؟
سمیه خانم فورا گفت:
-نه!
دستانش را در هم پیچاند و لبخندی آرام زد:
-عجیبه مادرم .. شمایی که به حاج محسنی که میدونستی یک ساعتش به دو ساعت نمیکشه و باید برگرده جبهه بله دادی چطور نمیتونی راضی به رفتن من بشی؟
اخم های سمیه خانم در هم پیچید و به سمتش چرخیده و دست از کار کشید:
-جبهه رفتن پدرتو با سوریه رفتن خودت قاطی نکن!
میدانست درست نیست اما با این حال سمج و لجوج پرسید:
-چرا؟ حق من نیست آرزوم شهادت باشه؟
چشمان مادرش تر شد و به لحظه از گفته اش پشیمان شد، خواست برخیزد و بیخیالی بپراند و برود اما سمیه خانم که مقابلش بر روی صندلی نشست زبان به دهان گرفت و منتظر ماند، دمی میانشان سکوت شد و سپس سمیه خانم با صدایی بم شده خیره به چشمانش پرسید:
-حق من نیست نخوام پاره ی تنم بره؟
نه! نمی شد! نمی توانست این چشمان اشکی را تاب بیاورد!
اخم کرده سرش را زیر انداخته وآرام گفت:
-میشه ..
پلک زد:
-میشه زنگ بزنین با خانواده ی ریاحی هماهنگ کنین و یه قرار دیگه بذارین ؟
سمیه خانم شوک زده چشم درشت کرد:
-قرار چی؟
به همان حالت لب زد:
-خواستگاری ..
سرش را بالا نیاورد ولی از جای برخاسته و از آشپزخانه بیرون زد. با منطق دلِ بی منطقِ یک مادر عمرا اگر می توانست در بیوفتد!
هنوز در اتاقش را نبسته بود که سمیه خانم وارد اتاق شد.نگاهش کرد و با دیدن شوق چشمان مادرش لبخندی کم جان زد. سمیه خانم اما متعجب پرسید:
_چی شده مامان؟ نظرت عوض شده..
سر تکان داده و حین اینکه به سمت تختش می رفت گفت:
_دختر خوبیه.. ترجیح میدم اگر قراره ازدواج کنم این آدم بشه شریک زندگیم.
لبخندی بی اراده بر لبان سمیه خانم نشست، مکث کرده و سپس جویده جویده پرسید:
_پس .. سوریه ...
بی آنکه بخواهد جمله اش را کامل کند سکوت کرد، مصطفی بر روی تختش نشسته و مشغول در آوردن جوراب هایش شد:
_فعلا قسمت نیست برم ..
سمیه خانم بی تاب تکرار کرد:
_فعلا؟...
نگاهش کرد، سرهنگ گفته بود پنجاه پنجاه .
_شاید اصلا
انگار همین شاید ته دل سمیه خانم را گرم کرد که لبخندش جان گرفته و گفت:
_میرم زنگ بزنم ..
لبخند زد:
_ممنون
سمیه خانم دیگر تحمل نکرد و چند قدم بینشان را طی کرده و پیشانی اش را بوسیده و گفت:
_خوشبخت بشی شاخ شمشادم ..
***
#پست_پنجاه_و_پنجم
مصطفی:
کتش را تن کرده و از اتاق بیرون و سمت آشپزخانه رفت. رو به مادرش که مشغول پاک کردن برنج های درون سینی بود، برای چندمین بار گفت:
-شما نمیای؟ ..
سمیه خانم سر چرخانده و نگاهی به سر تا پایش انداخته و لبخند زد:
-نه ..
کلافه دستی به موهایش کشید، شده بود عین پسر بچه هایی که روز اول مدرسه ی شان است و از تنها رفتن به مدرسه واهمه ایی عجیب دارند .
-آخه .. اینجوری..درست نیست ..
مادرش سینی برنج را بر روی میز گذاشته و یکی دو قدم نزدیکش شده و گفت:
-خیلیم درسته .. شما که پریشب فرصت پیدا نکردین حرف بزنین الان بهترین موقعیته .. راحت حرفاتونو باهم بزنید.
مردد نگاه به صورت شادِ مادرش دوخت، عاشق این لبخند های از ته دلش بود!
دست سمیه خانم که بر بازویش نشست بالاخره دست از دل دل کردن برداشت و خداحافظی کرده و از خانه بیرون زد .
***
درون راهروی آزمایشگاه بر روی صندلی های سرمه ایی رنگ کنار دیوار نشسته و منتظر بودند نامشان خوانده شود. سالن آنقدر شلوغ بود که یکی دو ساعتی را حتما معطل می شدند .
صدای تق و تقِ آرامی باعث شد حواسش جمع راحیل شود، با استرس پای راستش را بر زمین می کوبید و چادرش را میانِ مشتش میچلاند .
نگاه به صورتش دوخته و کمی خودش را پیش کشیده و با تن صدایی پایین گفت:
-راحیل خانوم؟
انتظارش را نداشت اما راحیل فورا سر به سمتش چرخاند:
-بله؟
سعی کرد حالت چهره اش تعجب یا حس بدی در خود نداشته باشد، لبخند آرامی زده و گفت:
-مشکلی پیش اومده؟
راحیل سر به چپ و راست تکان داد:
-نه!
نگاهش را به مشت راحیل انداخت :
-پس ..
راحیل رد نگاهش را گرفته و دستش یکباره متوقف شده و لبخند بی جانی زد:
-استرس دارم .. میترسم.
متعجب پرسید:
-ترس برای چی؟
لبخند بی جان راحیل پر خجالت کش آمد:
-آزمایش ..
متعجب ماند، چه چیز آزمایش ترس داشت؟
خود راحیل تک خنده ایی زده و ادامه داد:
-بار اولیه که میخوام خون بدم .. از خون هم میترسم .
به اراده ی خودش نبود لبخند پهنی که روی لب هایش نشست، راحیل و ترس از خون؟!
سعی کرده خنده اش را بخورد، ناچار لب گزیده و با ملایمت گفت:
-از شما آزمایش خون نمیگیرن ..
چشمان راحیل گرد شد و شوک زده خیره اش ماند:
-جدن؟
با خنده سر به تایید تکان داد و گفت:
-البته ممکنم هست بگیرن ..
لبخند خوشحال دخترک به لحظه پر کشید و گفت:
-چطور؟
نیشخند زد:
-بستگی داره به جواب آزمایش من ..
راحیل قدری خودش را پیش کشید و کودکانه پرسید:
-ینی چی؟
شانه بالا انداخت:
-منم در همین حد میدونم .
دخترک کمی مردد نگاهش کرده و سپس خود را عقب کشید، کمی اطراف را نگاه کرد و دوباره خود را پیش کشید و با صدای آرامی پچ زد:
-میشه آزمایش ندیم؟ من ندم ینی ..
کم مانده بود قهقهه اش بلند شود، از یک دختر بیست و اندی ساله بعید بود این واکنش ها .. نبود!؟
پر خنده در جواب نگاه منتظر راحیل سر به نهی تکان داد، اخم هایش در هم رفت و زیر لب به چیزی لعنت فرستاد و تکیه اش را به صندلی کوبید.
بالاخره اسمشان را خواندند و هردو برای آزمایش دادن وارد دو سالن مجزا شدند . یک ربعی زمان برد تا آزمایش هایش تمام شود و از سالن بیرون بیاید. وقتی از ورودی سالن بیرون زد نگاهش را میان جمعیت چرخاند و راحیل را ندید. همانجا نزدیک درِ سالن ایستاد تا راحیل هم کارش تمام شود .
پنبه ی خونی شده ی روی دستش را داخل سطل زباله انداخت و همان لحظه در سالن باز شد . به محض دیدن راحیل با آن صورت رنگ پریده و قدم های بی حال و تکیه ایی که به پرستار سپرده بود دستپاچه و ترسیده به سمتش رفت .
-چی شده؟
پرستار لبخند ملایمی زده و حین اینکه خود را کنار می کشید تا راحیل تکیه اش را جای او به مصطفی بدهد گفت:
-چیزی نیست .. ضعف کرده .
بدون تعلل دست دراز کرده و بازوی راحیل را میان دست گرفته و دست دیگرش را دور شانه اش حلقه کرد . تکان آرام راحیل را حس کرد، از پرستار تشکری کرده و سمت صندلی های کنار دیوار قدم تند کرد .
یکی دو قدم مانده به صندلی ها راحیل خودش را کنار کشید و از حلقه ی دستانش بیرون آمده و سست بر روی صندلی نشست .. حق داشت! گرچه شب بله برون صیغه ی محرمیت خوانده بودند اما باز هم هردو خجالت می کشیدند.
مقابلش ایستاده و با ملایمت پرسید:
-خوبی؟
رنگش پریده و لبانش سفید شده بود. آرام پلک زده و بی آنکه سر بلند کند لب زد:
-خوبم ..
کمی نگاهش کرده و سپس گفت:
-همینجا بمون الان میام ..
راحیل اما سر به نفی تکان داده و اخم محوی کرده و سعی کرد بایستد:
-نه .. منم میام ..
خواست مانعش شود اما وقتی راحیل ایستاد و یکی دو قدم برداشت منصرف شد و همانطور که شانه به شانه اش قدم برمیداشت و تمام حواسش را جمع راحیل کرده بود که مبادا زمین بخورد از ساختمان بیرون زدند.
راحیل را سوار ماشین کرده و سپس سمت دکه ی مواد غذایی گوشه ی خیابان رفت و چند حب خرما و آب میوه و کیک گرفته و دوباره سمت ماشین رفت.
بر روی صندلی که نشست راحیل چشم هایش را باز کرد و سر جایش کمی جا به جا شد . خرماهارا به سمتش گرفت و نایلون کیک و ابمیوه را روی پایش گذاشت و سویچ را چرخاند.
تقاطع را دور زد و نیم نگاهی به سمت راحیل انداخت. خرماهای درون دستش هنوز دست نخورده مانده بود.
-چرا نمیخوری؟ خرما دوست نداری؟
" چرا"ی آرامی گفت و یکی از خرماهارا به دهان گذاشت . لبخند زد و نگاهش کرد:
-فکر نمیکردم انقدر بترسی .. بهتری؟
راحیل هسته ی خرما را میان مشت گرفته و خرمای دیگری به دهان گذاشت و در همان حال گفت:
-ترس برای یه لحظه ش بود .. خون دیدم ضعف کردم اصلا ..
و سپس ظرف خرما را به سمت مصطفی گرفته و گفت:
-شما نمیخورید؟
سرش را به نفی تکان داده و با لبخندی عمق گرفته گفت:
-نه .. من ضعف نکردم .. خوبم!
راحیل هسته ی دومین خرما را هم میان مشت گرفته و چشم و ابرویی آمده و گفت:
-نبایدم ضعف کنید
انگار حالش بهتر شده بود که زبانش باز شده بود.
-چرا؟
-بالاخره مردی گفتن زنی گفتن ..
خنده ی ملایمی کرده و راهنما زده و سمت خیابان منتهی به سفره خانه پیچید و پرسید:
-جایی کار نداری؟ وقتت آزاده؟
راحیل ظرف خرما هارا بر روی داشبورد گذاشته و گفت:
-نه جایی کار ندارم ..
#پست_پنجاه_و_ششم
مصطفی:
***
سری تکان داده و ماشین را کنار دیگر ماشین ها پارک کرده و هر دو پیاده شدند. همقدم یکدیگر وارد سفره خانه شدند. بی حرف کنار راحیل قدم برداشت و راحیل نگاهش را میانِ سفره خانه چرخاند و سپس سمت دنج ترین تخت قدم برداشت . لبخند زد، جای خوبی را انتخاب کرده بود!
راحیل بر روی تخت نشست و مصطفی سمت پیشخوان رفت برای سفارش، نگاهی به لیست غذا های سفره خانه انداخته و چند سیخ جگر و مخلفات سفارش داده و سمت تخت رفت .
مقابل راحیل، گوشه ی دیگر تخت نشست و راحیل گوشی اش را درون کیفش برگرداند و ساکت سرش را گرم انگشت کشیدن بر روی گل های قالیچه ی پهن شده بر تخت کرد .
دلش میخواست حرف بزنند اما نمیدانست چه بگوید و سرحرف را باز کند ناچار تا لحظه ایی که گارسون سینی غذایشان را روی میز گذاشته و نوش جانی گفته و رفت، در سکوت گذراندند.
سینی را پیش کشیده و بینشان گذاشت و راحیل آرام پرسید:
-چیه؟ کباب؟!
نیشخند زده و حین اینکه جگر ها را زیر نان از سیخ بیرون میکشید با لذت گفت:
-نه .. جیگرِ
به لحظه صورت راحیل در هم رفت:
-وای .. جیگر؟!
ابروهایش بالا پرید و با حالتی میان تعجب و خنده پرسید:
-جیگر دوست نداری؟
راحیل نگاه از جگر های کباب شده گرفت و تند تند سر تکان داد:
-اصلا !
لبخند زد:
-ولی خوبه برات، هم خون دادی هم ضعف کردی ..
راحیل دهان کج کرده و نگاه بی میل و منزجری به جگر ها انداخت:
-اینو بخورم دوباره کله پا میشم .. بخورید نوش جون
از نگاهش به جگر ها خنده اش گرفت، خندید و سر به طرفین تکان داد و دستش را برای گارسون تکان داد ورو به راحیل گفت:
-هرچی بگم که فایده نداره .. خودت هرچی دوست داری سفارش بده .
لب های راحیل کش آمده و لبخند کوچکی زده و نیمرو سفارش داد . گارسون که رفت محو اخم کرده و گفت:
-چیزای دیگه هم داره اینجا .. چرا نیمرو؟
صدای ملودی آرام گوشی راحیل بلند شد، راحیل دست درون کیفش برده و در همان حال گفت:
-تازه ساعت یازدهه .. اشتهای غذای سنگین ندارم .
سرش را آرام تکان داد، تکیه اش را به پشتی، پشتش سپرده و با صدایی آرام گفت:
-اون روز که از دوره رفتی، خب ..
نگاهش را مستقیم به چشمان راحیل دوخت و ادامه داد:
-گمونم یه عذر خواهی بهت بدهکارم ..
چشمان راحیل پر تعجب شد :
-بابت چی؟
نفسی گرفته و دهان باز کرد جوابش را بدهد که گارسون با سفارش راحیل سر رسید، سینی را کنار سینی ِ جگر ها گذاشت و رفت . دست دراز کرد و سینی را جلوی راحیل گذاشته و گفت:
-بابت این که نیومدم سراغی بگیرم یا کاری انجام بدم..
مکث کرده و دستی به گردنش کشیده و ادامه داد:
-فکر کردم حضور من ممکنه اوضاعو بدتر کنه .
راحیل محو و کوتاه لبخند زد و نگاهش را پرت اطراف کرد. نفهمید لبخندش برای چه بود؟!
-عذر خواهی لازم نیست .. حقیقتش من باید بابت رفتارای قبل از این مدتم عذر بخوام .
حس کرد این روی امروز راحیل چقدر دلچسب تر است.. در لحظه به خود آمده و بی دلیل شرمزده سرش را زیر انداخته و لب زد:
-دیگه گذشت ..
راحیل تک خنده ی آرامی زد:
-از بس بی تربیت بودم الان هر باری که میبینمتون عذاب وجدان می گیرم .
بی اراده ابروهایش بالا پرید:
-این چه حرفیه؟ ..
پاسخش لبخند کوچک و بی رنگ راحیل بود . محض آنکه بحث را به سمتی دیگر بکشاند دست برد به سمت سینی و گفت:
-بخور .. سرد شد از دهن افتاد .
راحیل هم سری تکان داده و مشغول لقمه گرفتن برای خود شد . یکی دو لقمه در سکوت خوردند و بالاخره راحیل سکوت را شکست:
-امم .. چیزه .. سوریه رفتنتون ...
عامدانه حرفش را نیمه گذاشت و مکث کرد . نگاهش کرده و پیچی به نان درون دستش داده و بی ربط به سوال راحیل همراه لبخندی محجوب گفت:
-من یه نفرم راحیل خانوم .
-بله؟
چشمان پر تعجب و لحن مات مانده ی راحیل به خنده انداختش:
-جمع خطابم نکن!
ابروهای دخترک بالا پریده و آرام آرام لبخند روی صورتش نشست :
-فعلا با جمع راحت ترم ..
خنده ی مبدل شده به لبخندش کش آمد، اینطور حاضر جوابانه جواب نمیداد راحیل نبود!
-با این که من مفرد خطابت کنم، مشکلی نداری؟ اگه ناراحت میشی ...
به عمد مکث کرد و منتظر واکنش راحیل ماند، راحیل اما سری تکان داده و گازی به لقمه ی درون دستش زده و گفت:
-نه .. شما راحت باشید
خوبه ی آرامی زمزمه کرد و لقمه ی دیگری پیچید، برای گفتن حرفش دو دل بود با این حال دل به دریا زده و گفت:
-کم کم باید خجالتمونو از همدیگه کم کنیم ..
راحیل که انگار منتظر همین حرفش بود دستان پر از آردش را بهم مالیده و دستی به روسری اش کشیده و گفت:
-اتفاقا میخواستم امروز در مورد همین مسائل حرف بزنیم ..
دست از خوردن کشیده و منتظر نگاهش را به راحیل دوخت، دخترک مردد زبان روی لب کشید و نگاهش را سمت صورت مصطفی کشاند:
-ببخشید که انقدر بی پروا و عجولم .. ولی .. ولی دلم میخواد از همین اول تکلیف این رابطه معلوم باشه .
از سر جدیت اخم هایش در هم رفت و کمی سر جایش تکان خورد، بحثشان به جایی رسیده بود که اصلا دوست نداشتش ولی لازمش می دید!
چشم تنگ کرده و با لحنی منتظر و ملایم گفت:
-خب؟!
چشمان راحیل پر خجالت از نگاهش فرار کرد، پلک زده و سرش را زیر انداخت:
-اگر بخوایم واقع بین باشیم این ازدواج، نامزدی یا کلا این رابطه مثل یه معامله س .. یعنی .. ببینید من میخوام که .. میخوام که همه چیز این رابطه در حد همون معامله باشه .. تاهل و تعلقِ واقعی ایی در کار نباشه .. متوجهید؟
متوجه بود اما یک درصد هم نمیتوانست احتمال شدنش را بدهد!
از روی عادت همیشگی اش تک خنده ایی کرده و گفت:
-متوجهم .. ولی فکر کردم قراره تکلیف جدید معین کنی ..
صدای راحیل آرام شد، کمی استرسش کم شده بود:
-اتفاقا می خوام تکلیفای جدیدو هم کم کنم .
خود را متعجب نشان داد:
-جدی؟
راحیل سرش را بالا و پایین کرد:
-اوهوم!
دستانش را روی سینه گره زده و با کمی جدیت گفت:
-خب؟!
راحیل مثل تمام دفعاتی که استرس داشت دوباره افتاد به جانِ گوشه ی چادرش و میان مشتش اسیرش کرد:
-مثلا روابطمون مثل قبل باشه .. شما همون آقای پاکزاد و منم .. همون ریاحی .. مسئولیت جدیدی در قبال هم نداشته باشیم .
نگاهش کرد و نگاه راحیل بالا آمد، هر دو خیره ی هم شدند:
- حرف احساس پیش نیاد ...
حرف اول را آخر زد! انتظار این حرف راحیل را همان اول داشت !
با مکث نگاه از چشمانش گرفته و بی هدف دستی دور دهانش کشیده ومتفکر هوم ی کشید و سپس سر بلند کرده گفت:
-جلوی بقیه که نمیتونیم اینطوری باشیم .. خانوم ریاحی!
راحیل معنای پشت خانم ریاحی خواندنش را گرفت که محو اخم کرده و گفت:
-درسته .. نمیتونیم .. دیگه جلوی بقیه مجبوریم خب ..
لیوان آبش را سر کشیده و با ملایمت گفت:
-گرچه این ازدواج به چشم من معامله نیست اما چشم . من هرطوری که بخوای رفتار میکنم .
و در دل باز هم یک درصد هم احتمال عملی شدن حرفش را نداد!
پایان فصل سوم
برچسب:
نویسنده: آرمان قنبری