
فصل هشتم رمان رَیب! (بخش پنجم) اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «فصل هشتم رمان رَیب! (بخش پنجم)» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. #هفتاد_و_چهار"1984" از "جورج اوروِل. البته خیلیوقت پیش خوندهبودمش و اصولاً محتواش از اون فراموشنشدنیها هم بود ولی وقتی داشتم به یه "کادوبَک" برای حسین فکر میکردم که یه...
ادامه مطلب
صدای سوت بلند و کشدار جواد نگاهمو به سمت خودش کشوند، چشمکی زد و به علی اکبر گفت:-مخلص کلومِ اخویمون اینه که بار و بندیلتو جمع کن برو بشین کنج عزلت که منحرف شدی داداشِ من ! انقدرم به سکوت ِ اخوی گیر نده که بره بالای منبردیگه پایین بیا نیست. هرچقدر سعی کردم جدیتم رو حفظ کنم همه اش با جمله ی آخری که گفت بر باد رفت. جواد خنده م رو دید و بُل گرفته دوباره گ...
ادامه مطلب
بعد از اعترافِ مادر دکتر راستی، او و محمدی با توجه به سرنخهای به دست آمده، از بایگانی شهر های مختلف پروندههای پرورشگاهی دختران زیادی را مطالعه کرده بودند. اطلاعات دو نفر به شواهد پرونده نزدیک بود و از بین آن دو نفر، حالا مسلّم شده بود که سیما رحیمی متهم اصلیست. یک پلهی دیگر باقیمانده بود که محم...
ادامه مطلب
#فضل_اول #پست_اول علیرضا: - علیرضا؟!- هوم؟- سی و دو سالته هاتنهاش را عقب کشید و از پشت شکنِ دیوار نگاه متعجبش را به او دوخت:- خب؟! مگه قرار بود چند سالم باشه؟!...
ادامه مطلب
#پست_سوم ●مصطفیدستش را به گردن عرق کرده اش کشید و عینک پلیسی اش را بر روی چشمانش گذاشت و تکیه اش را به میز کنار پایش داده و گفت : -چقدر هوا گرم شد یهو .. اوووف! ...
ادامه مطلب
سلام:) خب، الآن میخوام پستهای پایانی یاسا رو بذارم.. تا چند دقیقهی دیگه هم پیدیافش رو آپلود میکنم و میذارمش! از دوستانی که ما رو همراهی کردن واقعاً سپاسگذارم.. پیاهاتون لبخند به لبمون آورد و بهمون انرژی داد این وبلاگ رو به دوستانتون معرفی کنید و خواهش میکنم مطالب رو از اینجا کپی نکنید! این وب تو ارشاد ثبت شده و کپی مطالبش رو میتونیم پیگیری کنیم! رمان بعدی ما هم احتمالاً از فردا در کانالمون شروع میشه، پس بازم با ما همراه باشید:) سپاس!...
ادامه مطلب
#پست_هشتاد_و_ششم با حس دردی که توی گردنم می پیچید آروم پلک باز کردم. بوی سیگار زد زیر بینیم. - خیلی سگ جونی سگ مَصَب!.. ...
ادامه مطلب
#پست_هفتاد_و_هشتم همون جا ساندویچا رو خوردیم. بعد سیا ماشینو راه انداخت. همه ی چیزایی که دور و برمون می دیدم، برام غریبه بود. مخصوصاً این حجم سنگین از برف!چه تو زادگاهم و چه تو شهری که زندگی می کردم، برف چیزی نبود که هر سال و زیاد به زیاد بباره ولی وضع اینجا انگار فرق داشت....
ادامه مطلب
زیر لبی جواب "سلام" احمدی مستأجر واحد کناری رو دادم و کلید انداختم به در و وارد خونه شدم. نفس بلندی کشیدم. چقدر دلم میخواست لیلی مثل دیروز اینجا و مشغول غذا پختن بود . نفسِ بلندم تبدیل به آهی شد و از گلوم بیرون اومد. برای رفتن پیش حاجی بر خلاف اعصابی که واقعاً با این تنشای امروز نداشتم، مصمم تر شدم. ...
ادامه مطلب
سلام:) خب امروز پستای نوشته شده رو پی دی اف کردم تا دسترسی بهشون راحتتر باشه:)) دانلود فایل ...
ادامه مطلب
#پست_بیست_و_یکم فرمونو با یه دست کنترل کردم و دست دیگه مو از پنجره ی ماشین بیرون بردم و آرنجمو به لبه ی شیشه ی تا نیمه پائین، چسبوندم. جریان خنک هوا به کف و پشت دستم میخورد و قلقلکم میداد! انگشتامو باز و بسته کردم و راحتتر نشستم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم. ...
ادامه مطلب
یاسای چنگیز | طاهره.الف و فاطمه .قاف, [۱۹.۰۷.۱۶ ۱۳:۱۶]#پست_سی_و_یکم " دورخیز کردم و یه شوت محکم. توپ از جاش بلند شد و مستقیم رفت سمت در خونه.با ذوق منتظر بودم بخوره به در و صدای بوم بیاد که در باز شد؛ چنگیز اومد تو و همون لحظه توپ رو روی هوا گرفت و نگاهشو دوخت بهم. ترسیدم....
ادامه مطلب
#پست_بیست_و_هشتم نگاهی به چک توی دستم انداختم:- من که نفهمیدم یهو چی شد، چه طور شد برقت گرفت و زد به سرت که سهمتو بفروشی!؟!محراب اینو گفت. سر بلند کردم و بهش خیره شدم:- فوضولی نکن برادر!...
ادامه مطلب
#پست_چهل_و_دوم من داشتم پدر می شدم. حالا که یه روز از فهمیدن این خبر گذشته بود، کم کم همه چیز داشت جدیتر و حتی وحشتناکتر می شد! ...
ادامه مطلب
#پست_پنجام_و_یکم پلک بستم و نفسمو عمیق ولی آروم بیرون فرستادم. از توی آشپزخونه صدای در کابینتا اومد. پلک باز کردم و نگاهمو به اون طرف کشوندم. ...
ادامه مطلب
#پست_شصتم دنبالش رفتم و صداش زدم: - لیلی؟! ...
ادامه مطلب
#پست_شصت_و_ششم با کف دست عرق روی پیشونیمو گرفتم و چارچشمی پاییدمش که رفت نشست پشت فرمون و راه افتاد. منم دنبالش ماشینو راه انداختم. ...
ادامه مطلب
#پست_هفتاد_و_سوم همونجا، کنج دیوار آوار شدم. این تهدیدش ینی چاره ای نداشتم. باید می شدم یکی مثل خود اینا وگرنه لیلی و بچه م..!حالم داشت به هم می خورد. من همین چند لحظه پیش دلم برای زری و چنگیز سوخته بود و حالا، از طرف همون زری تهدید شده بودم به مرگ تنها کسایی که توی دنیا دارم!...
ادامه مطلب