همونجا، کنج دیوار آوار شدم. این تهدیدش ینی چاره ای نداشتم. باید می شدم یکی مثل خود اینا وگرنه لیلی و بچه م..!
حالم داشت به هم می خورد. من همین چند لحظه پیش دلم برای زری و چنگیز سوخته بود و حالا، از طرف همون زری تهدید شده بودم به مرگ تنها کسایی که توی دنیا دارم!
برچسب:
نویسنده: آرمان قنبری