خرید بک لینک
#پست_بیست_و_هشتم

نگاهی به چک توی دستم انداختم:
- من که نفهمیدم یهو چی شد، چه طور شد برقت گرفت و زد به سرت که سهمتو بفروشی!؟!
محراب اینو گفت. سر بلند کردم و بهش خیره شدم:
- فوضولی نکن برادر!

برچسب: پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر,صورتکها پست سی و هشتم,صورتکها پست سی و ششم,صورتکها پست سی وسوم,رمان صورتکها پست سی و یکم, نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 0:34

صفحه بندی