در این گزارش به بررسی کامل «فصل ششم رمان ریب!» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
فصل ششم
مهتا:
- Really Mahta?! (واقعاً مهتا؟)
آویزو روی رگال برگردوندم و دستبهکمر چرخیدم سمتش:
- باز گیر کردی تو کدوم سریال؟
حرصزده نیشگونی از بازوم گرفت:
- کوفت!
عاقل اندر سفیهانه زل زدم بهش:
- تو جوگیری و هر فیلمی ببینی تکیهکلام میگیری اونوقت فحششو به من میدی؟
انگشتاشو جلوی صورتم با حالتی که انگار بخواد خفهم کنه، مشت کرد:
- کوفت بهخاطر اینکه دوساعته داری منو از این مغازه به اون مغازه دنبال خودت میکشی ولی هنوز یه لنگه از یه جفت جورابم نخریدی و مثل همیشه پررو و طلبکار داری مسخره میکنی!
ابروهامو بالا بردم:
- حالا نفس بکش!..
شونه بالا انداختم و بهش پشت کردم. نگاهمو به اطراف چرخوندم و حینی که میرفتم به طرف یکی دیگه از رگالها که چند مدل پیراهن با دامنهای بلند ازشون آویزون بود، گفتم:
- مجبورت که نکردم... گفتم: «میخوام برم خرید» و تو عین بختک چسبیدی بهم که: «منم میام!»
- خر شدم... به جون دامون خر شدم! فکر میکردم باز طبق معمول میخوای از همون اولین فروشگاه سرتاپا خریداتو بکنی و تموم... چهمیدونستم فاز عوض کردی و عاشق خرید و گشتوگذار شدی!
درست که یکسره داشت غر میزد اما متأسفانه حق داشت! و خوشبختانه من اهمیتی نمیدادم. پس گذاشتم تا همچنان سر خودشو بخوره و خم شدم تا با دقت بیشتری لباسا رو ورق بزنم. نمیدونم من وسواسی شدهبودم یا جداً هیچکدوم اینا چنگی به دل نمیزدن!؟
چشم توی حدقه چرخوندم و لبمو کج کردم:
- یکی از یکی مزخرفتر... چی به سر بازار اومده واقعاً؟!
- تو!..
کجکی نگاهش کردم که چشماشو برام گشاد کرد:
- جدی تو بلایی هستی که سر بازار اومده
بیمیل یکی/دوتا از آویزا رو برداشتم و با فاصله جلوم نگهشون داشتم تا با یه نظر مقایسهشون کنم:
- چه مرگته دقیقاً نک؟!
آویزا رو از دستم کشید:
- چهطوره خودت اول به این سؤال جواب بدی؟
- من که چیزیم نیست... دارم لباس انتخاب میکنم اگر بذاری و مدام کنار گوشم غر نزنی
آویزا رو آورد بالا و با سر به هردوشون اشاره کرد:
- اونوقت انتخابکردن اینا طبیعیه؟
لبمو کج کردم:
- خب چهشونه مگه؟
کوبیدشون توی سینهم:
- چیزیشون نیست؟! مهتا تو از این مدل لباسا به عمرت پوشیدی اصن؟
نیشخند زدم و به طرف اتاق پرو رفتم:
- گاهی تنوع لازمه..
دم در، برگشتم سمتش و چشمکی حوالهش کردم:
- یهجا دعوتم که یهکم..
موندم چه کلمهای بیارم. "Traditional" واژهای بود که فوراً به ذهنم رسید ولی معادل فارسیش...؟!
با مکث ادامه دادم:
- سنتیه... فضاش یهکم سنتیه
دروغ نگفتم اما فقط اون بخشی رو گفتم که میتونست بدونه! قبل از اینکه وارد اتاق شم، متعجب و هنگکرده پرسید:
- سنتی؟!
سر تکون دادم:
- هوم!
- ینی چی؟ پس تو میری چی کار؟!
- مثل همیشه... میرم چیزی رو تماشا کنم که قبلاً ندیدم..
درو باز کردم و به داخل اشاره زدم:
- حالا اجازه هست؟!
لبشو کجوکوله کرد و به بینیش چین داد:
- هیچوقت برای کردن کلهت تو جاهای جدید، تغییر لباس نمیدادی
لبخند کجی زدم:
- یهبار همرنگ جماعت شدن که به جایی برنمیخوره..
و قبل از اینکه بازم با سؤال و فوضولیهاش معطلم کنه، درو بستم.
راستش هیچکدوم لباسا دوستداشتنی نبودن اما منم مثل نکیسه دیگه از مترکردن بازار خسته شدهبودم. اولین پیراهن رو تن کردم. توش راحت نبودم. خودمو که توی آینه دیدم، خندهم گرفت. به مهتای توی آینه پروندم:
- بسوزه پدر عشق!
خیره شدم به چشمام. همیشه سعی میکردم خودم باشم؛ هرطوری که دوست دارم. ولی اینو هم به خودم قول دادهبودم که اگر دوست و آشنایی ازم خواست چیزی رو رعایت کنم، به درخواست بیضررش احترام بذارم.
حالا زهرا جون برای اولینبار دعوتم کردهبود خونهشون به مناسب سمنوپزون. البته انقدر محترم و مؤدب بود که نخواستهبود پوششم رو تغییر بدم اما همین احترام باعث میشد بخوام که اعتقاداتشون رو محترم بشمرم و خودم و نکی رو برای پیداکردن یه لباس پوشیدهتر کچل کنم!
روراست باید بود: ته دلم به چیزی ورای احترام و این حرفا هم امید داشتم. نیشخند شیطنتباری به آینه زدم و ابروهامو بالا بردم. پیراهنی که تو تنم رقتانگیز بود رو درآوردم و لباسای خودمو پوشیدم. موهامو -که اونقدر بلند شدهبودن که تونستهبودم یه کوچولو ببافمشون- توی کلاه پنهون کردم.
از اتاق که خارج شدم، نکیسه با چشمای مضطرب و امیدوار خیرهم موند. چونه بالا انداختم و نوچی کردم. چنان رنگبهرنگ شد که واقعاً تعجب کردم که جیغ نزد! و البته برای فرار از حملهی احتمالیش، با سرعت شکبرانگیزی ازش دور شدم چون داشت زیر لبی تهدیدم میکرد:
- قطعهقطعهت میکنم!
از این فروشگاهم چیزی عایدم نمیشد پس ناچار دوباره راه افتادیم تو بازارِ شلوغِ نزدیک عید تا شاید بتونم یه لباس مناسب پیدا کنم؛ البته با همراهی بیشائبهی غرولندای نکیسه!
از اونجایی که از قدیم گفتن: «جوینده، یابندهست.» بالآخره تونستم یه سارافون باب میلم پیدا کنم. طرحش از اون قدیمیهایی بود که تازگی دوباره مد شدهبودن: ساده، با دامن تا زیر زانو، تکرنگ و یه چین ریز توی کمر. برای زیرسارافونی هم یه پیراهن چهارخونه گرفتم و قبل از اینکه از خوشحالیِ رسیدن به هدفم جیغ بزنم، نک این کارو کرد!
منم دعوتش کردم به پیتزا پپرونی و زیادهروی بعدش! با سر قبول کرد. رفتیم نشستیم تو یه فستفودی و سفارش دادیم. تا پیتزاهامونو بیارن -که معمولاً یه قرن طول میکشید- نکی فرصت کرد تا بره تو نقش بازجو. چشم ریز کرد و دستبهسینه به پشتی صندلی تکیه داد:
- حالا کجا دعوتی؟!
#چهل_و_سوم
مثل خودش ژست گرفتم:
- با خونواده دعوتم
لبشو کج کرد و با بیاعتنایی شونه بالا انداخت:
- خب که چی؟!
خودمو جلو کشیدم:
- ینی تو نمیتونی باهام بیای پس دلیلی نداره که بپرسی ولی از اونجایی که فوضولی میپرسی، اما..
یهکم مکث کردم و انگشت اشارهمو بالا آوردم و جلوی صورت برافروختهش تکون دادم:
- من میتونم جواب ندم چون به تو مربوط نیستم عشقم!
دستاشو از هم باز و چشماشو گرد کرد:
- خا! خــا! نگو! مرموز! تحت تعقیــب!
صداش -مخصوصاً اونجاها که کلمههاشو میکشید- بلندتر از حد معمول شدهبود و همین توجه دختر و پسر نشسته دور میز کناری رو جلب ما کرد. انگشت شستمو به معنی اوکیبودن همهچیز نشونشون دادم و لبخند گشادی هم حوالهشون کردم. بعدم رو به نکیسه با نگاهی بیحالت و لبی کجشده پروندم:
- همینه که هست
نفسشو محکم بیرون فرستاد و دستاشو روی لبهی میز چلیپا کرد:
- مشکوک میزنی مَه!
ابروهامو بالا بردم و نیشخند زدم:
- دوس دارم
چشم توی حدقه چرخوند و کف دستشو روی میز کوبید:
- اَه!..
خم شد طرفم و با حرص آشکاری از لای دندوناش غرید:
- بیا یهبار آدم باش و درست به یه سؤال جواب بده!
- من همیشه آدمم و همیشه درست جواب میدم ولی اینکه طرفم درست سؤال نمیپرسه که مشکل من نیست!
بدجور نگاهم کرد؛ یاد نگاههای "پنی" به "شلدون" افتادم:
- خب پس با همین استدلالت، این سؤال چهطوره: دقیقاً چه مرگته این اواخر؟!
چندثانیه مکث کردم و حالت متفکری به چهرهم دادم و لبامو غنچه کردم. تو چشماش هم انتظار بود و هم تردید نسبت بهم. منو میشناخت و میدونست پشت این قیافهم هیچی جز یه سرکارموندن مجدد نیست اما طفلک نمیتونست کاملاً هم ناامید باشه ازم. دلم براش سوخت ولی این دلیل نمیشد که بخوام بهش رحم کنم:
- دقیقاً هیچ مرگیم نیست این اواخر
با حالتی مأیوس، سرشو گذاشت رو ساعدش رو میز. بیصدا خندیدم. دستاشو کشید:
- هست! عوض شدی مهی!
چشامو لوچ کردم و سر تکون دادم:
- آره! یهخرده چاقتر شدم و موهامم..
نذاشت جملهمو کامل کنم و حینی که تنشو عقب میبرد تا بکوبه به پشتی صندلی، پروند:
- اَه، خفه شو!
زیر لبی گفت چون بالآخره پیشخدمت داشت میاومد سمتمون. منم تا وقتی مرد پیتزاها، سالادا و نوشابههامون رو روی میز چید و رفت، چیزی نگفتم:
- به اعصابت مسلط باش!
سس برداشت و همونطور که دایرهوار اونو رو پیتزاش خالی میکرد، پراخم غر زد:
- نمیذاری دیگه... همهش طفره میری و فکر میکنی همه مثل خودت خنگ و نفهمن
دستبهسینه شدم و گردنمو کج کردم:
- خب میخوای بگو انتظار داری به سؤالت چه جوابی بدم تا منم همونو بگم و دهنت بسته شه، ها؟!..
با تأکید و شمردهشمرده ادامه دادم:
- من و پدرم قراره بریم به یه مراسم سنتی که تا حالا ندیدهبودیم... همین و همین! بیخود دنبال چیزای بزرگ و پیچیدهای
چشم تو حدقه چرخوند و شونه بالا انداخت. گاز بزرگی به قطعهی مثلثی توی دستش زد تا عصبانیتش رو سر یهچیزی خالی کردهباشه و خیره شد تو چشمام:
- اگه دهسال با خودت زندگی میکردی میفهمیدی از دو/سهماه گذشته چهقدر تغییر کردی! و منم میخوام اون دلیل اصلیه رو بدونم نه اینا رو..
لبشو کج کرد و نگاهشو چپ:
- محض اطلاعت!
راستش...؛ حرفش سنگین بود همچین. پربیراهم نمیگفت: من خیلی عوض شدهبودم. اما بیشتر از اونی که نکیسه حس میکرد، دروناً زیرورو شدهبودم؛ مخصوصاً از حدود دوماه پیش.
دیگه اونقدر احمقانه و بولدوزری نبود حسم؛ یا شاید به تعبیر بهتر "ناپخته" نبود. یه سراشیبی تند رو پشت سر گذاشتهبودم و بعدم یه تصادف سخت رو -وقتی فهمیدم زن داره- و الآن تو یه زمین هموار بودم.
اینا درونی بودن. تو دلم و سرم. شاید -و البته حتماً- تو اخلاقمم نمود داشتن یهجاهایی که نکی گیر دادهبود تغییر کردم. میشد بهش گفت: «رفیق واقعی!» چون مطمئناً اونقدر تابلو نبودم که هرکسی بفهمه مشکوکبودنمو! حتی بابا رو هم تونستهبودم با یهسری دلیلآوردن و توجیهکردن قانع کنم اما نکیسه سرش کلاه نمیرفت.
زیرزیرکی زل زدم بهش. یه لحظه حس کردم دوست دارم تو بغلم طوری فشارش بدم که پیتزاها از تو معدهش تا دهنش بالا بیان! ولی هم چندشآور بود و هم پررو میشد پس فقط به یه زمزمه اکتفا کردم:
- شاید یهوقتی بهت گفتم
با ابروهای بالاپریده نگاهم کرد و چندثانیه از خوردن دست برداشت. بیخیال، سس رو خالی کردم رو یه قطعه از پیتزام و گاز بزرگی بهش زدم.
و فکر کردم که: آقای حسین رو هم قدر پیتزا دوست دارم! احتمالاً اگه میفهمید ناامید میشد ولی خیلی دلشم بخواد. من همین نکی رو نهایتاً قدر ذرتمکزیکی دوست داشتم!
•••
رو پنجههام ایستادم و تو آینه دقیق از سرتاپام نگاه چرخوندم. لباس به تنم نشستهبود. با اون گیس کوچولوی آویزون از شونهم و جورابشلواری سیاهم، کاملاً شکل یکی از دخترای تهرانِ قدیم شدهبودم؛ البته، خیلی قدیمم نه!
دستامو باز کردم و دور خودم چرخیدم. بعد انگشتامو جلوی شکمم تو هم قلاب کردم و ابروهامو بالا بردم و لبخند مکشمرگمایی به خودم زدم. چندثانیه با چشمای ریزشده زلّ تصویرم موندم و بعد برای خودم زبون درآوردم. کاملاً از عقل خلاص شدهبودم!
عقبعقب رفتم و نشستم روی تخت. یه پامو جلوتر از پای دیگهم گذاشتم و دامن لباسمو صاف و لبامو غنچه کردم:
- خوب هستین شما آقای مهنـــدس؟!
قهقههزنان تنمو پرت کردم عقب و با دستای ازهمباز، به سقف زل زدم. قطعاً پیش اون از این ضایعبازیها درنمیآوردم ولی قطعاً این مهمونی یه فرصت بود تا خودمو نشون بدم. نیشخند زدم و با مکث پاشدم.
سارافون و جوراب رو درآوردم. شلوار پام کردم و با همون زیرسارافونی که یه پیرهن مردونهی چهارخونه بود موندم. لپتاپ و ظرف پر از چیپس و قوطی ماستمو برداشتم و رفتم توی تخت. موهامو باز کردم و بههمشون ریختم.
تا ویندوز بالا بیاد، یه مشت چیپس و ماست چپوندم تو دهنم. فکم باید میجنبید چون یه هیجان زیرپوستیای داشتم که برای تخلیهش یا باید خلبازی درمیآوردم یا یهچی میخوردم! البته پست وب هم بهعنوان گزینهی سوم روی میز بود؛ نوشتن همیشه باعث مرتبشدن و طبقهبندی فکرای توی سرم میشد و این دقیقاً چیزی بود که الآن بهش نیاز داشتم.
پس ورد رو باز کردم و شروع به تایپ:
" راههای تکراری برای درمان دردهای تکراری:/
میگم اینکه یهعالم چرندیات تو ذهنمه که فقط با ریختنشون تو وب میتونم از شرشون خلاص شم احتمالاً به تنهایی ربط نداره؟! بهنظرم که داره! مثل اون مَثَل چینیه که یه پادشاهی و کشور و کوفت و مرض سقوط کردن چون یه نعلبند درست نعلو میخ نکرد و فلان؛ وقتی یکی همهی پستای وبش پر از بیربطترین و باربطترین مسائلن و صدتا پینوشت دارن و هروقت کلهش پر میشه شروع میکنه به تایپ، قطعاً و بلاشک مقصر تنهاییه چون وقتی بتونی با کسی حرف بزنی، نیازی به خستهکردن خودت با نوشتن نداری! (این ربطی به اون ضربالمثله نداشت ولی همینه که هست! اصن میخواستم نشون بدم من خیلی باسوادم و مَثَلای چینی هم بلدم^_^)
القصه...
مثل همیشه که فکم در اینگونه مواقع میجنبه، فیالحال هم در حال نوشجانکردن چیپس و ماست موسیر دلبندم هستم! (امروز داشتم فکر میکردم هرکی رو مثل چه خوراکیای دوست دارم چون غذا حتی از هوا هم مهمتره؛ و به این نتیجه رسیدم که: نکی و ذرتمکزیکی، یزدان و چیپس و ماست، دامون و لازانیا و "تصادفی" و پیتزا با هم برابری میکنن تو میزان علاقهم بهشون:دی اونجوری پوکرفیس و متأسف به صفحه خیره نشین! من شاید بتونم بدون ذرت و چیپس و لازانیا زنده بمونم ولی بدون پیتزا، هرگــــز! -چه شوخی زشتی: زندگی بدون پیتزا:||||||||-) "
لبمو کجوکوله کردم و به نوشتههام خیره شدم. کاملاً داد میزدن که از مغز یه بدبخت آشفتهحال بیرون اومدن! شونه بالا انداختم و نوک انگشتامو لیس زدم. یهکم دیگهم از خجالت شکمم دراومدم و بعد دوباره شروع کردم:
" حالا بیسروصدا بگذریم و بریم سر اصل مطلب!
البته خودمم نمیدونم اصل مطلب دقیقاً چیه:|
ولی از اولِ اولش بخوام بگم: بیشتــــر از دوماه گذشته.
از چی؟! به شما ربطی نداره عزیزانم!:دی
پس چرا مچلتون کردم؟! دوست دارم؛)
اما دوماه گذشته. تو این مدت خیلی کم دیدمش. هروقتم اتفااااااااااقی (اگه شانسم میزد واقعاً:/) میدیدمش، حالش جالب نبود. بیشتر تو خودش بود. زود خیره میشد و خسته. یهجورایی مثل برخورد اون روزمون بود. (که بهتون نمیگم کدوم روزD:) "
ناخون شستمو بین دندونام گرفتم و کشیدم. یاد تمام دفعاتی که تو این مدت دیدمش افتادم. خیلی نبود. از تعداد انگشتای دستم کمتر. اما میشد بههمریختگی حالوهواش رو راحت تشخیص داد -یا شاید فقط من میتونستم به سادگی بفهمم چون وقتی میدیدمش تپش قلب میگرفتم و ناخودآگاه از هر فرصتی برای نگاهکردن بهش استفاده میکردم.
بههرحال گاهی دیدن تلاش بینتیجهش برای شاد نشوندادن خودش به بچهها، باعث میشد عذابوجدان بگیرم. توی این مدت که کارمو توی پرورشگاه شروع کردهبودم، حسابی با همه و مخصوصاً زهرا جون دوست شدهبودم اما این مادر دهنش قرص بود و گرچه میدیدم دمغه اما ابداً حرفی از مشکلات زندگی شخصی و دلیل بدحالی پسرش نمیزد. بااینحال، حدس سختی نبود برام... . همونطور که اون روز توی هتل با فهمیدن رازِ زنش، دیگه برام سخت نبود بفهمم دلیل اون تصادف و گنگ و گیجیش چیه.
طلاق گرفتهبودن؛ مطمئناً. اون روزِ آذر، از لای پنجرهی نیمهباز... دیدمش. و هیچوقت نگاه شکسته و آوارشده و گیجش اون لحظه رو یادم نمیره. نگاهی که باعث شدهبود برای اولینبار حس کنم بند دل پارهشدن ینی چی؛ برای اولینبار از کسی که به کسی که دوستش داشتم ضربه زدهبود، متنفر شم.
خودمو گول میزدم اونموقع و میگفتم: «دیگه عاقل شدم و همهی اون حس مسخره دفع شده» اما اینطور نبود و نمیشد که بشه اصلاً. هردفعه دیدنش، برگشتن و اضافهشدن به همون دیوونگی قبلی بود. دست خودم نبود. حتی با علم به اینکه این چیزی جز حملهی ناگهانی همهی هورمونهام با هم به قلبم نیست، نمیتونستم خودمو دور بزنم و از فکرش خلاص شم.
و...؛ بله!
یهروزی حدود یهماه پیش دست برداشتم از تلاش بیهوده و قبول و اعتراف کردم که دوستش دارم؛ که اون حس نفرتم به ثمینه، دلیلش اینه که دلش رو شکسته!
خندهدار بود البته. انکار نمیکنم که گاهی با بدجنسی تمام آرزو میکردم ثمینه از سر راه کنار بره ولی وقتی اون روز دیدم که رفت، یهآن حاضر بودم حتی برم یقهشو بگیرم و برش گردونم تا اون نگاهِ مات و کدرِ حسین رو دیگه نبینم! اینجوری بود حسم. میتونستم از خودم بگذرم تا فقط خوشحال باشه؛ و با بلاهت از بیخ این حس رو انکار میکردم چون اون زن داشت!
دیگه اما...
نفس عمیقی کشیدم و لبخند پهنی زدم. نوشتههامو مرور کردم و با فروکردن یه چیپس که انقدر بزرگ بود که داشت لبمو پاره میکرد توی دهنم، شروع کردم به تایپ:
" الآن -ینی در حال حاضر- و بعد از پشت سر گذاشتن یه دورهای که باید میگذشت تا خودِ جدیدمو بهتر بشناسم و "تصادفی" هم یه مرحلهی سختو بگذرونه، آمادهم برای حمله!:دی
و دقیقاً هم قصدم حملهست! کاملاً حمله! چون فکر میکنم کمکم وقتشه جنگیدن برای چیزی که میخوام -و تا حالا هیچچیزی رو به قدر اون نخواستم- رو شروع کنم.
البته نگران نشین[نیشخند]
خبری از بمب اتم و اینا نیست! ینی قول میدم از این سلاح مخرب استفاده نکنم:دی
اما قطعاً و مطمئناً و صددرصد و کپلتلی: این یه جنگه! یه جنگ کاملاً جدی و تماماً زیرپوستی! (خود عربام انقد که من از تنوین استفاده میکنم، ازش استفاده نمیکنن:| تنوبدن زبان فارسی!:/)
به احتمال بالا چندان از چرندوپرندهام سردرنیارین اما مهم نیست:دی
فقط در این حد بدونین که: من فردا به یه مهمونی سمنوپزون دعوتم که تا حالا مثلش رو تجربه نکردم؛ و این مهمونی قراره یه شروع برای "شروع غیرتصادفی" باشه:)) "
نفسمو حبس نگه داشتم و با عقبکشیدن تنم، به تاج تخت تکیه دادم. حالا نوبت من بود و فردا اولین فرصت! من برای نزدیکشدن بهش، از راه مادرش وارد شدهبودم و تا دعوتشدن به مهمونیِ توی خونهشونم تونستهبودم پیش برم؛ پس حالا موندهبود اصلِ کاری: بهدستآوردن چیزی که بیشتر از هرچیز دیگهای میخواستم!
•••
#چهل_و_چهارم
ایستادم جلوی آینه و رژی که زدهبودمو از کنارههای لبم پاک کردم. باعجله بارونیمو از روی تخت برداشتم و پوشیدم بیاینکه دکمههاشو ببندم. کیفمو چپ انداختم و با برداشتن دوربین، از اتاق بیرون زدم.
پشت در اتاق بابا، دستبهسینه شونهمو به چارچوب تکیه دادم:
- حسام خان حاضر نشدی؟!
تا چندلحظه هیچ صدایی نیومد. چشم تو حدقه چرخوندم و واقعاً سفت خودمو نگه داشتم که نپرم تو!
- مگه نگفتی: مهمونی شامه؟!
کف دستمو به پیشونی و پامو به زمین کوبیدم:
- بابـــا! گفتم: «زودتر بریم که من میخوام سمنوپزونو ببینم! میخــوام عکـــس بگیرم!»
- خیلی خب حالا... چهقدر هولی؟!..
درو باز کرد:
- برو ماشینو روشن کن! میام الان
سرتاپاشو برانداز کردم؛ گوشههای پیرهنش از شلوارش بیرون بود و دکمههای جلیقهای که زیر کت میپوشید هم باز. سر به دو طرف تکون دادم و حالت زاری به خودم گرفتم:
- همهجای دنیا رسمه خانوما دیرتر آماده شن... اونوقت تو خونهی ما آقا حسامه که کلی ناز داره!
چشمغرهای نثارم کرد و بیتوجه به جلزوولزکردنهای من، درو پیش داد و صداش از داخل اتاق اومد:
- بیخود غر نزن! تو معلوم نیست چی تو سرته که انقد عجله داری واِلا هنوز برای مهمونی زوده... اونم مهمونی تو خونهای که تا حالا نرفتیم و غریبهایم
دستامو به کمر زدم و گردن کج کردم:
- واقعاً کجای «میخوام مراسمو ببینم و عکس بگیرم» نامفهومه؟! بعدشم شما غریبهای... من چندماهه میشناسمشون... درسته خونهشون نرفتم ولی باهاشون غریبه نیستم
- خب چرا تنها نمیری؟!
نگاه چپی حوالهی در نیمهباز کردم:
- چون میزبان به فارسی سلیس فرمودن: «با پدر تشریف بیارین!»
هرچی موندم جوابی نداد. با لبای آویزون، پلهها رو پائین رفتم و بعد از چککردن چندتا چیز، سوئیچو برداشتم و از خونه بیرون زدم. تا بابا بالآخره لطف کنه و تشریففرما شه، ماشین خودمو از حیاط بیرون بردم و در حالی که مدام به ساعتم نگاه میکردم، منتظر گوشهی پیادهرو نگه داشتم.
داشت غروب میشد و نور از دست میرفت. حالا برای گرفتن چندتا عکس درستوحسابی باید خودمو میکشتم! اَه!
بابا که سوار شد، فوراً ماشینو راه انداختم. بیمقدمه گفت:
- اگه من اونیم که بزرگت کرده، میدونم یهچیزیت هست و برای چهارتا عکس و دیدن سمنوپزون اینجوری بالا/پائین نمیپری
انگار این حرفشو نگه داشتهبود تا سر صبر بهم بزنه. لبخند کجی زدم:
- آره! از کجا فهمیدی؟!..
مکث کردم تا کنجکاوش کنم. خیرهم شد. از گوشهی چشم نگاهش کردم:
- راستش عاشق پسر این خونواده شدم... الآنم شور عشق باعث شده انقد عجله داشتهباشم که زودتر برم دیدن یار
انقدر لحنم جدی بود که تا چنددقیقه، بهتبرده و زّل من باقی موند. بعد، اخم کرد و غرید:
- منو مسخره کردی بچه؟!
چشمکی حوالهش کردم:
- نه به جون حسام جون! واقعیتو گفتم
چشمغرهای بهم رفت و رو برگردوند سمت پنجره و با بدخلقی تذکر داد که دست خالی زشته بریم. برای همین کمی جلوتر موندم تا بره گل بخره؛ با یه سبد کوچیک که خوشسلیقه ولی رسمی تزئین شدهبود، برگشت در حالی که هنوز باهام سرسنگین بود! برای اینکه به ترافیک نخوریم، پیچدم توی فرعی.
راست میگن که: «همیشه راستشو به پدر و مادرتون بگین!» چون معمولاً حقیقت اون چیزیه که باورش نمیکنن! بابا منو بزرگ کردهبود ولی نمیدونست دخترش همیشه هشتاددرصد از چیزی که هست و حسی که داره رو برای خودش نگه میداره! اون بهم اعتماد داشت؛ و درست میگفت که منو میشناسه. اما میتونستم به سادگیِ پدرانهش تو دلم لبخند بزنم که بهم مشکوک بود و فکر میکرد دارم زیرزیرکی یه کاری انجام میدم ولی بااینحال بعید میدونست که عاشق شدهباشم!
یکساعت بعد رسیدیم. یه خونهی حیاطدار عمرکرده تو یکی از محلههای متوسط شهر؛ وقتی دور زدم و پارک کردم و به دروازهی سفید نیمهباز خیره شدم، قلبم تپید. اون دیگه عضوی از تنِ من نبود؛ یه ردیاب بود که وقتی به شخص خاصی نزدیک میشدم، شروع میکرد به آلارمدادن. و حالا نزدیکش بودم که حواسم پرت بود و طپشم بالا.
بابا زودتر پیاده شد. آبدهنمو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم. نه که هول شدهباشم، فقط هرچی نقشه دیشب قبل خواب کشیدهبودم برای بهدستآوردنِ توجهش، خیلی ناگهانی از ذهنم شیفت+دیلیت شدهبود! مغزم یهو سفید شد. و این یهلحظه عصبیم کرد که هنوز افسارم دست خودم نبود؛ هرچند مدت هم که گذشتهبود و تو درک و حسم پخته شدهبودم!
- حالا کی ناز داره؟..
با صدای بابا که از پنجرهی سمت شاگرد خم شده و به شیشه تقه و به من طعنه زده بود، به خودم اومدم و چشم تو حدقه چرخوندم؛ تو کمینکردن و ترکوندن طرف با حرفای خودش، قطعاً و به حق دختر بابام بودم!
با برداشتن کیف و دوربینم، از ماشین پائین پریدم. هرچهقدرم قلبم آلارم میداد، باید به خودم مسلط میموندم و مخصوصاً اون سرخوشی و خنده و نیشی که با دیدنش بیخودی باز میشد رو حتماً باید یهجوری کنترل میکردم! جای برنامههای دودشده و بههوارفتهمم از هر فرصتی در لحظه پیش میاومد، استفاده میکردم. بههرحال، چارهی دیگهای هم نبود!
همراه بابا پا به حیاط گذاشتیم. همون آن اول حس کردم انگار از یه مرزی رد شدم و اینور اتمسفرش حتی با کوچه فرق داره!
شلوغ بود. آدمایی که تو نگاه اول دیدم رو اصلاً نمیشناختم! نگاه چرخوندم: حیاط سرامیکیِ آبخورده که با بَست و نایلون کلفت براش سقف زدهبودن و سه/چهارتا لامپ آویزون از بَستا همهجاشو روشن کردهبود. یه گوشه از سقف حیاط باز بود و پائینش با فاصله از همون قسمت، رو سهتا اجاق، سهتا دیگ بزرگ قرار داشتن که ازشون بخار زیادی بلند میشد. با دیدن اونا وارفتم. و حقیقتاً خورد تو ذوقم.
- حالا صاحبخونه کدومه؟
بابا اینو زیر گوشم پرسید. من که از ازدستدادن نصف بیشتر ماجرا لبام آویزون و اعصابم خرد شده بود و اصلاً زهرا جون و حتی عشق و عاشقی رو یادم رفتهبود، با اخم و بدخلقی اینبار دنبال یه چهرهی آشنا چشم چرخوندم. همه انقدر حواسشون پرتِ کار و بگوبخندِ خودشون بود که اصلاً متوجه ورود بیسروصدای ما نشده و هیچ تحویلمون نگرفته بودن.
با اینکه از سر غیظ دوست نداشتم نگاهم به طرف دیگا بره، اما ناخودآگاه اونورم دیدم و یهو همهی وجودم قفل شد و طپش قلبم برگشت. نزدیکترین و آشناترین آدمِ این خونه به دل من، پای یکی از اجاقا ایستادهبود و داشت با جدیت و به سختی سمنو رو هم میزد. بیاختیار رفتم طرفش و بابا هم ناچار دنبالم اومد.
کنار دیگ که ایستادم، از شدت بخار و هُرم گرما چشام ریز شدن؛ و البته که نیشمم باز شد:
- سلام!
سر بلند کرد و با دیدنم، ابروهاش بالا پریدن. بابا که کنارم ایستاد، نگاهش رفت سمت اون و لبخند نشست رو لبش. حسودیم شد. به هردومون سلام کرد و با بابا دست داد و گرم احوالپرسی کرد. بیشتر حسودیم شد تا اینکه بالآخره نگاهش برگشت سمتم، چندثانیه رو صورتم مکث کرد و بعد به پائین دوختهشد:
- خوبید خانوم؟! خوش اومدین!
دوست داشتم نگاهم کنه ولی کلاً سربهزیر و محجوب بود بچهم و همینم حرصم میداد. دستامو به کمر زدم:
- ممنونم! مزاحم شدیم، ببخشید!
انگار حس کرد کمی شاکیام -که البته دست خودم نبود این- که متعجب بهم چشم دوخت:
- خواهش میکنم! این چه حرفیه!؟
لبمو کج کردم و به دوروبر اشاره زدم:
- زهرا جون نیستن؟
چشم چرخوند و بعد، مردمکهاش جایی پشت سر من توقف کردن:
- دارن میان
ابروهام بالا پریدن. وقتی برگشتم، دیدم زهرا جون -چادر گلدار به سر و با لبخندی عمیق- و یه آقایی در کنارش که حتماً بابای حسین بود، دارن میان طرفمون. نمیخواستم از حسین دور شم پس فقط منتظر موندم و وقتی بهمون رسیدن، مشغول سلام و احوالپرسی شدیم. خوشامد گفتن بهمون و بابا دستهگلو داد دست آقای رستمی.
منم از همین فرصت برای گلهگذاری استفاده کردم:
- زهرا جون؟! این بود رسمش؟
طفلک هاجوواج موند. بازومو گرفت:
- چی شده مگه عزیزم؟!
به دیگا اشاره کردم:
- چهقدر با ذوق و شوق گفتم: «میخوام همهچی رو از اول ببینم»؟ این اولشه؟!
کمکم روش به خنده باز شد و چشماش از مهربونی برق زدن:
- عزیــزم!..
و کوتاه بغلم کرد.
بابا تکسرفهای کرد و با حالتی معذب، بابت جسارت دخترش(!) عذر خواست. زهرا جون خندهی آرومی کرد:
- این چه حرفیه!؟ مهتا جان دوست عزیز منه... این حرفا رو نداریم با هم
در حالی که از گوشهی چشم حواسم به حسین بود که حواسش به دیگ سمنو بود، یهجورایی دلخور از پسر به مادر غر زدم:
- فکر نکنین فقط با این حرفتون یادم میرهها! من حالاحالاها بابت ازدستدادن یکی از تجربههای جالب و قشنگ، سرتون غر خواهم زد... اخلاقمو میدونین که؟!
بازومو لمس کرد و مادرانه لبخند زد:
- من معذرت میخوام! و همینجا قول میدم که سال بعد شما بهعنوان مهمون ویژه از همون اولِ اولش دعوت باشی!
چشمامو ریز و سرمو به دو طرف خم کردم:
- این شد یهچیزی
خندید و دست گذاشت پشتم و تعارفم کرد تا برم داخل خونه. راستش...؛ وقتی هشتاددرصد هدف من از شرکت توی این مهمونی، اینجا و پای اجاق بود، هیچ دلیلی نمیدیدم که بخوام برم تو یه جمع غریبه و دور از جنابِ مهندس! پس دوربینمو نشون دادم و گفتم:
- شما بفرمائید! من تا عکسامو نگیرم خیالم راحت نمیشه
زهرا جون سر تکون داد:
- باشه عزیزم! پس زود بیا! خیلی بیرون نمون، سرده!
کف دستمو بالا آوردم:
- چشم! میام
آقا نریمان هم تعارفی بهم کرد و بعد، زنوشوهر بابا رو تا توی خونه همراهی کردن. منم نفس راحتی کشیدم و چرخیدم به سمتی که باید و دستامو بههم کوبیدم:
- خب!..
حسین نگاهم کرد اما چیزی نگفت. دلم میخواست هرچه نزدیکتر بهش بایستم. حالا که همین اول کاری شانسم زدهبود، دوست داشتم ازش بیشترین استفاده رو بکنم. خم شدم و سرم رو بردم بالای دیگ؛ سمنوی داخلش قلقل میکرد و انقد بخار زیاد بود که نمیشد چیز زیادی دید:
- میشه مراحلی رو که از دست دادم بهم توضیح بدی مهندس؟!
صاف ایستادم و ابروهامو بالا بردم و بهش خیره شدم. گفت:
- ببخشید؟!
انگشتامو از هم باز کردم و دستامو از پائین به بالا حرکت دادم:
- کل مراحلو دیگه... همهی کارایی که کردین تا اینجا برای پخت سمنو... آخه گفتم که... من میخواستم همهچیزو از نزدیک ببینم ولی انگار دیر اومدم..
چشم تو حدقه چرخوندم:
- جالبه که خودم فکر میکردم خیلی زودتر از بقیه میرسم به مهمونی!
حسین جوابی به پرحرفیهام -که ناخودآگاه بودن- نداد. کمی فکر کرد و در حالی که سمنو رو هم میزد و رو پیشونیش عرق نشسته و چشماش سرخ و آبافتاده و ریز شده بودن، به حرف اومد:
- اول چندکیلو گندمو خیس میکنیم و چندروز میذاریم تا جوونه بزنه... بعد اونا رو میکوبیم... صافی میکنیم و آبشو میگیریم و میذاریم تا یهروز تمام بپزه..
شونه بالا انداخت:
- همین!
اونقدر راضی بودم از شدت بخار و گرمبودنِ سرش -که باعث میشد چندان حواسش بهم نباشه و بتونم تمام مدت خیره بهش تکتک جزئیات صورت و رفتارش رو ثبت کنم- که وقتی توضیحاتش تموم شد، تا چندثانیه متعجب باقی موندم و لبم آویزون شد:
- همین؟!
لبخند زد:
- بله!
به دیگ چشمغره رفتم. سعی کردم سؤالی بتراشم و بیشتر صحبتمونو طول بدم ولی حقیقتش چیز زیادی از حرفهاش نفهمیدهبودم؛ چون حواسم به خودش بود! توسریخورده، با بیمیلی پروندم:
- آهان!
و اینبار متوسل شدم به همون دستاویز اولم: دوربین. مجبور شدم کمی دورتر بایستم و جابهجا شم تا تو نور مناسب قرار بگیرم. عدسی رو تنظیم کردم رو دیگ؛ و اون، که آستیناشو تا زیر آرنج تا زدهبود و مدام کفگیر چوبی بزرگ رو میچرخوند. چندتا تصویر ازش ثبت کردم ولی با همهی تلاشم، این عکسگرفتن پنهونی ازش هم نمیتونست بیش از حد طول بکشه!
مجبور و بیمیل رفتم تا چند زاویهی دیگه از دوتا اجاق دیگه هم عکس بگیرم. مرد جوونی که بالای یکی از دو دیگ ایستادهبود، با صدای فلاش دوربین توجهش بهم جلب شد. ابروهاش بالا پریدن و خیرهم موند. لبمو بیمعنی کش دادم:
- ببخشید! فقط محض... ثبت تصویر و از این چیزا
نگاهش رنگ تعجب گرفت و سرتاپامو برانداز کرد. کمکم نیشش باز شد:
- خـواهش میکنم!
چندان خوشم نیومد؛ مخصوصاً وقتی که امشب برای همرنگ جماعت شدن، لباسای مناسب چنین مهمونی و فضای سنتیای رو پوشیدهبودم! پوزخند زدم. راست میگن که: «اینا خودشون بدترن!» بههرحال تغییری تو ژست و وضعیتم ندادم و به کفگیر دستش که بیکار موندهبود، اشاره کردم:
- راحت باش! ترجیح میدم در حین کار عکس بگیرم
سر تکون داد و همزدن رو از سر گرفت:
- برای جایی میگیرین عکسا رو؟
ابروهام بالا پریدن:
- جایی؟
دوباره نگاهم کرد؛ طولانی و لبخند به لب:
- همین کانالمانالا دیگه..
خندید:
- آخه این سمنوپزون دیگه داره تبدیل میشه به یکی از اون مراسمای منقرضشده
"آهـان!"ی گفتم و چونه بالا انداختم:
- نـع! من برا خودم عکس میگیرم..
نیشخند زدم و دوربینو آوردم بالا:
- خوباشم میذارم تو پیجم..
لبخند مکشمرگمایی -بیشتر به من تا به قصد ثبت تو تصویر- زد. از بالای دوربین بهش خیره شدم و خندیدم:
- خوبه گفتم: «در حین کار»!
شونه بالا انداخت:
- در حینشم دیگه!
سری به تأسف تکون دادم و زیر لب پروندم:
- خیارشور مجلسی!
بهخاطر قد درازش، چشم تیزش و ادااطواراش! مشغول تنظیم عدسی شدم که صدای حسین اومد:
- صفا جان!..
قلبم تپید و با چنان سرعتی دوربینو پائین آوردم که انگار اون مأمور گشت ارشاده! که البته بود؛ ولی نه برای من. چون وقتی پسر جوابشو داد، گفت:
- برو بگو صادق بیاد!
از گوشهی چشم بهش خیره شدم؛ هنوزم بیوقفه دیگو هم میزد. لبمو از داخل گاز گرفتم تا نیشم باز نشه. و...؛ ناامیدکنندهست اما مثل این فیلما و رمانای خز و خفن عاشقانه، حس کردم داره قند تو دلم آبشکر میشه!
"خیارشور مجلسی" که هیچ میل رفتن نداشت، ابروهاشو بالا برد:
- من برم؟! نمیشه دیگو ول کردا
نگاه حسین بالا اومد و به خیارشور دوختهشد. با سر به خونه اشاره کرد:
- تند باش پس! برو بگو صادق بیاد!
صفا انگار خوب منظورشو فهمید که اخم کرد و با بدخلقی، از کنارم گذشت و بهدو رفت. منم با قیافهای مثلاً مظلوم زلّ حسین موندم اما اون باز سرشو انداخت پائین و سرش به کارش گرم شد!
چشمام گرد شدن. همین؟! فقط اون خیارشور دیلاقو فرستاد بره دنبال کسی و باز سرشو کرد تو اون دیگ لعنتی؟!
پامو به زمین کوبیدم:
- داغون بیاحساس!
حتی صدبار چشمغرهرفتن هم دیگه نمیتونست آرومم کنه!
خیارشور با مرد دیگهای -که لابد همون صادق بود و سربهزیر بود مثل حسین- برگشتن. مرد گفت:
- جانم داداش؟!
خیارشور که داشت برمیگشت سر کارش، چرخیدم و با گامهای بلند راه افتادم سمت خونه ولی شنیدم صدای حسین رو که داشت به همون صادق میگفت جای صفا رو بگیره! حس بدی داشتم. عین "اسکارلت" وقتی که "رت" موقع هدیهدادن کلاه بهش، سر کارش گذاشت!
نمیدونم چرا اینقدر بهم برخوردهبود. شاید جداً اونقدری خر شدهبودم که دلم میخواست عین رمانا و فیلما، غیرت و رگگردنی شه!
وارفتم. لعنتی! فقط همین میتونست باشه چون اون بنده خدا که کاری نکردهبود! اصلاً اون بدبخت که تو این فازا نبود! این من بودم که گوشام دراز شدهبود!
دستامو به کمر زدم و جلوی در ورودی ایستادم و برای خودم سر به تأسف تکون دادم. حقیقتاً این تغییر و تشنج ناگهانی و احمقانه و خندهدار، خودمم متعجب کردهبود! رد دادهبودم کاملاً. خودمم نمیفهمیدم الآن از حسین عصبانیام یا نه؛ و اگه هستم، چرا هستم؟! به قول همین بچه مذهبیا: «اللهم اشفع کل مریض!» زیر لبی زمزمه کردم:
- البته من اولیشون!
#چهل_و_پنجم
- چرا اونجا وایستادی عزیزم؟! بفرما! بفرما!
با صدای زهرا جون، به خودم اومدم. بازدممو محکم بیرون فرستادم و لبمو کش آوردم:
- ممنون!
دستشو گذاشت پشت کمرم:
- خب، چهطور بود بهنظرت؟ عکس گرفتی؟!
سر تکون دادم و سعی کردم یاد تصادف سختم با دیوارو که حسین مسببش بود -و انگار قرار بود حالاحالاها ندونسته انتقام قضاوت اشتباهمو اینجوری ازم بگیره- رو فعلاً عقب برونم! همونطور که چشم توی پذیرائی شلوغ میچرخوندم به دنبال بابا، گفتم:
- والا من که هنوز مراسم خاصی رو ندیدم که بخوام نظر بدم! ولی آره! یهعالمه از دیگا و سمنوها عکس گرفتم... چه قلقلی میکردنا
لبخند زد:
- آره، به قل افتادن! تو این مرحله باید مدام هم بخورن... نمیشه تنهاشون گذاشت..
هوم! حالا دلیل امتناع خیارشور به بهونهی سمنو رو فهمیدم؛ و علاوهبر اون -گرچه یاد حسین باعث میشد از احساس حماقت بخوام خودمو بکشم- امیدوار شدم که بعد از این مرحله که مراقبت بیوقفه میخواست، حسین محض استراحت از اون دیگ فاصله بگیره و باز فرصتی فراهم بشه برای من.
بابا روی یکی از مبلهای تکنفره نشستهبود و داشت با آقا نریمان و یه مرد دیگه صحبت میکرد اما تو چهرهش میدیدم که معذبه و احتمالاً حرف مشترک چندانی با همراهاش نداره! گیج و از سر اینکه نمیدونستم حالا باید چی کار کنم، خواستم برم پیشش که زهرا جون هدایتم کرد به طرف آشپزخونه:
- بیا مهتا جان! میخوام دخترامو بهت معرفی کنم
خواهرای حسین! انگشتامو جلوی شکمم تو هم قلاب کردم:
- باعث خوشحالیمه..
با هم وارد آشپزخونه شدیم. چندتا زن و دختر جوون توش مشغول انجام کارای مختلف و حرف و غیبت بودن که قاعدتاً من هیچکدومشون رو نمیشناختم. همراه زهرا جون به دونفر از اونا نزدیک شدم که بههم معرفیمون کرد:
- مهتا جان! ایشون دختر بزرگم حوریهست و اینم دختر کوچیکهم حوراءست... بچهها! این مهتا خانوم از دوستای من و بچههای پرورشگاهن
لبخندی نثارشون کردم و چشم چرخوندم بین صورتاشون؛ کاملاً معلوم بود خواهرن! منتها حوریه تپلتر بود و چهرهی مهربونتری داشت و معلوم بود که از حسینم بزرگتره:
- سلام! خوشبختم از آشناییتون!
جواب سلاممو دادن. حوراء گفت:
- منم همینطور عزیزم!
و حوریه بازومو گرفت و فشار کمی بهش وارد کرد:
- خوش اومدی خانوم!
- ممنونم!
فقط تونستم همینو بگم چون یهو توجهم به شکم حوریه جلب شد که نهچندان زیاد، بالا اومدهبود: در حد حاملگی یه جنین چهار/پنجماهه. مورمورم شد و حسی به زیر پوستم دوید. حوریه مامان بود. مامان... مادر... مثل زهرا جون که یه پسر و دوتا دختر داشت... مادر... دختر...
تخم چشمام سوخت. پلک زدم تا تاری دیدم از بین بره. بهتزده خندیدم:
- تو یه کوچولو داری!
متعجب شد و بعد، به خنده افتاد. دستشو با محبت گذاشت روی شکمش و گونهها و مردمکاش درخشیدن:
- بله! دیگه داره پنجماهش میشه
بیاختیار پرسیدم:
- دختره؟..
خندون سر پائین انداخت و جوابی نداد. تکسرفهای کردم و دوربینو بالا آوردم:
- میشه ازت عکس بگیرم؟..
با ابروهای بالاپریده نگاهم کرد که تند گفتم:
- جایی نمیذارمش... فقط برای خودم
و تو دلم اضافه کردم: «آخه عکسگرفتن از مامانا و بچههاشونو دوست دارم.»
سر تکون داد و با مهربونی گفت:
- حتماً! ایرادی نداره
با رضایت، عدسی رو تنظیم کردم و یه نمای بسته از شکمش گرفتم. بعد یه تصویر دیگه، اینبار تمامقد.
- عزیزم میخوای لباستو عوض کنی؟
زهرا جون که اینو پرسید، سر چرخوندم سمتش:
- آره! جایی... هست؟ ینی...؟
سر تکون داد و با تقدیم لبخندی به من، خطاب به دختر کوچیکترش گفت:
- مهتا جونو ببر اتاقت تا لباساشو عوض کنه!
حوراء سر تکون داد و به طرف ورودی آشپزخونه اشاره کرد:
- بفرمائید!
دنبالش راه افتادم و تا وقتی توی اتاق تنهام گذاشت، از سنوسالش پرسیدم و فهمیدم داره ریاضی میخونه و امسال کنکوریه. براش آرزوی موفقیت کردم. تشکر کرد و بیرون رفت.
#چهل_و_ششم
همونطور که دکمههامو باز میکردم، نگاهی به اطراف انداختم: یه اتاق با همهی خرتوپرتهای دخترونه و یه دیوارش که به سبک تازهمدشدهای، با طرح گلای کمرنگ صورتی شابلون شدهبود. کیف و بارونی رو انداختم روی تخت و نیشخند به لب فکر کردم که: ینی اتاق حسین چه شکلیه؟ فوراٌ تصویری از تابلوهایی که توشون عکس ضریح و حرم بود و چفیه و تسبیحای آویزون از هر سمت تو ذهنم نقش بست و به خنده افتادم.
باید میدیدم اونجا رو وگرنه میدونستم انقدر خر و داغان هستم که هی بشینم با خودم جزئیات تصورم رو کم و زیاد کنم! کلاً وقتی مغزم به چیزی گیر میداد، بهترین کار رفع اون بود نه نگهداشتنش که هی بلوله تو سرم و کل وجودمو درگیر کنه. شونه بالا انداختم برای خودم: مغزم خیلی شبیه خودم بود!
دست به کمر زدم و با چشمای ریزشده خیره موندم به دوربینم. باید با خودم میبردمش یا میذاشتم همینجا بمونه؟! بیمعنی سر تکون دادم. میذاشتم بمونه قطعاً چون اگه میخواستم همهش عین این توریستای هیچیندیده از همهچی عکس بگیرم، بوش درمیاومد! نهایتاً اگه سوژه و کادری نظرمو جلب میکرد، میتونستم به ثبتش با همون عدسی گوشیمم رضایت بدم. پس موبایلمو برداشتم و ایندفعه مشغول تمرکز روی هدفم شدم: دیدن اتاق آقای مهندس!
چرخیدم. رو در کمد گوشهی اتاق، یه آینه تعبیه شدهبود که تا برگشتم، چشمم افتاد به انعکاس صورت خودم تو اون. یهکم زلزل به مردمکام نگاه کردم و بعد برای خودم سری به تأسف تکون دادم:
- خاک تو سرت روانی!
درسته! امشب کلاً زدهبودم تو فاز خودتخریبی؛ اما در برابر مهتایی که یهوقتایی نمیشناختمش از بس که سریع فکر و حس و دغدغههاش عوض میشد، چه کار جز این میتونستم بکنم؟! برای بدلم تو آینه شونه بالا انداختم: فقط میشد به حرفش گوش بدم! پس نیشخند به لب رفتم سمت در.
موقع اومدن اینجا، تو یه نگاه گذرا دیدهبودم که دوتا در کنار هم، درست روبهروی همین اتاق قرار دارن. نیاز به نقشهکشیدن و استخاره نبود. در اولو باز میکردم و اگه اونجا اتاق حسین نبود، میرفتم سراغ در دومی؛ به همین سادگی، به همین خوشمزگی!
بیرون که رفتم، اولین کارم سروگوشآبدادن بود. خوشبختانه شلوغی و زیادی مهمونا یه پوئن مثبت برای من و هدفم محسوب میشد. میدیدم که زهرا جون سخت مشغوله و به قولِ بهتاش تو پایتخت: داره "ورجلا" میزنه تا به همهی کارا برسه! دختراشم وردستاش بودن. بقیه هم همه گرم گپوگفت خودشون بودن و درضمن در ورودی باز و رفتوآمد به بیرونم زیاد بود.
دیگه معطل نکردم. وقتی هرکس تو این بلبشو سرش به کار خودش بود، چی بهتر از اینکه منم سرم به کار خودم میبود؟! و کارِ من...؟ کشفِ حسین. نزدیکشدن بهش. قطعاً هم برای نزدیکی به هر آدمی باید اول دنیاشو بشناسی؛ مثلاً بری یه نگاه به اتاقش بندازی! حالا چندان از اومدنم به داخل خونه پشیمون نبودم چون اگه بیرون میموندم اونقدر غرق تماشای یار میشدم که عقلم به چیزای دیگه نمیرسید!
به دوتا در قهوهایرنگ نزدیک شدم. اولی رو باز کردم و خوشبختانه تمامِ تصورات وحشتناکی که در دم به ذهنم هجوم آوردهبودن -از جهت اینکه اتاق پدر و مادرش باشه و خدایینکرده به حریم زنوشوهر طفلی تجاوز کردهباشم و به سزای این عمل قبیحم بخوام جامهدران و "وااسلاما!"گویان، خودمو توی یکی از دیگای سمنو بندازم!- با دیدن تخت تکنفره که نور تابیده از بیرون مشخصش کردهبود، به واقعیت نپیوست!
لبمو گاز گرفتم که خندهم بلند نشه. محض اطمینان نگاه کوتاهی به پشت سرم انداختم و وقتی دیدم همچنان همهجا امنوامانه، وارد اتاق شدم. درو که بستم، تکیه دادم بهش و خیره به سایههای مقابلم، چندبار نفس عمیق کشیدم. عجیب بود اما انگار هوای اینجا بیشتر به ریههام میساخت. البته نه اینکه مثلِ این قصهها اتمسفرش پر از بوی عطر عشق و این خزعبلات باشه، نه! فقط انگار پر بود از...
برای یهلحظه به خودم اومدم و پوکر فیس به ناکجا زل زدم! کی انقدر خلوضع شدهبودم؟! این فضای نسبتاً تاریک پر از هیچچیزی نبود. فقط دونستن اینکه این چهاردیواری حریم شخصیِ اونه و چندینساله که حضور حسین رو تو خودش داشته، باعث بالارفتن طپشم میشد. یه هیجان ریز که مثل یه شوک فوق ضعیف الکتریکی، زیر پوستم میدوید.
از در فاصله گرفتم. کف دستمو روی دیوار کشیدم و با پیداکردن کلید، لامپو روشن کردم. یکی/دوقدم برداشتم و ایستادم دقیقاً وسط اتاق. نگاه چرخوندم میون وسایلش، به همهی کنج و گوشههاش.
لبخند زدم. طبق معمول آقای مهندس باعث تصادف من و دیوار شدهبود چون تموم تصوراتم از اتاقش چیزی فراتر از اغراق و جبههگیری و حتی قضاوت بود! اصلاً خبری از تسبیح و عکسای حرم و ضریح نبود! حتی خبری از پرچم "یا زهرا" و "یا حسین" و فلان و بهمان هم نبود. در حقیقت اتاقش عادیترین چهاردیواریِ ممکن بود ولی درعینحال، کاملاً مال حسین بود؛ از لحاظ حسی که داشتم، از لحاظ نظم و شلوغنبودنش. انگار درست مثل اون کمحرف و محجوب بود!
اینبار با دقت بیشتری تکتک وسایل رو از نظر گذروندم. یه تخت و یه کمد و یه آویز و چندتا از این قفسههای پلاستیکی و میز کارش، تمام دونهدرشتای اتاقش بودن. خیره شدم به میز بزرگ کرمرنگی که یه سمتش وسیلههای کارش قرار داشتن و سمت دیگهش چندتا کتاب روی هم سوار بودن. جلوتر رفتم. یه تابلو -و فقط همین یکی- بالای میز به دیوار آویختهبود که شاید تنها دو/سهدرصد تصورمو واقعیت میبخشید چون یه متنِ دستنویسِ نستعلیقِ عربی بود! خطِ سختی نبود که نتونم بخونم اما بااینحال یه عکس از قاب گرفتم تا بعداً بفهمم معناش چیه!
بالآخره دست از سر تابلو برداشتم و چشم دوختم به کتابای رو میزش. لبخندم پهن شد: اینم درصد چهارم و پنجم! کتاب اول "قرآن مجید" و دومی "مفاتیح الجنان" بود. لبمو کج کردم. البته نمیشد خیلی هم اینا رو کشف بزرگی دونست. طبیعی بود که هر بچهمذهبیای چندتا از این کتابا داشتهباشه و من دقیقاً با همین فرضیه رفتم سراغ قفسهها و با چشمای ریزشده نگاه چرخوندم بین اسما.
چندتاشون از این کتابای تخصصی و مهندسی بودن که احتمالاً مربوط به زمان تحصیلش میشدن. یکی/دو قسمت قفسه هم برطبق حدسِ درستم که چنددرصدی هم به حقیقیشدنِ تجسم اولیهم اضافه میکرد، کتابای عقیدتی و اینجور چیزا بودن. ولی جالبِ توجهتر از همه این بود که چندتا رمان شاخ و سختم بین کتاباش بود که واقعاً برام سؤال شد که: ینی جدی نشسته اینا رو خونده یا چی؟! "بینوایان"، "دنیای سوفی"، "جنایت و مکافات"، "ارمیا". چندجلدم از کتابای نادر ابراهیمی که اونقدر تعدادشون به نسبت کارای بقیهی نویسندههای کتابخونهش بیشتر بود که میشد فهمید نویسندهی موردعلاقهشه.
نیشخند زدم: حالا میدونستم اگه یهوقت خواستم کادو بگیرم چی باید بخرم! یه عکس از قفسهها ثبت کردم. از نادر ابراهیمی، "یک عاشقانهی آرام" رو خوندهبودم. دوستشم داشتم. خیلی زنده و پرامید بود اما پیچواپیچم بود و درضمن از لحاظ سیاسی عقیدهشو قبول نداشتم. ولی خب... برای شناخت هرچه بیشترِ یه آدم، بعد از گشتن اتاقش باید اگه حسش بود رفت سراغ کتابایی که میخونه!
دیگه این سفر علمی برام چیز زیادی نداشت. ینی در حقیقت ترجیح دادم تو کمدشو نگردم برای اینکه بههرحال اونجا احتمالاً وسایل خیلی شخصیش بودن! آلبومی که بین کتابا استتار شدهبودو بیرون کشیدم و به امید دیدن عکسایی از حسین تو سنوسالهای مختلف، نشستم روی تختش و اونو جلوم باز کردم.
میشد گفت این آلبوم بهترین کشفم تا اینجای ماجرا بود! کلی تصویر از حسین؛ از نوزادیش تا تو لباس خدمتش. یکعالم قربونصدقهی خندهی بامزهی چندماهگیش رفتم و چندتا عکس از عکساش گرفتم! جالب بود برام. معمولاً اینجور تصویرا رو میذاشتن تو آلبومای خونوادگی و جایی که فقط مامانا خبر داشتن کجاست! اما حسینی که فکر میکردم نباید چندان اهل عکسگرفتن باشه، برای خودش یه مجموعهی جدا داشت که البته از شانس خوبم بود! خلاصه که کلی کیف کردم با اون آلبوم.
اونقدر که اصلاً متوجه گذر زمان نشدم چنان که غرق تماشا و ارضاکردن فوضولیم بودم. وقتی بالآخره دل کندم ازش و برش گردوندم سر جاش و آروم -و با یهدنیا حس خوب و نیشِ تا بناگوش باز- از اتاق خارج شدم و به پذیرائی رفتم، بابا اخم کرد و مقابلش که ایستادم، پرسید:
- کجا بودی دوساعته؟!
اول فکر کردم داره اغراق میکنه. خواستم لبمو کج کنم و تیکهای بندازم که نگاهم خورد به ساعت مچیش و چشمام گرد شدن. حالا دوساعت که نه، ولی جداً خیلی گذشتهبود.
بههرحال خودمو از تکوتا ننداختم و شونه بالا بردم:
- همین دوروبرا
نگاهش بهم عمیق شد. دوتا دستامو بالا آوردم و همونطور که عقبعقب میرفتم، انگشتامو باز و بسته کردم. چرخیدم. خبری از حسین نبود. حتماً هنوز بیرون بود. رفتم کنار پنجره و پرده رو کنار زدم. آره، بود! و داشت کفگیرو میداد دست یکی از خانما.
با حس دستی که روی شونهم نشست، یکهخورده برگشتم عقب:
- ترسوندمت؟
حوریه بود که با ابروهای بالاپریده اینو پرسید. سر تکون دادم و لبمو کش آوردم:
- حواسم به حیاط بود..
چشم ریز کردم:
- چه دور دیگا شلوغپلوغه
لبخند زد:
- رفتن برای همزدن و حاجتخواستن
تعجب کردم:
- جدی؟! ینی سمنو هم نذریطوره؟ مثه آش؟
- نمیدونستی؟
چونه بالا انداختم:
- فکر میکردم چون دمِ عیده، اینم یکی از مراسمات سنتی ایرانیه
دستشو گذاشت رو شکمش. سعی کردم نگاهمو منحرف کنم. گفت:
- اون که هست! ولی رسمای سنتیِ ما هیچوقت از دین و مذهب جدا نبوده..
نرم خندید:
- بههرحال این سمنو هم یهجور خیراته... چه بالاسرش و چه وقتِ پخشش، اون دعایی که میکنن، انرژی مثبتش برمیگرده به همهمون... اصن همین جمع و دورهمی خودش انرژی مثبته؛ نیست؟!
حس کردم سعی داره محتاطانه فکر و عقیدهی پشت این نذرونیازها رو توضیح بده تا یهوقت جبههگیری نکنم که: مراسم ایرانی رو چه به ذکر و دعای عربی؟! ولی این برام چندان اهمیتی نداشت؛ ینی برای کسی که مسجدها و هنرهای دورهی اسلامی رو تو شهرای مختلف دیدهبود، چیز عجیبی نبود عجینبودن مذهب با جزءبهجزء زندگی مردم، از کاشی تا سمنو! چیزی که نمیتونستم بپذیرمش حاجتخواستن از یه دیگ عصارهی گندم در حال پخت بود! آدم برای خواستههاش باید تلاش کنه، بجنگه؛ نه که دخیل ببنده به آش و شلهزرد و خیرات! اما بههرجهت حرفش برام قانعکننده بود: واقعاً هم این جمعیت -این آرزوهای خوب- یه اتمسفر پر از انرژی مثبت ایجاد میکرد که انکارشدنی نبود.
ابروهامو بالا بردم و سر تکون دادم:
- گرچه به نذری و این چیزا اصلاً اعتقادی ندارم و بهنظرم مثل تجارت و معاملهست، ولی اینو قبول دارم... هیچی هم نباشه همین مهمونیه قشنگه
سر به تائید تکون داد و چهرهش باز شد. به پنجره اشاره کرد:
- حالا میخوای خودتم یه همی بزنی؟
از لای تورِ پرده به شبِ بیرون و حرکت محو آدما خیره شدم. البته که دوست داشتم اونجا -کنار حسین- باشم ولی با این جمعیت دورش و سرِ شلوغش نمیتونستم هیچ کاری پیش ببرم. باید فعلاً دندون رو جیگر میذاشتم. دستامو روی کمرم تو هم قلاب کردم:
- الان همه دارن این کارو میکنن... ترجیح میدم بمونم برای وقتی خلوتتر شد
لبخند زد:
- هرطور راحتی
- حالا تو آشپزخونه کاری ندارین من انجام بدم؟
چشم درشت کرد و لب گزید:
- این چه حرفیه!؟ مگه ما از مهمونمون کار میکشیم؟
یه چشممو ریز کردم و یه ابرومو بالا فرستادم:
- مگه اون خانوما مهموناتون نیستن؟!
به خنده افتاد. با مهربونی بازومو گرفت:
- شما فرق داری عزیزم! اولینباره اومدی... نمیخوایم کار بکشیم که فراری شی ازمون
این شوخی و تلاشش برای صمیمیت رو دوست داشتم. اصلاً من از کل وجودش خوشم میاومد چون به چشمم همهی مامانا یه هالهی نور و پاکی داشتن که خاص بود و هیچ آدمی تو دنیا مثلشو نداشت؛ حوریه هم همهی رفتاراش بهنظرم خوب و شیرین میاومدن بهخاطر اینکه یه کوچولو تو شکمش بود.
راه افتادم:
- من این حرفا رو با هیشکی ندارم... هیچجا هم فقط یهبار نمیرم!..
نیشخند زدم:
- خیالت تخت!
با هم به آشپزخونه رفتیم و حدوداً یکی/دوساعتی هم اینجوری گذشت.
حوالی ساعت نُه بود که گفتن: سمنو رو دم انداختن و وقت سفره پهن کردنه. متوجه نشدم "دمافتادن سمنو" ینی چی. حوراء در حالی که حسابی درگیر بود و دوست داشت زودتر منو از سرش واکنه، تندتند توضیح داد:
- ینی در دیگا رو بستن و شعلهشو کم کردن... دیگه همزدن نمیخواد
ولی از نظر من این به این معنی بود که: حسین بالآخره از بالاسر اون دیگ کنار میره و من میتونم توی خونه ببینمش یا یهجای خلوت گیرش بیارم یا بالآخره یه کاری بکنم برای نزدیکی بهش دیگه! و چی بهتر از این؟! واقعاً خیلی سفت خودمو نگه داشتم که از خوشحالی جیغ نزدم!
اما این ذوق قلمبهشده، کمکم وقتی که در عرض یهربع/بیستدقیقه، سفره پهن شد و غذاها روش چیده شدن و حسین داخل نیومد، فروکش کرد. همه داشتن جاگیر میشدن. بیخیال جمع پرسروصدا، باز رفتم دم پنجره و نگاهمو دوختم به حسین. اخم نشست رو پیشونیم.
بهش نمیومد اهل ریا باشه. ولی اینکه حالا که همه جمع شدهبودن برای شام، اون توی حیاط نشستهبود روی اون سجاده و چشمبسته چیزی زیر لب میگفت، همچین شبیه خودنمایی بود! وگرنه اگه میخواست نماز بخونه میتونست بره توی اتاقش نه اینکه وقتی نباشه که این نبودنش به چشم بقیه بیاد!
با این همه، صدایی توی دلم بود که زمزمه میکرد: «احمق نباش! شاید فقط حالش خوب نیست.»
- مهتا جان؟! اونجا وایستادی چرا؟
صدای زهراجون باعث شد سمتش برگردم. ایستادهبود دم در آشپزخونه و نگاهم می کرد. لبخند کوچیکی زدم و نزدیکش شدم. دیس تهدیگی دستش بود و یه فکرم توی سر من! اونو ازش گرفتم و چشم تو پذیرائی شلوغ چرخوندم و سعی کردم اوج ملاحت و خجالتی که میتونستم از خودم بروز بدمو توی لحنم بریزم:
- میل ندارم الان..
دیسو یهکم بالا آوردم:
- میشه همینو جای شام..
همزمان با نصفه رهاکردن جملهم، کسی هم از جمعیت دور سفره زهرا جون رو صدا زد. طفلی هولزده شد که به تعارفش به من ادامه بده یا بره به داد مهمونای دیگهش برسه. برای همین با حواسپرتی لبخندی زد و گفت:
- هرجور که راحتتری عزیزم!
لبخند پهنی زدم. البته اینکه خوب منو میشناخت و میدونست هرکار خودم بخوام میکنم و خیلی در بند هیچ قانونی نیستم -که مثلاً وقتی سفره پهنه حتماً برم بشینم کنار بقیه غذامو بخورم- هم بیتأثیر نبود تو این بیشتر اصرارنکردنش! کیفور "ایول!"ـی پروندم و رفتم سمت اتاق حوراء برای برداشتن بارونیم.
پوشیدمش و دیس به دست بیرون اومدم که نگاهم به در اتاق حسین افتاد. لبم کش اومد از یاد همین یهساعت پیش! و به ذهنم رسید که: بیرون سرده و اونم فقط یهلا پیرهن تنشه. چشم تو حدقه چرخوندم و تند وارد اتاقش شدم و کاپشن آویزون از چوبلباسیشو برداشتم و با تموم سرعتی که میتونستم از خونه بیرون زدم تا یهوقت گیر بابا یا یکی از میزبانها نیفتم!
رو ایوون ایستادم. هنوزم سر سجاده نشستهبود با چشمای بسته. نفسی گرفتم و آروم پلهها رو پائین رفتم. اونقدری آروم و بیصدا گام برمیداشتم که متوجه حضورم نشد تا اینکه دیس رو روی یکی از کندههای چوب بزرگ کنار دیگ گذاشتم. اونوقت بود که چشم باز کرد. نگاهش کردم و نیشخند زدم. ولی اون فقط با تعجب بهم خیره موند بدون هیچ واکنش دیگهای؛ بدون اینکه حتی ذرهای این بهتش به ابروهاش یا زبونش سرایت کنه!
با حفظ همون نیشخندِ ناخودآگاه، نزدیکش شدم و کاپشنش رو باز کردم و روی شونههاش انداختم. تکون سختی خورد.
- چرا شما... ممـ..
لبمو زیر دندون فشردم و دستامو عقب کشیدم. از بالا نمیدیدم صورتش چه حالتی داره اما صدای آروم و شوکهشدهش و تشکری که نصفه رهاش کرد، نشون میداد طفلی بدجور معذب شده!
ازش فاصله گرفتم و نزدیک کنده و دیس تهدیگ شدم. برای چندلحظه نفهمیدم چی شد. مغزم شروع کرد به مرور نگاهش و حرکتش و لحنش و صداش؛ یا یهچیز ناشناختهی دیگه. یه فلج ثانیهای، شاید از هیجان یا شوق یا طپش یکیدرمیون قلبم. خودمو توی خودم گم کردم انگار!
با حالتی ملتهب و گیج، دیس رو برداشتم و جاش نشستم رو به حسینِ سر سجاده. کوتاه پلک بستم؛ فقط برای اینکه به خودم بیام. چشم که باز کردم، دیدم پرتعجب داره نگاهم میکنه. خندیدم؛ بیهوا و کاملا بیدلیل و بیاختیار. متعجبتر شد! بیچاره طوری شدهبود که نمیفهمید چی شده و باید چی بگه و چه واکنشی داشتهباشه؛ و حتی حواسش نبود بیشتر از حدِ قانونی به یه نامحرم خیره مونده! که حقیقتش برای من هیچ بد نبود. ترجیح میدادم تا ابد همینجوری شوکهش کنم و همینجوری نگام کنه: بهتزده و پرسؤال و معصومانه!
انگار به خودش اومد که نگاهش پائین افتاد و اخم ریزی به ابروهاش نشست. هرچی از خندهم موندهبود، به لبم ماسید. حالا میفهمیدم اینکه تو رمانا از اخم و چشمگرفتنی که دل آدمو میترکونه مینوشتن، چهقدر میتونست واقعی باشه! یا حتی راضیبودن به یه ارتباط چشمیِ طولانی، ینی چی.
تیکهای از تهدیگای توی دیس جدا کردم و قبل از اینکه توی دهنم فروببرمش برای قورتدادن طعم گسی که زیر زبونم اومدهبود، گفتم:
- راستش انقدرا شعورم میرسه که نباید خلوت معنوی کسی رو خراب کنم... ولی خب..
سکوت کردم، عمداً. نگاهش که بالا اومد، تونستم باز لبخند بزنم. صادقانه ادامه دادم:
- تنها کسی که اینجا حس میکنم بهش نزدیکم تویی..
اخمش بیشتر شد یا من توهم زدم رو نمیدونم ولی سعی کردم هرچی هست رو ندیده بگیرم! تهدیگو چپوندم تو دهنم و حین جویدنش، عمداً نامفهوم گفتم:
- تنهایی خوش نمیگذره
اخمش رفت. حتی یه مهربونی ریزی هم توی چشماش حس کردم؛ انگاری دلش برام سوخت! هر حسی بود، بههرحال باعث شد دستاشو توی آستینای کاپشنش فروببره و با همون حالتِ آرومِ مهتاکُشش بگه:
- نیاز نبود زحمت بکشین
لبمو کج کردم:
- با یهلا پیرهن نشستی تو این سرما... همون خداتونم راضی به این ریاضت نیستا
اینبار لبخند زد و نفهمید چه با دلم کرد:
- کنار دیگ گرمه
فقط نگاهش کردم. ترجیح دادم چیزی از چنددقیقهی پیش و جمعبودنش توی خودش به روش نیارم؛ یا در واقع به روی خودم نیارم. خم شد به حالت سجده و مهر توی جانماز رو بوسید. راست که شد، برای یهدَم چشمش به چشم من افتاد و طبق معمول زود دزدیدش! اینا جزو دلبریای عاشقی محسوب میشدن؟! برای من که مثل سیخونک و ضدحالهای ریز بودن.
نامحسوس نفسمو فوت کردم و دیسو به سمتش گرفتم:
- جای شام
نگاهی به تهدیگا کرد و حین برداشتن یه تیکه ازشون، پرسید:
- قیمه دوست ندارین؟!
چرا! دوست داشتم. اما بیشتر از پیتزا نه؛ و در نتیجه بیشتر از حسین نه! نیشخندمو پنهون کردم.
دیسو جایی در دسترس جفتمون، گذاشتم روی زمین:
- دوست که دارم... ولی الان میل ندارم
چیزی نگفت؛ فقط بیمفهوم سر تکون داد و باقیموندهی تهدیگشو خورد. توی سکوت پیش اومده، به شمعایی که دور دیگا روی آجرا روشن کردهبودن نگاه کردم. تا اون لحظه خیلی بهشون دقت نکردهبودم؛ همچین به خنچهی کنار سجاده. خیره شدم به آبشدن پارافینا. این شمعا که احتمالاً هرکدوم نشونهی یه حاجت و آرزو بودن، تنها قسمت این مراسم و نذری بودن که برام دوستداشتنی بود؛ اونم فقط و فقط بهخاطر اینکه از پروسهی شمع روشنکردن خوشم میاومد!
این حرفنزدن دیگه داشت حوصلهمو سرمیبرد و حس بدی بهم میداد. سر چرخوندم و نگاهش کردم. کتابچهی کوچیکی دستش بود و باز داشت زیر لب یه چی میخوند! بیتوجه و لجبازانه پرسیدم:
- چی میخونی؟
با تأخیر برای تمومکردن جملهای که داشت لب میزد، نگاه از کتاب گرفت و گفت:
- زیارتنامه
تک ابرویی بالا انداختم و بیاینکه فرصت بدم تا دوباره سرش به خوندن گرم شه، سؤال کردم:
- ناراحت شدی؟
نگاهش متعجب شد:
- از چی؟!
- خلوتتو خراب کردم
- نه!..
یه "نه!"ی سرسری با لحنی که هم تائید میکرد و هم تکذیب. انگار غیرمستقیم داشت میگفت: ناراحت که نشده اما من مزاحمش شدم! حس تلخی ته دلم پیچید. بغض کردم، مثل احمقا! با حالی بههمریخته، فقط چندلحظه نگاهش کردم و وقتی دیدم همهی حواسش به کتابچهست، دوباره به شمعا خیره شدم. چشمام تار شدن! این دیگه نوبرش بود واقعاً. حالا بیشتر از جواب منفیِ مثبتش، از خودم بدم اومد که اینقدر ضعیف و متزلزل شدهبودم: درست مثل همهی داستانای عاشقانه.
و از این احساس بدم اومد که خدا و رازونیازش برای حسین مهمتر از منی بود که اینجا مهمونش محسوب میشدم. نه که از دینداری و این چیزاش متنفر شدهباشم؛ حسم به حسادت شباهت داشت: به حالِ اون بچه بیدستوپاهای تو فیلما که تا وقتی بچهن از قلدرا زخم میخورن و وقتی بزرگ میشن، همون قلدرا همهی حواس عشقشونو به خودشون جلب میکنن تا اون بچه بیدستوپاهه همچنان زخمخورده و بینصیب بمونه. این حکایت من و حسین بود و خدایی که بینمون قرار داشت. این چیزی بود که واقعاً توی گلوم و روی سینهم سنگینی میکرد.
- منظورم واقعاً "نه!" بود... ناراحت شدین؟!..
نه؛ شوکه شدم! از حس اینکه درونمو دید؛ یا شایدم انقدر قیافهم تابلو بود که فهمید. نگاهمو دوباره برگردوندم سمتش. زیارتنامهشو بست و گذاشت تنگِ سجاده؛ نفهمیدم دعاشو کامل خوند یا فقط برای اینکه از دلم دربیاره گذاشتش کنار:
- معذرت میخوام!
باز دوباره اون حس رفتن به عرش! باز دوباره بخارشدن همهی ملغمهای که یه بیتوجهیش تو وجودم جاری کردهبود! حقیقتاً خاک بر سر دل بیجنبهم که جدیجدی بند شدهبود به هر واکنشی از جانب حسین! نیشم ناخودآگاه باز شد:
- نه بابا! عذرخواهی و اینا برای چی؟..
بیصدا خندید و حرفی نزد. دلم نمیخواست دومرتبه سکوت شه بینمون و بیفتم تو همون چاه بیسروته افکارم. پشتمو صاف کردم و پرسیدم:
- حالا تو چرا نرفتی شام؟ قیمه دوست نداری؟!
نفس عمیقی کشید و پاشد. رفت سمت دیگا که همونجور نشسته خودمو سمتش چرخوندم. کار خاصی نکرد؛ فقط خم شد و شعلهها رو چک کرد:
- منم میل نداشتم
اوپس! تفاهم! ابروهامو بالا بردم:
- من فکر کردم چون نمازت مونده نرفتی سر سفره
صاف ایستاد و چونه بالا انداخت:
- این سجاده برای هرکی بخواد خلوت کنه با خدا پهنه... ربطی به نماز واجب نداره
- جالبه! من این چیزا رو نمیدونستم..
بازدممو محکم بیرون فرستادم و پاهامو دراز کردم:
- ینی حتی به فکرم نرسیدهبود یهکم راجعبه مراسمات سمنو تو نت سرچ کنم..
بیمعنا سر تکون داد. پلک رو هم گذاشتم تا نپرم سمتش و خفهش نکنم که اینقدر هی مکالمه رو میبرد سمت سکوت و آدمو آچمز میکرد!
لبمو کج کردم:
- راستی چرا کم میای پرورشگاه؟ بچهها جداً دلتنگی میکنن برات
رو یه چهارپایه با فاصلهی کمی از اجاقا نشست. نگاهش به من نبود. دوست داشتم باشه:
- یهکم... درگیرم... بودم
این مکثی که میافتاد بین کلماتش و اون اخمی که نشست رو پیشونیش، نشون میداد که دردی رو تو دلش هم زدم. لب گزیدم و ناسزایی نثار خودم کردم که یادش انداختم ناراحتیهاش رو. اما تقصیر خودش بود! میخواست هی ساکت نشه.
خیرهش موندم. چهرهش غرقشده بهنظر میاومد؛ دور. عذابوجدان دست انداخت دور گلوم. تندتند سر به دو طرف تکون دادم تا خودمم فرونرم:
- حالا... امیدوارم که اوضاعت روبهراه شدهباشه!
چون گفت: «بودم» همین خودش یه امید بود. نبود؟! سعی کردم به همین فعل ماضی دل خوش کنم.
زمزمه کرد:
- ممنونم!
ترجیح میدادم جای تشکرکردن، شروع کنه به دردودل باهام. این خودش نزدیکی میآورد. ولی این آدم انگار دور وجودش یه دیوار کشیدهبود و هیچکسو به داخل راه نمیداد؛ یا شایدم، فقط منی که از نظرش غریبه و نامحرم محسوب میشدمو محروم میکرد از مَحرمشدن. از این فکر هیچ خوشم نیومد. هرچند که اونقدر واقعی و درست بهنظر میرسید که مثل یه صدای پوزخند میپچید تو گوشم.
یهو یاد تهدیگا افتادم. برگشتم و دیسو برداشتم. تو این سرما مثل سنگ سفت شدهبودن اما بااینحال گرفتمش طرف حسین:
- بفرما!
با یه نگاه فهمید که تهدیگا دیگه چندانم قابل خوردن نیستن ولی به روم نیاورد و لبخند محوی زد:
- مرسی!
وقتی چیزی نگفتم و دیس رو هم عقب نکشیدم، با حالت ناچاری یه تیکه برداشت. خندهم گرفت. منم یه تیکه برداشتم و دیسو زمین گذاشتم. تهدیگو نصف کردم و تو دهنم فروبردم:
- حقیقتش محض فوضولی رفتم یه دوری تو اتاقت زدم
چشماش گرد شدن و یهو به سرفه افتاد. هولزده، از جا جهیدم به قصد زدن به پشتش که کف یه دستشو گرفت سمتم و مشت دست دیگهشو جلوی دهنش نگه داشت. دیگه داشت کبود میشد کمکم که به هر سختیای بود خودشو کنترل کرد. تمام تلاشمو کردم که خندهم در حد یه نیشخند بمونه؛ و نشستم سر جام.
با صدایی که خش برداشتهبود و تکسرفههایی که باقی موندهبودن، گفت:
- ببخشید!
خم شدم به طرفش:
- خوبی؟ میخوای برم آب بیارم؟
چونه بالا انداخت:
- لازم نیست
صورتش سرخ شدهبود. دلم سوخت براش. کاش وقتی داشت تهدیگو -به معنای واقعی کلمه- سق میزد، حرفی نمیزدم از رفتنم به اتاقش!
یهکم موندم تا اوضاع به حالت عادی برگرده. بعد بیخیال و بدون بهروآوردن چندلحظه پیش، گفتم:
- یه تابلو بود به دیوار... نفهمیدم چی نوشته... ینی... نفهمیدم معنیش چیه
یهکم نگاهم کرد؛ حس کردم ته مردمکاش یه "خدایا توبه!" هست! ولی چیزی نگفت دربارهی اینکه بیاجازه رفتم تو اتاقش. لابد با این توجیه که من کلاً دختر آزادیم، خودشو قانع کرد!
سرشو انداخت پائین. وقتی دهن باز کرد، لحنش شیفتگی و التماس داشت؛ چیزی که دلمو شکوند:
- مَوْلاىَ یا مَوْلاىَ اَنْتَ الْخالِقُ وَ اَنَا الْمَخْلُوقُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَخْلُوقَ اِلا الْخالِقُ؟! مولاى من! اى مولاى من! تویى آفریدگار و منم آفریده؛ و آیا رحم کند بر آفریده جز آفریدگار؟
اخم کردم. فقط و فقط و فقط همینجوری بود که میتونست بزنه تو برجکم، اساسی. این همه عشقش به اون... خواهشش به اون... نه از حسین، که از خدایی که بینمون فاصله مینداخت احساس کینه کردم. من دخترِ بیپروای قصه بودم و اون پسر سربهزیرِ این داستان؟ و دنیاهامون فرق داشت و برای همین به درد هم نمیخوردیم و بههم نمیرسیدیم؟! همهش کشک بود. اصلِ اصلش فقط یه خدا بینمون شکاف بود! خدایی که حسین براش عاشقانه میخوند، از جمع میزد تا سر سجاده بشینه برای حرفزدن باهاش، همون خدای خالقی بود که بچه قلدرِ زندگی من بود!
#چهل_و_هفتم
با حس سنگینی نگاهش، چشم از ناکجایی که بهش خیره بودم برداشتم. متعجب بود از اینکه یهو سکوت و قفل کردم. لبمو بیمعنی کش آوردم:
- هان!..
دیگه چیزی به ذهنم نرسید که بگم. ینی حتی یادم نموندهبود که چی گفته؛ فقط اون حس دلگیریه رو میفهمیدم.
مغزم فوکوس کردهبود رو گسلی که انگار تازه داشتم میدیدمش. تمام این مدت، اینکه حسین مذهبیه و من نیستم هیچ برام بولد نبود. میدونستم میتونیم کنار بیایم. میدونستم آدم منطقیایه -طبق گفتهی خودش توی راهروی پرورشگاه- و با همین عقل و منطق تو خیلی از موارد اساسی میتونستیم با هم به اتفاق نظر برسیم. دیگه از نظر معنویات که مسئله اصلاً بزرگ نبود -مثلاً دهدقیقه نماز یا سیروز روزه، به کی و کجا صدمه میزنه؟- و از لحاظ سیاسی مطمئناً اختلاف عقیدههامون زمین تا آسمون بود که این رو هم میشد از کنارش گذشت. و گیریم هیچکدوم اینها هم اگر نبود، اهمیتی نداشت برام. من این مردو دوست داشتم و میخواستمش و بالآخره هم به دستش میآوردم.
اما حالا یه سیاهچالهی عمیق بینمون میدیدم. احساس میکردم بهم خیانت شده! مسخره بود. احمقانه بود. ولی این احساس رو داشتم. انگار تو کشتهمردهی یهنفر باشی اما کس دیگهای نشستهباشه زیر پاش و تمام هوش و حواسش، حس و عاطفه و عشقش رو دزدیدهباشه! این حسِ من بود و این وسط حسین بهم خیانت کردهبود یا خدا؟! مسلماً "اون بچهقلدر"!
من هیچکس رو تو زندگیم بیش از یه حدی دوست نداشتم! حتی جرأت نمیکردم بابام رو هم از یهاندازهی بیشتر دوست داشتهباشم. چرا؟! چون وقتی تمامِ خودت رو در کنار کسی بسازی، ازدستدادنش میشه آوارشدنت. من مادرمو از دست دادهبودم. خدا اونو ازم گرفتهبود و من سالها هیچکس رو وارد خصوصیترین بخشهای قلبم نکردم! من سالها نتونستم عاشق باشم؛ عشق داشتهباشم. حتی دوستداشتنِ عمیق رو ابداً حس نمیکردم. بلدش نبودم. نمیفهمیدم دقیقاً چیه و به چی میگن علاقهمندی.
حسین، بعد از سالها کسی بود که یه "عشق" گفت و تا تهِ تهِ وجودم نفوذ کرد. درکش کردم. حس کردم. فهمیدمش. اما اون یه معشوق دیگه داشت! کسی که دشمن من بود. کسی که اصلاً از اول، از بیخ احساسداشتن رو از من گرفت -و البته که "احساسداشتن" ینی مادرداشتن.
این فراتر از مذهبیبودن بود. اینکه "خائن زندگی من"، "عشق اول زندگی حسین" بود، فراتر از تمام تصوراتم بود. این گیجکننده بود. مزخرف بود. نمیتونست ببینه بعد از سالها به کسی دل بستم؟! حتی چشم نداشت اینو ببینه! یا...؛ شایدم تقصیر منِ احمق بود که بعد از این همه وقت، عدل عاشق آدمی مثل حسین شدم!
بقیهی شب -که چیز زیادی هم ازش نفهمیدم- زهرمارم شد. حسم حتی از اون وقتی که فهمیدم عاشق یه مرد زندار شدم، بدتر بود. آتیش بودم؛ عصبی. کاملاً شبیه یه زن خیانتدیدهی واقعی!
وقتی که یهو سروصدای تو خونه زیاد شد و فهمیدیم خوردن شام تموم شده و ممکنه دوباره حیاط شلوغ شه، توسریخورده و منگ پاشدم و رفتم داخل. بعدشم خیلی نموندیم؛ شاید در حد یهساعت یا کمتر. از اونجایی که به قول بابا: غریبه بودیم، زودتر پاشدیم که بریم. اگه تو حالت عادی بود، هرگز راضی به این نمیشدم ولی اون لحظه فقط ترجیح میدادم خودمو برسونم به اتاق و تختم. حالم بد بود، بد. دلم شکسته بود.
من همهی عمر پشت به "قلدر" دویدهبودم و حالا اون درست سر بزنگاه با همون لبخند کریه پیروزمندش جلوم قدعلم کردهبود! حسم به حسین رو حتی تفاوتهامون و تأهلش نتونستهبودن کور و خاموش کنن ولی خدا یهتنه میتونست نابودش کنه. همین بههمم ریختهبود: اینکه قدرت هضم و تحلیلم رو ازدستدادهبودم. مسخ شدهبودم. باید چه میکردم؟! حسین رو میذاشتم با همون معشوقش خوش باشه؟! یا باید خدا رو از یه بچهمذهبی میگرفتم؟! مثل همین چرتوپرتای تو داستانا و فیلما! هه!
برطبق قانون مورفی: "همیشه بدترین اتفاقا تو بدترین زمان ممکن میفتن". مثلاً اینکه بابات یهو تصمیم بگیره باهات حرف بزنه اونم وقتی بعد از دو/سهساعت فیلمبازیکردن جلوی اون و بقیه و پنهونکردن آتشفشان درونت، عاقبت رسیدی پای راهپلهای که تو رو میبره به منطقهی امنی که میتونی خودت باشی و چندساعت آیندهت رو خیره به سقفش باقی بمونی!
چشم تو حدقه چرخوندم و دستبهکمر برگشتم سمتش:
- مهمه؟..
سر تکون داد و نشست روی یه مبل دونفره و کف دستشو کوبید به کنارش که ینی منم برم اونجا بشینم. خودمو سفت کردم که جیغ نکشم. بارونیمو درآوردم و انداختم رو دستهی همون مبل و خودمو رها کردم رو همونجایی که اشاره کردهبود:
- بفرما!
بهم خیره شد ولی حرفی نزد. از اخم ریز رو پیشونیش و نگاه عمیقش میشد فهمید میخواد چیزی بگه که احتمال میده دربرابرش جبههگیری میکنم!
بابا همیشه اینجور بود. یه ترس و رودربایستی نامحسوسی با من داشت که وقتی میخواست بهم نقد کنه ناخودآگاه تو رفتارش بروز پیدا میکرد. خودش نمیخواست من بفهمم ولی من به جای تمام زنهای زندگیش -که دیگه نداشتشون- میشناختمش! شاید تو خیلی از مسائل به راه گیردادنِ پدرانه رو میآورد یا رکوراست بود اما بعضیوقتا محتاط و ترسو میشد. چون نمیخواست دلِ تنها باقیموندهش رو بشکنه؛ نمیتونست دخترش رو از دست بده! و من چنان نامیزونیهای درونم -اون آجرای لق و شکستهی میون دیوار- هم خوردهبودن که حتی یادآوری همین طفلکیبودن بابا هم شد برام آتیش روی آتیش. شد ضربه؛ زخم. کینه.
آخر بعد از چنددقیقه سکوت، بااحتیاط پرسید:
- اونی که تو ماشین گفتی راست بود؟
نفهمیدم منظورشو. ینی اونقدر داغون بودم که هیچ یادم نمیاومد داره از چی حرف میزنه. فقط از حالتش میتونستم بفهمم ترجیح میده جواب مثبت نگیره! پس چونه بالا انداختم و با خندهای که نشونهی تمسخر چیزی بود که به خاطر نمیآوردمش، خودم رو مطلع نشون دادم:
- نه بابا! چیه؟ نشستی باز با خودت فکروخیال کردی؟
مشکوک نگاهم کرد. نمیدونم میتونست از عکسالعملهام یا چشمام بفهمه دارم نقش بازی میکنم؟ نفس بلندی کشید و سر به دو طرف تکون داد:
- نه!
- پس چی؟
مایل شد به طرفم:
- ببین! من نمیخوام دوباره بحث پرورشگاهرفتنتو..
چشم تو حدقه چرخوندم و با کلافگی پریدم وسط جملهش و نالیدم:
- اه! بابا!
پتانسیلش رو نداشتم واقعاً که وارد یه بحث تکراری بشم که دوماه هم از تاریخ انقضاش گذشتهبود. اما در کل پدر بنده با رفتنم پیش بچهها مخالف بودن! چون به قول خودش: حواسم رو از درس و شرکت پرت میکرد و بهونهای بود برای پشتگوشانداختن کارا! یه دلیلم داشت که به زبون نمیآورد ولی من فهمیدهبودمش: از ارتباط من با بچههایی که مادر نداشتن، درد میکشید. فکر میکرد برام کم گذاشته!
پلک بست و کف دستشو به طرفم گرفت:
- خیلی خب!..
کمی مکث کرد و آروم گفت:
- نمیخوام اصلاً دراونمورد حرف بزنم... میخوام... ببین مهتا! تو با این خونواده چهطور آشنا شدی؟
عاقل اندر سفیهانه بهش چشم دوختم:
- زهرا جون مدیر پرورشگاهه... پسرش مهندسیه که تو برای برقکاری باهاش قرارداد بستی... بقیهشونم نمیشناختم از نزدیک..
لبمو کج کردم و سر به تأسف تکون دادم:
- آلزایمر گرفتی آقا حسام؟!..
چونه بالا انداخت. میخواست یه حرفی بزنه. یهچیزی هی تا پشت لباش میاومد و عقب میفرستادش! و احتمالاً به همون حرفم تو ماشین ربط داشت. سعی کردم به یاد بیارمش. نمیشد. الآن تمام یادآوریهای حافظهم یه در بود که قفل میشد به روم و یه مرد که عاشقش بودم ولی معشوقش، نه! دوباره آتیشم تند شد. بندبند تنم داشت جیغ میکشید که: زودتر خود لعنتیتو برسون یهجایی که بتونی این نقاب مزخرفتو بندازی کنار! سر همین، با کلافگیای که نهایت تلاشم فقط میتونست نصفش رو مخفی نگه داره، گفتم:
- بگو دیگه بابا! چرا انقد حرفتو میجوی؟ زیرلفظی میخوای؟!
چشمغرهای بهم رفت چون هرچی اون سعی داشت آهسته و پیوسته عمل کنه، من بیطاقت و عجول بودم تا فقط صحبتشو بشنوم و برم. خواستم بهش اطمینان بدم که ناراحت نمیشم و لازم نیست بترسه اما دلم نیومد به روش بیارم. عاقبت خودش دلو زد به دریا و کارو یکسره کرد:
- نمیدونم اینکه گفتی: عاشق پسر اون خونواده شدی، حقیقت بود یا بازم از اون شوخیهای مسخرهت بود... فقط میخوام بهت یادآوری کنم که اونا شبیه ما نیستن... از فکر و عقیده و طبقهی اجتماعی بگیر تا همهچیز ما با هم متفاوته
شوکه نگاهش کردم که البته بیشتر بهخاطر این بود که بالآخره یادم آورد تو ماشین چی گفتم! خندیدم و شونه بالا انداختم:
- خب باشه! اولاً: من اگر هم عاشق شدهباشم، میدونی که برام اینا که گفتی هیچ اهمیتی ندارن و بههرحال کار خودمو میکنم! دوماً: رفتی اونجا نشستی تو خونهشون و بهخاطر یه حرفی که من همینجوری زدم ارزیابیشون کردی بابا؟! اونم تو یه مهمونی شلوغ سه/چهارساعته!
هیچ خوشش نیومد از اینکه صددرصد نزدم زیر حرفم و انکارش نکردم. اخماش تو هم رفت:
- مهمونی سه/چهارساعته که هیچ، یه نگاهم کافیه تا آدم بفهمه چهقدر فرق هست بین ما و خونوادهی رستمی... من نمیگم بَدَن؛ اتفاقاً حسین رستمی پسر خیلی متعهد و خوبیه و سرش به کار خودشه و امشب دیدم خونوادهش هم آدمای خوبین... ولی این به شرطیه که فکرای دیگهای به سرت نزنه..
تخم چشمام سوخت. نمیدونم چرا یهویی و بیخودی راه گلوم بسته شد و نگاهم تار. پاشدم. با لحنی که از گلهگذار و عصبی بود از بیتوجهیم، پرسید:
- کجا؟!
دستبهکمر برگشتم سمتش:
- خواب!
عصبیش کردهبودم. از اون رویهی محتاطش فاصله گرفتهبود:
- با این رفتارا بهم ثابت میکنی که اون حرفو بیخود و از سر مسخرهبازی نزدی
حوصله نداشتم و جداً دلم میخواست این بحث همینجا بستهشه. من قبل از شروعشم گیج میزدم و قاطی کردهبودم. همهچیز پیش چشمم فروریختهبود و مثل آبشدن یخ، تغییر شکل دادهبود و ترسناک و غیرقابلهضم شدهبود و اونوقت بابا بیاینکه بدونه داشت نمکِ بیشتری رو یخای باقیمونده میپاشید! و چهطور ممکنه وقتی آب افتاده تو لونهت بخوای سر خواهش دلت جدل کنی؟
رفتم جلو. دست انداختم دور گردنش و گونهشو بوسیدم:
- به من اعتماد کن عشق من!
نگاه و حالت چهرهش آروم شد. موفق شدم! دستمو گرفت و از روی شونهش پائین کشید و بین هردو دستش محصور کرد:
- من بهت اطمینان دارم مهتا! ولی نگرانتم هستم... اینکه امشب یهو غیبِت زد و سر شامم نیومدی سر سفره، باعث شدن بترسم از اینکه راست گفتهباشی
خندیدم:
- همه از دروغگویی بچههاشون میترسن و تو از راستگوییش، حسام خان؟!
شوخیمو نشنیده گرفت. با همون جدیتش سر تکون داد و گفت:
- من میشناسمت... خودم اینطور بار آوردمت... و دقیقاً چون میدونم هرکاری خودت بخوای میکنی، نگرانیم بیشتر شده... حواستو جمع کن مهتا! هرکسی نمیتونه خوبِ تو باشه... حسین و خونوادهش آدمای بهشدت خوبین اما اگه چیزی تو سرته، بدون که اینا خوبِ تو نیستن!
نصیحتشنیدن! جداً تو این شرایط فقط همین رو کم داشتم تا کلکسیونم کامل شه!
لبخند کجی به لب آوردم و ضربهی آرومی به شونهش زدم:
- خیالت تخت!..
یه قدم فاصله گرفتم ازش:
- حالا میشه برم بخوابم؟
نامطمئن بود نگاهش ولی لب زد:
- شب بهخیر!
بارونیمو برداشتم و رو کف دستم برای بابا بوس فرستادم:
- شب تو هم بهخیر عشقم!..
و دویدم از پلهها بالا و خودمو پرت کردم تو اتاقم و روی تختم.
خیره شدم به در بسته و تاریکی پیش چشمم. عصبانی بودم. داشتم میسوختم... از حسادت؟! خشم؟! از اینکه لجم دراومدهبود؟ از اینکه سایهی شوم و سنگین قلدر همهجا بود؟!
همهی اینا؛ بهعلاوهی حرفای بابا! من از حدود دوماه پیش که فهمیدم حسین طلاق گرفته دیگه به هیچ نشدنی فکر نکردهبودم و نمیکردم. من آدم جنگیدن و بهدستآوردن بودم؛ اینکه حسین "خوبِ من نیست" برام نه مهم بود و نه حتی بهقدر ثانیهای ذهنم درگیر چنین چیزی شدهبود. اما امشب -همین امشبی که تصور میکردم اولین قدم رسمیم برای نزدیکشدن به اونه- هی نشدن برام ردیف میشد! اول خود حسین که "مَحرمنشدن" رو کوبوند تو صورتم؛ بعد بچهقلدر که "معشوقنشدن" رو؛ و این آخری هم که بابا بود و "مَچنشدنهاش"!
یادم میاد بچگیم. وقتی مامانم رفت. وقتی بابام کمکم خودشو جمعوجور کرد و تصمیم گرفت همهی حس و عمرشو بذاره به پای دخترش. اونموقع از بس که حواسش بود هرچیزی میخوام فوراً تهیه شه، تبدیل شدهبودم به یه موجود لوس غیرقابلتحمل. اصلِ اصلش میخواستم هرطور هست بعد از چندماه ازدستدادن و بیتوجهیدیدن که زندگیمو خالی و وحشتناک کردهبود، تماموقت حواس بابا رو جمعِ خودم نگه دارم تا هی بهم محبت و بغلم کنه و هرچی میخوام برام بخره. اون طفلی هم که دید دارم از کنترل خارج میشم، بعد از یهمدت مراعاتکردن، زد به در تربیتکردن: میذاشت گریه کنم و جیغ بکشم و قهر کنم ولی خواستهمو برآورده نمیکرد تا کمکم از اون حالت لوسبودن و بهونهگیری دراومدم و یاد گرفتم برای آروزهام باید تلاش یا صبر بکنم.
اما حالا شدهبودم همون بچه لوسه. همون که دنبال جلب توجه خونه رو رو سرش میذاشت. همونی که وقتی پای "نشدن" خواستهش میاومد وسط، لج میکرد؛ بغض میکرد؛ شیون هم.
دلم زاری میخواست. گریه داشتم. حسین بعد از سالها اون اتفاقی بود که باهاش طپش قلبم رو حس کردم؛ دیدم اینی که تو سینهمه، زندهست و میزنه و میتونه همزمان به هیجان بیاد و شاد شه و اشک بریزه. ولی یکی قبلاً اونو ازم گرفتهبود؛ اون اتفاق رو؛ اون دلیل رو؛ اون مسیحا رو. وقتی متأهل بود، حس نکردم ازم گرفتهشده اما حالا... من علاقهش به ثمینه رو ندیدم اما حالا...
و چرا بین تموم دنیا، رقیبِ من همونیه که زخم اولو بهم زده؟! همونی که همهچیز رو میتونم تحمل کنم جز اینکه پاش -قدم نحسش که یهروز اومد و جای دیدن و برآوردهکردن نذر و دعاهای بچگانهم، مادرمو برد- وسط زندگیِ من باشه! چرا معشوقِ حسین کسیه که جلوش از همه بیچارهترم؟ که نمیتونم کنارش بزنم!؟ که نمیتونم... بکشمش! نابودش کنم! چرا؟!
حس بازیخوردهها رو داشتم. انگار عشقم به حسین تله بودهباشه تا اون قلدر بازم بهم زخم بزنه و بخنده و اذیتم کنه. دیگه نمیفهمیدم. هیچی رو نمیفهمیدم. و بدتر این بود که اگر جداً دلبستنم به حسین دام بودهباشه، من نمیتونستم ازش خلاص شم! نمیتونستم خیلی راحت پشت بکنم به اون و قلبم و با یه نیشخند پیروزمند رهاش کنم! مثل این بود که دستگاهی که به جای قلب ازکارافتادهی یه بیمار کار میکنه رو خاموش کنی و انتظار داشتهباشی اون مریض زنده بمونه! شدنی بود؟! نه! بنبست.
دیوارا بهم فشار میآوردن؛ و تاریکی و بغض و ملغمهی همهی حسهای دیوانهکنندهای که بهطرز تعجبآوری درونم جا و جمع شدهبودن. یهو دلم خواست برم پیش مامانیم. برم اون بغلم کنه؛ اون آرومم کنه؛ اون جای من جلوی قلدر بایسته. یهو خواستم.
پاشدم. آروم و بیصدا از اتاق بیرون رفتم. خونه تو تاریکی فرورفتهبود. بابا خواب بود.
نشستم پشت فرمون و بیاینکه بغضم بشکنه یا اشک گیرکرده و پردهشده جلوی چشمام کنار بره، رفتم بهشت زهرا. از نصفشب گذشتهبود؛ تاریک و ترسناک و سرد و خلوت. از بین ردیف خوابیدههای زیر سنگ رفتم و همین که رسیدم بالاسر مامان، سد شکست. آوار شدم کنارش:
- سلام عشقم!..
کف دستمو کشیدم روی اسمش: زینبالسادات. سرما به پوستم دوید:
- خوبی؟!..
لبم رو به پائین منحنی شد. من مکث میکردم ولی اون جواب نمیداد...! چونه بالا انداختم:
- نه، من خوب نیستم! اون باز... باز..
نتونستم ادامه بدم. هقهقم دراومد. بلندبلند زدم زیر گریه و دیگه نفهمیدم چی شد؛ فقط خودمو انداختم بغلش که دیگه سالها بود گرم و نرم نبود، سرد بود و سخت...
•••
#چهل_و_هشتم
ساعت هفت نبود؛ دهونیم بود! اما برای من اول صبح محسوب میشد.
نون سنگکای داغشده رو گذاشتم روی میز و یه صندلی رو بیرون کشیدم و نشستم روش. یهتیکه از نونِ برشته رو شکوندم و روش شیرهی ارده/خرما زدم؛ ترکیبی که تا همین یهمدت پیش بهخاطر شیرینی زیاد ازش متنفر بودم ولی وقتی بابا از یکی از آشناهاش دوتا شیشه از اینا گرفت و آورد و دیدم رنگش شبیه کاکائوست و با چشیدنش فهمیدم مزهشم مثل همونه و دیگه دلو نمیزنه، عاشقش شدم! حقیقتاً حریف قَدَری برای شکلات صبحانه شدهبود این شیره ترکیبیِ جدید.
پشتسرهم، دهنمو پر از لقمه کردم. این ولعم، از سر عصبانیت یا ناراحتی نبود. فقط مثل همیشه همون جنبیدن فکی بود که بهش نیاز داشتم تا با یه طعم خوب، هرچه بیشتر به خودم ثابت کنم امروز یه روز دیگهست!
یه صبح تازه که برخلاف دیروز ابری نیست؛ حتی به سردی دیشب هم نیست. دبشه! از پنجرههایی که پردههاشونو کنار زدم، نور میاد تو و خونه اونقدر روشن هست که نیاز به لامپ نباشه.
یه قاشق شیره رو خالیخالی به دهن بردم و بلافاصله چندجرعه چایی فرودادم. باید میرفتم پرورشگاه. سردرد خفیفی داشتم ولی باید میرفتم پیش بچهها.
لبخند کجی زدم. شدهبودم مثل حسین که برای آرومشدن میرفت اونجا. منم بین اون کوچولوها آروم میشدم. اونا ناخودآگاه بهم یاد میدادن که هرچهقدرم دوروبرت آدمای خوب و مهربون زیاد باشن، عاقبت تو توی جنگ برای رسیدن به چیزی که میخوای تنهایی و باید رو پای خودت بایستی!
همونطور که من تنها بودم. همونطور که باوجودِ بابای مهربونم، تو خواستن حسین کسی رو نداشتم که پشتیبانم باشه و از طرف عالم و آدم برام نشدن ردیف میشد. اما مهم نبود. هیچ اهمیتی نداشت. من همچنان ایستادهبودم و قرار بود بایستم.
هرچند دیشب فروریختم. دیشب همهی تصوراتم نابود شد. دیشب تو سرما رفتم پیش مامانیم درحالی که خالی شدهبودم و گیج؛ انگار که کسی بافتههامو شکافتهبود و کامواهامو گرهگره و رشتهرشته کردهبود. ولی اون مال همون دیشب بود.
مهتای سردرگم و بیپناه، حالا دیگه میدونست کجاست. من هنوز حسین رو میخواستم. هدفم اصلاً و ابداً تغییری نکردهبود. فقط چشمام بازتر شدهبودن.
حالا میدیدم معضل اصلیم چیه: بچهقلدر! و حقیقتاً هم تنها مشکلِ لاینحل همین بود. خدایی که بینمون قرار داشت. و من نه مثل "دختر ترسا" قرار بود تیشه بزنم به ریشهی "شیخ سنعان" و نه از حقم بعد از سالها بگذرم. خدا، خداییشو میکرد. چه اهمیتی داشت؟! من ازش کینه داشتم و این تو دلم میموند و برای همیشه بابت مرگ مادرم نمیبخشیدمش.
اما دلیلی هم نداشت که بخوام باهاش بجنگم یا عقبنشینی کنم. من عاشق مردی بودم که عاشقش بود! و مطمئن بودم تو این مثلث عشقی، جایگاهم شکست نیست. اون یک زن نبود: خدا بود. میتونست تو زندگیم بپلکه. میتونست توی قلب حسین باقی بمونه. منم میتونستم همهی رازونیازهای حسین رو به چشم مذهبیبودنش ببینم و تقلیلش بدم به همین؛ چون دین فقط یهجور راهوروش برای زندگیه، خیلی پائینتر از ایمان یا عاطفه و مهر. فقط دستوره. قانونه.
اینطوری عملاً بچهقلدر رو ندید میگرفتم! اون سی خودش و منم سی خودم. حالا که بعد از سالها به یه نقطهی مشترک رسیدهبودیم و جفتمون دست گذاشتهبودیم روی یه آدم، فقط کافی بود همدیگه رو ندید بگیریم؛ اون منو، من اونو!
من برای رسیدن به جایگاهم تو زندگی و قلب حسین میجنگیدم. براش دلیل و منطق و استدلال و مثال و محبت میآوردم. خودمو میکشتم تا بالآخره سدو بشکنه و بتونم نزدیکش شم. و دیگه مثل احمقا احساس خیانت نمیکردم! بچهقلدر رو هم نادیده میگرفتم. اینطوری همهچیز برمیگشت به حالت قبل.
حسین معشوق خودش رو داشت، و مذهب خودش رو. منم اونو بهعنوان هدف خودم داشتم و میتونستم مثل یه ایراد اخلاقی، از این عاشقبودنش چشمپوشی کنم. خدا، میشد حریم خصوصی حسین و من نه به اون، که به مردی که دوستش داشتم احترام میذاشتم تا حسین هم به خیلی از اعتقادات و روحیاتم احترام بذاره و اونا رو جزو تصمیمات شخصی و حریم خصوصیم تلقی کنه. همین و تمام.
به پشتی صندلی تکیه دادم. دستامو از هم باز کردم و پلک بستم و نفس عمیقی کشیدم. امروز یه روز تازه بود و من بعد از گریههای دیشبم، دوباره خودمو بازسازی و سرپا کردهبودم. اونقدر که دیگه به اون مهتای بدبخت و گیرافتاده تو بنبست فکر نکنم و مثل همیشه، اون بخش از خاطراتم رو که توشون چیزی بیشتر از یه بچهی ترسیدهی طفلی نیستم، بفرستم تو یه صندوقچه تو حافظهم و درشو قفل کنم! من ترمیم شدهبودم؛ و هنوزم باید میجنگیدم و جز حسین به هیچچیزی فکر نمیکردم.
پاشدم. میزو جمع کردم و بعد از شستن ظرفا، به اتاقم رفتم تا آماده شم. لباسی که دیشب پوشیدهبودم روی تخت افتادهبود. کجخندی زدم و برش داشتم. روی رگال و توی کمد آویزونش کردم و با برداشتن سوئیچ و گوشیم از خونه خارج شدم.
کمتر از سههفته موندهبود به عید. به سرم زد قبل از پرورشگاه برم بازار ولی فوراً از فکرش دراومدم! هنوز برای خرید هفتسین زود بود. دوست داشتم برای بچهها ماهیگلی بگیرم و ازشون بخوام بشینن دور تُنگ و به رقصشون توی آب نگاه و دقت کنن اما اگه الآن میخریدم، حیوونکیا تا عید دووم نمیآوردن. همون دمدمای نوروز میگرفتمشون و بعدشم باید میرفتم رو مخ زهرا جون که بذاره یهروز بچهها رو ببرم بیرون و ماهیها رو با هم رها کنیم توی آب.
دم عمیقی به ریههام کشیدم. هوا انقدر خوب بود که شیشهی ماشینو دادم پائین و دستمو بردم بیرون. نور خورشید و سرمای تهموندهی زمستون، میتابیدن و میکوبیدن به کف و پشت دستم. نیشخند زدم. اگه گرما و سرما، سایه و نور، میتونستن انقدر بههم نزدیک باشن بیاینکه به حریم هم وارد شن، من و بچهقلدرم میتونستیم مثل خورشید و اسفند -فارغ از تضاد و دشمنیمون-، توی زندگی حسین با هم جمع بشیم و از یه هوای دبش، لبخند به لبش بیاریم!
برچسب:
نویسنده: آرمان قنبری