خرید بک لینک

فصل هشتم رمان رَیب! (بخش چهارم)

در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «فصل هشتم رمان رَیب! (بخش چهارم)» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

ورد رو یه‌دور بالاپائین کردم. چهارصفحه پر شده‌بود و من هنوز جز یه‌سری حاشیه از فیلم و کتاب و مقدمه‌چینی‌هایی که همچنان به مشروح اخبار نرسیده‌بودن، چیزی از دیروزم ننوشته‌بودم! خودم می‌فهمیدم که مخم زده شبکه‌ی فرافکنی. سرم پر بود. پر از تصویر و صدا و خنده و ماجرا و ذهنیت و فکر. اما نمی‌تونستم بنویسمشون. مثل یه کمد که تا خرخره پره و به محض بازشدن درش از لباس زیر تا بمب اتم بیرون می‌پاشه، مغز منم هی گریز می‌زد به چیزای بی‌اهمیت تا حواسمو پرت کنه و جلوی انفجار و هجوم یکباره‌ی کلماتم رو بگیره. ولی دیگه کم‌کم داشت از این اقدام امنیتی حوصله‌م سرمی‌رفت. دلم می‌خواست بنویسم. همه‌چیزو از دیروز بنویسم تا افکارم نظم بگیرن و دست از این وزوزکردن همزمان‌شون باهم، بردارن.
بازدممو محکم به بیرون فوت کردم و ورد رو پائین کشیدم. پشتش تصویر خنده‌ی سربه‌زیر پسرکم باز بود. با لبخند، دست زیر چونه زدم و بهش خیره شدم و سعی کردم روی اون تمرکز کنم.

#هفتاد_و_سه

حسین قشنگ می‌خندید. آروم حرف می‌زد. آدم درون‌گرایی بود و کم‌تر می‌شد پای خودش رو توی جملات و صحبتاش ببینی. اما حرفای نزده‌ش به‌راحتی تو مردمک‌هاش خودنمایی می‌کردن! وقتی حالش خوب نبود، چشم‌هاش خالی و تیره می‌شدن و وقتی درحال شوخی و شیطنت بود، برق می‌زدن. دیگه یاد گرفته‌بودم نگاهشو بخونم: نگاهی که اگه تاریک بود دنیای منو متزلزل و شکننده می‌کرد و اگه روشن بود و آروم، آرامش به دلم می‌ریخت. امنیتی که حتی عقل و منطق همیشه‌غرغروم رو خفه می‌کرد و مهتای اسیر دوراهی و دودلی رو، یکپارچه!
دیروزم خوب بود چون حسین خوب بود. از یه‌جایی به بعد همون‌طور که آروم‌آروم به جمع وارد شده‌بودم، یواش‌یواش هم ازش خارج و تبدیل شدم به یه بیننده‌ی ساکت. می‌خواستم به یه قضاوت و جمع‌بندی برسم و همین باعث شد که شباهت‌های بیشتری از خودم و جناب مهندس کشف کنم!
به‌طورکل اجتماع دوستانه‌شون از دورهمی‌های ما کم‌بخارتر بود ولی حس می‌کردم مقدار زیادی‌ش به‌خاطر رعایت حضور دوتا خانوم تو جمع‌شون بوده! پس اونا تبعیض جنسیتی داشتن، برعکس ما که کلاً دختر و پسر برامون فرقی نمی‌کرد و راحت دوعالم بودیم! البته... احتمالاً "تبعیض جنسیتی" توصیف جالبی نبود؛ بار منفی بالایی داشت به‌علاوه‌ی سیاه‌نمایی! نمی‌دونم. شاید اگه توی چنین جمعی مردی نبود که دلمو برده‌بود، خیلی‌راحت همچین لقبی رو می‌بستم به ریشش. اما حسین و بودنش توی این گروه نمیذاشت انقدر منفی ببینمش. تنمو عقب کشیدم و همون‌طور که چشمام هنوز روی عکس پیش روم قفل بود، دست‌به‌سینه به پشتی صندلی تکیه دادم. پس... حضور حسین قضاوتم رو تعدیل کرده‌بود و... می‌تونستم رعایت‌هاشون رو بذارم به پای حفظ احترام دوتا خانوم.
ولی باز من همون جو خودمون رو می‌پسندیدم. گرچه که اگه می‌خواستم منصف باشم، پسرا واقعاً سعی کرده‌بودن طوری باهام رفتار کنن که خشک نباشه و تو ذوق نزنه. برخوردهاشون جداً عادی بود فقط یه‌کم شوخی‌هاشونو سانسور می‌کردن! می‌تونستم این یه قلمو ندید بگیرم و بگم جمع دیروز فراتر از حد تصورم بود و کاملاً متفاوت با تصویری که غالب اوقات از تفریحات و روابط بین بچه‌مذهبی‌ها داشتم. صادقانه، تا پیش از حسین فکر می‌کردم این جماعت -حتی اون دسته‌شون که خشکه‌مغز نیستن- اصولاً با شادی و نشاط زیاد نمی‌سازن و آب‌شون تو یه جو نمی‌ره و کارایی مثل فیلم‌دیدن حتماٌ درنظرشون فسخ و فجور داره و بیهوده‌ست! برای همین شگفت‌زده شدم وقتی بعد از ناهار یهو سمت‌وسوی بحث‌مون به ‌طرف سریال‌ها و سینمایی‌های روز رفت و دیدم جوادشون مثل خودم طرفدار "آیرون‌من" هست اما محمدشون کلاً مارول که هیچ، تخیلی دوست نداره!
نمی‌دونم دید من نسبت به این آدما سطحی بوده یا این وجهه‌شون کلاً پشت پرده پنهان! اما با نگاه جدیدم، و با این‌که همچنان مُصِر بودم رو این‌که جو خودمون رو دوست‌تر دارم، احتمالاً عادلانه‌ترین نتیجه‌گیری این بود که: قطعاً اونا یه‌سری تفریحات ما رو نداشتن و کلاً انسان‌های یواش‌تری بودن ولی افسرده و تارک دنیا و به دور از هرگونه جوک و لطیفه و فیلم و آهنگی نبودن. عادی بودن. معمولی. معمولی‌تر از اون‌چه می‌شد تصور کرد.
فکر کردم: اگه منم بخوام یه‌روزی حسینو بیارم تا جمع رفقامو ببینه، آیا اونم مثل من می‌شه؟! آدمی که نظراتش تعدیل شده؟ یا این‌که من هم شبیه اون می‌شم؟! آدمی که برای احترام به حضورش و فراری‌ندادنش از خودم، با بقیه هماهنگ می‌کنم که یه سری کارا نکنن و از یه‌سری چیزا حرف نزنن؟ خب... اینم یه اشتراک بود برای خودش! چون مطمئن بودم طبق گفته‌های مهندس، و درست عین همون مقدماتی که چید و رعایت‌هایی که کرد، من هم لااقل تو برخورد اولش با دوستام یه‌سری برنامه‌ریزی‌ها می‌کردم تا فوراً درش زدگی ایجاد نکنم! و این مخالف رفتار مهتا بود؟ این دیگه مهتا نبود؟! بود راستش. این همون مهتایی بود که به دلایل علمی مشروب رو کنار گذاشته، سیگار نمی‌کشه و جز یه‌سری متلکای بی‌پرده، هیچ مورد سانسوریِ دیگه‌ای نداره! پس اگه یه‌روز موقعیتش پیش می‌اومد برای واردکردن و معرفی حسین به جمع رفقام، بطری و پاکت سیگار رو نمی‌آوردم وسط. با ورق هم گمون نکنم مشکلی داشته‌باشه آقامون؛ قمار که نمی‌کردیم که! البته... شایدم مشکل داشته‌باشه، هوم؟! درنتیجه باید بعداً نظرش رو راجع‌به این یه قلم به تعدیل می‌رسوندم! درباره‌ی روابط دختر و پسر هم. منظورم از اون نوع رفاقتش هست؛ دیدگاهش رو دراین‌مورد هم باید تغییر می‌دادم. و... دیگه چی؟!
خب، باقی مسائل بیشتر سلیقه‌ای بودن. مثلاً همون‌جور که من با موسیقی سنتی خوابم می‌گرفت و یاد بدهکاری‌هام می‌افتادم، اونم لابد با رپ و راک و متال و صدای زن و آهنگ قردار موهای تنش سیخ می‌شد!

نیشخند زدم. شاید آره، شایدم نه. باید خیلی دقیق‌تر می‌شناختمش برای این‌که بفهمم راجع‌به این قضایای سلیقه‌ای تا چه حد درست و غلط فکر کرده‌م و چه چیزایی رو باید توش عوض کنم. به‌طور مثال اگه جناب مهندس‌مون فراری و مخالف شنیدن صدای زن بود، حتماً یه‌دوره هایده‌درمانی‌ش می‌کردم تا با معتادشدن به اون نوای ملکوتی دیگه از این کارای بد نکنه!
نیشخندم کم‌کم جمع شد و شکل پوزخند گرفت. از بالای شونه به عقب نگاه کردم: به اون کشویی که کادوی حسین توش زندانی بود تا از جلوی چشمم دور باشه! زیادی جوگیر شده‌بودم انگار. جناب مهندسی که "مسئله‌ی حجاب" به منی هدیه می‌داد که می‌دونست چه‌قدر از دخالت تو طرز لباس‌پوشیدنم متنفرم، چه‌طور ممکن بود بشینه با من به صدای یه زن گوش بده؟! چه‌طور ممکن بود اصلاً بیاد تو مهمونی‌های من و رفقام شرکت کنه وقتی من و نکیسه همه‌ش سرلخت و راحت بودیم؟!
پلک بستم. باز مغزم بیدار شده‌بود. دوراهی برگشته‌بود.
چشم باز کردم و تند تنمو جلو کشیدم. مگه نمی‌خواستم پست وبمو آماده کنم؟ پس وقت فکرکردن به این‌چیزا نبود. کاملاً به قصد منحرف‌کردن ذهنم از هیولایی که پشت‌سرم خوابیده‌بود، دم عمیقی گرفتم و بدون هیچ فکر و جمله‌بندی‌ای، تندتند شروع کردم به تایپ‌کردن:
" اوم...! راستش دقایقی چند هست که می‌خوام این نقدهای بسیار تخصصی و فاخر رو تموم کنم و از جمعه‌ای که گذروندمش بنویسم:دی اما مخم جمع نمی‌شه:/ درنتیجه رو میارم به پریشان‌نویسی و همین‌جوری بی‌ربط و باربطا رو باهم می‌نویسم و اصلاً هم برام مهم نیست که درهم‌برهمی‌های مغزم به شما منتقل می‌شه:پی
دیروز رفتم کوه. با یه گروه جدید. جدید که می‌گم، منظورم کاملــــــــــــاً جدیــــــــــــــــــــــــــــــد هست!!!! ینی بخام دقیق‌تر توضیح بدم، با آدمایی رفتم کوه که کلاً فازشون با نول من فرق می‌کنه!:)))))... "
نگاهی به صفحه انداختم و به جای تصحیح "بخام"، یه پرانتز به متنم اضافه کردم:
" (البته لازم‌به‌ذکره که من هرگز چیزی رو "نمی‌خام":| اصلاً چرا باید چیزی رو "بخام"؟:| "خاستن" توانستن نیست، "خاستن" پاشدنه:| مرسی، اه!:||||)... "
لبم کج شد. مسخره شده‌بود ولی پاکش نکردم. حسش نبود. 
از سر خط ادامه دادم:
" حقیقتش نمی‌خوام خیلی توضیح بدم که دقیقاً دارم به کدوم قشر جامعه اشاره می‌کنم چون می‌دونم دچار پیش‌داوری می‌شین و شاخاتون درمیاد که: «چـــی؟؟؟؟ تو با اونا رفتی بیرون؟؟؟؟!!!!» و بعد من مجبور می‌شم کلی توضیحات بدم که: «بابا قضیه اون‌طورام که فکر می‌کنید نیست» اما از اون‌جایی که حوصله ی این همه تفصیل و قصه‌گفتن و صغراکبراچیدنو ندارم، درنتیجه کلاً از بیخ نمی‌گم از چه لحاظی با آدمایی که دیروز رفتم کوه متفاوتم. فقط برای این‌که خیلی هم مغزاتون در تحلیل موقعیت سفید نباشه، باید عرض کنم که: روز پیش (مورخ جمعه، بیست‌وسوم فروردین‌ماه) با مستر "تصادفی" (که بسیار ذکر خیرش رو شنیدین ولی هنوز نمی‌شناسینش و نمی‌دونین دارم درمورد چه کسی سخن می‌گم دقیقاً:دی) و دارودسته‌ش رفتیم ناهار.
درکل خوش گذشت. باور نمی‌کنم که دارم اینو می‌گم:| اما جدی خوب بود. البته اگه خواهر مسترمونو قلم بگیریم که منو یاد "خانم دارابی" تو "ورود آقایان ممنوع!" مینداخت:/// بقیه‌شون بچای باحالی بودن... "
انگشتامو روی سرم توی هم قلاب کردم. دوباره به همون مرض "فرار کلمات هنگام تایپ پست" مبتلا شده بودم و باوجوداین‌که سرم پر بود، کم آورده‌بودم! این‌دفعه احتمالاً فکری که کل حواسمو مثل یه آهنربای لعنتی سمت خودش می‌کشید هم دخیل بود تو عودکردن این بیماری مزخرف. ولی نمی‌خواستم تسلیمش شم. نمی‌خواستم بازم مثل یه سم، یه زهر، توی رگام جریان پیدا و فلجم کنه.
برای همین لجبازانه شروع کردم به نوشتن:
" حتی باید بگم که وقت‌هایی هم بوده که با بعضی حرکاتشون شگفت‌زده‌م کردن. مثلاً وقتی داشتیم درمورد مارول با جواد حرف می‌زدیم و یهو محمدِ قطعاً بدسلیقه‌ی داغان برگشت گفت: «اینا چیه می‌بینین؟ مردک یه آمپول زده به خودش بازو ترکونده... اون یکی فلان...»، جواد محکم زد پس کله‌ش و وقتی من کلی عشق برای "رابرت داونی جونیور" لعنتی درکردم، همراهی‌م کرد.
یا مثلاً علی‌اکبر که گیاه‌خوار بود!!! البته حتماً برای شما سخته فهمیدنش و لباتون الآن کج شده که: «خب که چی؟ آدم گیاه‌خوار ندیدی تا حالا؟ این کجاش عجیب و شگفت‌انگیزه که چنان پرات ریخته؟!»
اما خب شما که نمی‌دونین علی‌اکبر جزو قشر ... هست!! افرادی از جامعه که تا حالا ندیده‌بودم بین‌شون گیاه‌خوار وجود داشته‌باشه!!!! (بازم نفهمیدید دارم از چی حرف می‌زنم؟ مهم نیست که:دی)
آم...!
لازم‌به‌ذکره که وقتی اون‌جناب داشت قارچ کباب می‌کرد، ما همه کلی مسخره‌ش کردیم و بابت این‌که... "

انگشتامو از دکمه‌ها فاصله دادم. هیچ تمرکز نداشتم و نمی‌دونستم دارم چی می‌نویسم. چندمرتبه جمله‌ها رو خوندم: اول فقط با حرکت لب و بعد به زمزمه و بعد بلند و بلندتر. فایده نداشت. سروته نوشته‌هامو نمی‌فهمیدم و ازشون متنفر شده‌بودم. برای همین حرصی و با عصبانیت لپ‌تاپو بستم و ساعدمو چسبوندم به لبه‌ی میز و پیشونی‌مو گذاشتم روش و پلک بستم.
سکون، فرصت مناسبی بود برای فکرهایی که نمی‌خواستم بهشون فکر کنم! همه باهم حمله کردن. یکی از چپ تو گوشم داد می‌زد که: «داری از چی فرار می‌کنی؟ از حقیقت؟ از واقعیتِ ذات حسین‌جونت که تو اون کشوی پشت‌سرت خوابیده؟! فکر کردی دوبار باهاش بری بیرون و چهارتا عکس ازش بگیری، می‌تونی این لکه رو پاک کنی؟! می‌تونی تفاوتای از زمین تا آسمونو حل کنی؟ احمقی دیگه! چنگ زدی به پاک‌کردن صورت مسئله و فکر کردی تا ابد می‌تونی همین‌طور ادامه بدی!» و دیگری توی گوش راستم زمزمه می‌کرد: «تا کِی ترس، مهتا؟! چه‌قدر می‌خوای از وحشت خراب‌شدن چهره‌ی حسین پیش چشمت، نه سراغ اون کتاب بری و نه از خودش بپرسی قصدشو؟ این نرفتن، این نپرسیدن، برعکس تصورت، از عشقت محافظت نمی‌کنه بلکه کم کم باعث می‌شه ازش متنفر شی... بیا و دست بردار! بیا تن بده به یه‌دل‌شدن! آخرش که چی؟ باید بفهمی حسین مرد مناسبی برات هست یا نه؟! این‌طور می‌تونی به‌نظرت؟ به قول خودت باهاش رفتی بیرون تا جو و جمع موردعلاقه‌شو بشناسی ولی خودتم می‌دونی تا منظورشو از کادودادن اون کتاب نفهمی، شناختت از این مرد یه نقص خیلی بزرگ داره که می‌تونه همه‌چی رو بفرسته هوا!»
با این‌که نیمه‌ی راستم مهربون‌تر بود اما حرفش، همون حرفای نیمه‌ی دیگه‌ی وجودم بود: حرفاش، حرفای روحم، حرفای مهتا بودن! می‌دونستم اینا رو. ولی دلشو نداشتم. لعنت به ترس! که این اصلاً چیز ساده‌ای نبود. برای منی که سال‌ها تو بی‌حسی دست‌وپا زده‌بودم، سال‌ها نتونسته‌بودم طپش قلبمو احساس کنم، نتونسته‌بودم به کسی علاقه‌ی عمیق داشته‌باشم، این زنده‌شدن دوباره اگر با فاجعه‌ی شناخت روی مخفی و ارشادگر حسین تموم می‌شد، به مردگی می‌رسید. به زمهریر. به شکستی حتی تلخ‌تر و عمیق‌تر از مرگ مادرم. و برای من اصلاً ساده نبود گذشتن از این وحشت. برای مهتایی که همه‌چی رو با یه "گور باباش!" حل می‌کرد، ساده نبود این همه گیر یه حس لعنتی موندن! 
نفسمو به بیرون فوت کردم و از جا جستم. به خودم که تو آینه‌ی میز توالت نگاه کردم، فقط چشمای رگه‌دارمو می‌دیدم و یه کوه آشفتگی. پوزخند زدم.
گوشی‌مو برداشتم و درحالی که پاهام از روی تخت آویزون بود، خودمو رها کردم و از عرض فرورفتم تو تشک خوش‌خواب. رفتم اینستا تا این‌دفعه با چک‌کردن لایک‌ها و کامنت‌هایی که پای پست‌هام گذاشته‌بودن، مغزمو منحرف کنم! 
از اون‌جایی که تعداد عکسام از طبیعت دیروز زیاد بودن، امروز مجبور شده‌بودم سه‌چهارتا پست جدا آپلود کنم. نتو که وصل کردم، گوشی هنگ کرد از نوتیفک‌های زیاد اینستا. یه نگاهی به لیست لایک‌ها انداختم و بعدم زیر هر پست رو چک کردم. بیشتر نظرات تعریف و تمجید از هنر عکاسی‌م و منظره و از این مزخرفات بود که هرچه بیشتر حوصله‌مو سر بردن. همه‌ی درخواست‌های جدید رو رد کردم و با همون کلافگی رفتم سراغ دایرکتا. بیخیال اونایی شدم که باید تائیدشون می‌کردم چون حتماً نصفشون پسرای بیکار مردم بودن که پی سرگرمی می‌گشتن!
به جز اونا، نکی برام یه کلیپ طنز فرستاده‌بود و منشی مطب یزدان هم استوری‌مو با شکلک ذوق‌زده ریپلای کرده‌بود. پائین این دوتا، اسم (‌HoR_Rostami) پررنگ بود و بدون این‌که مکالمه رو باز کرده‌باشم، می‌تونستم کل پیام کوتاهش رو بخونم: "خیلی ممنونم عزیزم" با یه شکلک گل کنارش. داشت بابت عکسای دیروز که آخر شب و بعد از کمی ادیت و اصلاح رنگ براش فرستاده‌بودم، تشکر می‌کرد. حال نداشتم جوابشو بدم و نظرشو درباره‌ی تصویرها بپرسم. فقط لایکش کردم و بی‌هدف رفتم توی صفحه‌ش که از ده‌کیلومتری هم داد می‌زد صاحبش یه دختر نوجوون مذهبیه.
قبلاً لیست دنبال‌کننده‌هاش وفهرست کسایی که فالوشون کرده‌بود رو چندین‌مرتبه زیرورو کرده و تونسته‌بودم پیج حوریه و زهرا خانم رو هم پیدا کنم اما هیچ اثری از صفحه‌ی حسین نبود. حتماً پیجش رو با اسمی غیر اسم خودش ساخته‌بود چون مطمئن بودم از شبکه‌های اجتماعی دور نیست. ولی خب نمی‌تونستم پیداش کنم. درحقیقت نمی‌دونستم با چه اسمی باید دنبالش بگردم! به چندتا از فالورای مشترک مادر و دخترا شک داشتم اما همه‌شون صفحه‌هاشون قفل بود و نمی‌شد بیخود و بی‌جهت منی که گروه خونی‌م بهشون نمی‌خورد، بهشون درخواست بدم! می‌خواستم یه صفحه‌ی فیک بسازم برای این‌کار ولی حوصله‌ی این کارآگاه‌بازی‌ها رو نداشتم!

یه فکری تو سرم منفجر شد. ابروهام بالا پریدن و کم‌کم نیشخند نشست روی لبم. تنمو بالا کشیدم و نشستم. حالا که بیکار بودم و می‌خواستم هرچه بیشتر از خودِ نگرانم دور بشم، چه مشغولیتی بهتر از این؟! دوسه‌تا ایمیل بلااستفاده داشتم. می‌تونستم خیلی زود با یکی‌شون یه پیج مذهبی‌طور درست کنم و برم تو کارش!
گوگلو باز کردم برای جست‌وجو و پیداکردن یه‌سری عکس و پوستر دعا و آیه که بذارمشون عکس پروفایل و پست‌شون کنم. صفحه جلوم باز بود و کیبوردم منتظر لمس حروف اما یهو دیدم که خالی‌ام. چی باید می‌زدم؟ چی رو باید سرچ می‌کردم؟! "پروفایل مذهبی"؟! تندتند همینو نوشتم و خود گوگل دوسه‌تا پیشنهاد مرتبط باهاش آورد. کلیک کردم روی "پروفایل مذهبی دخترانه" و همون‌طور که انتظار داشتم یک‌عالمه عکس و تایپوگرافی چادری آورد که از حق نگذریم چندتاشون واقعاً قشنگ بودن که ذخیره‌شون کردم.
روی اغلب تصویرها، جملات و اشعاری نوشته‌شده‌بود که اسم حضرت فاطمه یا حضرت زینب توشون بود. چندلحظه بی‌این‌که بدونم چرا، خیره‌ی یکی از همین عکس‌نوشته‌ها موندم و بعد روی لینک زیرش زدم. یه وبلاگ بود پر از متن‌های ادبی کوتاه در مدح چادر و حجاب و فلان. با لب کج‌شده بالاپائینش کردم؛ به‌هرحال برای پرکردن کپشن نیاز به کپی‌کاری هم داشتم دیگه! مطالبش رو نمی‌خوندم. چشم‌چشم می کردم روی کلمات و وقتی تو ذوقم می‌زدن از شدت تکرار بعضی شعارا، تند ردشون می‌کردم. تا این‌که رسیدم به عنوان یه پست: (إنا اعطیناکَ الکوثر...). خیلی نوشته‌های زیرش رو نخوندم. نمی‌دونم به مناسبت روز دختر بود یا تولد حضرت زهرا. فقط این تیتر... این آیه منو میخ خودش کرده‌بود. 
لبمو گاز گرفتم و زمزمه کردم: 
- إنا اعطیناکَ الکوثر..
دوسش داشتم. یه‌جورایی خوش‌آهنگ بود و می‌دونستم درمورد فاطمه‌ی زهراست. از طرفی این خانم کسی بود که بچه‌مذهبی‌ها هلاکش بودن. من خیلی نمی‌شناختمش. در همین حد که یکی از زنان پاک عالمه و دختر پیامبره و همسر امام علی و مادر امام حسن و امام حسین. حسین... حسین... حسین... چنددفعه اسمش رو تکرار کردم. راستش هرگز حتی تصورشم نمی‌کردم که اسم مردی که انتخابش می‌کنم، یه نام عربی و مذهبی باشه! اما بود: هم اسمش، هم خودش. گوشه‌ی لبم بالا پرید!
این آیه رو ذخیره کردم و رفتم سراغ اینستا. پیج قلابیم رو با اسم کوثر ساختم. "Kosar.R". جالب این‌که اول فامیلی‌هامون یکی بود. اینو هم می‌تونستم کنار رئیسِ جمع بودن و بالای منبر رفتن و یه‌سری چیزای دیگه، جزو مشترکات خودم و خودش بذارم ولی حتی اگه صدتا از این‌جور شباهت‌ها پیدا می‌کردم، بازم زور تفاوت‌هامون بهشون می‌چربید! 
لبخندم تلخ شد و باز مغزم چنگ زد به یقه‌م تا پرتم کنه میون حال بد. تندتند سر به دوطرف تکون دادم و فوری دست‌به‌کار شدم. پست اول رو که یه‌جورایی مطلع و معرفی صفحه‌م بود، با یه عکس چادری و کپشن "إنا اعطیناکَ الکوثر" آپلود کردم و خنده‌م گرفت: 
- ببین آخه به چه روزی افتادم از دست تو!
یکی‌دوتا پیج مذهبی‌طور رو که چندهزارتا دنبال‌کننده داشتن فالو کردم محض صحنه‌سازی و بعد اون اسمایی رو که بهشون مشکوک بودم جست‌وجو کردم و درخواست دادم. و تا قبول کنن ریکوئستم رو، عجالتاً محض گرم‌موندن سرم، شروع کردم برای اولین‌بار در عمرم گشتن تو همون صفحات مذهبی‌ای که فالوشون کرده‌بودم! 
اتفاقاً یکی‌شون پر از مطالب و عکس‌های عاشقانه و دونفره بود. گرچه که خودم مدتی بود به زمره‌ی داغانان پیوسته بودم اما از متن‌های احساسی هنوز هم متنفر بودم و حالت تهوع می‌گرفتم با دیدن‌شون! درواقع اصلاً تحمل‌شون رو نداشتم و حس می‌کردم با خوندن‌شون موهای تنم سیخ می‌شه! حالا هم همین بودم: حالایی که برای اولین‌دفعه کنجکاو شده‌بودم که عشق رو از نگاه بچه‌مذهبی‌ها ببینم بلکه چیزی جدیدی دستگیرم بشه. ولی نمی‌شد. توی خیلی از کپشنا تأکید روی این بود که ثابت کنن مذهبی‌ها عاشق‌ترن. چشم تو حدقه چرخوندم. گویا این جماعت متر و ترازو داشتن برای سنجش میزان علاقه! شعراشون به کنار که تو همه‌شون یه بسیجی عاشق یه دختر آفتاب‌مهتاب‌ندیده شده‌بود(!)، هشتگاشون دیگه جدی باعث شد برق بگیرتم و ادای عق‌زدن دربیارم و گوشی رو پرت کنم رو تخت! آخه "حضرت دلبر"؟؟!! آخه...؟!

کف دوتا دستمو مثل دوتا بادبزن گرفتم رو به گونه‌هام و خودمو باد زدم. به همون بچه‌قلدری که حسین‌خان براش می‌مرد، اگه این مهندس‌جانم هم روی عاشقش مثل اینا بود، می‌خواستم صدسال سیاه عاشقم نشه اصلاً! چی بود این اداها آخه؟! کم در وصف گیسوی مشکی و چشم‌های بادومی و آهویی و گاوی مزخرف شنیده‌بودیم که حالا قصه‌های چادرسیاه و پسربسیجی هم اومده‌بود روش! اَیـــی!
باز خودمو رها کردم و از پشت کوبیده‌شدم به خوش‌خواب. بی‌حرکتی، طبق معمول بهترین فرصت برای ذهن بیمار بود. درحالی که خیره به سقف بودم، مجدداً همون مِه، همون ابرای سیاه، همون زهر، همون بغض هجوم آورد به طرفم. پلک بستم و وقتی بازش کردم که سرم سمت کشو بود. دیگه نمی‌تونستم تحملش کنم...
&&&

برچسب: نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 13:22

صفحه بندی