زیر لبی جواب "سلام" احمدی مستأجر واحد کناری رو دادم و کلید انداختم به در و وارد خونه شدم. نفس بلندی کشیدم. چقدر دلم میخواست لیلی مثل دیروز اینجا و مشغول غذا پختن بود .
نفسِ بلندم تبدیل به آهی شد و از گلوم بیرون اومد. برای رفتن پیش حاجی بر خلاف اعصابی که واقعاً با این تنشای امروز نداشتم، مصمم تر شدم.
برچسب: پست هشتم رمان تباهکار,پست هشتم رمان حالم عوض میشه,پست هشتم رمان وحشی اما دلبر,پست هشتم رمان مارال,پست هشتم رمان شیطونی یا عشق,صورتکها پست هشتم,پست چهل و هشتم,
نویسنده: آرمان قنبری