صدای سوت بلند و کشدار جواد نگاهمو به سمت خودش کشوند، چشمکی زد و به علی اکبر گفت:
-مخلص کلومِ اخویمون اینه که بار و بندیلتو جمع کن برو بشین کنج عزلت که منحرف شدی داداشِ من ! انقدرم به سکوت ِ اخوی گیر نده که بره بالای منبردیگه پایین بیا نیست.
هرچقدر سعی کردم جدیتم رو حفظ کنم همه اش با جمله ی آخری که گفت بر باد رفت. جواد خنده م رو دید و بُل گرفته دوباره گفت:
-بیا خودشم تایید کرد . چاکر حاجی !
با خنده و تاسف سرم رو تکون دادم و کنار ِ سطل گِل نشستم . علی اکبر ورقای فیبر رو به داربست وصل کرد و بی توجه به جواد که نگاهش می کرد نزدیکم شد و اون طرف سطل روی پاهاش نشست .
سرمو بالا آوردم و منتظر به چشماش زل زدم . گفت:
-شک نکردم به راهم .
دست از هم زدن گِل های توی سطل برداشتم و همه ی توجهم رو به علی اکبر ِ نشسته ی مقابلم دادم:
-خب؟
دهنشو باز کرد تا حرفشو بزنه اما منصرف شد، مکث کرد و مردد نگاهشو بین چشمام گردوند. عاقبت نفسش رو رها کرد و حین اینکه از جا بلند می شد گفت:
-لشگرم تجهیز می خواد .
لبخند گذرایی زدم و "به ته رسیدی" ای که تا پشت لبم اومده بود رو بلعیدم .علی اکبر که رفت سراغ نصب کردن پرچم ها دوباره دستم رو توی گل ها فرو بردم و به فیبرای سفید سه در یکی که جلوم بود نگاه کردم .
هرجور حساب می کردم نمی فهمیدم قراره چطور گِل زده بشن و روشون چیزی نوشته بشه . رو کردم به سمت جوادی که با اخم و دقت مشغول بستن پیچ و مهره های داربست بود و پرسیدم:
-ایده ی گِل زدن اینا رو کی داد؟
-من!
سرم به سمتی که صدای محمد رو شنیده بودم چرخید و گفتم:
-بیا یه دیقه.
جلو اومد، جارو و تی توی دستش رو کنار دیوار گذاشت و منتظر سرش رو تکون داد . سطل گل رو بلند کردم و جلوی پاش گذاشتم:
-بسم الله .
سوالی و منتظر نگاهم کرد .صدای پق خنده ی جواد اومد و من گفتم:
-هرچقدر جواد توضیح داد من نفهمیدم چه طرحی دادی محمد آقا . دیگه دست خودتو می بوسه .
بدون اینکه چیزی بگه مشغول تا زدن آستیناش شد. عقب کشیدم و منتظر موندم تا کارش رو شروع کنه و یه سرِ کار رو کمکش بگیرم .
-حسین جون، داداش؟ میخوای توهم یه کاری بکن، ها؟
بدون اینکه جواد رو نگاه کنم "نچی" کردم و در جوابش گفتم:
-مهندس که کار نمیکنه ... نظارت می کنه!
-مهندس! الان ما عمله هاتیم ینی؟
خنده م گرفت، به محمد که نیم نگاه پر خنده ای بهم انداخته بود چشمکی زدم و گفتم:
-آره!
-حدیث داریم با کارگر قبل کار سر دستمزد توافق کن .
-چه راحت قبول کردی که عمله ای !
اینبار صدای علی اکبر بلند شد:
-با این پرستیژ دست به سینه ای که تو وایستادی و مارو تماشا می کنی، خب معلومه که باور می کنه! یکی نشناسه مارو از دور ببینه هم فکر می کنه از سر میدون جمع کردی آوردیمون .
-من یکی رو که از وسط کوره ی آجر پزی آورده .
با خنده به محمد که دستای گلیش رو نشون میداد نگاه کردم، با سر اشاره ای به سطل زد وادامه داد:
-بیا لااقل یکم گل درست کن .
نیم نگاهی به سطل خالی شده انداختم:
-یه سطل گل و تموم کردی؟ گِل میخوری تو؟! کارگرم کارگرای قدیم! با دوتا آجر شکسته یه تیغه ی کامل می کشیدن، بعد تو با یه سطل گل دو وجبم نپوشوندی!
-حالا شما کوتاه بیا مهندس. نزنش، گناه داره .
به جواد نگاه کردم :
-فقط بخاطر گل روی تو سر کارگرم .
نیشخند زد و رو به علی اکبر گفت:
-اکبر جون! نمیبینی مهندس داره گِل درست می کنه؟ بابا یه کارفرمایی گفتن یه کارگری گفتن . برو! برو خودت درست کن . مهندس خسته میشه !
علی اکبر با خنده سرش رو تکون داد:
-خدایی حسین! با این همه پاچه خواری که این جواد کرد، بهش دستمزد خوب ندی ظلمه!
-اکبر جون! اگه تو خیلی بهت فشار اومده میتونی بیای پیشم کلاس . قول میدم خیلی ازت شهریه نگیرم .
-کلاس چی؟
-شیوه های نوین پاچه خواری!
با خنده "لعنت بر شیطونی" گفتم و گوشیم که داشت توی جیبم ویبره می رفت رو بیرون آوردم .
نگاهی به شماره و اسم روی صفحه انداختم و راه گرفتم به سمت بیرون تکیه و رو به بچه ها گفتم:
- الان میام .
بیرون تکیه تماس رو وصل کردم و گفتم:
_جان؟
-سلام، کجایی؟
لبخندی که روی لبم بود با صدای سرد و ناراحتش ماسید و وا رفته جواب دادم:
_سلام . تکیه ..
_آها. نمیای خونه؟ من خونتونم.
نگاهی به ساعت مچیم انداختم، چیزی به اذان نمونده بود . گفتم:
_چشم. نماز رو میخونم و خدمت میرسم.
"باشه" ی کوتاهی گفت و تماس رو قطع کرد . ابرویی بالا انداختم و"خداحافظ" م رو زمزمه کردم و گوشی رو توی جیبم برگردوندم .
حکما اتفاقی افتاده یا چیزی شنیده که ناراحت شده..
داخل تکیه که شدم محمد آخرین ورق فیبر رو گِل میزد و جواد و علی اکبر مشغول جمع کردن خرده ریزای کف تکیه بودن .
جواد به محض دیدنم گفت:
_از همون طرف یه راست میرفتی مسجد مهندس . کاری نمونده دیگه!
خم شدم برای برداشتن پارچه ای که کنار پام افتاده بود و گفتم:
_اینو دیگه تو نباید بگی که کلا دوتا پیچ بستی از ظهر!
خندیدو محمد گفت:
_خب. تموم شد !
فیبرای گل زده رو نگاه کردم و پرسیدم:
_کی قراره روش بنویسه؟
_دیگه یه شعرو نوشتن که ازت برمیاد مهندس!
ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: آرمان قنبری
تاريخ: شنبه
1 ارديبهشت
1397 ساعت: 4:55