رمان یاسای چنگیز

متن مرتبط با «پست اول وبلاگ» در سایت رمان یاسای چنگیز نوشته شده است

پشت پرده فصل هشتم رمان رَیب! (بخش اول)

  • نیلوبلاگ

    فصل هشتم رمان رَیب! (بخش اول) در این گزارش به بررسی کامل «فصل هشتم رمان رَیب! (بخش اول)» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. فصل هشتم#پنجاه_و_هشتممهتا:یه یارویی استوری‌مو که یه عکس از "آبی‌ایرانی" عزیزم توی تعمیرگاه بود، ریپلای کرده و برام رفته‌بود بالای منبر که نشون‌دادن این‌چیزا تو صفحه‌ت باعث...

    ادامه مطلب
  • فصل اول رمان ریب

  • نیلوبلاگ

    به جواد نگاه کردم و بعد به ورقای گِلزده:- باشه! فردا که خشک شد میام مینویسممحمد "هوم!"u200dی گفت:- خودمم میام کمکت...

    ادامه مطلب
  • فصل چهارم رَیب! (قسمت اول)

  • نیلوبلاگ

    " بابا برای یه پروژهی جدید قرارداد بسته و این روزا بیشتر تو شرکته برای نظارت به طراحی و نقشهکشی یا در حال انجام بقیهی مقدمات کاره. و این برای من به شخصه یعنی: بدبختی!چون بازم بهم یادآوری کرده که ب...

    ادامه مطلب
  • پست اول رَیب

  • نیلوبلاگ

    صدای سوت بلند و کشدار جواد نگاهمو به سمت خودش کشوند، چشمکی زد و به علی اکبر گفت:-مخلص کلومِ اخویمون اینه که بار و بندیلتو جمع کن برو بشین کنج عزلت که منحرف شدی داداشِ من ! انقدرم به سکوت ِ اخوی گیر نده که بره بالای منبردیگه پایین بیا نیست. هرچقدر سعی کردم جدیتم رو حفظ کنم همه اش با جمله ی آخری که گفت بر باد رفت. جواد خنده م رو دید و بُل گرفته دوباره گ...

    ادامه مطلب
  • فصل اول رمان حیثیت!

  • نیلوبلاگ

    - من به این آمار مامارای بینالمللی اعتقاد ندارم... کی میگه کار تو معدن سختترین کاره؟ باو، تو بیا دو ساعت جلو اگزوز وانتی که از قراضگی تهشو به سرش دوختن که نکنه پائین بیاد، تو ترافیکِ ظهر سگی مرداد تِرون وایسا و جزقل بچهی مسافر هی ونگ بزنه و مسافر سمت شاگردم هی از گرما و فلان و بهمان و کوفت و زهر...

    ادامه مطلب
  • پست پنجاه و سوم تا پایان فصل سوم

  • نیلوبلاگ

    بعد از اعترافِ مادر دکتر راستی، او و محمدی با توجه به سرنخهای به دست آمده، از بایگانی شهر های مختلف پروندههای پرورشگاهی دختران زیادی را مطالعه کرده بودند. اطلاعات دو نفر به شواهد پرونده نزدیک بود و از بین آن دو نفر، حالا مسلّم شده بود که سیما رحیمی متهم اصلیست. یک پلهی دیگر باقیمانده بود که محم...

    ادامه مطلب
  • پست اول و دوم رمان کلت کمری

  • نیلوبلاگ

    #فضل_اول #پست_اول علیرضا: - علیرضا؟!- هوم؟- سی و دو سالته هاتنهاش را عقب کشید و از پشت شکنِ دیوار نگاه متعجبش را به او دوخت:- خب؟! مگه قرار بود چند سالم باشه؟!...

    ادامه مطلب
  • پست سوم تا دوازدهم رمان کلت کمری

  • نیلوبلاگ

    #پست_سوم ●مصطفیدستش را به گردن عرق کرده اش کشید و عینک پلیسی اش را بر روی چشمانش گذاشت و تکیه اش را به میز کنار پایش داده و گفت : -چقدر هوا گرم شد یهو .. اوووف! ...

    ادامه مطلب
  • پست ۹۴ تا آخر

  • نیلوبلاگ

    سلام:) خب، الآن میخوام پستهای پایانی یاسا رو بذارم.. تا چند دقیقهی دیگه هم پیدیافش رو آپلود میکنم و میذارمش! از دوستانی که ما رو همراهی کردن واقعاً سپاسگذارم.. پیاهاتون لبخند به لبمون آورد و بهمون انرژی داد این وبلاگ رو به دوستانتون معرفی کنید و خواهش میکنم مطالب رو از اینجا کپی نکنید! این وب تو ارشاد ثبت شده و کپی مطالبش رو میتونیم پیگیری کنیم! رمان بعدی ما هم احتمالاً از فردا در کانالمون شروع میشه، پس بازم با ما همراه باشید:) سپاس!...

    ادامه مطلب
  • پست های 86 تا 93

  • نیلوبلاگ

    #پست_هشتاد_و_ششم با حس دردی که توی گردنم می پیچید آروم پلک باز کردم. بوی سیگار زد زیر بینیم. - خیلی سگ جونی سگ مَصَب!.. ...

    ادامه مطلب
  • پست 78 تا 85

  • نیلوبلاگ

    #پست_هفتاد_و_هشتم همون جا ساندویچا رو خوردیم. بعد سیا ماشینو راه انداخت. همه ی چیزایی که دور و برمون می دیدم، برام غریبه بود. مخصوصاً این حجم سنگین از برف!چه تو زادگاهم و چه تو شهری که زندگی می کردم، برف چیزی نبود که هر سال و زیاد به زیاد بباره ولی وضع اینجا انگار فرق داشت....

    ادامه مطلب
  • پست هشتم

  • نیلوبلاگ

    زیر لبی جواب "سلام" احمدی مستأجر واحد کناری رو دادم و کلید انداختم به در و وارد خونه شدم. نفس بلندی کشیدم. چقدر دلم میخواست لیلی مثل دیروز اینجا و مشغول غذا پختن بود . نفسِ بلندم تبدیل به آهی شد و از گلوم بیرون اومد. برای رفتن پیش حاجی بر خلاف اعصابی که واقعاً با این تنشای امروز نداشتم، مصمم تر شدم. ...

    ادامه مطلب
  • پست نهم تا بیستم

  • نیلوبلاگ

    سلام:) خب امروز پستای نوشته شده رو پی دی اف کردم تا دسترسی بهشون راحتتر باشه:)) دانلود فایل ...

    ادامه مطلب
  • پست بیستم تا سی ام

  • نیلوبلاگ

    #پست_بیست_و_یکم فرمونو با یه دست کنترل کردم و دست دیگه مو از پنجره ی ماشین بیرون بردم و آرنجمو به لبه ی شیشه ی تا نیمه پائین، چسبوندم. جریان خنک هوا به کف و پشت دستم میخورد و قلقلکم میداد! انگشتامو باز و بسته کردم و راحتتر نشستم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم. ...

    ادامه مطلب
  • پست سی ام تا سی و هفتم

  • نیلوبلاگ

    یاسای چنگیز | طاهره.الف و فاطمه .قاف, [۱۹.۰۷.۱۶ ۱۳:۱۶]#پست_سی_و_یکم " دورخیز کردم و یه شوت محکم. توپ از جاش بلند شد و مستقیم رفت سمت در خونه.با ذوق منتظر بودم بخوره به در و صدای بوم بیاد که در باز شد؛ چنگیز اومد تو و همون لحظه توپ رو روی هوا گرفت و نگاهشو دوخت بهم. ترسیدم....

    ادامه مطلب
  • پست سی و هشتم تا چهل و یکم

  • نیلوبلاگ

    #پست_بیست_و_هشتم نگاهی به چک توی دستم انداختم:- من که نفهمیدم یهو چی شد، چه طور شد برقت گرفت و زد به سرت که سهمتو بفروشی!؟!محراب اینو گفت. سر بلند کردم و بهش خیره شدم:- فوضولی نکن برادر!...

    ادامه مطلب
  • پست چهل و یکم تا پنجاهم

  • نیلوبلاگ

    #پست_چهل_و_دوم من داشتم پدر می شدم. حالا که یه روز از فهمیدن این خبر گذشته بود، کم کم همه چیز داشت جدیتر و حتی وحشتناکتر می شد! ...

    ادامه مطلب
  • پست پنجاه و یکم تا پنجاه و نهم

  • نیلوبلاگ

    #پست_پنجام_و_یکم پلک بستم و نفسمو عمیق ولی آروم بیرون فرستادم. از توی آشپزخونه صدای در کابینتا اومد. پلک باز کردم و نگاهمو به اون طرف کشوندم. ...

    ادامه مطلب
  • پست شصتم تا شصت و پنجم

  • نیلوبلاگ

    #پست_شصتم دنبالش رفتم و صداش زدم: - لیلی؟! ...

    ادامه مطلب
  • پست شصت و پنجم تا هفتاد و دوم

  • نیلوبلاگ

    #پست_شصت_و_ششم با کف دست عرق روی پیشونیمو گرفتم و چارچشمی پاییدمش که رفت نشست پشت فرمون و راه افتاد. منم دنبالش ماشینو راه انداختم. ...

    ادامه مطلب