نگاهی به چک توی دستم انداختم:
- من که نفهمیدم یهو چی شد، چه طور شد برقت گرفت و زد به سرت که سهمتو بفروشی!؟!
محراب اینو گفت. سر بلند کردم و بهش خیره شدم:
- فوضولی نکن برادر!
برچسب: پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر,صورتکها پست سی و هشتم,صورتکها پست سی و ششم,صورتکها پست سی وسوم,رمان صورتکها پست سی و یکم,
نویسنده: آرمان قنبری