در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «فصل چهارم رَیب! (قسمت دوم)» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
نمیتونستم حدس بزنم که داریم کجا میریم. شاید فقط داشت میرفت خونهش و من اینجوری نشونیِ محل زندگیشو بهعلاوهی اینکه دوتا خواهر داره، میفهمیدم! و...؛ بله! این تمام چیزی بود که ازش میدونستم. نمیدونستم که با تعقیبکردن میشه چه چیزایی دیگهای فهمید. فقط تو چند روز گذشته، تلاشم برای اینکه با سؤالپرسیدن بیشتر بشناسمش بینتیجه موندهبود؛ چون هردفعه میدیدمش هول میکردم؛ چون اون جملهی لعنتی رو توی گوگل جستوجو کردهبودم و نمیتونستم خودمو کنترل کنم تا سرطانم متاستاز نکنه. پس به این راه رو آوردم؛ راهی که تا حالا نرفتهبودم و کاری که تا حالا نکردهبودم برای اینکه حالا یه مهتای دیگه شدهبودم: مهتای وحشتزده؛ که بیشتر از همیشه توی ذهنش وراجی میکنه، چرتوپرت میگه و حرفای تکراری و درهم میزنه تا هوشیار بمونه؛ و البته، اینجوری دردشم بیشتره.
نفس عمیقی کشیدم و آرنجمو به لبهی پنجره و شقیقهمو به مشتم تکیه دادم. هوا کمکم داشت رو به تاریکیِ قبلتر از غروب میرفت و ساعت رو به چهاروچهلوپنجدقیقه. از خیابون اصلی، به چندتا فرعی پیچیدیم و سرآخر، پژو سمتِ دیگهی ورودی یه کوچه متوقف شد. لبمو زیر دندون نگه داشتم و منم، با فاصله و کنارِ درخت قطوری پارک کردم.
نمیدونستم باید چی کار کنم. چشم گردوندم به اطراف؛ پیادهرو و درخت و دروازهها و حصارهایی که از پشتشون خونهها بیرون زدهبودن و چندتا مغازه و چراغبرقهایی که تازه روشن شدهبودن و یکیشون با فاصلهی کمی از ورودی کوچه قرار داشت. بعد، نگاهم دوباره اتوماتیکوار چرخید سمت همون مقصدی که چند روز بود مدام بهش برمیگشت؛ حالا چه تو واقعیت، چه تو خیال! از ماشین پیاده شده و به در سمت راننده تکیه زده بود. ابروهام بههم نزدیک شدن؛ معلوم بود قصد رفتن به خونهای رو نداره و انگار قرار داشت چون گوشیشو درآورد و با کسی تماس گرفت. صداش خیلی خیلی نامفهوم به گوشم میرسید؛ تقریباً زمزمه میکرد.
بعدِ قطعِ ارتباط، دستاش رو تو جیبای شلوارش فرو برد. سر چرخوند سمت من که هولکرده خودمو پائینتر کشیدم؛ ضربان قلبم از هزار به دوهزار رسید. خوشبختانه متوجهم نشد. اخم به پیشونی داشت و با حالتی کلافه، دوباره سر چرخوند به طرفِ دیگهای. نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میافته. فقط احساس خوبی نداشتم؛ ینی با دیدن اون اخم، به آنی تنم پر از منفیترینِ حسها شد.
چنددقیقهای تو سکوت محض منتظر موندیم. من و اون. اون منتظر بود که کسی که باهاش تماس گرفتهبود، بیاد و من نمیدونم منتظر چی بودم؛ ولی حتی نمیخواستم یه حدس معمولی هم بزنم.
بالآخره اون قدمی از ماشین دور شد. مقصد نگاهش سمت ورودی کوچه بود. به همون طرف نگاه کردم و...
چرا یهو خودمو بالا کشیدم و انگشتامو چنان دور فرمون حلقه کردم که پوستم سرخ و سفید شد؟! چون شوکزده شدم. چون از سمت ورودیِ کوچه، دخترِ محجبهای با چهرهای نگران و کمسنوسال به طرفِ اون رفت. احساس کردم گرمایی شدید داره از زیر پاهام بالا میاد؛ مثل همون آتیش.
روبهروی هم ایستادهبودن. صدای صحبتشون رو میشنیدم اما نمیفهمیدم چی میگن. نیمرخشون رو میدیدم. نیمرخِ اون جدی بود.
خواهرش بود؟! حتماً بود، حتماً! اینو ازش مطمئن بودم که اهل دوستدختربازی نیست پس این دخترِ نگرانِ محجبه نمیتونست دوستش باشه. زنشم نبود چون گفتهبود بچه نداره! خواهرش بود حتماً. شبیه نبودن اما خب...؛ هوا داشت تاریک میشد و از اون فاصله چهطور میخواستم مطمئن شم که شبیه هستن یا نه؟!
یهچیزی تو وجودم وحشتناکترین پوزخندِ ممکن رو زد؛ من حتی پریشونی تو صورت دختر و اخمِ رو پیشونی اونو زیر نورِ چراغبرق دیدهبودم. ولی این دلیل نمیشد که! خیلی خواهر و برادرا بودن که شباهتی بههم نداشتن! اصلاً...؛ شایدم یکی از دخترای فامیلش بود که با هم خوب نیستن اما مجبور شده بیاد دنبالش.
آبدهنمو سخت فرو دادم. حس بدی داشتم. سینهم سنگین بود.
دختر ماشینو دور زد و اون نشست پشت فرمون. دستم رفت سمت سوئیچ و برگشت. تو یک آن دلم خواست به این تعقیبِ احمقانه پایان بدم و دیگه به اینکه یه دختر رو سوار کرده فکر نکنم! اما بعد نفهمیدم چرا این حجم حسی که بهم دست دادهبود بهنظرم احمقانهتر اومد؛ انگار خیانت شوهرمو دیدهبودم!
پوزخند زدم و برای کمکردنِ روی خودم، استارت زدم. عصبی بودم؛ بیدلیل یا با دلیل. دندونامو روی هم فشار دادم و موندم تا کمی فاصلهمون زیاد شه و بعد از پارک دراومدم.
بازم همون شد؛ پژو جلو میرفت و من پشت سرش. با این تفاوت که حالا یکی -یه دختر- صندلیِ سمت شاگردِ اونو اشغال کردهبود. و من دیگه هیچ نمیفهمیدم زمان چهطور داره میگذره یا کجا داریم میریم. گرمم بود میون سرمای آبان و در حالی که یخزدن نوک دماغمو حس میکردم! و دیگه نمیتونستم تو ذهنم پرحرفی کنم چون دیگه هوشیار نبودم. فقط هیجانی منفی داشتم؛ اضطرابِ زیاد. از راه دهن نفس میکشیدم.
اینبار به ترافیک دم غروب خوردیم. کمکم میشد روشن شدنِ لامپهای آپارتمانها رو از پنجرههای بستهشون دید. صدای بوق ماشین و شلوغی میاومد؛ و رعد. بارونی نبود. طبل توخالی. میون ازدحام ماشینا و آدما، نگاهمو با قدرت روی پژو ثابت نگه داشتهبودم که حالا دیگه حتی نمیشد سایهی صورت رانندهشو ببینم. آشوب؛ آشوبتر.
دم یه کافیشاپ، پژو رو تو جای خالیِ بین ردیفِ ماشینهای پارکشده متوقف کرد. دو طرف خیابون پاساژ و هایپرمارکت و فستفودی بود و همین ینی: اشغالبودنِ جای پارکهای نزدیک و بهدردبخور. زیر لب فحشی دادم. مجبور شدم از پژو بگذرم اما از آینهی وسط دیدم که اون و دخترِ محجبه پیاده شدن و به طرف کافیشاپ رفتن.
حدود صدمتر بالاتر و تو یه فرعی پارک کردم و پیاده شدم. تو تمام مسیر برگشت، در حالی که دستام تا ته تو جیبای کاپشنم بودن و از نفسام بخار بلند میشد، دلهرهی موذیای به دلم چنگ مینداخت که وادارم میکرد تندتر قدم بردارم.
داخل کافه گرم بود و آروم؛ با اینکه درهای شیشهای همیشه این احساس رو بهم میدادن که سرما و صدا خیلی راحت داخل میان. چشم چرخوندم توی فضاش؛ حتی تو حرکت حدقههامم پریشونی رو حس میکردم! خبری از اون و دختر محجبه پشت هیچکدوم از میزها نبود. داغ شدم.
همونجور یهلنگهپا جلوی در ایستادهبودم که نگاهم به تعقیب پیشخدمتی رفت که سینی محتوای دوتا فنجون کوچیک و یه کیک رو از روی پیشخوان برداشت و از بین میزها گذشت. پشت هیچکدوم نایستاد بلکه به طرف راهپلهای رفت که از گوشهی سالن شروع میشد و به طبقهی بالایی میرسید.
ضربهای به پیشونیم زدم؛ تازه متوجه اونجا شدهبودم! نگاه سرسریم از روی تمام میزهایی که نزدیک به جونپناهِ استیل بودن گذشت و چون اونا رو ندیدم، دوباره به مردِ سینی به دست خیره شدم که رفت و پشت یکی از ستونها ناپدید شد.
حس میکردم -و فقط حس- که سفارش اونها رو با خودش داشت. آبدهنمو فرو دادم و از پلهها بالا رفتم. این طبقه خلوتتر بود و شیشههای سراسریای که جای یکی از دیوارها رو گرفتهبودن، منظرهای از خیابونِ پشتِ ساختمونِ کافیشاپ رو نشون میدادن. سالنش هم کوچکتر از پائین بود و چندتا ستونِ مربعی به دونیم کردهبودنش؛ میدونستم پیشخدمت پشت کدوم یکی از اونا غیب شده پس فوراً به همون سمت نگاه کردم.
قلبم محکم تپید. تکون سر اون رو -که پشت به من نشستهبود- برای مرد دیدم. فاصله زیاد بود و صدا رو نمیشنیدم. بیاینکه بفهمم چه دلیلی دارم، ترجیح دادم منتظر بمونم تا پیشخدمت برای پائین رفتن به طرفم بیاد، چون هنوز بلاتکلیف جلوی راهپله ایستادهبودم.
اومد. با دیدنم ابروهاش بالا پریدن. نگاهم از کنار بازوش به دختر محجبه میرسید که صورتش مقابلم بود و حس بد بهم میداد. پیشخدمت گفت:
- بفرمائید خانوم!
با گیجی به طرف صورت مرد چشم چرخوندم و پروندم:
- یه نسکافه!
کاملاً متعجب شد اما سر تکون داد و گفت که برام میاره. رفت. منم آرومآروم به میزِ اونا نزدیک شدم در حالی که میدیدم اون داره حرف میزنه اما نمیشنیدم که چی داره میگه و زیر چشمی به دختر نگاه میکردم و با هر قدم که برمیداشتم، بیشتر مطمئن میشدم که مضطربه و منتظر و پریشون؛ تقریباً شبیه خودم. چه بد!
مردد بودم که کجا بشینم؛ روی میزِ پشت سرِ اونا یا میزی که طرفِ دیگهی ستون قرار داشت تا از دیدشون مخفی بمونم.
زیاد معطل نکردم، پشت سرشون نشستم چون بیشتر از دیده نشدن برام مهم بود که بتونم صداشون رو بشنوم! حالا، اون پشت به من بود و من پشت به هردوشون؛ در نتیجه نمیدیدمشون اما با کمی گوش تیز کردن میتونستم حتی زمزمهشون رو هم بشنوم. ولی فقط سکوت بود و سکوت؛ ینی بعد از صحبتای اون دیگه حرفی بینشون ردوبدل نشد. انقدر که حتی شک کردم که نکنه اصلاً اونجا نیستن و از بالای شونه نگاهشون کردم! بودن. ساکت. از قیافهی دختر معلوم بود که میخواد که بعد از گوشدادن به یه سخنرانیِ طولانی و پر از حس -منفی- چیزی بگه اما نمیدونه چی. کاملاً پیدا بود که تو فاصلهای که نبودم، حرفای مهمی رو از دست دادم.
دست به سینه به پشتی صندلی تکیه زدم. موهامو که از شال بیرون زدهبودن، پشت گوش فرستادم و پاهامو سفت کردم تا تکونتکونشون ندم و صدا ایجاد نکنم! بیهدف به اطراف نگاه کردم. دو نفرِ دیگهای که نزدیک جونپناه نشستهبودن، در حال گفتوخند بودن اما تو محدودهی ما سهتا، هیچی نبود جز حبابی از حسِ بد. مطمئن بودم "اون" هنوز اخم داره.
- من میدونم؛ متوجهم؛ قبول دارم... فقط نمیدونم باید... باید..
بالآخره دختر با جملهای سکوت رو شکست که با نفسِ بلندِ اون و نوچی که کرد و چیزی -بهنظرم ذکر بود- که زیر لب زمزمهوار گفت، نیمهکاره موند. لحنش دستپاچه و مستأصل و نامطمئن بود؛ مثل کسی که با دونستن تمام عواقب، گند زده!
و من دیگه نمیتونستم فکر کنم فامیلشه یا...؛ خواهرش. چرا؟! فقط یه گواهیِ بد. چیزی که تا چند لحظه پیش اون تهتهای ذهنم بود و حالا همهجاش.
اون جوابی نداد؛ البته فقط برای چندلحظه. بعد طوری شروع به صحبت کرد که انگار جملاتش ادامهی حرفای قبلیش هستن:
- ببین! من توی برزخم؛ از همون لحظه توی برزخم... شبانهروز با خودم، با خدام، با هرچیزی، با هر حسی که بگی دارم میجنگم تا به یهجایی، به یه کورهراهی برسم..
مکث کرد و بعد، خستگی به لحن پرگلهش اضافه شد و صداشو تحلیل برد:
- نرسیدم... تا الان نرسیدم... تو جای فکر به جبرانش، راه بذار جلوی پای من!
نمیفهمیدم چی میگن؛ اصلاً نمیفهمیدم. جبرانِ چی؟! راهِ چی؟! برزخِ چی؟!
لحنِ دختر ترکیبی بود از امید و اصرار وقتی فوراً گفت:
- یه فرصت! فقط یه فرصت بهم بده! تو مثل اونا نباش حسین، نباش!
انگار مار قلبتو نیش بزنه؛ همین حسو نسبت به حرفزدنش داشتم. چرا؟! چهمیدونم! فقط بدم میاومد از چیزایی که میگفت و حتی درک نمیکردم منظورش چیه!
گرمم بود اما توان از تن درآوردن کاپشنمو تو خودم نمیدیدم! واقعاً هیچی بدتر از تعلیق نیست؛ مثل فلج پیشرونده میمونه.
اون چیزی زیر لب گفت که نتونستم بشنومش. پوزخند زد و پرسید:
- تو به من فرصت دادی؟
کدوم فرصت؟! کدوم فرصت آخه؟! دستمو مشت کردم تا نکوبمش به میز.
پیشخدمت اومد. شنیدم که دختر مات و گیج سؤال کرد: «نمیفهمم... چه فرصتی؟». مرد لیوان بزرگ نسکافهمو گذاشت جلوم. نفهمیدم که تشکر کردم یا نه؛ رفت. حس میکردم یکی داره تمام رشتههای عصبیم رو میکشه؛ مغزم داشت کش میاومد.
- همین! نمیفهمی
اون بود که آروم اینو گفت؛ درموندگی تو جملهش پیدا بود.
درمونده شدم. نسکافهمو مزمزه کردم؛ از طعم زهرمار و داغیش صورتم درهم شد و چشمام به اشک نشست. یه حواسپرتیِ کوچیک؛ زیر لب پروندم:
- مزخرف!
و لیوانو عقب فرستادم.
صدای نفس عمیق اون رو شنیدم:
- با این چی کار کنم؟
ابروهام بالا پریدن. سر چرخوندم و از بالای شونه نگاهشون کردم؛ نگاهِ دختر به جایی سمت قلبِ اون دوخته شدهبود. قلبم جمع شد. اخم کردم. پلکامو روی هم فشار دادم.
دختر غمزده پرسید:
- من اون تو جایی ندارم؟..
تو یک آن میل شدیدی به جونم افتاد که پاشم و با مشت بزنم و فکشو خرد کنم! چرا؟! نمیدونم. فقط...؛ مثل این بود که صدای شمارهگر بمب رو بشنوی در حالی که روی صندلی بسته شدی!
وقتی سکوت طولانیِ اون رو دید، زهرخند زد و با صدایی که از بغض کلفت شدهبود، گفت:
- گرچه فرقی هم نمیکنه! اونایی که دوستم داشتن هم حداقل یه فرصت برای فراموشکردن بهم ندادن! چه انتظاری میتونم داشتهباشم؟!
حس کردم داره جلب ترحم میکنه؛ مظلومنمایی. میخواست دلِ اونو نرم کنه. میخواستم خفهش کنم!
کاپشنمو از تن درآوردم و انداختمش رو صندلی کنارم. مثلِ تقلا برای پرتکردن حواست از انفجار، وقتی صدای ساعتِ بمبو میشنوی و بمبگذارت داره از یهجای دور بهت نیشخند میزنه اما تو تصویرش رو توی صفحهی یه نمایشگر بزرگ پیش چشمت میبینی.
خیلی طول کشید تا اون، فکری و کاملاً بیربط به حرفای قبلی دختر بپرسه:
- کجای راهمو اشتباه رفتم، ثمینه؟!
پس اسم اون دختر ثمینه بود. بدم اومد از این اسم؛ بیدلیل.
- تو اشتباه نرفتی، من رفتم! اما چهطور بگم!؟ به چه زبونی توضیح بدم که دست خودم نبود تا باور کنی؟! حسین! مجبورم کردن... حتی نذاشتن یه مدت بگذره تا با خودم کنار بیام... نمیدونی چه عذابیه این! نمیدونی من چی کشیدم
مخلوط قبول و توجیه خطا و التماس بخشش؛ لحنش این بود. گناهکار و قاضی بودن انگار.
- دست خودت نبود؟ ثمینه دست خودم نبود یعنی چی؟! هان؟!
چشمام گرد شدن. شاید چون باور نمیکردم صدای آرومِ اون، به عصبانیت بالا بره! گرچه با فریاد خیلی فاصله داشت؛ اونقدر که توجه اون دو نفر دیگه هم جلب نشد.
دختر پردرد و با استیصال و نفسِ حبس مونده، جیرجیرکنان جواب داد:
- ینی نمیدونم... نمیدونم چرا باز میرفتم سَ.. ـمتش... ینی..
انگار کسی مجبورش کردهبود که حتماً یه چیزی بگه حتی اگه بدتر گند بزنه به همهچی! اون نفس عمیق و کلافهای کشید و من از بالای شونه دیدم که دختر لب گزید و لباشو بههم فشار داد.
بازم بینشون سکوت شد و من با خودم و لیوان نسکافهی بیبخارم تنها موندم. نمیخواستم اعتراف کنم چیزی که هر لحظه بیشتر ازش مطمئن میشدم رو؛ شبیه وقتی که شکنجهت میکنن و میدونی همین که اعتراف کنی میکشنت. هه! هرجور حساب میکردم درمورد خودم، فقط به یه آدم روبهموت میرسیدم! محتضر.
- پشیمونی؟
دختر که تندتند سر تکون داد، با چشمغره نگاه گرفتم:
- معلومه که هستم!
- میترسم ثمینه!
امیدوار شدهبود. ناامید شدم. زیر شکنجه مُردن بهتر بود یا بعدِ اعتراف کشتهشدن؟! حس میکردم تو چنین انتخابی قرار گرفتم. دوست داشتم دربرم اما یهچیزی وادارم میکرد بمونم و بشنوم؛ زیر شکجه مُردن. بیانتخاب داشتم انجامش میدادم.
دختر با بغض و امید، التماس کرد:
- قول میدم حسین! قول میدم که دیگه تمومه!
هیچکدومشون مستقیم به اتفاقی که افتادهبود اشاره نمیکردن. منم نمیخواستم حدس بزنم!
ساعدمو گذاشتم لبهی میز و پیشونیمو روش. ضربانم اونقدر بالا رفتهبود که سرم گیج میرفت. اون اما انگار که اصلاً حرف دخترو نشنیدهباشه، ادامهی حرف قبلیشو پی گرفت؛ با درد:
- میترسم؛ از تو، از خودم بیشتر... از این ذهنی که هرروز و هرروز داره تاریکتر و ترسوتر و شکاکتر میشه، میترسم
دختر مات و ناامید شد؛ من نسیم لرزونی از امید رو تهدلم حس کردم. چه مسخره! از امیدِ اون، مأیوس میشدم و از یأسِ دختر، امیدوار! چرا؟!
- حسین!
بازم دلم خواست برم بزنمش ولی توان نداشتم حتی سرمو از رو میز بلند کنم! اون، با استیصال گفت:
- اینجوری نگام نکن محض رضای خدا!
نگاه نکردم ببینم چهجوری نگاهش میکنه؛ انگار بخوام با مرگ چشمتوچشم شم.
- پس چی کار کنم؟..
دختر نالید و بعدِ یه ثانیه مکث، لرزون و عمیق نفس کشید:
- ینی به اندازهی یه فرصت؛ فقط یه فرصت کوتاه برای ثابت کردن خودم پیشت ارزش ندارم؟! انقدر ازم متنفری؟
لحنش لب پرتگاه بود؛ مثل کسی که بخواد برای نجات خودش دستوپا بزنه. منم دستوپا زدم. از ته دل آرزو کردم اون تائید کنه که ازش متنفره! همین.
اما جوابش طوری بود که فهمیدم دختر روی نقطهضعفش دست گذاشته و اونم تسلیم و آروم شده تا من زیر شکنجه بمیرم:
- تو محرمترین محرمِ منی ثمینه! اینو میفهمی؟
شمارشِ معکوسِ بمب شروع شد:
- میفهمم
پشتم لرزید چون از لحن زمزمهش پیدا بود که دلگرم شده؛ هردوشون شدهبودن. نهایت وحشت. قلبم به دندههام میکوبید:
- تو ناموس منی ثمینه! اینو میفهمی؟
- میدونم
اون، بلندبلند گفت اما انگار با هیچکس نبود جز خودش؛ داشت خودشو قانع میکرد. آخرین ضربهی شکنجه:
- به محرمم، ناموسم، زنم یه فرصت جبران ندم، چی از حسین میمونه؟!
حرفش ادامه داشت؛ یه «اما...»ی نصفه و ممتد. "اما" من تموم شدم. دیگه نشنیدم چی گفتن. شنیدم اما نفهمیدم؛ یا شایدم فهمیدم. نمیدونم.
انفجار؟! تکهتکه شدم. آب جوش ریختن سرم. حس کردم دارم تو صندلی آب میرم. قلبم نزد. خوردم توی کوه. مچاله شدم. مات شدم. بغض کردم. پوزخند زدم. داغ بودم، یخ کردم.
تمام.
و همهی اینا تو چند لحظه رخ داد؟! نمیدونم! ولی درست مثلِ "ذرهی خلقت" توی "فرشتگان و شیاطین" باطریم تموم شد و دو قطبم به شدت همو دفع کردن و وحشتناکترین انفجارِ ممکن توی چندثانیه اتفاق افتاد و بعد...
هیچی! عملاً هیچی. یه آرامشِ سرد. انجمادِ لحظهای.
آره، آرامش! تعجبآور بود و باورنکردنی؛ ولی وقتی از پشت میز کافه بلند شدم -در حالی که نمیدونستم چهقدر به اون حال موندم- آروم بودم. کاملاً آروم. مثل وقتی ترمز میبُری و کمربند و درا قفل میشن و به مانع میخوری اما زنده میمونی! لَخت میشی. خوابت میاد.
لَخت شدم. خوابم گرفت. اصلاً نمیفهمیدم چهطور تا چنددقیقه یا چندساعت پیش و توی تمام چندروز گذشته، فشارِ چنان شدت احساسی رو توی وجودم تحمل میکردم. واقعاً نمیفهمیدم. فقط خستگیش برام موندهبود.
پول نسکافهی نخوردهمو حساب کردم و از کافیشاپ بیرون زدم. اونا قبل از من رفتهبودن؛ اون زنوشوهر. کِی پاشده و رفتهبودن؟! نمیدونم! فقط حالا کنارِ خیابونی که خیسِ بارون بود، جای پژو یه ماشینِ دیگه پارک بود.
پوزخند زدم. چرا؟! نمیدونم. دستامو توی جیبای کاپشنم فرو بردم و بیعجله تا ماشینم قدم زدم. سردم نبود. شایدم بود. کاملاً هوشیار بودم ولی هیچ حسی رو حس نمیکردم؛ دیگه نه.
پشت فرمون نشستم و استارت زدم و برفپاککن رو زدم؛ آبِ بارون به کنارههای شیشه شُره کرد و روبهروم مشخص شد. از پارک دراومدم.
ترافیکِ چندانی نبود. کاملاً هوشیار تا خونه روندم و چون شکمم به قاروقور افتادهبود، بین راه یه بسته پنیرپیتزا خریدم؛ اونقدر آروم و عادی که مغازهدار حتی نمیتونست حدسشم بزنه که از بدترین رخداد زندگیم فقط چنددقیقه یا یکساعت فاصله گرفتهبودم! اصلاً به ساعت نگاه نمیکردم و اگه اتفاقی هم چشمم بهش میخورد، نمیفهمیدم که چه زمانی رو نشون میده. گیج نبودم، فقط تو یه چیزایی خنگ میزدم؛ به هر حال هر انفجار و شلیک و تصادفی تا یه مدت سوت کشیدنِ گوش با خودش داره!
ماشینو بردم توی پارکینگ؛ ماشین بابا قبلِ من اونجا بود. داخل خونه شدم. لامپها روشن بودن. سوئیچ و گوشی و بستهی پنیرو روی جاکفشی گذاشتم و همونطور که از شر کاپشن خیس و لیزم خلاص میشدم، صدا بلند کردم:
- حسام جون!؟..
جواب نداد. ابروهام بالا پریدن. برای عوضکردن لباسم که به اتاق رفتم، فهمیدم توی حمومه؛ طبق نظم دقیق زندگیش! لبمو کج کردم؛ بهنظرم علاوهبر وفاداری، یکی از چیزایی که باعث شد بابا دوباره ازدواج نکنه همین قوانین خللناپذیرِ سفتوسختش بود که میتونستن هر زنی رو دیوونه کنن!
تمام لباسام بوی بارون گرفتهبودن؛ وقتی تیشرت و ساپورت تن کردم و از شر کِش موی بهدردنخورم خلاص شدم، اونا رو توی ماشین لباسشوئی انداختم اما روشنش نکردم.
به آشپزخونه رفتم و دوتا سیبزمینیِ بزرگ برداشتم. ایستادم پشت کابینت و مشغول پوستگرفتن و خلالکردنشون شدم. به همین آرامش!
اونقدر همراه صداهای این خونه زندگی کردهبودم که صدای بابا رو شنیدم که از پلهها پائین میاومد؛ قدماش همیشه بیصدا بودن، برعکسِ مو خشککردنش با حوله! لبخند کجی زدم:
- های دد!
- علیکِ سلام! کجا بودی بابا؟!
از بالای شونه نگاهش کردم که پشت اپن ایستاده و حوله رو انداخته بود روی شونههاش.
کجا بودم جداً؟! به سیبزمینیها خیره شدم و تندتر برششون دادم. داشتم کمکم فراموش میکردم؛ مثلِ حرکتِ مِه رو درختای روی دامنه، تو یک آن دیدم که انگار اتفاقات دارن از توی کافیشاپ محو میشن و عقب میرن. اما همونقدر که مِه غمانگیزه، منم غمو حس میکردم؛ خیلی خفیف.
- بیرون! رفتم یه نسکافه بزنم، دیدم مزهی کوفت میده بیخیالش شدم
لحنش پرافسوس شد:
- من که آخر از کار تو سردرنیاوردم
شونه بالا انداختم:
- باور کن خودمم همینم..
عجیب بود که بلند گفتمش؛ قصد کردهبودم تو ذهنم بگمش! البته بابا پیگیری نکرد؛ خوشبختانه. فقط بیمعنی خندید و از وضعیت کار و درس پرسید.
تابه رو روی اجاق گذاشتم و روغن توش ریختم و پروندم:
- خوبن... سلام میرسونن!
صدای تلویزیون بلند شد:
- باز از این چیزای عجیبغریب درست نکنیها
نیشخند زدم. بابا از پنیرپیتزا بدش میاومد در حالی که من دیوونهش بودم. خلالها رو ریختم توی تابه و خودمو عقب کشیدم تا نسوزم:
- سیبزمینی سرخکرده که چیز عجیبغریبی محسوب نمیشه، ها؟!..
ندیده میدونستم پاهاشو کشیده روی مبل و لم داده:
- اون کوسنم بذار زیر سرت!
خندید. صدای خشخش جابهجا شدنش با صدای جلزولز روغن و ولوم تلویزیون که داشت بالاتر میرفت، همزمان به گوشم رسیدن.
یه ظرف برداشتم و بالا سر اجاق موندم تا خلالها سرخ بشن. بعد، سهم بابا رو جدا کردم و با یهکم نون و گوجه و خیارشور و یه لیوان آب، توی سینی براش بردم. در حالی که خودشو بالا میکشید و منم لبهی پامبلی رو گرفتهبودم تا نزدیکتر ببرمش، لبخندی نثارم کرد:
- دستت طلا!
لپشو کشیدم و موهامو پشت گوش زدم:
- نــوش تنبلک!
به آشپزخونه برگشتم. از تو کشوی کابینت، رول کاغذنسوز رو بیرون آوردم و یه تیکه بریدم. خلالها رو بهعلاوهی یهعالم پنیرپیتزا ریختم روش و بستمش و گذاشتم توی مایکروویو. فقط دهدقیقه لازم بود تا یه طعم لعنتی از اون تو بیرون بیاد.
بشقاب و چنگال برداشتم و منتظر موندم. آماده که شد، فویل بستهبندیشده رو توی بشقاب گذاشتم و به اتاقم رفتم.
لامپی روشن نکردم؛ فقط آباژور روی پاتختی. بالشتو انداختم کنار و نشستم روی تخت و به تاجش تکیه دادم. فویل رو باز کردم و قبل از خوردن، پنیر آبشده رو بو کشیدم و گذاشتم چشمام حسابی از این منظرهی خوشمزه سیر بشن. بعد، چنگالمو داخل سیبزمینیها فرو بردم.
بیعجله میجویدم. بیعجله قورت میدادم. آروم. درونم سکوت بود. خاموش. عمیق. چاه ویلِ تاریک؛ نه! ظلمت.
مِه پیش میرفت. غم پنجه میکشید که بیاد بالا؛ نمیتونست، اما بود. خفیف، مثل واکسن. درد میکرد، مثل جای واکسن.
طعم پنیر آبشدهی لعنتی زیر زبونم مزه کردهبود. خوابم گرفت اما حتی از یه خلال سیبزمینی هم نگذشتم. بعد، بشقابو گذاشتم روی پاتختی و خودمو پائین کشیدم روی تشک. دستمو رها کردم بالای سرم. سقف پیش چشمم بود؛ مات. مثلِ مِه. و من بعدِ انفجار... شکنجه... تصادفِ ترمزبریده با کوه... هنوز زنده بودم و سالم. فقط خوابم میاومد؛ خیلی زیاد. پلکامو بستم. گرمای پشتشون، چشمامو گرم کردن. چشم هم که گرم بشه، آدم با خواب میره.
•••
″ هیچوقت به پرخوریتون توجه نکنید!
من کردم و نتیجهش فاجعه بود... ″
گزینهی Share رو لمس کردم و عکسم آپلود شد؛ تصویری از قوطی بزرگ پاستیلم که چیزی ازش نموندهبود جز همین عکس! مطمئناً کسی منظورمو از کپشن نمیفهمید؛ و احتمالاً نهایت چیزی که نصیبم میشد، فحش و نفرینهای دهنهای آبافتاده بود! اما این جملهی کوتاه برای خودم معنیای کاملاً متفاوت با ظاهرش داشت؛ من یه شب به زیاد خوردنم توجه کردم و از فرداش وارد یه سراشیبیِ وحشتناکِ پرجنون شدم. چیزی که ازش پشیمونم چون وقتی این شانس رو داری که هرچی میخوری چاق نمیشی، خب غلط میکنی به پرخوریت گیرِ بیخود میدی!
و حالا حالم چهطور بود؟! به طور خلاصه: خوب. فقط کمی بیحوصلهتر از قبل بودم. پرخوریمم خودبهخود درمان شدهبود و به همون روال سابقم برگشتهبودم. چیز زیادی از اون چندروز جنون یادم نمیاومد؛ مثل واکنش طبیعیِ مغز آدم به همهی اتفاقاتِ بد و وحشتهای ادامهدار.
دردِ بیدرمونم شبا بودن: قبلِ خواب، وقتی که دیگه دست خودت نیست؛ مثل شب ادراری، اینبار اما روی بالشت! ولی -تقریباً- تونستهبودم به اینم فائق بیام: آهنگای راک با ولوم بالا؛ جوری که بعد کنار گذاشتنِ هدفون کاملاً حس میکردم شنواییم کم شده اما به هر حال ذهنمم خفه و خسته میشد و این نتیجهی دلخواهم بود که مثل یه بچهی شر، چنان آزارش بدم که موش شه و بره زیر پتو!
به زندگی برگشتهبودم؛ کاملاً. حالا به چیزهایی که از سر گذروندهبودم، اشرافِ کامل داشتم؛ ینی میدونستم چه مرحلهای رو پشت سر گذاشتم و توی چه مرحلهای هستم: جرقه، تلنگر، جنون، روبهرویی با این فاجعه که به یه مرد زندار احساس پیدا کردم؛ و حالا، سکوت. افسردگی هم شاید. آرامشی که بودنش غیرقابالباوره، شاید. و خوشبختانه وقتی کار این بیستواحدیِ لعنتی تموم شه، دیگه قرار نیست جناب مهندس رو ببینم پس حتی عصبانیت و احساس حماقتمم کمکم تموم میشه. امیدوارم.
و دیگه هیچی. فقط خوشحالم که از اون جریان به کسی حرفی نزدم و برای اتفاقی که در عرض چندثانیه و به شکلی احمقانه رخ دادهبود، خودمو رسوا نکردم؛ ینی یادم نمیاد کردهباشم.
شونه بالا انداختم و از توی کیفم چندتا اسکناس بیرون کشیدم. امروز اینجا علاف بودم؛ نه لازم بود وسیلهای بخرم و نه کسی میاومد برای دیدن خونه. داشتن درا رو نصب میکردن و البته برقکاری هم همچنان ادامه داشت و این وسط، من از دیدارِ اون فراری بودم و در عین حال حضور بیفایدهم جهت نظارت بر کار بود! بابا هم با این گیردادنهاش!
لبمو کج کردم و توی پاگرد طبقهای که کارگرا مشغول بودن، چشم چرخوندم بین واحدا تا شاید اثری از کمال ببینم. بود. صداش کردم. اومد و روبهروم ایستاد. پول رو دادم دستش:
- برای ناهار غذا بگیر!
- چشم خانوم!
آشپزخانهی مرکزی نزدیک بود؛ رفت و برگشتش حداکثر دهدقیقه طول میکشید. نگاهی به ساعت انداختم. بعدِ اومدنش، میرفتم. عصر کلاس داشتم و از اون مهمتر، خواب! خوابآلودگی عصبیم کردهبود.
جیبمو لمس کردم تا مطمئن شم گوشیمو برداشتم. برنداشتهبودم! نفسمو محکم بیرون فرستادم؛ رو هرهی پنجره جاگذاشتهبودمش. چرخیدم و با قدمایی که محکم به پلهها میکوبیدم، به بالا و واحدی که توش بودم، برگشتم. گوشی رو چنگ زدم و همین که پامو از چارچوب بیرون گذاشتم، برق بهم وصل شد یا از تنم گذشت:
- خانوم رئیسیپور؟!
پلکامو روی هم فشار دادم. طپش قلب. فکمو چفت کردم تا پوزخند نزنم و صورتم از ریخت نیفته. با مکث چرخیدم:
- بله!؟
نگاهش نمیکردم؛ به جایی نزدیک صورتش خیره بودم که چند پله بالاتر ایستادهبود. پائین اومد. نیمچرخ زدم. روبهروی هم ایستادیم. ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم. لباس سرهمی کارش تنش بود. طپش قلب؛ تنها باقیموندهی لعنتی که نمیشد کاریش کرد حتی با یادآوریِ اینکه اون یه مرد متأهله.
- سلام!
تکسرفهای کردم؛ شاید چون حس میکردم الآن که شروع کنم به حرفزدن، صدام گرفتهست. بیدلیل. اما گرفته نبود:
- سلام مهندس؛ خسته نباشی!
انگشتامو پشت کمرم توی هم قلاب کردم. گفت:
- ممنونم، همچنین!..
لبمو کش آوردم چون نمیدونستم باید چه کار کنم دیگه یا چه جوابی بدم. خوشبختانه سکوت خیلی طولانی نشد -چون سکوت طولانی تو دومتریِ اون، مزخرف بود- و پرسید:
- شما نمیخواستین دیگه برین پرورشگاه؟!..
ابروهام بالا پریدن و...؛ جریان برق دوم از تنم رد شد. انگار یکی آب سرد ریخت روم و بههوشم آورد.
احمق! به کل پرورشگاهو یادم رفتهبود؛ بچهها رو! خدایا! روی هرچی احمق رو سفید کردهبودم حقیقتاً! آخه چهطوری اونجا رو از یاد بردهبودم؟! فقط بهخاطر یه سراشیبی پرجنون، اون بچهها رو فراموش کردهبودم؟! به آنی از خودم ناامید شدم. مثلاً من دیوانهی احساس مادری بودم. اونوقت به خاطرِ...
خدایــا! پلکامو محکم روی هم فشار دادم چون تو لحظهی آخر فهمیدم که به اون و صورت متعجبش خیرهم! بایدم تعجب میکرد. من...؛ چه فرقی با اون زن بیلیاقتی که بچهدار شده و بچهشو نمیخواد، داشتم وقتی به راحتی اون فرشتهها رو از یاد میبردم؟!
- میبخشید البته! قصدِ فوضولی نداشتم... فقط دیروز که یهسر رفتهبودم اونجا، سراغتون رو میگرفتن
مات زمزمه کردم:
- سراغ منو؟!
سر تکون داد:
- گفتهبودین میخواین به بچهها انگلیسی یاد بدین؟..
لب گزیدم و تائید کردم. چهطور همهی اینا رو یادم رفتهبود؟! و چهطور قلبم از این فراموشیِ بزرگ خجالت نمیکشید و هنوز -فقط و فقط بهخاطر فاصلهی نزدیکم با اون- داشت بالبال میزد؟! زبوننفهمِ ابله!
- ببینید! برای اینکه بچهها به شما عادت کنن، بهتره دفعات اول بهطور مرتب سر بزنید... البته حمل بر دخالت نذارید این حرفمو! فقط چون اون روز متوجه اشتیاقتون شدم، گفتم بهتون یادآوری کنم یهجورایی
صدام تحلیل رفتهبود چون توی سینه و گلوم احساس سنگینی میکردم:
- حتماً میرم
نفس عمیقی کشید:
- خیلی هم عالی!..
به زمین خیره بودم. پاهاش یه قدم عقب رفتن و کنار پاش رو گذاشت روی پلهی اول:
- با اجازه!
نگاهمو بالا کشوندم اما نه تا صورتش. و سعی کردم لبخند بزنم. گرمم بود؛ خیلی. چرخید و بالا رفت. قبل از اینکه از پاگرد بپیچه به چپ و بازم بالاتر بره و از نظرم محو شه، یهو از دهنم پرید:
- کی سراغمو گرفت؟
دستشو گذاشت روی جونپناه و از روی شونه نگاهم کرد:
- قول دادهبودین که به مریم نقاشی با حروف انگلیسی رو یاد بدین... مشتاقشه
نفسمو حبس نگه داشتم و سر تکون دادم. رفت. دستمو روی سرم گذاشتم و چرخیدم رو به پلههای پائین. "تنها باقیمونده" کمکم آروم گرفت و من کمکم آشوب شدم و عصبیتر از قبل. باورش برام سخت بود اینکه پرورشگاه رو با اون بزرگیش، با اون احساس خاصش برام، با اون رفقای کوچولو، با اون اتاق ویژه، لابهلای اون چندروز جنون گم کردهبودم و به کل از یاد بردهبودمش! خندهدار نبود؟! بود. و گریهدار.
دستامو مشت کردم. مخلوطِ مهتای عصبی از بیخوابی با مهتای فراموشکار از بیعقلی؛ شبیهترین به یه بمبِ ساعتی بودم از دست خودم. پلهها رو چنان طی کردم که وقتی به لابی رسیدم، پاهام درد گرفتهبودن:
- اه! اه! اَاَاَه!
لبم رو به پائین انحنا پیدا کرد. یهو تو اوجِ شعلهوری، سقوط کردم و شدم آتیش زیر خاکستر؛ همینقدر اتفاقات در من سریع رخ میدادن از لحظهی اول "جرقه". از خشم، به سرخوردگی. برای مهتایِ لرزونِ معلقِ مرتعش، سری به تأسف تکون دادم و وقتی کمال رو دیدم با پلاستیکِ غذاهای توی دستش، آهکشان به طرف خروجی رفتم؛ درست خلاف جهت حرکت اون.
•••
- بگو: مهی! بگو: مَ_ه_ی! مَــ_هی..
در برابر تلاشهای من برای یاد دادنِ اسمم، موناکوچولو تقریباً مشتش رو بهطور کامل توی دهنش فرو بردهبود و بهم بیتوجهی میکرد. لب برچیدم:
- خب چرا حرف نمیزنی دختره؟!
نگاهم کرد؛ با چشمای خمار سیاهش که به زور میتونستی سفیدی دور مردمکای خیلی بزرگش رو تشخیص بدی. مظلومانه براش گردن کج کردم. دستشو از دهنش بیرون آورد. پلک زد و سرشو انداخت پائین.
- این دخترکوچولوی ما هنوز بلد نیست حرف بزنه خاله!
با ابروهای بالا پریده سر چرخوندم سمت خانم فرصتی؛ بین اسباببازیها و بچههای مشغول چهاردستوپا رفتن و بازی و جیغجیغکردن، نشستهبود. گفتم:
- ولی بابای من میگفت: من از نُهماهگی حرفزدنو شروع کردم
خندید:
- درسته..
به موناکوچولو خیره شد و نگاهشو غم گرفت. منم با نگاهش هممقصد شدم؛ دخترک که پاهاش از دو طرف پاهای من آویزون بودن و به زانوهام تکیه دادهبود، سخت مشغول بازی با انگشتای دستش بود. کاملاً بیصدا و بیجنبوجوش.
- مونا یه خونوادهی بدسرپرست داشته... برای همینه که از بقیهی بچهها گوشهگیرتره و کمی تو طی مراحل رشدش عقب مونده
اخم کردم. یکی به قلبم چنگ کشید. چهطور میشد به یه بچهی یازدهماهه گفت: «رنجکشیده»؟! و چهطور میشد والدینی که به بچههای خودشون رحم نمیکردن رو، نکشت و انتظار بهتر شدنِ وضع دنیا رو داشت؟!
حسی بهم دست دادهبود مخلوطِ نفرت و عشق. شونهی دخترکوچولو رو گرفتم و تنشو چسبوندم به سینهم. اعتراضی نکرد. سر چرخوند و گونهی چپش رو گذاشت رو جایی نزدیک قلبم. صورتش رو به بچهها بود؛ نگاهش هم. بغضم گرفت وقتی انگشت شستش رو برد توی دهنش. گوشهی لبش بالا رفت. خیلی کم. محو. و ابداً هیچ صدایی ازش درنیومد. چی کارش کردهبودن؟!
هردو دستمو دور بدنش حلقه کردم و به خودم فشارش دادم. نه نقزدنی در کار بود، نه لببرچیدنی. صامت. اشک رو حس کردم که به مردمکام نیش زد و از پائین پلکام بالا اومد. لبمو رسوندم به موهای حلقهحلقهدارش.
خوشش اومد. از پائین به بالا نگاهم کرد و نوک زبونشو نشونم داد! خندیدم براش. صورتشو فرو برد توی بغلم و پیشونیشو چسبوند به سینهم. حس کردم داره دلداریم میده. نفهمیدم من به اون تو بغلم پناه دادهبودم یا اون به من؛ با قبولِ آغوشِ فشرده و جمعشدهم. عجیب. بیتکرار. مادری که تو وجودم زندگی میکرد، دلرحم و آروم، قلبش میتپید و به وجد اومدهبود و هیجان؛ اما بیآزار. مثل همهی "مادر"هایی که همهی "دخترا" تو تن و جون و روحشون دارن که به وقت نیاز، سروکلهش پیدا میشه.
سرمو به دیوار تکیه دادم و همونطور که شیطنتای بچههای دیگه رو زیر نظر داشتم، پشت موناکوچولو رو آروم نوازش میکردم. حس میکردم از این کار خوشش میاد؛ فقط حس.
اینجا اتاق ویژه بود. فقط شش / هفت نوزاد توش بودن. از جایی که نشستهبودم، سمت راستم روی دیوار، درِ خوابگاه بچهها بود و سمت چپم درِ ورود و خروج؛ همون دری که اون بازش کردهبود، سرشو داخل بردهبود و بهم اشاره کردهبود که: «اینم اون جای ویژه!». پلکامو روی هم فشار دادم. ضربانم بالا رفتهبود از فکرش، یادآوریش. همینجا بود که نگاهش میکردم. زیرزیرکی. وقتی بچهها رو تو بغلش میچلوند و به اسم صداشون میکرد و اونا هم ذوقزده به طرفش میرفتن.
لب گزیدم. سر به دو طرف تکون دادم و سعی کردم بهش فکر نکنم. سعی کردم قلبی که پوزخند میزد رو قانع کنم که دلیلم برای بیشتر دوست داشتنِ این اتاقِ ویژه، فقط و فقط ویژه بودنشه نه اون حس که شروعش -تقریباً- از اینجا بود. و همینطور... سعی کردم خودمو هم قانع کنم که دلتنگ نیستم...
مونایی تو بغلم خوابش برد! کمکم و بیسروصدا. فقط حس کردم سنگینیش بیشتر شده و وقتی نگاهش کردم دیدم پلکاش بیلرزش بستهن؛ پلکهایی که پف داشتن چون چشمای قایمشده پشتشون درشت بودن و همیشه خوابآلود!
با احتیاط و بینهایت آروم تنش رو از خودم فاصله دادم و گهوارهای بغلش کردم. بلند که شدم، نگاه خانم فرصتی برگشت سمتم. لب زدم:
- خوابید
لبخندزنان سر تکون داد. توی اتاق یه مربی جوون دیگه هم بود که هیچ آشناییای با هم نداشتیم. وارد خوابگاه که شدم، دیدم همون مربی دنبالم اومده. رفت به طرف یکی از تختای کوچیک:
- این تخت مال موناست
لبمو کش آوردم و به همون سمت رفتم. مربی، پتوی صورتی مرتب پهنشده رو کنار نگه داشت. من آروم دخترک رو خوابوندم و اون روشو پوشوند و سرشو روی بالشت طوری تنظیم کرد که گردنش درد نگیره.
با هم بیرون رفتیم و همزمان یه مربی دیگه وارد شد. فامیلش رو شنیدهبودم امروز: خانم غبیشی. مطمئناً خوزستانی بود؛ کوتاهقد، سبزه و سنوسالدار اما نمیدونستم لهجه هم داره یا نه. خانم فرصتی پاشد و انگار که شیفت رو از هم تحویل گرفتهباشن، قصد خروج کرد!
نگاهی به اتاق بازی و بچهها انداختم. هنوز نمیدونستم آیا بودن باهاشون مدتزمان محدود و مشخص داره یا نه. پارتیِ کُلُفتم یه طرف، اینکه خودمم هیچ سؤالی نپرسیدهبودم و همینجوری یهویی زدهبودم به دل ماجرا طرفِ دیگه بود برای بیاطلاعی از قوانین که البته یکی / دوتاشون رو میدونستم چون بار اول باهاشون برخورد کردهبودم؛ پس به سرم زد منم پشت سر خانم فرصتی برم بیرون -چون با این خانم دفعهی اولم برخورد داشتم و باهاش راحتتر بودم- و یهکم فوضولی کنم!
توی راهرو داشت به طرف "پشت صحنه" میرفت که صداش زدم. ایستاد و برگشت سمتم:
- جانم؟!
لبخند بزرگی زدم و رفتم طرفش و روبهروش ایستادم:
- میشه یهکم صحبت کنیم؟!..
ابروهای نازکش بالا پریدن. کاملتر توضیح دادم:
- ینی میدونید؟! اوندفعه که اومدم کاملاً بیمقدمه بود و حتی تحقیقم نکردهبودم دربارهی پرورشگاه و قوانینش... ایندفعهم که فوری پریدم تو اتاق بچهها..
خندید. نیشخند زدم:
- برا همین گفتم بیام از شما چندتا سؤال بپرسم اگه مشکلی نباشه!
با لحن مهربونی که به صورت ناز و ملیحش میاومد، گفت:
- خواهش میکنم عزیزم! درخدمتم!
انگشتامو توی هم قلاب کردم. اول چندتا سؤال پرسیدم دربارهی محدودیتهایی که برای ساعتها و روزهای ملاقات دارن تا بفهمم اینکه اون معرفم بوده باعث شده تا چه حد بهم راحت بگیرن! و...؛ بیشتر فهمیدم که تا چه حد به خودشم راحت میگیرن اینجا و در نتیجه متوجه شدم که پارتیِ اون خیلی کُلُفتتر بوده! اوپس! شاید اون نظریهی مادر و داستان هندیای که داشتم، همچین فانتزی هم نبودهباشه!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم پوزخند نزنم به دلی که افسار عقل ناقصمو به راحتی دستش میگرفت. و صرفاً برای اینکه فراموشش کنم، راجعبه چیزی که مدتها ذهنمو مشغول کردهبود پرسیدم:
- میگم اگه بچهها به سن قانونی برسن و کسی به فرزندی قبولشون نکنه چی میشه؟
متعجب شد. حق داشت؛ سؤالم کاملاً بیربط به پرسشای قبلیم بود! چیزی نگفتم. میشد حماقتِ مغز و قلب رو توضیح داد مگه؟! فقط با قیافهای که مطمئن بودم مضحک شده، بهش خیره موندم.
بیمعنی سر تکون داد. بهنظرم تازه حس کرد که من قرار نیست به این زودی دست از سرش بردارم که یه پاش رو عقبتر برد و راحتتر ایستاد:
- بعد از اینکه بچهها به سن قانونی رسیدن، دیگه توی پرورشگاه نگهشون نمیداریم... اکثراً که وارد دانشگاه و خوابگاه میشن و مستقل؛ اما در کل چندتا از بچهها رو همراه یه مراقبِ مطمئن میفرستیم توی یه خونه تا کمکم استقلال کامل پیدا کنن و دیگه به ما نیازی نداشتهباشن
ابروهام بالا پریدن:
- جدی؟!..
دست به سینه شدم و رو نوک پنجههام ایستادم:
- آخه من خیلی چیزای خوبی نشنیدم در این مورد... همهشم ذهنیتم این بود که بچهها رو بیرون میکنن
لحنم نیش و کنایه نداشت؛ فقط رک بود و کاملاً صادقانه. خانم فرصتی لبخندی زد که حقیقتاً حس کردم یه مادره که در مواجهه با تخیلات بچهش با صبوری برخورد میکنه و دنبال یه جواب منطقیه! گفت:
- بله، میدونم! شایعات در این مورد زیاده ولی خب قوانین اینطور هستن... نمیخوام ادعا کنم هیچجا سرپیچی از این قانونها نیست و همهجا و همهی ماها عالی عمل میکنیم تو مراقبت از بچهها چون اطلاع کافی از عملکرد همهی پرورشگاهها ندارم و...؛ میدونی که عزیزم!؟ هرچی سن بالاتر میره، مخارج بچهها هم بیشتر میشه و ممکن هست خیلیها این وسط سوءاستفاده کنن... اما لااقل دربارهی خودمون میدونم که این ذهنیت شما صدق نمیکنه... ما بچهها رو بدون والد رها نمیکنیم به امون خدا
چرا از این قضیهی "والد" خوشم نیومد؟! چون یهو به ساجدهکوچولو و علیرضا فکر کردم! مطمئناً از هم جدا میشدن؛ حتی قبل از رسیدن به هجدهسالگی. و من متنفر بودم از هر نوعی از جدایی... مثل وقتی مادر آدم یه روز صبح میره و دیگه برنمیگرده!
اخمم ناخودآگاه بود و تعجب دوبارهی خانم فرصتی، واکنشی به صورت درهمرفتهی من. چیزی از افکارم بروز ندادم. حتی به توضیحاتش جوابی ندادم چون راستش چیز زیادی ازشون یادم نموندهبود! بیمفهوم سر تکون دادم؛ انگار قانع شدم و مسئله برام حل شده.
شونه بالا انداختم و گردن کج کردم:
- میگم شما خودتم بچه داری؟
یه لحظه چشماش گرد شدن. عکسالعملش طبیعی بود؛ من زیادی داشتم گیج میزدم. دستمو مشت کردم تا نکوبمش به پیشونیم.
خانم فرصتی لب گزید. انگار دیگه با ایستادن راحت نبود؛ شروع کرد به راه رفتن تا به این بهانه نگاهش ازم دور باشه. لبخندی رو لبش نشست که مثل ماهی لیز بود:
- بله، یه عالمه! تقریباً با همهشونم آشنا شدی عزیزم!
فهمیدم بچههای پرورشگاه منظورشه. و همونجوری که انواع و اقسام فحش و نفرینها رو نثارِ خودم میکردم، لبمو کش آوردم. سعی کردم چیزی بگم که این بحث همینجا تموم شه چون با تمام تلاش خانم فرصتی، نیش حسرت تو نگاهش از چشمم دور نموندهبود. سرخوش دستامو بههم کوبیدم:
- اوهـــوم! ماشالا! خدا این همه بچه رو براتون حفظ کنه!
گند زدم بلاشک. غمگینانه خندید:
- إنشاءالله!..
با صدای تحلیلرفتهای زمزمه کرد:
- من نمیتونم مادر بشم
بینمون سکوت شد. دیگه حتی نتونستم سر خودم غر بزنم. نمیتونستم بسنجم و اندازه بگیرم عمق درهی این غم رو که زن باشی و رَحِم داشتهباشی ولی نتونی بچهای به دنیا بیاری. واژه نمیتونستم پیدا کنم برای توصیفش. فقط بارِ روی دل خانم فرصتی رو، انگار دستی بلند کرد و گذاشت روی وجدانم.
قلبم خجالت کشید؛ مردم چه دردی داشتن و اون چه هوسی. در لحظه تصمیم گرفتم دیگه اینجا نیام چون یاد تصاویر اون چندساعت راحتم نمیذاشت و باعث خرابکاریم میشد؛ حالا چه به حس خودم ربط پیدا میکرد، چه حس ساجده و علیرضا. هردوشون یکی بودن دیگه؛ نبودن؟!
و در لحظه هم پشیمون شدم. من اینجا بچهها رو شناختهبودم و...؛ فقط چندتا تصویر برام موندهبود دیگه... چیزهایی که باید فراموششون میکردم؛ یه حسرت کموزن روی دلم. اما شاید میتونستم این فراموشی رو موکول کنم به بعد تمومشدنِ کار ساختمون... وقتی که دیگه نمیدیدمش.
چشم توی حدقه چرخوندم و سر به دو طرف تکون دادم. پاک خل شدهبودم. هیچکدوم از فکرام سروته نداشتن. بیربطترینها. باید میرفتم سفردرمانی!
بازم لبمو کش آوردم؛ بیخودی:
- خب...؛ حالا که گند زدم و وارد مود غم شدیم، بذارین منم بگم که مامان ندارم..
ابروهاش بالا پریدن و هاجوواج موند. حق میدادم بهش اگه به عقلم شک میکرد! شونه بالا انداختم و بیخیال خندیدم. ادامه دادم:
- برای همین مامانا رو خیلی دوست دارم... پس شما رو بغل میکنم!
و قبل اینکه بتونه جملههامو تحلیل کنه، دست دور شونههاش حلقه کردم و به خودم حسابی فشارش دادم. صدای خندهش از روی شونهم خفه به گوشم میرسید؛ قدش از من کوتاهتر بود.
- عزیزم!
داشتم از بغلم فاصله میدادمش که یهو فکری به ذهنم اومد: سفردرمانی! خاطرههای اینجا با یاد اون مخلوط بودن و ناخالصی داشتن و منو به سلسلهای از حسها و اتفافات و حماقتها وصل میکردن؛ پس چهطور بود اگه برای خودم یه خاطرهی خالص میساختم با بچهها؟! چیزی که بیترس از طپش قلب و حواسپرتی، هزاربار برای خودم تکرار و یادآوریش کنم... چیزی که بدون حضور اون، فراموشی رو آسونتر کنه...
تقریباً مطمئن بودم از لامپی که تو مخم روشن شد، صورت و چشمامم برق زدن! نیشخند بزرگی زدم و چشم ریز کردم و در حالی که دستام هنوز رو شونههای خانم فرصتی بودن، پرسیدم:
- میگم شما بچهها رو سفر و اردو هم میبرین؟
طفلک دیگه انگار به این نوسانات من عادت کردهبود که خیلی متعجب نشد! فقط با لبخندی که تخفیف پیداکردهی خندهی تا پشت لب اومدهش بود، سر تکون داد:
- بله که میبریم!
بشکن زدم:
- عالیه!..
خانم فرصتی با نگاه منتظر خیرهم موند. گوشهی افتادهی شالمو روی شونه انداختم و یه دور، دور گردنم پیچوندم:
- من یه رفیقی دارم که باباش آژانس مسافرتی داره و..
یهکم چاخان...؛ یا زیادکردن پیازداغ. انگشتامو توی هم قلاب کردم:
- راستش از کارای خیر و اینا خیلـــــی خوشش میاد این بابای دوستم! الان یهویی به ذهنم رسید که یه سفر جور کنم... ینی باهاش تماس بگیرم تا هماهنگیها و تدارکات لازمو برای سفر بردن بچهها انجام بده... خودمم میشم تورلیدر..
گردن کج کردم:
- چهطوره؟
با مکث و تردید چشم ازم برداشت:
- برای این مورد باید با مدیریت صحبت کنی عزیزم! اما به هر حال الآن فصل مناسبی برای سفر نیست و درضمن سفر بردن بچهها هم چندان کار آسونی نیست
بهنظرم بهخاطرِ اینکه یه ایدهای به ذهنم رسیدهبود و فوراً به زبون آوردهبودمش، فکر کرد که جوانب کار رو نسنجیدم پس سعی کرد بهم یادآوری و پشیمونم کنه. خب حقیقتش واقعاً هم جوانب کار رو نسنجیدهبودم! ولی این دلیل نمیشد که بخوام بیخیال عملیکردنِ پیشنهادم بشم.
در یک آن تصمیم گرفتم به قولِ نکی: «کاملاً بولدوزری» عمل کنم! من نیاز داشتم به سفر. و خاطره. بدون اون و فقط با بچهها. باید این "تنها باقیمونده" رو حذف میکردم. باید به کل همهچی رو به حالت عادی برمیگردوندم بیاینکه مجبور باشم از رفاقتم با بچهها بگذرم یا برم جای دیگه و دوباره از اول شروع کنم.
پس هیچ مهم نبود که فکر سفر بردن بچهها وحشتناک یهویی، به شدت سخت، خیلی غیرمنتظره و ناهماهنگ، و کمی احمقانه بود. باید انجامش میدادم. محض تنوع. نجات. ترمیم. و محض اینکه تو دل و ذهن دخترا و پسرای اینجا، بیشتر جا باز کنم.
نفس عمیقی کشیدم و به در پشت صحنه با چشمای ریزشده نگاه دوختم:
- دفتر مدیریت اونجاست، درسته؟!
سر چرخوندم سمت خانم فرصتی. از قیافهش پیدا بود که میخواد پشیمونم کنه:
- عزیزم! بهنظرم بهتره فعلاً دست نگه داری... شما تازه به اینجا اومدی... هنوز با بچهها بهطور کامل آشنا و رفیق نشدی و هنوز سختیِ کار با اونها رو درک نکردی... ایدهت خیلی خوبه؛ ولی هیچ کار عجولانهای درست پیش نمیره... کمی صبر کن! با بچهها و جو و قوانین اینجا که آشناتر شدی، و اگر خواستی پیشمون موندگار شی و مرتب بهمون سر بزنی، اونوقت میتونیم تابستون یه اردوی دستهجمعی بریم
واقعاً مادر بود! یا دستکم استعداد معلمی داشت چون لحن نصیحتکردنش از اون مدلایی بود که: "تو مو میبینی و من پیچش مو"! ولی خب به ندرت کسی تونسته با این لحن منو راضی کنه که دست از ریسک کردن بردارم و مثل یه دختر خوب و ساکت بشینم سر جام. مخصوصاً حالا که این ایده مثل مادهی حاجب توی تنم پخش شده و به مورمور انداختهبودم؛ این اندرز دادن فقط لجبازترم میکرد.
ابروهامو بالا بردم و سر تکون دادم:
- شما درست میگی..
یه قدم بلند به جلو برداشتم؛ با پاشنهی پا سُر خوردم و چرخیدم سمتش:
- ولی من ترجیح میدم همین الآن شانسم رو امتحان کنم و برم با مدیریت و بعدم بابای دوستم حرف بزنم!
بعد، همونطور چرخیدم و برگشتم طرف راهروی سمت چپ. از جلوی سالن غذاخوری که میگذشتم، همونجوری خم شدم و نگاهی به داخلش انداختم. اونجا رو تا حالا ندیدهبودم. از لای در نیمهبازش و توی یه پلکزدن هم نمیشد چیز زیادی دید؛ جز میز و صندلیهای رنگی.
خانم فرصتی دنبالم میاومد. شنیدم که زیر لب گفت:
- چی بگم!؟
دقیقاً با لحن یه مادر که به بچهش میگه: «من نمیدونم... بابات میدونه!». نیشخند زدم.
بعدِ درِ پشت صحنه، راهرو ادامه داشت و تو دو طرفش درِ چندتا اتاق بود. داشتم دنبال اعلانی، چیزی میگشتم که روش نوشتهباشه "مدیریت" که خود خانم فرصتی نشونم داد باید کدومور برم؛ راست، دومین در که باز بود.
قبل از خانم فرصتی وارد شدم. فضای کوچیکی بود با یه میز اداری که درست روبهروی ورودیش قرار داشت و دوتا در که توی دیوارهای دو سمتِ میز، مقابلِ همدیگه بودن. بهنظرم اینجا جای منشی بود ولی کسی روی صندلی خالیش ننشسته بود! ابروهام بالا پریدن.
خانم فرصتی رفت طرف درِ سمت چپ. تقهای بهش زد و بازش کرد و سر داخل برد:
- خانم کریمان!؟
- جانم عزیزم؟!
در رو کامل باز کرد و کنار ایستاد. بهم اشاره کرد:
- بفرمائید!
لبخندی حوالهش کردم. پیش رفتم و داخل شدم. نگاهم اتوماتیکوار و تند، دورتادور اتاق گشت؛ بیشباهت به دفترِ مدرسه نبود! البته با رنگا و تابلوهای شادتر؛ دفترِ مهدکودک مثلاً!
مقصدِ این چرخشِ مردمکا شد صورت زن نسبتاً مسنی که میدونستم فامیلش کریمانه. و...؛ دم عمیقی که بریدهبریده به ریه فرستادم، حبس موند. چرا؟! چون کمکم، با چندلحظه خیرگی که به بهتزدگی رسید، تونستم بفهمم که چه خبطی کردم.
شباهت بیداد میکرد. خانمِ کریمان؟! پارتیِ کُلُفت؟! اون مادرش بود! اون مردِ زندار، پسرِ این زن بود که اینقدر راحت میگرفتن بهش؛ که اینقدر راحت گرفتهبودن بهم! چشم و ابروشون مو نمیزد. و طرح کلیِ صورتشون.
قلبم جمع شد. عین فیلما یا کتابای تخیلی؛ خودم با پای خودم رفتهبودم توی دام! اسم این رو میشد به تمام معنی گذاشت: تله. کاملاً بادم خالی شد. فرو رفتم. میخواستم چی کار کنم؟! یه سفر و خاطره بدون اون بسازم؟! حالا فقط میشد به این ایده پوزخند زد. اینجا -توی این پرورشگاه- بدونِ اون نمیشد هیچ کاری کرد وقتی حتی مدیرش مادرش بود!
در لحظه دلم خواست عقبعقب برم و فرار کنم یهجورایی. همون فکرِ رفتن به یه پرورشگاهِ دیگه، بهترین بود. من که حالا دیگه حتی به کمک هم احتیاج نداشتم برای رویارویی با بچهها.
واقعاً خواستم برم و حتی یه قدم هم برداشتهبودم که با صدای خانم فرصتی، انگار از تخیل به واقعیت پرت شدم. توی عملِ انجامشده قرار گرفتن؟! طوری بود که حس کردم تا قبل از امروز اصلاً چنین چیزی رو تجربه نکردم! پلکامو بههم فشار دادم. حقیقتاً عالی شد!
- ... والا من بهشون گفتم که این پیشنهاد خیلی دنگوفنگ داره اما خب، اصرار داشتن که حتماً همین حالا دراینمورد با شما صحبت کنن
عضلات پام رو سفت کردم تا به زمین نکوبمش. چشم باز کردم. اخمم ناخودآگاه تو هم رفتهبود. حالا از سفردرمانی با بچهها خوشم نمیاومد؛ ازش متنفر بودم. خیلی احمقانهتر از چنددقیقه قبل بهنظر میرسید.
کریمان با ابروهای بالا پریده خیرهم بود. انتظار داشت چیزی بگم. نگاهم رو حرکت دادم سمت پنجرهی پشتِ سرش؛ از لای پرده میشد آفتاب رو دید که امروزو گرمتر از هوایِ اصلیِ این فصل کردهبود.
کلمهها از شدت تحیرم از ذهنم پر کشیدهبودن. سعی کردم به مغزم فشار بیارم. دیگه نمیشد جمعش کرد. باید یهچیزی میگفتم! آبدهنمو قورت دادم:
- سلام!
نرم خندید:
- سلام عزیزم! خانوم رئیسیپور هستی شما؛ درسته؟
تعجبآور نبود شناختنش؛ احمقانه بود که من نمیشناختمش و حتی به عقلم نرسیدهبود قبلِ اینا چیزی دربارهش بپرسم. سر تکون دادم. لحنم ناخودآگاه سرد شدهبود:
- بله!
نشست. نگاهمو اینبار چرخوندم تا آویزِ پشت سرش که تو سهکنج اتاق بود و یه چادر و کیف و پالتو هم ازش آویزون بودن.
- حسین جان از شما برام گفتهبود بار پیش... نمیشیند عزیزم؟!..
به صندلیهای ردیف چیده شده جلوی میزش اشاره کرد. "حسین جان"! خدایـا!
نفس عمیقی کشیدم. روی دورترین صندلی نشستم. خانم فرصتی هم روبهروم نشست.
کریمان گفت:
- خب، من درخدمتم!..
چی میشد همین الآن خودم بگم پشیمون شدم؟!
- واقعاً شما میخوای بچهها رو ببری سفر؟
دیگه نه راستش! اما سرمو به نشونهی جواب مثبت تکون دادم. در لحظه به این فکر کردم: گناه بچهها چیه این وسط که بخوام بذارمشون و برم؟ و محرومشون کنم از یه خوشی کوچولوی چندروزه؟ همین فکر بود که باعث شد جابهجا شم تا مایل به طرف میز باشم:
- بله! اول..
پلکامو روی هم فشار دادم و سعی کردم بخندم. مضحک شدم:
- باید معذرت بخوام که تا حالا نیومدم خدمت شما!
لبخند مهربونی زد. دلم خواست کسی که واقعاً هست رو ببینم؛ نه اون بُعدش که مادر کسیه که میخوام یادم بره. سخت بود. باید روی چیز دیگهای تمرکز میکردم تا فکرمو از اون و طرح صورتش که تو چهرهی این زن پنهون بود، دور کنه.
- ایرادی نداره خانـوم! گفتم که: «حسین جان از شما برام گفته»... برای همین هماهنگ کردم که هر وقت اومدین، بتونین بدون مشکل با بچهها ملاقات داشتهباشین
اخم کردم. میتونستم روی فکر نکردن بهش تمرکز کنم اگه مدام اسمش وسط نمیاومد! به زمزمه گفتم:
- ممنونم!..
دیگه اون شور و شوق اولیه رو نداشتم. شاید اصرار میکردم و با اولین مخالفت، بیخیالش میشدم. اما شایدم بهخاطر بچهها ادامه میدادم: بولدوزری. به هر حال حتی اگر سفر میرفتیم هم، اون و زنش که قرار نبود بیان! پس این خاطرهسازی بدون اون سر جاش بود. فقط تو ذوقم خوردهبود.
خانم کریمان چیزی زیر لب گفت؛ بهنظرم جواب تشکرم بود. تصمیم گرفتم نهایت تلاشمو بکنم. به هر حال، تا اینجا اومده و تو عمل انجامشده هم قرار گرفتهبودم. پس...؛ هرچه بادا باد! لبخند زدم:
- خب همونطور که خانم فرصتی گفت، من یهو به این نتیجه رسیدم که با بابای دوستم هماهنگ کنم و بچهها رو سفر ببرم... شما که امسال جایی نبردینشون؟!
خانم کریمان سر به دو طرف تکون داد:
- نه عزیزم! اما..
نذاشتم ادامه بده. و نصف بیشتر شور و شوقم، ساختگی بود وقتی پریدم بین حرفش؛ اما کمکم واقعی شد:
- پس عالی شد! من با آقای موسایی تماس میگیرم و ازش میخوام که محل اقامت و همینطور وسیلهی سفر رو به عهده بگیره؛ کاملاً رایگان برای شما... این آقای موسایی که گفتم، پدر رفیقمه... اهل کار خیره... و مطمئنم روی منو زمین نمیندازه..
دم عمیقی گرفتم تا موقع ادامهی پرحرفیم نفس کم نیارم:
- وقتی این پیشنهاد رو با خانم فرصتی درمیون گذاشتم، گفتن که: «الان فصل مناسبی برای سفر نیست» ولی راستش من کاملاً مخالفم! بچهها که مدرسهای نیستن... با محدود کردن مسافرتهاشون به بهار و تابستون، فرصت دیدنِ قشنگیهای فصلهای مختلف رو ازشون میگیرین... اصلاً...؛ ببینین! همهی مناطق ایران فصل خاص برای سفر دارن که توی اون فصل زیباترن یا مراسمات مخصوصی دارن که حیفه آدم از دستشون بده... مثلاً بخوام مثال بزنم، اصلاً جنوبرفتن تو تابستون خوش نمیگذره! یا شنیدین حتماً که شیراز رو باید اردیبهشت رفت!؟ حتی شمال هم که همه عید و تابستون میرن، قشنگترین پائیزها رو داره که بدون بیننده میگذرن... البته درک میکنم که توی فصلهای سرد، سفر بردن بچهها ریسک بیشتری داره و ممکنه مریض بشن... اما فکر میکنم بتونیم از پس این مورد بربیایم... هواشناسی تا چندروز آینده هوا رو آفتابی پیشبینی کرده و اصلاً... اصلاً جور میکنم که بریم اصفهان... الآن چندان روزهای سردی نداره چون گفتم که: «چندروز آینده هوا خوبه»... نزدیکم هست... شهر بزرگی هم هست... همهجور امکاناتم داره..
قیافهی خانم فرصتی و کریمان، دیدنی بود. نمیدونستن باید به کدوم حرفم جواب بدن و راستش انقدر تندتند گفتهبودم که بهنظرم هنوز نتونستهبودن کامل حرفهام رو تحلیل کنن! و منم فرصت ندادم. بازم با همون سرعت ادامه دادم:
- و میدونم که تازه دومینباره اومدم اینجا و هنوز خیلی با جو و شرایط آشنا نیستم... اما بهنظرم اینا بههم مربوط نیستن... مثلاً اگه من بهعنوان یه غریبه و فقط برای انجام کار خیر میاومدم، قبولم نمیکردین؟! میکردین دیگه! حالا هم فکر کنین همینه... در حقیقت خب همینم هست... چون من قرار نیست کاری انجام بدم، همهچی به عهدهی آقای موساییه... من فقط شما رو بههم وصل میکنم و هماهنگیهای لازم رو انجام میدم... تازه... بذارین صادق باشم! به این خاطر اصرار دارم به این سفر که میخوام به بچهها نزدیکتر شم و تو دلشون جا باز کنم... میخوام اینجا موندگار بشم و مرتب بیام از این به بعد... بار پیش خانم امین بهم پیشنهادی داد که دوست دارم عملیش کنم: انگلیسی یاد دادن به بچهها... و خب...؛ من نسبتاً آدم عجولی هستم پس دلم میخواد هرچه زودتر جا پام رو اینجا محکم کنم! البته این ربطی به موضوع سفر نداره... ولی خب سفر رفتن با بچهها هم تو این مورد بیتأثیر نیست..
حس کردم "هرماینی گرنجر" هستم؛ بعدِ توضیحات زیاد و پشت هم، یه نفس عمیق! و بعد، آخرین جملات که معمولاً تأثیرگذارترینها هستن:
- لطفاً بهم اعتماد کنین! اصلاً من خودم تمام مسئولیت این سفر رو به عهده میگیرم و به قول معروف: «نمیذارم خون از دماغ کسی بیاد.»... خیالتون کاملاً راحت باشه!
حرفمو تموم کردم و دست به سینه، شونهم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. میتونستم تو نگاه خانم کریمان تردید رو ببینم؛ مثل مادری که دودله که بچهش رو دست یکی دیگه بسپره یا نه. به هر حال، من دیگه عملاً راه برگشتی از تصمیم و گفتههام نداشتم و باید این بولدوزر رو تا صاف شدنِ کاملِ این جاده، میروندم. پس تو مدتی که اون دو نفر دیگه سکوت کردهبودن، سعی کردم مغزِ ازکارافتادهم رو به کار بندازم؛ تو سریعترین حالتِ ممکن. و بهونهها و سؤالهای احتمالیشون رو حدس بزنم و براشون جواب و دلیل پیدا کنم.
•••
تیکههای نون رو چیدم کفِ قابلمه و در همون حین با انگشت کوچیکم روی اسم یزدان ضربه زدم و تماس رو گذاشتم روی بلندگو. کمی از لعاب برنج و عدس رو، قاشققاشق ریختم روی نونهایی که قرار بود تهدیگم بشن:
- اوووف! کوفتت بشه یزدان!
- چی؟!
تماس وصل شده و در نتیجه جملهم رو شنیده بود. لحنش متعجب بود طفلک! نیشخند زدم:
- علیک! یه قابلمه عدسپلوی پرملاتِ پر تهدیگنونی که بهعنوان رشوه فقط برای تو دارم میپزم
کفگیر برداشتم و مشغول ریختن مخلوط برنج و عدسِ نیمپز توی قابلمه شدم. یزدان خندید؛ شوکه:
- اوه! حتماً چیز خیلی بزرگ یا عجیبی میخوای... خدا بهخیر کنه!
دهنش آب افتادهبود؛ مطمئنم. چند قاشق از مایع ماکارونی رو ریختم روی برنجا: مخلوطِ گوشتچرخکرده، سیبزمینی، پیاز و رب! تقریباً شبیه استابولیپلو میشد اما بدون لوبیا و با عدس. گفتم:
- نه راستش! چیز بزرگ یا عجیبی نیست... فقط یهخرده خرجش بالاست
یه لایهی دیگه برنج ریختم. بیطاقت پرسید:
- چی شده مهی؟!
در حین کار براش توضیح دادم:
- ببین من اخیراً رفتم توی یه پرورشگاهی و با بچهها رفیق شدم... بعد امروز یهو به ذهنم رسید که یه سفر براشون جور کنم! خلاصه کلی با مدیر اونجا حرف زدم و چاخان کردم که یه رفیقی دارم و باباش آژانس مسافرتی داره و اهل کار خیره و... همینا دیگه... بالآخره تا حدودی، نه کاملاً ولی تا حدودی راضیشون کردم... حالام گفتم به تو زنگ بزنم که تو هم بشینی زیر پای بابات و راضیش کنی..
برنج و مایع رو با هم مخلوط کردم:
- حالا جزئیات و تعداد نفرات و اینا رو بعداً بهت اطلاع میدم ولی مقصد اصفهانه
تا چندلحظه چیزی نگفت. با تهِ قاشق روی برنجها چندتا گودال درست کردم!
- مهتا الان اینو جدی گفتی یا منو دست انداختی؟!
بهتزده بود. چپچپ به گوشی نگاه کردم:
- به کجای حرف من میخورد شوخی باشه؟!
قابلمه رو گذاشتم روی اجاق و شعله رو روشن کردم. به طعنه پرسید:
- بهنظرت برای همچین نقشه کشیدنی اول نباید با ما هماهنگ میکردی ببینی اوکی میشه اصلاً چنین چیزی یا نه!؟!
با انگشت تهموندههای مایع توی تابه رو جمع کردم و فرو بردم توی دهنم:
- نــع!
- عجب!
ظرفهای کثیف رو تلنبار کردم تو سینک تا بعد بچینمشون توی ماشین. یه دستمال از رول جدا کردم و محکم به انگشتای روغنیشدهم کشیدم:
- حالا قطع کن برو باباتو راضی کن!
خندید:
- فکر میکنی تو این وضعیت و گرونی حاضر میشه چنین کاری بکنه؟ کارِ خیـر!
گوشی رو برداشتم و از بلندگو درش آوردم و چسبوندم به گوشم. موهام رو از بالای سرم عقب زدم:
- بهش بگو این برای اعتبارش خوبه! بابای تو که کم نداره بچهپولدار! بندازش به طمع که برای اعتبار آژانس و بقیهی فعالیتهاش خوبه که یه همچه کار خوبی بکنه بدون دریافت پول!..
چشم توی حدقه چرخوندم و لبمو کج کردم:
- تهش اگه گفت: «نه!»، شده ماشینم رو میفروشم و هزینهی سفر رو خودم بهش میدم
- مهتا! ببین آخ..
از لحنش پیدا بود که میخواد بازم بهونه بیاره. اخم کردم و نذاشتم حرفشو بزنه:
- فا..
نیشخند زدم:
- ببین من فحشای بدی بلدما! پس یا زبون خوشم و رشوهی خوشمزهت رو قبول کن و برو با بابات حرف بزن؛ یا طور دیگهای باهات برخورد میکنم!
میتونستم حدس بزنم الآن دستشو داره فشار میده به پیشونیش و لبشو زیر دندونش و تو دلش میگه: «از دست تو مهتا!». صندلی رو عقب کشیدم و نشستم روش. یزدان با مکث زیادی زمزمه کرد:
- ببینم چی کار میکنم
ابروهامو بالا انداختم و نوچی کردم:
- «ببینم چی کار میکنم» جواب من نیست... راضیش کن! بای!
مهلت ندادم حتی خداحافظی کنه. تماسو قطع کردم و دستمو زیر چونه زدم.
نت رو وصل کردم. کار دیگهای نداشتم که بکنم؛ فقط باید میموندم تا پلو دم بکشه و با آژانس بفرستمش برای یزی. و راستش امروز انقدر حرف زدهبودم و با خودم درگیر بودم که دیگه حال هیچی رو نداشتم؛ حتی دیدن فیلمایی که دیشب گذاشتهبودم دانلود شن. پس فقط ولگردی تو فضای مجازی میموند و امیدِ اینکه این همه زحمت نتیجه بده و دو طرف راضی شن به سفر.
حوصلهی بعضی کانالهام رو نداشتم. فقط واردشون شدم که عددشون بره. توی کانالهای مربوط به فیلمهای موردعلاقهم، چندتا کلیپ باز کردم از مصاحبهها و صحنههای مربوط به "ارباب حلقهها"، "اصیلها" و "شرلوک"؛ بهعلاوهی یکی / دوتا کلیپِ موزیک که بینهایت عاشق دیدن و ذخیره و آرشیو کردنشون بودم!
بعدِ اون، یکی از کانالهایی رو باز کردم که پر از دلنوشته و عکس بود. چشم توی حدقه چرخوندم. واقعاً بعضی وقتا خودم رو درک نمیکردم! مثلاً، با چه مودی عضو چنین کانالی شدهبودم که صدتا پیام نخونده ازش داشتم؟! خدا عالمه!
پیاما رو تند زدم تا پائین. ناخودآگاه نگاهم نشست روی آخرین دلنوشته و آه از نهادم بلند شد. خدایـا!
" تا به حال کسی جلوی پایتان ترقه انداخته،
نیممتر بپرید هوا؟
کسی پای گوشتان نایلون پف کرده، ترکانده،
دستپاچه شوید؟
یا دستی یکدفعه از پشت سر چشمهایتان را گرفته، جا بخورید؟
عشق هم چیزی شبیه به همین اتفاقهاست...
یکروز، یکنفر، جایی، کاری با دلتان میکند که بیبال، پر میکشید. صدایش را میشنوید،
دستپاچه میشوید.
دستهایش آشنا نیست اما
خوشحالید که چشم دلتان را گرفته!
گاهی هم مثل یک عابر عجول
به شما تنهای میزند اما
با یک عذرخواهی: «وای شرمنده» یا «ببخشید» ساده میگذرد...
و شما میمانید،
و میوههایی که کف خیابان ریختهاند!
رسول ادهمی "
بغضم گرفت. لبم رو به پائین انحنا پیدا کرد. گوشی رو سُر دادم کنار و دستامو گذاشتم روی میز و پیشونیمو روی ساعدم.
کِی قرار بود تموم شه باقیموندهی این جنونِ لعنتی که نسبت به اون "عابر عجول" و متأهل پیدا کردهبودم؟!
•••
فوکوس کردم روی تصویر خودم که توی آینهی بزرگ خاتمکاریِ پشت ویترین افتادهبود و دقت کردم که حتماً شمعدونهای دو طرفِ اون و صفحهی شطرنجِ مسی و مُهرههای چیده شده روش که مقابل آینه قرار داشتن، همگی توی عکس جا بشن. چیزِ خوبی شد. دوربینو رها کردم دور گردنم و یه نگاه کلی به محصولات مغازه انداختم. شیکترین و گرونترین چیزاشو گذاشتهبود جلوی دید.
تو امتداد حجرهها به راه افتادم. نصف شب بود؛ از دوازده گذشته. اما بازار هنوز باز بود و نسبتاً شلوغ. البته خبری از توریستها نبود. بیشتر اصفهانیها بودن که برای خرید و گردش توی میدون اومدهبودن. اینجا تقریباً هیچوقت خلوت نمیشد مگر شبای خیلی سرد؛ که این شبها، معمولاً توی زمستون بودن نه پائیز. امشبم خیلی سرد نبود. اونقدری که با یه سوئیشرت از هتل زدم بیرون.
و چرا زدم بیرون؟!
جلوی یه مغازهی دیگه ایستادم که دوتا جام معرکهی فیروزهکوبی توی ویترینش بود. عکس گرفتم. بعدی، پر از ظرفهای میناکاری بود؛ روی مس و سفال. همیشه دوست داشتم برم توی یه همچه حجرهای و از تکتک رنگها و طرحهای مینا عکس بگیرم؛ اسلیمیهاش، برگ و سبزههاش، آبیسُرنجش. نگاهکردن به اینا، از دور و نزدیک، حالم رو خوب میکرد! چندتا عکس گرفتم؛ از دور و نزدیک.
روبروی یه مغازهی دیگه که آینه و ظرفهای رنگی سفالی رو پشت شیشهش چیدهبودن، متوقف شدم. اینبار آینه کوچیک بود. گوشیمو از جیبم بیرون کشیدم. موهای ریخته توی صورتم رو پشت گوش فرستادم و در حالی که دستم هنوز زیر شالم و روی گردنم بود، نشانک دوربین رو لمس کردم. به درد تصویر پروفایل میخورد.
نیشخند زدم. هزارتا آینه بودن توی بازار که همهشون آدمو ترغیب میکردن از انعکاسِ صورتش توشون عکس بگیره! قبلاً اهمیتی به این وسوسه نمیدادم چون انقدر از این عکسا گرفتهبودن ملت که دیگه لوث شدهبود. اما امشب...
چندتا مغازه اونورتر، یه بستنیفروشی بود. دلم فالودهبستنی لیمویی خواست؛ یهو. شونه بالا انداختم و رفتم سمتش و یه دقیقه بعد، با یه بستهی خوشمزه ازش بیرون اومدم. همونجور که آرومآروم گازش میزدم و تمام تلاشم رو هم میکردم که رشتههای توش رو حتماً بجوم، بازم به گشتوگذارم ادامه دادم.
امشب بیهدف بودم. ینی تنها هدفم این بود که از هتل بزنم بیرون و هر کاری که در لحظه میلم کشید، انجام بدم؛ مثلاً فالودهبستنی لیمویی بخورم و تو آینه عکس بگیرم! چرا؟! چون باید خودمو یهجوری دور و سرگرم میکردم. و هیچچیزی بیشتر از یخزدگیِ جویدنِ بستنی، آدم رو دور و الکیخوش نمیکنه!
ایندفعه یه بدلیجاتفروشی، وسوسهم کرد که برم داخل و خرید کنم! وارد مغازهی کوچیک شدم که دورتادورش پر از آویز و قفسهی رنگارنگ بود و توی ویترینش هم، چشمگیرترین ستها رو چیدهبودن. پسرِ جوون پشت دخل که موهاش رو بالا زدهبود، با دیدنم لبشو تا جایی که میشد کش داد؛ اونقدر که ترسیدم پاره بشه! تهلهجه داشت:
- سلام! بفرمائید، درخدمتم!
یه دور، دور خودم چرخیدم و نگاهی کلی به دستبندای مُهرهای، گوشوارههای استیل و نخی، گردنبندها و انگشترای بینگین و نگیندار، انداختم. گاز دیگهای به بستنیم زدم که کمکم در حال آبشدن بود و داشت نوک انگشتامو نوچ میکرد اما من با قدرت به آروم خوردن و کامل جویدنش ادامه میدادم!
نمیدونستم چی میخوام؛ یهچیز استیل و سنگین یا یهچیز فانتزی و زیادی دخترونه. کلاً همیشه معضلم تو انتخاب بدلیجات همین بود؛ تعداد زیادیشون چشممو میگرفتن و طمعِ سفتوسختِ خریدن همهشونو به جونم مینداختن! لبمو کج کردم و رفتم سمت یکی از آویزها.
بستنی رو جوری گاز زدهبودم که فقط یه نصف نامطمئن روی چوبش باقی موندهبود پس یهو همهشو توی دهنم فرو بردم. لثهم تیر کشید و صورتم جمع شد و نگاهم نشست رو چشمای گرد و بزرگ یه جغد! یه دستبند رِزین با بندِ بلندِ بنفش که دور مقوا پیچیده شدهبود؛ و طرح فانتزی یه جغد روی دایرهی وسطش. نیشخند زدم و برش داشتم. یه انگشتر هم ستش داشت.
به فروشنده گفتم همینو حساب کنه بهعلاوهی یه رومانتویی که آویزش بیضیشکل بود و نقشِ وسطش، اسلیمیطور. از مغازه که بیرون اومدم، رومانتویی رو انداختم دور گردنم؛ بندِ دستبندو پیچوندم دور مچِ راستم و انگشتر رو دست کردم. و همونجور که قدم میزدم، دستمو جلوی نور زیادِ حجرهها و مغازهها گرفتم و انگشتامو چندبار باز و بسته کردم و لبمو کش آوردم برای چشمای درشت و بانمکِ جغدا. و به این فکر کردم: امشب زیادی بنفش و دخترونه شدم، مثل رنگ دستبندم!
هیچوقت اینطوری نبودم. حوصلهی خرید نداشتم. فقط از گشتن توی بازار خوشم میاومد چون میشد مردمو دید. این اخلاق کاملاً مربوط میشد به عشقِ جهانگرد شدنی که از بچگیم داشتم نه کلاسگذاشتن و این خزعبلات. و امشب کاملاً برعکسِ همیشه، به جای مردم داشتم برای "خودم" میگشتم و خرید میکردم و از خودم عکس میگرفتم برای اینکه شاید امشب برخلافِ همیشه یه دخترِ مظلوم بودم و ساکت؛ نه مهتا.
یه شال چروک و بلندِ بنفش خریدم و همونجا تو مغازه سرم کردم و شال قبلیم رو از بند کیفم آویزون کردم. بعد، بازم چرخیدم. به صنایعِ دستی نگاه کردم. به بدلیجات. پارچهها. و حتی سیبزمینی و پیازها! دیگه عکس نگرفتم.
از ناهار چیز درستوحسابیای نخوردهبودم. دلضعفهمو فالودهبستنی گرفتهبود اما بازم گذشتن از جلوی فستفودیها و غذاخوریها باعث مالشرفتنِ دلم میشد. فقط حسوحالِ خوردن نداشتم. شاید تا صبح میموندم؛ اونوقت میشد حلیم خورد. یا شایدم نمیموندم.
کمکم حوصلهم از بازار هم سر رفت؛ ینی در واقع پاهام درد گرفتن انقدر که همهجا رو متر کردم. راهیِ میدون شدم. تقریباً شلوغ بود و کاملاً روشن. چندتا جوون و نوجوون داشتن کنار حوض بزرگ عکس میگرفتن. بچهها اسکیتبازی میکردن. یه کالسکه داشت از پیادهرو میگذشت؛ از جلوم رد شد.
رفتم و نشستم روی یه نیمکت که پشت به یه درخت کاج بود. یهکم تاریکتر و دنجتر از باقیِ جاها؛ و رو به بازار.
نمیخواستم به فکرام فکر کنم! و این مدتی بود که برام حال تازهای محسوب نمیشد. پس گوشیمو از جیبم بیرون کشیدم و دکمهی کنارش رو فشردم. ساعتِ بالای لاکاسکرین دو و دودقیقه رو نشون میداد.
اخم کردم و پوزخند زدم. این چرندیات جفتشدنِ ساعت؛ این لعنتیِ احمقانه که ساختهی ذهن عاشقا بود صرفاً برای اینکه یه بهونهای برای فکرکردن به طرفشون داشتهباشن و مرورش کنن؛ حالا منو انداختهبود توی تله برای اینکه به امروز و اون هتل و اون اتاقِ مزخرفش فکر کنم! ولی فقط قفل صفحه رو باز کردم و برای آرومگرفتنِ طپش قلبم، نفسمو حبس نگه داشتم و برای فرار، نت سیمکارت رو وصل کردم!
همون عکسم که توی بازار با گوشی گرفتهبودمو -با یهکم دستکاری و افکت- گذاشتم روی پروفایلم. لبمو کجوکوله کردم و وارد لیست مخاطبینم شدم تا ببینم کی آنلاینه. فقط یزدان بود. نیشم باز شد.
وارد صفحهی چتش شدم و از همونجا یه عکس از دستبند و انگشترم گرفتم و با این کپشن براش ارسال کردم: "این جغده رو فقط به یاد تو خریدم!". بلافاصله پیاممو دید. بعد، یه شکلک خنده فرستاد:
"- لابد جغد رو انگشترتم به یاد خودته"
داشت متلکِ خودمو به خودم مینداخت چون حالا جفتمون شببیدار محسوب میشدیم: جغد. تندتند نوشتم:
"- نه راستش! فقط طرحِ مرغ نداشتن که بخوام به یاد خودم بخرمش."
البته اینطورام نبود و منم تقریباً همیشه دیروقت میخوابیدم اما یزدان حتی از منم دیرتر میخوابید برای همین ژن جغدی توی اون فعالتر بود و ژنِ مرغی، توی من؛ نسبتاً.
پیامش اومد روی صفحه:
"- بیرونی که"
نفهمیدم سؤال پرسید یا خواست تائید و تعریف کنم! لبمو کج کردم:
"- هِم"
"- اوضاع چطوره؟"
زبان کیبوردمو عوض کردم:
"- Such a disaster" (فاجعه)
"- اوه... چرا؟"
جواب ندادم. چی باید میگفتم؟! میشد بنویسم: "چون با کسی که نباید، هماتاق شدم" یا "چون مجبور شدم با کسی که چشم دیدنشو ندارم زیر یه سقف بخوابم!". و حتی همین جملهی دوم رو نوشتم. اما چندثانیه خیرهش موندم و پاکش کردم. توضیحش سختتر از این حرفا بود و درضمن، این حالِ "فاجعه" از صبح شروع شدهبود؛ نه شب.
انقدر جواب ندادم که صفحه رو به خاموشی رفت. پیامِ یزدان لحظهی آخر اومد. ندیدمش. دکمهی کنار رو فشار دادم. گفتهبود:
"- عادت نداشتی از این عکسا بگیریااااا... چقد ملتو مسخره میکردی که هر آینه ای میبینن از خودشون عکس میگیرن!"
میدونم که فهمید قرار نیست از سؤالش جواب بگیره و برای همین بحثو عوض کرد. ممنونش شدم. نشانک صدا رو به نشانک ویدئو تغییر دادم و گوشی رو کمی دورتر از خودم نگه داشتم و ضبط کردم:
- حالا گفتم منم یه تنوعی بدم تو خاصبودنم و یهکم شبیه بقیه شم! چش داشتهباش، ببین!
رو دایرهی آبی ضربه زدم. سرعتم کم بود. طول کشید تا بره.
"- :))))))"
یزدان فقط همینو فرستاد؛ نقلقول با یهعالمه پرانتز. این نشونهی خندهی خیلی بلندِ استهزاآمیزش بود. نوشتم:
"- مرگ!"
حرف زدیم؛ در واقع بیشتر چرتوپرت گفتیم. زیاد؛ اونقدر که ساعت از سهوسهدقیقه هم گذشت! شارژم داشت تموم میشد برای همین مجبور شدم خداحافظی کنم. و تنها شم. و دوباره خطرِ برگشتِ همهچی بالا بره.
جالب این بود که خوابم نمیگرفت. به خودم گفتهبودم: «میام بیرون و انقدر میگردم که جنازهم برسه به تخت.» ولی لعنت به خوابی که درست همین امشب گموگور شدهبود!
کلافه از این وضع و آوارگی، پلک روی هم فشار دادم و پروندم:
- به جهنم!
پاشدم. کیف و دوربینو برداشتم و به طرف نزدیکترین خروجیِ میدون رفتم. مگه چهقدر میتونستم به این مثلاً فرار ادامه بدم؟! اگه امشب تا صبحم توی شهر میگشتم، بازم فردا همین داستان ادامه داشت. باید برمیگشتم و سعی میکردم توی اون تختِ لعنتی توی اون اتاقِ لعنتیتر، کپهمو بذارم.
صبح بچهها رو میآوردم همینجا و یکی / دو جای دیگه. دلم نمیخواست بیخوابی باعث شه که باهاشون بدخلق باشم. مخصوصاً که خیلی سخت تونستهبودم کریمان رو راضی کنم به سفر آوردنشون. میگفت: «فقط بچههایی که سنشون بالاتره رو میبریم سفرِ خارج از شهر.»؛ و بهخاطر همین بود که خانم فرصتی تأکید داشت که بهتره بمونم تا کامل با همهی بچهها و قوانین آشنا شم و درضمن، الآن فصل مناسبی نیست. خب چون بچههای بزرگتر مدرسهای بودن! چیزی که اون اول نمیدونستم و یه سوتیِ بولدوزری دادهبودم بین پرحرفیهام! و وقتی هم فهمیدم کم نیاوردم. کلی اصرار کردم که حتماً فسقلیها رو بیاریم اصفهان؛ فقط برای همین یهبار. قول دادهبودم کاری کنم بهشون خوش بگذره و هیچ اتفاق بدی هم براشون نیفته. عاقبت، قبولکردنشون به شرطِ همراهشدنِ مراقبهای بیشتر بود. مشکلی با این نداشتم پس تقریباً نصف مربیها هم با بچهها اومدن. و علاوهبر اونا...
سوارِ یکی از تکوتوک تاکسیهای باقیمونده دور میدون شدم. رانندهش طوری بهنظر میاومد که انگار سنوسالش کمتر از چیزیه که قیافهش نشون میده. پرحرفم بود. از ثانیهی اولِ نشستنم، شروع کرد به اظهار فضل راجعبه شرق و غربِ عالم. بدم نبود البته؛ حواسم پرت میشد وقتی از گرونی و تحریم و همهچی گله میکرد!
سرمو چسبوندم به پشتی صندلی. با راننده مکالمه نداشتم اما به حرفاش گوش میدادم و گهگاه چیزی میپروندم تا نشون بدم حواسم با اونه.
یه ماشین چراق زد از پشت سر؛ چندبار انعکاس نورش تو آینهی وسط رو دیدم. با لب کجشده از بالای شونه نگاهی به عقب انداختم. مردک، دستشو گذاشتهبود روی بوق و ولم نمیکرد. زیر لب فحشی پروندم که لایقش بود! راننده هنوز کامل کنار نکشیدهبود که اون جلو اومد و مویی ازمون سبقت گرفت.
مرد، سر کمموشو به تأسف تکون داد و بیاینکه به سرعتش اضافه کنه، با چهارتا انگشتِ دستش که روی فرمون بود، به L90 همون جوونک اشاره کرد:
- اینا دیدین؟ این فقط یه نمونهشه... این مردما، دیگه هیــــچی دستی خودشون نیس... اعصاب هیچی را ندارن... حقم دارندا! آخه کودوم آدِمی میتونه تو این وض آ بدبختی دووم بیاره؟..
آه کشید:
- اَی خدا مرگ بدِد به باعثوبانیِ این بدبختی ملت!
بازم آه کشید. راهنما زد که بپیچه به چپ. نگاه به خیابون کردم؛ چراغ همهی خونهها خاموش بود و مغازهها هم، همگی بستهبودن. یهکم دیگه میرسیدیم به هتل. این، حواسمو از راننده دور کرد و طپش قلبمو بالا برد. دلشوره آرومآروم افتاد به جونم.
دلم مالش رفت وقتی ماشین متوقف شد. به درای شیشهای و لابی روشن هتل که از همینجا هم معلوم بود، نگاه انداختم. دولتی بود و بزرگ. بچهها با مراقبا توی خوابگاه ساکن شدهبودن که یه سالن بزرگ بود با تختای دوطبقه و حدود چهلنفر ظرفیت داشت.
پوزخند زدم. به هر حال تعداد ما بیشتر از این اندازه بود! و همین شدهبود فاجعه روی فاجعه. اینکه اون با زنش اومدهبود؛ چیزی که به خودم دلداری میدادم که امکان نداره اتفاق بیفته اما اتفاق افتادهبود! آره، "اون" با زنش همراهمون شدهبودن تا به قول خودشون هم مواظب بچهها باشن و هم یه سفر دوتایی اومدهباشن ولی در حقیقت برای اینکه گند بزنن به اون خاطرهی بیحضوری که من میخواستم! و بدترش این بود که مجبور بودم تمام مدت سکوت کنم و عادی باشم؛ حتی وقتی فاصلهم توی اتوبوس باهاشون چندمتر بیشتر نبود.
زنش انگار زیاد از بچهها خوشش نمیاومد. یهجورایی حس میکردم معذبه و مجبور و از این لحاظ شبیه هم بودیم؛ منم در عذاب و اجبارِ تحمل حضورشون بودم. از ثانیهی اولی که دیدمشون -ینی پای سوارشدن توی اتوبوس- تمام تصاویرِ اون شبِ بارونی برگشتن توی مغزم؛ با قدرت. در حالی که تا حدود زیادی همهشون رو بر طبق غریزه از یاد بردهبودم. و این بازگشت باعثِ حملهی انواع حسها به وجودم شدهبود؛ مثل یه گله کفتار. اصلاً نفهمیدم چهطور تونستم بغض نکنم و گریه، وقتی همهش احساس بیپناهی میکردم.
من کلی نقشه کشیدهبودم؛ یکعالم تلاش کردهبودم، فقط برای اینکه یه خاطرهی خالص برای خودم با بچهها بسازم. اونوقت... زهرخند زدم. خونهی آخرِ فاجعه اونجا بود که توی خوابگاه جا نبود! اون و راننده یه اتاق گرفتن و...؛ من و زنش یه اتاق! این از گریهدار اونورتر بود. فقط میشد برای نشوندادنِ عمقش جیغ کشید! ولی من ساکت و آروم، از اون اتاقِ جهنمی بیرون زدم تا دور شم و سرگرم و یادم بره همهی چیزایی که یادم اومدهبودن رو. و حالا...
کرایهی راننده رو حساب کردم و از پلههای ورودی هتل بالا رفتم. لابی تو خلوتترین حالتِ ممکن بود. رفتم سمت آسانسور. تو این ساعتِ شب، هیچکسی بیدار نبود که بخواد اتاقک رو اشغال کردهباشه پس خیلی زود درش برام کنار رفت. یه لحظه پشیمون شدم. خواستم طولش بدم و از پلهها برم. بعد، دیدم احمقانهتر از این وجود نداره. طولدادن و دیرتر رفتنم، حتی میزان اکسیژنِ توی اون اتاق رو هم عوض نمیکرد؛ چه رسد به تغییرِ ذات جهنمیش!
با حرص دندونامو روی هم فشار دادم و خودمو انداختم توی آسانسور و دکمهی سه رو زدم. به نوک کتونیهام خیره شدم. نمیخواستم... ینی حالا و اینجا نگاهکردن تو چشم مهتای توی آینهی اتاقک، برام سخت بود!
درا کنار رفتن. نفسمو حبس نگه داشتم و وارد راهرو شدم. در رو با کارت باز کردم و وقتی بیصدا پا به اتاق گذاشتم، قبل از بستنش، چندثانیه به درِ قهوهایرنگِ روبهرویی خیره موندم؛ اون، توی اتاق مقابل بود. چی ناامیدکنندهتر و خستهکنندهتر و خندهدارتر و گریهدارتر و احمقانهتر از این؟! میخواستم از این سفر خاطره بسازم؛ حالا باید خاطرههای این سفرو حذف میکردم!
از راهرو گذشتم. دوتا تخت روبهروی هم قرار داشتن. همسرش خواب بود. بدم میاومد وقتی جلوی بقیه «ثمینه جان!» صداش میکرد. از من کوچیکتر بود؛ سبزه، با چشما و موهای سیاهی که از روسریِ کجوکولهشده روی سرش بیرون زدهبودن. ازش خوشگلتر بودم و اینو از سر حسادت نمیگفتم! نه، از سر حسادت نبود! و اگر این زن سلیقهی اون بود، پس مرد بدسلیقهای محسوب میشد. شونه بالا انداختم و با حرص اینو پیش خودم تأکید کردم و برای ثمینهی بیخبرِ غرقِ خواب، چشمغره رفتم.
نشستم روی تختم. هوای اتاق سنگین بود؛ از اون سنگینا که بغض میآورد به گلوت تا خفقان بگیری. اما مجبور بودم این وضعو تحمل کنم. تنبیهم بود؛ تنبیهِ احمقی که کیلومترها دور نمیشه تا جنونش درمان شه و این بیماریِ وخیمش رو در حد لاعلاج پیشرفته میکنه.
شارژرمو از کیفم بیرون کشیدم و اونو رها کردم پائین تخت. دوشاخه رو به پریزِ بالای عسلی وصل کردم و گوشیمو گذاشتم روی شارژ.
خوابم نمیبرد. لبم رو به پائین انحنا پیدا کرد. دوربینو برداشتم و بیاینکه بخوام لباس عوض کنم، پاهامو کشیدم روی تخت. به تاجش تکیه دادم و دوربین رو روشن کردم.
اول عکسای بازار بودن. ردشون کردم تا رسیدم به عکسای دیگهی امروز. خاطراتِ معکوس. اول، آخرین تصویری که از بچهها ثبت کردهبودم جلوی دیدم قرار گرفت. لبخند زدم به طرز شامخوردن بامزهی مریم که همهش با موهای باز و لَختش درگیر بود که توی غذا نرن.
بعد، تصاویر بچهها کنار سیوسهپل. اداهاشون. کنار هم ایستادنهاشون. ژست گرفتنهاشون. نگاه متعجب و کنجکاوشون نسبت به توضیحات من. یادم اومد که فرشته پرسید: «مگه پلا رو روی رودخونه نمیسازن؟ پس چرا اینجا آب نیس؟!». موندهبودم چی جواب بدم.
همینطور عکسها رو عقب زدم. جالبه که فقط بچهها و مربیها تو قابم بودن. این لبخند به لبم آورد؛ با همهی گیجیم، حواسم بود که نباید تصویری از اون داشتهباشم!
از دیدن قیافهی ترسیدهی نهال پق خندهم دراومد. قربونصدقهش رفتم:
- عزیزم!
از پرندهها میترسید. برای همین توی باغ پرندگان فقط چسبیدهبود به یکی از مربیها.
برعکسِ اون، ساجده کنجکاو بود و شیطون. همهش باید عقب میکشیدیش تا نخواد پرندهها رو ناز کنه و بهشون دست بزنه! با انگشت، روی موهای فرِ بیرونزده از کلاهِ بافتِ نارنجیش رو نوازش کردم؛ وقتی روی نرده خم شدهبود تا مرغابیها رو ببینه، ازش عکس گرفتهبودم.
آخرین تصویر، اولین عکسی بود که امروز گرفتهبودم! یه قاب دستهجمعی. قبل سوارشدن به اتوبوس. همهی بچهها بهعلاوهی راننده و مربیها بودن و اون نبود. ینی امروز صبح، درست کنار راننده ایستادهبود اما من لنز رو جوری تنظیم کردهبودم تا تو تصویرم جا نشه! این یه واکنشِ دفاعی بود در برابر لبخندش و لحن مهربونش وقتی بهم سلام کردهبود و با خندهی آرومی گفتهبود: «بالآخره کار خودتونو کردین دیگه!؟ مامان گفت خیلی خیلی اصرار کردین برای این سفر.».
راستش یادم نمیاد چه جوابی بهش دادم. فقط میدونم برای آرومگرفتنِ لرزش دستام و طپش قلبم، از نگاهکردن بهش فرار میکردم.
عکسا تموم شدن. دوربینو خاموش کردم. تنمو پائین کشیدم و همزمان با غلتیدنم به راست، اونو گذاشتم رو پاتختی.
بیدلیل به گوشیم چنگ زدم؛ شاید فقط میخواستم ببینم ساعت چنده. اما آنلاکش کردم و وارد گالری شدم. یه ویدئو ضبط کردهبودم؛ از باغ پرندگان. نگاهی به تختِ ثمینه انداختم و لبمو کج کردم. حوصلهی پاشدن و گشتن توی کیفم دنبال هندزفریمو نداشتم. شونه بالا انداختم و فیلم رو باز کردم و صداش رو تا آخرین حد پائین آوردم. وقتی از رفتن و دوباره برگشتنم بیدار نشدهبود، چهطور ممکن بود از این صدای کم بیدار شه؟! پوزخند زدم. حالِ امروز و امشبِ من، هیچکسو بیدار نمیکرد!
خیره شدم به حرکات شیرین بچهها. ساجده، با اصرارش برای دستزدن به پرندهها، عصبانیشون کردهبود و اونا سینههاشونو جلو دادهبودن و بالبال میزدن. نهال چسبیدهبود به گردن مربیش و مریم با هیجان جیغ میکشید. خانم غبیشی دست ساجده رو گرفت:
- وِی! خو نکن ایجور یومّا!
لبخند نشست روی لبم. خانم غبیشی هم مثل همهی کسایی بود که تو مواقع عاصیشدن یا خندهی بلندشون، برمیگشتن به زبون مادریشون و لهجهدار میشدن. ساجده با خنده پشت هم تکرار میکرد:
- یومّاع! یومّاع!
صداش اومد. صدای اون. به دخترک، آروم و مهربون تذکر میداد که مسخرهکردن کار بدیه.
قلبم محکم تپید. فوراً از گالری بیرون اومدم و دیگه نخواستم بقیهی کلیپو ببینم. گوشی رو رها کردم روی عسلی. غلتیدم به چپ. زل زدم به تاریکیِ بیرون پنجره که از لای باز پرده معلوم بود.
حسی نداشتم؛ اصلاً. انگار تنم دیگه از حسداشتن خسته بود. سردم شد یهو. اونقدری که پتو رو باز کردم و تا زیر گلوم بالا آوردم. جوراب پام بود و سوئیشرت تنم؛ اما هیچجوره گرمم نمیشد. شاید این انجماد روحم بود. نمیدونم.
بالآخره کمکم خواب برگشت. پلکام سنگین شدن. پتو رو کشیدم روی سرم و توی خودم جمع شدم. تاریکیِ محض منو با خودش برد.
•••
صدای ملودیِ شادی به گوشم خورد و مثل یه دست، منو از مجموعهی خوابای پریشون و کابوسام بیرون کشید. چیزی نمیدیدم. فقط صدای آهنگ رو میشنیدم. زنگ گوشی بود.
- اه! ول کن دیگه!
ثمینه بود که غرید. اخم کردم. صدای ملودی قطع شد اما بعد از چندثانیه، دوباره گوشیش شروع کرد به زنگخوردن. احتمالاً رد تماس دادهبود و حتماً پشت خطیش اصرار داشت به دوبارهکاری! انقدر اون زنگ زد و این قطع کرد که یه لحظه دلم خواست سرمو از زیر پتو بیرون ببرم و داد بزنم: «یا اون صابمرده رو خاموش کن، یا جواب بده!»؛ اما صدای در بهم مهلت نداد.
هــــوف! کنار زدم پتو رو. نور پاشید توی چشمم و شقیقهم تیر کشید. پلکامو روی هم فشار دادم و با بدخلقی به پشت غلتیدم.
گوشیمو برداشتم و روشنش کردم. شارژش پر شدهبود و ساعت لاکاسکرین هشت رو نشون میداد. ینی حتی چهارساعت رو هم نتونستهبودم کامل بخوابم!
گوشی رو انداختم کنارم و سرمو کوبیدم به بالشت. پتو رو کشیدم رو صورتم و چشم بستم تا سعی کنم بخوابم. هیچ صدایی نبود. پنجرههای دوجداره هیچ صوتی رو نمیذاشتن که داخل بیاد. و این بهترین موقعیت برای خواب بود اگر کسی که ازش بدت میاد، اول صبح گند نزنه و چرتتو پاره نکنه!
نمیشد. بازم مغزم خواب رو کامل از یاد بردهبود! با حرص و یهو خودمو بالا کشیدم و نشستم. موهام ریختن تو صورتم و شالم افتاد دور گردنم. زل زدم به جورابام که از پتو بیرون زدهبودن. خالی. هیچ فکری توی سرم نبود تا اینکه...
ثمینه عصبی بود. به تماسش جواب نمیداد. اون و شوهرش، اون شب بارونی، دربارهی گناه و بخشش حرف میزدن...
اخم کردم. توی ذهنم یه چیزی بود مثلِ جوابی که رو توک زبون آدمه ولی نمیتونه بیانش کنه. یه قفلی بود. نمیذاشت اون نتیجهگیریه درست انجام بشه. گیر کردهبود مغزم.
پتو رو کنار زدم و پاشدم. در همون حالی که شالو میکشیدم روی سرم و موهامو عقب میزدم، رفتم کنار پنجره. اون دخترو دیدم؛ تو حیاط پشت هتل که یه محوطهی بزرگ با فضای سبز بود. داشت با تلفنش حرف میزد.
چی وادارم کرد از اتاق برم بیرون؟! با آسانسور برم پائین؟! برم به حیاط پشت ساختمون؟! نمیدونم! چی وادارم کرد آروم و بیصدا به دختری نزدیک شم که پشت به من ایستادهبود و با مخاطبش کلنجار میرفت؟! نمیدونم! واقعاً نمیدونم! یه نیروی درونی بود. یه محرک قویِ مرموز. یه قفل که تقلا میکرد باز شه.
اونقدر بهش نزدیک بودم که صداشو میشنیدم. و اونقدر درگیر بود که متوجهم نشد. بغض داشت و پرحرص بود:
- ...نمیفهمی؟! میگم نمیخوام دیگه ببینمت، نمیفهمی؟! میگم بهم زنگ نزن، نمیخوام صداتو..
پشت خطیش چیزی گفت. حرفش نیمهکاره موند. دستشو بالا آورد؛ انگار که مخاطبش جلوش باشه و بخواد ساکتش کنه:
- گوش کن! گوش بده به من احمد! تمومه... ت_مو_مه! چرا نمیفهمی لعنتی؟!..
هق زد. با التماس نالید:
- میدونی حسین بفهمه چی میشه؟! چرا ولم نمیکنی احمد؟! چرا ولم نمیکنی؟ میگم تمومه! میگم نمیخوام! میگم بُ...رو!..
نمیفهمیدم چرا اینجام. داشت یهچیزی میشد. میدونستم چی ولی در عین حال نمیفهمیدمش. خودمو بغل گرفتم. سر صبح سرد بود.
- ببین! به خدا اگه یهبار دیگه بهم زنگ بزنی به جرم مزاحمت ازت شکایت میکنم! هرچی بوده بینمون... هرچــی، تمومه! برو پی زندگیت! دست از سرم..
یهو چرخید سمتم. نفسم پس رفت و نفسِ اون تو گلوش گره خورد. به سرفه افتاد. بهتزده، با چشمای گردشده، خیرهم موند. بیحس و سرد نگاهش کردم. یهچیزی داشت اتفاق میافتاد که کمکم داشتم میفهمیدم چیه.
برچسب:
نویسنده: آرمان قنبری