#دو
"تازه پشت لبش سبز شده بود. البته این را دایی جانش میگفت واِلا پشت لبش دیگر به سیاهی میزد! این یکی را هم مادرش میگفت که سر و صورت پر مویش به آقاجانِ خدابیامرزش برده؛ خانوادگی زود و زیاد ریش و سبیل درمیآوردند و به همان سرعت هم مو هایشان سفید میشد. مثلاً آقاجانش توی چهل سالگی مو هایش یکدست سفید بود. توی چهلوپنج سالگی هم دیگر اصلاً نبود؛ مُرده بود!
دستهایش را در جیبهای شلوار پارچهایاش فرو برد و پایش را به جلو پرت کرد. داشت از حجره برمیگشت.
آقاجانش که رفت، گرداندن حجره و زندگی او و مادر و خواهرش افتاد دست داییاش اما عادل آنقدر از بیعار گشتن متنفر بود که ترجیح میداد تا وقتی که چمّ و خمّ کار بازار دستش بیاید، توی حجرهای که قانوناً نصف بیشترش را صاحب بود، زیر دست داییاش پادویی کند!
قرار بود شب برای دخترداییاش خواستگار بیاید و برای همین آن روز زودتر کرکرههای حجره را پائین کشیده بودند. سر ظهر بود و همه جا خلوت. همیشه این راه را تا خانه پیاده گز میکرد اما معمولاً دمِ غروبها، نه سر ظهر.
اسکناس توی جیبش را لمس کرد و میان انگشتانش کشید. دمی ایستاد و با چشمهای ریز شده به روبهرو خیره ماند. سعی کرد به یاد بیاورد که مادرش چه چیز هایی گفته بود که در راه برگشت بخرد.
مردمکهایش خیرهی خیابان و پیادهرو بودند اما ذهنش دنبال چیزی میگشت که مادرش گفته بود بگیرد تا بعد بیاندازد توی قرمه. گفته بود لیمو..!؟ لیمو..!؟ لیمو امانی!!
نیشخند زد و دوباره به راه افتاد. توی خیابانی که یک خیابان بالاترش خانهشان بود، پیچید. خلوتِ خلوت بود؛ پرنده هم پر نمیزد. دو طرفِ راه سایهی حصار ها و دروازهها افتاده بود. به کنارهی سمتِ چپِ خیابان رفت و به جلو گام برداشت.
گوشهی انگشت شستش را به پیشانی خیسش کشید. میانِ آن خلوتیِ اعصاب خردکنِ مخلوط با گرمای سر ظهر و صدای جیرجیرکها، ناگهان صدای مکالمهای را شنید. گوش تیز کرد. صدا از کوچهای که ده گام جلوتر در سمت دیگر به آن راه بود، میآمد.
شانهای بالا انداخت و اول بیتوجه پیش رفت. جلوی ورودی کوچه تابلو زده بودند: بنبستِ فروردین. نتوانست نگاه کنجکاوش را کنترل کند و همانطور که از روبهروی آن میگذشت نگاهی به آخر بنبست کرد.
ابرو هایش بالا پریدند. از پس قامت سه مردِ لاغر و بلند قد، توانست صورت پسر نوجوانی را ببیند. اوضاع اصلاً عادی به نظر نمیآمد. راهش را به طرف بنبست کج کرد و آرامآرام واردش شد.
آنقدر بیصدا گام برمیداشت که هنوز هیچکدام آنها متوجهاش نشده بودند. کف دستش را به دیوار چسباند و چند قدم پیش رفت. حالا درست پشت سر مرد ها در فاصلهی چند قدمیشان بود و راحت حرفهایشان را میشنید.
- دِ یالا پسر! مگه با تو نیستم؟ خودت با زبون خوش..
لحن چندشآورش باعث شد عادل تند گام دیگری به جلو بردارد. صدای آرام و دورگهی پسر که به دیوار چسبیده بود، به گوشش آشنا آمد:
- من... من که دادم پولتو... بذار برم! آقا ابی... بذار برم!
وقتی که یکی از مرد ها به طرفش حمله برد و پسر نوجوان به جای دفاع از خود، تن عقب کشید و بیشتر به دیوار چسبید، عادل او را شناخت. داریوش بود. پسر همسایهشان. همان که از وقتی که یادش میآمد پدرش را با صورتی سیاه و چشمانی خمار و سرخ و رگهدار و دندانهایی زرد دیده بود.
دست همان مردی که نزدیک رفته بود بندِ کمر شلوار داریوش شد و او باز فقط خود را بیشتر به طرف کنجِ دیوار کشاند. صورت عادل از لحن او جمع شد و نفسهایش تنگ و گونههایش داغ! :
- خودم برات میکشمش پائین!
دید که چشمهای داریوش خیس شده بودند اما اشک نمیریخت. نگاهش را کشاند سمت مردی که بین دو مرد دیگر ایستاده بود:
- آقا ابی! بِـ..
مرد دستش را کشید که داریوش وحشتزده لب فرو بست و بیشتر عقب رفت. دندانهای عادل روی هم چفت شده بودند. چرا از خودش دفاع نمیکرد؟!
ابراهیم را دورادور میشناخت. توی خرابههای ته محلهشان با همین رفقای عملیاش تریاک میکشیدند و اینطرف و آنطرف هم مواد میفروختند. یعنی این پسر از پس سه تا مرد معتاد هم برنمیآمد که به جای هل دادنشان فقط التماس میکرد؟!
مرد ها آنقدر نشئه بودند و بوی تعفن هوس میدادند که هنوز هم نفهمیده بودند عادل درست پشت سرشان با یک قدم فاصله ایستاده. ابراهیم نیشخند به لب به طرف او حمله برد که عادل از جا جهید و از پشت یقهاش را در چنگ کشید.
همین حرکت او کافی بود که هر سه مرد به طرفش برگردند و داریوش با چشمانی گرد شده از دیوار فاصله بگیرد.
ابراهیم که چرخید، عادل پیراهنش را در مشت گرفت و او را به طرف دیوار کشاند:
- داشتی چه گ.ه.ـی میخوردی مرتیکهی عملی؟!
محکم پشت او را به دیوار کوباند که دو رفیق ابراهیم به خود آمده و به طرفش هجوم بردند. به زحمت بازو های او که مدام لگد میپراند و تقلا میکرد را گرفتند و عقب کشیدندش.
عادل با تکان محکمی خود را از دستشان خلاص کرد و به طرف یکیشان حمله برد. اینبار ابراهیم که از برخورد محکمش به دیوار پس سرش درد گرفته و لحظهای منگ شده بود از گیجی درآمد و از بغل به لباس او چنگ انداخت. رفیق دیگرش هم عادل را از پشت گرفت.
سه مرد مدام فحشهای آب نکشیده میدادند و سعی میکردند پسرک سمج نوجوانی که عینهو عجل معلق یکهو سر رسیده بود را مهار کنند. او هم که میدانست اگر کم بیاورد بلایی مثل آنچه قرار بود سر داریوش بیاورند بر سرش میآمد، کوتاه بیا نبود. مدام چنگ میانداخت و لگد میپراند؛ حمله میکرد تا فرصت حمله نداشته باشند. تنها افتاده بود میان آن سه تا.
داریوش نفسنفسزنان شاهد ماجرا بود. هنوز پا هایش میلرزیدند. نمیخواست با ابراهیم و رفقایش درگیر شود. دستش زیر ساطورشان بود. اما نمیتوانست بیخیال بماند و فرار بکند. عادل را میشناخت. پسر خدابیامرز حاجی فرشبافان بود؛ همسایهی چند خانه آنورترشان! از آن مهمتر برای نجات او با این سه نفر گلاویز شده بود.
پلک بست. صدای داد و بیداد و نفس زدنهای عصبی و تند آنها بلند بود اما داریوش فقط صدای کوبش محکم قلب خود را میشنید. در یک آن تصمیم گرفت؛ عادل را تنها نمیگذاشت!
خم شد و تکه آجر شکستهای که از حصار جدا شده بود را برداشت و از پشت به طرف ابراهیم هجوم برد. قد او خیلی درازتر از داریوش بود. روی شانهاش پرید و پارهآجر را بر شقیقهاش فرود آورد.
ابراهیم نعرهای زد و دستش را به شقیقهاش گرفت که خون از لای انگشتانش جاری شد. بیتعادل زمین خورد و رفقایش بهت زده عادل را رها کردند. همین فرصت کوتاه کافی بود که عادل به لباس داریوش که مات مانده بود، چنگ بیاندازد و او را به دنبال خود بکشد.
دیگر به پشت سر نگاه نکردند. از بنبست بیرون زدند و تا نفس داشتند و قوت در پا هایشان بود، دویدند. آنقدر دواندوان در کوچه و پسکوچههای وصل به هم و خیابانهای تنگ و عریض انداختند که دیگر آن سه نفر حتی اگر دنبالشان هم کرده بودند، هیچطور ممکن نبود که به گرد پایشان هم برسند!!
سر آخر وسط یکی از کوچهها از نفس افتادند. کمر هر دویشان خم شده بود و دست به زانو گرفته بودند و نفسهای بلند و پر صدا می کشیدند. پا ها و پهلو هایشان درد گرفته بود و تمام تنشان خیسِ عرق بود.
عادل دید قطرهی عرقی را که از تیغهی بینیاش پائین افتاد. کمی نفسش جا آمده بود. قد راست کرد و عقبعقب رفت و تکیهاش را به دیوار حصار پشت سرش سپرد. دستانش را به کمرش زد و پا هایش را جلو فرستاد. سر به سمت آسمان گرفت و سعی کرد تندی نفسها و ضربان قلبش را کنترل کند.
داریوش هم خود را به طرف دیوارِ حصار طرفِ دیگرِ کوچه، درست روبهروی او، کشاند و بیرمق سُر خورد و کف کوچه روی زمین نشست. نگاهش به صورت او بود. رگههای جاری شدهی خون از زیر بینیاش تا کنارههای لبش داشتند خشک و تیره میشدند. قطرههای درشت عرق از سر و صورتش میچکیدند و اخمی عمیق به پیشانی داشت.
عادل پشت دستش را بالای لبش کشید و به قرمزی خونش چشم دوخت و بعد نگاهش را به روی او حرکت داد. برعکسِ خودش، پشت لب داریوش واقعاً داشت سبز میشد و سبیلش فقط در حد یک جوانه بود!!
آب دهانش را به سختی فرو داد و نفسی گرفت. غرید:
- عین ماست وایساده بودی که چی؟
داریوش فکر چیز دیگر بود. پا هایش را بالا کشید و توی شکمش جمع کرد و آرنجهایش را از زانوانش آویزان نمود. صورت به سمت دیگر چرخاند و تلخ گفت:
- دختر که نیستم حامِـ..
عادل پقی زد زیر خنده: کوفت!
نمیدانست چرا از اخم و حالت چهرهی او و البته جملهی نیمهکارهاش خندهاش گرفته بود. پهلو های دردناکش را فشرد و با صورتی جمع شده خندید.
ابرو های داریوش بالا پریدند. ثانیهای بهتزده زلّ او ماند و بعد خودش هم خندهاش گرفت. دست کرد توی جیبِ شلوارش و بستهای سیاه رنگ را بیرون کشید. آن را با نوک انگشت اشاره و سومش گرفت و به عادل نشان داد. همانطور که به تلخی میخندید، گفت:
- اگه نخرم بابام سگ میشه و پاچهی مامان و داداشمو میگیره..
سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد. دیگر نمیخندید. هیچکدامشان نمیخندیدند. نگاهِ از بالا به پائینِ عادل روی بسته ثابت مانده بود. داریوش ادامه داد:
- با ماجرای امروز، از فردا ابی فی رو میکشه بالا... التماس کنم به دو برابر رضایت بده شاید!..
پوزخند زد:
- تازه اگه اصلاً از فردا بهم جنس بفروشه و نزنه زیر همه چی
عادل آرام و دورگه پرسید:
- اگه پلیسا بگیرنت چی؟
داریوش تکخندهای کرد:
- کانون اصلاح و تربیت!
عادل تکیهاش را از دیوار برداشت و با دو گام بلند در یک قدمی او ایستاد:
- اونوقت مامان و داداشت چی میشن؟..
و داریوش جوابی نداشت بدهد. فقط نگاهش کرد. عادل در نگاه او غمی بیاندازه بزرگ دید. او حاضر بود برای مادر و برادرش تا تهِ همهی بدبختیها برود و دم نزند. این برای عادل که خودش یتیم بود و حاضر بود برای مادر و خواهرش هر کاری بکند، غمِ غریبهای نبود!
لبخند کجی زد. خم شد و دستش را به طرف او گرفت:
- بیخیال رفیق! از فردا منم هستم باهات!
داریوش با مکث نگاهش را از صورت او حرکت داد و به دستش خیره شد. کمکم لبخند محوی روی لبش شکل گرفت. بستهی سیاه را میان مشتش کشید و کف دستِ دیگرش را محکم به دست او کوباند. انگشتانشان در هم قلاب شد و رفاقتی محکمتر از آشنایی و همسایگیشان، میان آن دو شکل گرفت."
#سه
- عادل فرشبافان
اسمش را از بلندگو صدا زدند کنار اسم یک تعداد دیگر از زندانیها. ملاقاتی داشت.
دم عمیقش را فوت کرد. همانطور که پشت سر عدهای عین یکی از واگنهای یک قطارِ کاملاً بینظم به طرف سالن ملاقات میرفت، سعی میکرد گوشهی لبش را هم بالا بفرستد! قیافهاش مضحک شده بود. میخواست لبخند بزند اما نهایت تلاشش نتیجهای جز کش آمدن صورتش نداشت. توی این بیحوصلگی لبخند باید از کجایش درمیآورد؟! تنها سعی کرد اخم نکند. پوزخند هم ترجیحاً نزند!
توی سالنی که البته به یک راهروی کمی عریض شباهت بیشتری داشت، زندانیهای زیادی سرشان مثل فانوس دریایی میگشت تا از پشت میلهها و شیشهها ملاقاتکنندهی خودشان را ببینند. بعد هم احتمالاً یا لبهایشان به عرض شانه کش میآمد و به دو میرفتند پشت جایگاهشان، یا صورتشان آویزان میشد که چرا آن کس که میخواستند به دیدنشان نیامده بود و بیهیچ عجلهای پشت جایگاه قرار میگرفتند.
از کنار چند تا از زندانیها که پشت کرده به او مشغول صحبت با ملاقات کنندهشان بودند، گذشت و به جایگاه خودش رسید. جایی که به فاصلهی چند میله و یک شیشهی نشکن بینشان، خواهر کوچکترش ایستاده بود.
برایش لبش را کش آورد اما لبخند شادمان عاطفه کاملاً واقعی بود. او چادرش را بالا کشید و زودتر از برادرش گوشی را برداشت. خبر های خوبی داشت.
عادل هم گوشی را برداشت:
- سلام آبجی!
چشمان عاطفه برق زدند. خوشش میآمد وقتی او میگفت، آبجی! با خوشحالی گفت:
- سلام داداش عادل! خوبی قربونت برم؟!
"خدا نکنه!"ای پراند برای اینکه مجبور نشود بگوید خوب است! از دروغ حالش بههم میخورد؛ دروغ از نظرش یعنی اینکه یک جای کار آدم میلنگد و البته که او هم یک جای کارش بدجور میلنگید. یک جایی که رابطهی عجیبی با "خوب بودن" داشت.
کوتاه پرسید:
- چه خبر؟
عاطفه ریز خندید:
- خبرای خوب... خیلـــی خوب... داداش جونم قراره آزاد شه! وای عادل! نمیدونی مامان چه قدر خوشحاله... انگار داره عید میشه، کل خونه رو تمیزکاری کرده... به همه گفته پسر بیگناهش داره برمیگرده... اصلاً صورتش باز شده... عین فرفره اینور اونور میره، اصلاً دیگه دست درد و پا دردش یادش رفته..
عادل نفهمید لبخند روی لبش آمده! خواهرش یکریز از خبر های خوب آن بیرون میگفت و او، به خودش که نمیتوانست دروغ بگوید، بدجور دلش میلرزید و بیطاقت میشد برای مادرش؛ عزیز جانش!
دو سال بود همهاش او را یا با چشمان گریان توی دادگاه و کلانتری دیده بود، یا با آه حسرت از پشت همین شیشهها. اصلاً گیرم که یک مرد سیوپنج ساله بود، دلیل میشد که دلش برای آغوش مادرش پر پر نزند؟! نمیشد خب!
عاطفه که ساکت شد، عادل اینبار با صدایی که بمتر شده بود پرسید:
- پس چرا نیومد؟
خواهرش کف دستش را روی شیشهی حائل گذاشت. بغضی خوشحال ته صدایش بود:
- گفت میخواد تو رو آزاد ببینه... قلبش داره از دلتنگی درمیاد داداش! کاش زودتر این چند روزم بگذره، زودتر حکم آزادیتو بدن! به خدا ثانیه میشمره برای دیدنت..
سینهاش سنگین شد. به جایی ناکجا خیره ماند و کلمهها از روی زبانش فراری شدند. چیزی نمیگفت اما عاطفه میدید سیبک گلویش هی بالا و پائین میشود. آرام و محتاط صدایش زد: داداشی؟!
نگاهش را حرکت داد و روی صورت خواهرش ثابت نگه داشت. طعم دهانش زهرمار شده بود و گس:
- قرار بود پناهتون باشم، نه ننگتون
چشمان عاطفه گرد شدند؛ از پائین پلکهایش داشت اشک بالا میآمد:
- ننگ؟!!! حتی یه لحظه، یه دم، یه ثانیه هم هیچکدوم ما شک نکردیم که تو بیگناهی داداش! دیگه نگی اینو ها... جونِ عاطی، دیگه حتی فکرشم نکن!
چهار انگشتش را روی دهنی گرفت و سر به زیر انداخت. آه کشید. کوتاه پلک بست و بعد سر بالا گرفت. گوشی را به گوشش فشرد. لب زد:
- سخته..
خواست بگوید سخت است فکر نکردن به دو سال تنهایی مادر و خواهرش اما زبانش نچرخید. نگاه خیرهی او به سرش را دید و خندید:
- باز که داری کلهی منو نگا نگا میکنی
عاطفه لب برچید و با حسرت گفت:
- حیف اون مو های قشنگت نبود داداش؟! چرا کوتاشون کردی؟
نیشخند زد؛ حواسش نبود که هم خندیده، هم نیشخند زده و هم پوزخند نزده! اینها تغییراتی بودند که اتوماتیکوار در برابر خواهر و مادرش در او رخ میداد و نه هیچکس دیگری!
- میون این همه بدبختی تو هنوز دلت گیر چار تا شوید سفید و سیاه کلهی منه؟
لبخند دنداننمایی روی لب عاطفه نشست. چادر سُر خوردهاش را روی سرش کشید و با یک دست مرتب کرد:
- کدوم بدبختی دیگه داداش؟! همه چی تمومه... تو بیای خونه دیگه بدبختیای نمیمونه که..
دوباره لب برچید و با ابرو به سر برادرش اشاره زد:
- موی کوتاه بهت نمیاد!
کف دستش را به زبریِ مو هایش کشید و هیچ نگفت. پرسید:
- حساب کتابا رو نوشتی دیگه؟
عاطفه تند سر تکان داد:
- آره، خیالت راحت! ولی به دایی چیزی نگفتما... میدونم ناراحت میشه و بهش برمیخوره ولی هیچی رو جا ننداختم، حتی پول یه بسته نمکو!
لب زد: خوبه!
هر بار همین سؤال را میپرسید و همین جواب را میگرفت. خودش خواسته بود تمام خرجهایشان را بنویسد تا بعد از آزادیاش به داییاش پس بدهد. دوست نداشت زیر دِین باشد. فقط او مسئول زندگی خانوادهی سه نفرهشان بود و اگر کس دیگری کمکی میکرد، باید حتماً جبران مینمود!
- داداش!
نگاهش را به او داد:
- جانم؟!
گوشهی لب عاطفه بالا رفت. نفس عمیق و آسودهای کشید و گفت:
- وقتی بیای بیرون اولین نفر خودم بغلت میکنم
خندید. بیغش! گوشهی پلکهایش چین خورد و چشمانش برق زدند. عاطفه هم به رویش خندید.
افسر اعلام کرد که وقت ملاقات تمام است. نگاه عمیق و خیرهای به چهرهی خواهرش انداخت و بعد از زمزمه کردن: "علی مدد!"، گوشی را به جایگاهش برگرداند. کف دستش را روی شیشه گذاشت. حالا فقط میتوانست نیمی از صورت زیبای عاطفه را ببیند؛ شاید همین لبخند های دلبر او کارشان را به اینجا کشانده بود.
***
#چهار
داریوش:
اذان می گفتند، خسته و عرق ریزان گوشه ای تکیه زده به دیوار نشسته و گه گداری با دستان ضمختش پیشانی خیس از عرقش را پاک می کرد . صفدر خان وضو می گرفت و حامد نیم تنه اش را درون یخچال زهوار در رفته ی توی دفتر فرو کرده بود به امید پیدا کردن چیزی که ته دلش را بگیرد .
می خواست بایستد و سمت روشوییِ دم در برود و وضو بگیرد و نمازش را بخواند اما پاهایش یاری اش نمی کردند، حتی آنقدر که از شر آفتاب خلاصش کنند.
صفدر خان پیش می آمد و زیر لب چیزی می گفت . فکر کرد اذان می گوید اما نزدیک تر که آمد و صدایش واضح تر شد گوشه ی لبش بالا رفت.
: یارب به دعای عرشِ کرسی نه چیز مرا مدد فرستی .. علم و عمل و گشاده دستی، ایمان و عطا و تن درستی، فتح و فرج و ...
دست در دست دراز شده ی صفدر گذاشت و حین سر پا شدن قافیه ی آخرِ مثلا شعرش را کامل کرد :
-خدا پرستی!
پیرمرد دستش را فشرد و سر برای تایید بالا و پایین کرد و گفت:
-آ بارک الله ! .. وضوتو بگیر که واجب نمازه پسر
"چشم" آرامی گفت و سمت رو شویی راه افتاد . همیشه تنها کسی که به ایمانش ایمان داشت همین پیر مرد بود . کسی که وقتی همه او را لایق تف و لعن می دانستند برایش از صداقت و درستی می گفت .
وضو گرفت و نمازش را خواند . یا علی گفت و دوباره سروقت کارش رفت . اره ی گرد بُر را روشن و نیم هلال لبه ی دکور در حال ساخت را برش زد.
-داریوش؟
سربلند کرد و صفدرِ ایستاده کنار در دفتر را نگاه کرد:
-بله؟
-بیا کارت دارم .
اره را خاموش کردو به سمت دفتر رفت . پا که درون اتاق کوچک دفتر نام گذاشت حامد نگاه تیزی به چشمانش انداخت و از کنارش گذشت و بیرون رفت . متعجب چرخید و رفتن حامد را نگریست، یادش نمی آمد امروز یا دیروز یا حتی یک هفته ی قبل را حرف خاصی با حامد زده باشد که همان دلیل دلخوری میانشان شده باشد.
-اینجایی پسر؟
لحن جدی صفدر حواسش را جمع خود کرد، نگاهش کرد و قدمی نزدیک میزش شد .
-اینجام ..
پیرمرد دسته ی پول تا خورده ایی را روی میز گذاشت و سمت گاو صندوق کنار دیوار خم شد و در همان حال گفت:
این پولو میبری تحویل حاجی مشرف میدی .
دهان باز کرد چیزی بگوید که صفدر دسته ی دیگری هم کنارش گذاشت و ادامه داد:
_اینم باشه دست خودت .
با اکراه و بی میل پول امانتی را برداشت و پولی که برای خودش بود را کمی به عقب هل داد:
_هنوز سر ماه نشده حاجی ..
صفدر در صندوق را بست و سر پاشد:
_حاجی باباته! ..
نزدیکش شد، دست روی شانه اش گذاشت و مستقیم به چشمانش نگاه کرد:
_حق الزحمه نیست بذار گوشه جیبت کمک خرجی برای دوا درمون همشیره.
پلک زد و زیر لب تشکر کرد . صفدر راه گرفت به بیرون از دفتر :
_پولو رسوندی دست صاحبش از اونور برو خونه .. امروز زودتر تعطیل میکنیم .
▪▪▪▪
دست درون جیبش فرو کرد و دسته ی پول را لمس کرد . آنقدری نبود که بتواند همه ی هزینه ی درمان مادرش را تامین کند اما لا اقل برای دارو های این ماهش با یک جلسه ویزیت دکتر کفایت میکرد. نفسش را سنگین بیرون داد و نگاهش را بالا برد و ویترین مغازه ها را از نظر گذراند، یادش آمد دیشب مادرش می گفت سوزن چرخ تمام کرده و نمیتواند سفارش هایی را که گرفته تمام کند .یکی دو مغازه ی خرازی قبل از بازار فرش و حجره ی حاجی مشرفی بود اما ترجیح داد اول امانتی را به صاحبش برساند و بعد مایحتاج خانواده اش را تهیه کند .
از راهروی نیمه تاریک منتهی به بازار فرش گذشت و دوراهی فرش فروشان و نقره کاران را به سمت فرش فروشان پیچید . اخم هایش بی اراده در هم رفت و نگاه های سنگین را حس کرد . راه نداشت که اگر داشت هیچوقت راهش را به این سمت کج نمی کرد !
سرش را پایین انداخت و به قدم هایش سرعت بخشید، وارد حجره ی حاجی مشرفی که شد سر بلند کرد، پیرمرد همیشه اخمو پشت میزش نشسته و مشغول چایی خوردن بود . سلام کرد و پیش رفت . پیر مرد نگاه سنگینش را به چشمانش دوخت و سلامش را جواب نداد، نفس هایش عمیق شد. دلش می خواست هر چه زودتر از حجره بیرون بزند .
دسته ی تاخورده ی اسکناس را روی میز گذاشت و کوتاه گفت:
-حاجی داد ..
پیرمرد دست دراز کرد و دسته ی پول را برداشت و بی وقفه مشغول شمردنشان شد :
-چرا حامد نیاورد؟
-نمیدونم ..
مشرفی کوتاه نگاهش کرد و زیر لب گفت:
-میترسم آخر این اعتماد بیجای صفدر گردن مارو هم بگیره ..
پیشانی اش خیس شده بود و از درون انگار چیزی داشت روحش را می جوید . بعد از دو سال باید عادت میکرد به گوشه کنایه ها اما هر روز انگار برایش تازه بود!
کف دستش را به پیشانی عرق کرده اش کشید و لب گزید . پیرمرد شمردن پول هارا برای بار دوم تمام کرد و سرش آرام تکان خورد:
-درسته ..
منتظر نشد که مشرفی حرف دیگری بزند، همین یک کلمه کافی بود که بچرخد و از آن فضای بی هوا فرار کند! پشت هم و تند قدم برداشت و تا وقتی از آن بازار بیرون نزد نفسش بالا نیامد ..
▪▪▪▪
#پنج
داریوش:
کلید به در انداخت و قفل را گشود و هل محکمی به در داد تا باز شد و توانست داخل شود .
دو پله ی پشت در را پایین آمد و راه گرفت به سمت آشپزخانه . پاکت میوه هایی که خریده بود را توی یخچال جا داد و از آشپزخانه بیرون آمد .
سمت حوض کوچک وسط حیاط رفت و کنارش زانو زد .
قصد کرده بود آبی به صورتش بزند تا عطشش کم شود اما وقتی دست درون آب برد و سردی اش را حس کرد بی خیال آب زدن به صورتش شد و سرش را زیر آب برد .
نفسش را حبس کرد و فکر کرد چند لحظه ی دیگر باید به همین حالت بماند تا دیگر جانی نماند؟
یک دقیقه؟ دو دقیقه؟ چند لحظه؟
نفس حبس شده اش انگار داشت کم می آمد اما دلش نمی خواست سر از آب بیرون ببرد .
دلش می سوخت .. دلش میسوخت وقتی یک جماعت بیست و چند سال زندگیِ سالم را نمیدیدند و فقط ...
کسی چنگ زد به شانه اش و سرش را بالا کشید، بی اراده دهان باز کرد و ریه هایش را پر از هوا کرد و همین به سرفه انداختش .
میان سرفه و آبی که راه گرفته بود روی صورتش، صورت ترسیده ی مادرش را دید .
اگر جانش می رفت نیش و کنایه ها برای خودش تمام میشد
اما مادرش چه؟
سرفه اش که آرام شد صدای نگران مادر به واضح شد:
-چرا سرتو کردی زیر آب بچه؟ .. نمیگی نفست میره ؟
دستش را به صورتش کشید و یقه ی پیراهنش را گرفت و از تنش فاصله داد و گفت:
-هوا جهنمه .. جهنم!
نگاه ترسیده و عصبانی مادر به آنی دلسوزانه شد:
-میگفتی یه لیوان آب خنک بدم دستت ..
به زحمت به لب هایش حالت لبخند داد:
-هنوزم گرمه..
مادر دست به زانو گرفت و سرپا شد و گفت:
-الان میارم برات ..
_دستت درد نکنه
مادر راه افتاد به سمت آشپزخانه و اوکف دستش را به سرش کشید و حین باز کردن دکمه های پیراهنش سر پا شد .
مادر یک قدمی آشپزخانه ایستاد و به سمتش چرخید و گفت:
-راستی .. اعلاء زنگ زد . .
ابرویی بالا داد و پرسید:
-خوبه اوضاش؟
جای مادر صدای پدرش به گوشش رسید که لب پنجره ی اتاقِ مشرف به ایوان نشسته بود:
-چرا باید اوضاش بد باشه؟ کاه و یونجه ش که به راهه .. دیگه دردش چیه؟
مادر توجهی نکرد و بی اینکه به سوال داریوش پاسخی بدهد وارد آشپزخانه شد و داریوش هم بی حرف نگاه از پدرش گرفت.
پیراهن خیسش را از تن در آورد و روی بند رختی پشت سرش انداخت.
-داریوش بابا ؟
متعجب سر چرخاند، لبخند معنا دار همیشگی روی لب های پدر نقش بسته بود .
پوزخند محوی زد :
-عصری میرم میگیرم . تا عصرو سر کن
انتظار به مذاق پدرش خوش نیامد که اخم در هم کشید و ناسزایی پراند و از لب پنجره برخاست و پنجره را بست و رفت.
نفس عمیقی کشید و سرش به تاسف تکان خورد . مادر میگفت بید اگر تلخ است سایه اش خنک است .
اما کدام سایه؟ چرا سایه اش خنک نبود؟
صدای لخ لخ دمپایی های مادر حواسش را جمع خود کرد . نگاهش کرد و لبخند زد:
-هوس تخم شربتی کرده بودم .. دستت درد نکنه.
مادر لبخندش را پاسخ داد و لیوان را به دستش سپرد و گفت:
-نوش جونت .
لیوان شربتش را یک نفس سرکشید و لیوان خالی را زیر شیر آب کنار حوض شست .
مادر سمت ایوان رفت ونشست داریوش اما همانجا لب حوض نشست و منتظر نگاهش کرد .
پیرزن عرق های روی پیشانی اش را با پر روسری گرفت و گفت:
-اوضاعش خوبه . می گفت اخر این هفته اگر تونست یه سر میاد خونه.
زیر لب "خداروشکر"ی زمزمه کرد و مادر دوباره گفت:
-می گفت کار پیدا کرده .
اخم در هم کشید :
-مگه نگفتم فکرش فقط درسش باشه؟
مادر دست روی زانویش کشید و پایش را دراز کرد . باز هم زانویش درد گرفته بود .
-چرا! تو گفتی، منتهی مادر، اعلاءهم جوونه غرور داره . نمیتونه بشینه دست بذاره روی دست که ..
لحن تندش آرام تر شد:
-به درسش لطمه میخوره اینطوری ..
سر مادر بالا و پایین شد و با مکث گفت:
-منم گفتم بهش .. ولی می گفت می تونه از پسش بربیاد .
سر تکان داد و سکوت کرد.
این که اعلاء کاری بود و اگر میگذاشت و خودش می خواست میتوانست خرج یک زندگی را بدهد خوب بود و دلش را گرم میکرد که برادرش درد زندگی و دغدغه ی خانواده اش را دارد اما از طرفی دلش نمیخواست لحظه ای از فکر هدفش بیرون بیاید . هدفی که هم خودش و هم داریوش برایش از جان مایه گذاشته بودند.
#شش
عادل:
مقابل دروازهی آهنیِ روبهروش ایستاد و پلک بست. سر به سمت آسمان بالا برد و دم گرفت.
دو سال پیش که انداختندش این تو، آنقدر مات و شوکزده بود از نارفیقی داریوش که هیچ یادش نمیآمد چه روزی، در چه آبوهوایی، توی چه فصلی و چه ساعتی منتقلش کردند به زندان؛ اما حالا میدانست، نیمهی دوم تیر ماه بود، هوا گرم و آفتاب مثل یک مبارز باستانی شمشیرکشان میتابید، تابستان بود و نزدیک ده صبح که داشتند آزادش میکردند!!
افسر جوان دروازهی کوچک را گشود. پلک باز کرد و از آن مستطیل باز شده رو به بیرونِ این حصار ها، خیابان را دید. آسمان آنطرف هم آبی و به شدت آفتابی بود!
ساک را یکطرفه روی شانهاش انداخت و قدم برداشت. آن اوایل که برایش ده سال بریده بودند، فکر میکرد وقتی مو هایش کاملاً سفید شده باشند از این دروازه با حسی تهی و بدون هیچ امیدی به دنیا، شبیه آدمی که همه چیزش را از دست داده، توی یک صبح به شدت سرد و بارانی بیرون خواهد رفت ولی حالا همه چیز درست برعکس بود. سر خم کرد و از چارچوبِ آزادی گذشت. صدای بسته شدن دروازه را پشت سرش شنید و عمیق دم گرفت. یک بار، دو بار، شاید هم ده بار! عمیقِ عمیق؛ آنقدر که به سرفه افتاد و دستش را زیر دندههایش فشرد.
چیزی کم شباهت به لبخند گوشهی لبش را بالا برد. دست کرد توی جیبش و ساعتش را بیرون کشید و دور مچ بست. سرش به دو طرف خیابان چرخید. کسی نبود. کسی برای استقبالش نیامده بود. آن شبهلبخند محو شد. اخم روی پیشانیاش نشست. عاطفه نگفته بود اولین نفر؟!
برای خودش شانه بالا انداخت. چه لزومی داشت دخترک این همه راه را برای استقبال از برادر بیآبرویش بیاید؟! اصلاً، استقابلِ چه؟!! از سفر حج که نیامده بود!
پوزخند زد؛ مجرمِ سابقهدار! دستش را در جیب شلوارش فرو برد و از نزدیک همان دروازه و حصار بلندِ کنارش راه گرفت؛ سر به زیر، بدون اینکه حتی نگاهی به اطراف بیاندازد. فکر میکرد حالا هر کس او را ببیند، مثلِ بَردههای مُهر خورده به پیشانیشان، میفهمد که تازه از زندان آزاد شده. البته، فکرش درست هم بود. مگر کی به جز یک زندانی سابق با ساکی بر دوش کنار حصار زندان قدم برمیداشت و از دروازهاش دور میشد؟!
صدای بوق ماشینی از پشت سر، نخِ کلاف در هم پیچیدهی افکارش را برید. صدا را میشناخت که با سرعتی باور نکردنی به عقب چرخید. و البته با همان سرعت هم سگرمههایش باز شدند و لبخند کنارهی چشمانش را چین داد.
اول عاطفه از ماشین پیاده شد؛ تقریباً پائین پرید. با شوق به طرف برادرش گام برداشت و عادل اتوماتیکوار آغوش گشود. خواهر خود را محکم در بغل برادر انداخت. قدش به شانههای او نمیرسید. عادل سر خم کرد و عاطفه دو دستش را پشت گردنش در هم گره زد. گونهاش را عمیق بوسید و روی پاشنهی پا بلند شد و کنار گوشش زمزمه کرد:
- دیدی گفتم اولین نفر بغلت میکنم؟
عادل تنها خندید. دستهایش را دور تن ریزهمیزهی خواهرکش پیچید و چانهاش را به سرش چسباند. اجازه داد او همانجا بماند و گرمی نفسهایش به زیر گلویش بخورد. حالا بیشتر از همهی این دو سال دلتنگی را حس میکرد که در میان این آغوش خواهر و برادرانه، استخوانهایش داشت میشکست!
آقا ابوالفضل، دایی جانش، هم از پشت فرمان پیاده شد و پیش آمد. جلوی کاپوت دست به سینه ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت. تذکر داد:
- خوبیت نداره تو خیابون..
- داداشمه دایی!
- آبجیمه دایی!
جوابی که همزمان از دهان آن دو درآمد، آقا ابوالفضل را به خنده انداخت، نیشخند به لب عاطفه آورد و لبخند عادل را پررنگتر کرد. مرد در حالی که کنارهی لبش را زیر دندان داشت، سر به طرفین تکان داد و هیچ نگفت. خواهرزادهاش زیادی به داماد خدابیامرزش شباهت داشت؛ او هم برای ابراز محبت به همسر و خواهر و مادرش اهل ملاحضه نبود!
عاطفه خیلی سخت رضا داد که از بغل برادر بیرون بیاید. عادل به طرف دایی جانش رفت و مردانه در آغوشش گرفت. آقا ابوالفضل چند ضربه به شانهاش زد و بعد عقب کشید و در حالی که بازو های او را در دست داشت، نگاهی به سر تا پایش انداخت و لبخند زد:
- خوشحالم که آزاد شدی عادل جان!
کوتاه زمزمه کرد: ممنونم!
آقا ابوالفضل با مکث نگاه از صورت خواهرزادهاش گرفت و به ماشین اشاره زد:
- بریم... بریم که آبجیم چشم به راهه
مثل رد شدن جریان برقی ضعیف از تنش بود. توی دلش هی تکرار میکرد: "مامان... عزیز... امالبنین خانم!"
امِ بنین! اسم مادر دل پسر را میلرزاند. عاطفه پیش آمد و بازویش را چسبید. به خود آمده لبخندی حوالهی خواهرش کرد و خلاف جهت داییشان ماشین را دور زدند. بند ساک را از روی سرش رد کرد و نشست و خود را به طرف پنجره کشید. آن را بین پایش گذاشت. عاطفه هم کنارش جای گرفت و دوباره خود را به آغوش برادر رساند.
عادل دست دور شانهاش حلقه کرد و اجازه داد او هم سر به بازویش تکیه دهد. خنده به لب سرش را بوسید و با عشق گفت:
- کِی میخوای بزرگ شی عاطی!؟
سؤالش خیلی هم سؤال نبود اما آقا ابوالفضل در همان حال که ماشین را راه میانداخت، از آینه نگاهشان کرد و جواب داد:
- برای داداش جونش، هیچوقت!
عاطفه لبخند پهنی زد و صورتش را در بازوی برادرش پنهان کرد. عادل خودش این را میدانست. با هم قرار گذاشته بودند آخر!
بیحرف سر به سمت پنجره گرفت و به آنطرف خیابان دو بانده چشم دوخت که درختهای صف کشیده کنار هم، از جلوی دیدش رد میشدند!! ذرهذره تصاویری که دو سال از دیدنشان محروم بود را با نگاهش بلعید و در فکر رفت.
آن موقع که آقاجانش فوت کرد، عاطفه پنج ساله بود و خودش سیزده ساله. دخترک حیران مانده بود که این همه سیاهی و گریه و شیوَن چه علتی داشت و چرا بابایش نبود و نمیآمد!؟ و او به دادش رسیده بود.
تنها سالی که مادرش حوصلهای نداشت تا خرجشان کند همان سال اول فوت آقاجانش بود. عادل یک روز دست خواهرش را گرفت و بردش بیرون از خانه. برایش گفت بابایشان دیگر نمیآید و به قدر فهم او و خودش مرگ را برایش توضیح داد؛ عاطفه تا آن روز مردن کسی را ندیده بود.
همان روز دخترک تا توانست توی بغلش گریه کرده بود. سر آخر هم با لبهای برچیده و چشمهای پف کرده و نفسهای لرزان گفته بود: "داداشی من همهش پیشت میمونم... پیش مامانم میمونم... اگه خواستین یهویی بمیرین انقد گریه میکنم که نمیرین!". و عادل همان لحظه فهمیده بود اینکه جان آدم برای یکی در برود چه حسیست!
محکم بغلش کرده بود و در حالی که نمیدانست بخندد یا گریه کند، کنار گوشش پچ زده بود: "همیشه کوچولو بمون عاطی!".
این جمله چه طور در جان عاطفه نشسته بود که بعد از بیستودو سال هنوز هم به آن عمل میکرد، نمیدانست! بزرگ شده بود. خانوم شده بود. عادل توی این دو سال تمام صبوریها و پیگیری کردنهایش را دیده بود و بیشتر از همیشه حس کرده بود خواهرش دیگر خیلی بزرگ شده. اما امروز او مثل همان کودکیها به برادرش چسبیده بود و رهایش نمیکرد، نکند "یکهویی بمیرد!"
- حتماً خیلی سخت گذشته بهت دایی، نه؟!
با صدای آقا ابوالفضل به خود آمد. او که دیده بود خواهرزادهاش زیادی فکریست، این را پرسیده بود تا یکجوری سر حرف را باز کند. عادل نفس عمیقی کشید و از گوشهی چشم نگاه منتظر و آب افتادهی خواهرش را دید. لبخند نیمبندی زد:
- گذشت
خیابان کمکم داشت شلوغتر و عریضتر میشد و دو طرفش مغازهها و ساختمانهای ابتدایی شهر پدیدار میشدند. آقا ابوالفضل سر تکان داد و فرمان را پیچاند:
- آره! خوبیش همینه که گذشت..
نیمنگاهی از آینه به چشمان خواهرزادهاش انداخت. دندان روی هم سائید و با غیظ گفت:
- اصلاً نگران هیچی نباش عادل جان! آبروی اون مارِ بیآبرو رو همه جا بردم... کافیه همین امروز راه بیفتی تو کوچه و بازار، میبینی عزتت پیش همه بیشتر شده
و زیر لب چند فحش و نفرین نثار داریوش و ارواح امواتش کرد!! اخم عمیقی روی پیشانی عادل نشست. هیچ نگفت. دوباره سرش را به طرف پنجره چرخاند. داریوش مثل برادرش بود و آدم از برادرش انتظار خیلی چیز ها را ندارد...
حالت تهوع داشت. دستش را جلوی دهانش مشت کرد و شنید که عاطفه با اعتراض گفت:
- عه، دایی جون؟! الآن وقت این حرفاست آخه؟!..
کمی از برادرش فاصله گرفت و نیشخند زد:
- داداشی! نمیدونی مامان چی کار کرده امروز برات... رفته کلی شیرینی خریده... گفت میخوام پخش کنم خونهی در و همسایه... یه خروس سیاه گرفته برا چشم و نظر، میخواد سر بِبُره... قرمه بار گذاشته که دوست داری... حیاطو آب و جارو کرده... اووووو، فک کن تو دو ساعت همهی این کارا رو کردهها! تر و فرز شده مامانم!..
لبش را کج کرد و با حالت بامزهای ادامه داد:
- پسر جونــــش داره میره پیشش دیگه!
عادل کوتاه خندید و پرسید:
- تو چی؟ بهش کمک نکردی اصلاً؟!
به جای عاطفه، دایی جانش چانه بالا انداخت و نیشخندزنان جواب داد:
- نع! این آبجی خانومت فوری پرید تو ماشین که من میخوام اول از همه داداشمو بغل کنم!
عاطفه چشم درشت کرد: دایـــی!؟
آقا ابوالفضل برایش ابرو بالا انداخت و لبخند پهنی حوالهاش کرد که سبیلهایش را مثل خطی راست و صاف کرده بود! :
- دروغ میگم مگه؟! تازه اینو نگفتم که از حواسپرتی جای کفش با دمپایی داشتی میومدی!
ابرو های عادل بالا پریدند. عاطفه به خنده افتاد و سرش را تندتند تکان داد:
- خب ذوق دیدن عادلو داشتم دیگه!
دست دور شانهی خواهرش حلقه کرد و تنش را به پهلوی خود فشرد. خندان و با محبت گفت:
- آبجی خودمی!
و چشمان عاطفه برق زدند.
یک ساعت بعد، آقا ابوالفضل ماشین را جلوی دروازهی باز متوقف کرد و اول از همه عاطفه پیاده شد و داخل حیاط دوید. قلب عادل میلرزید و نفسش سخت میآمد و میرفت. با تعلل در گشود و ساکش را برداشت و از ماشین بیرون آمد.
آقا ابوالفضل ضربهای به شانهاش زد و آرام به جلو هلش داد. نگاه عادل مدام اینطرف و آنطرف میگشت؛ از حصاری که پیچکهای سبز زیبایش کرده بودند تا دروازهی سفیدی که جا به جایش زنگ زده بود و آن منظرهی کمی که از حیاط از همین بیرون معلوم بود. همه چیز یک آشناییِ غریبی داشت. یک بو و رنگ تازه شاید.
گام برداشت و بعد از داییاش از چارچوب دروازه گذشت. حیاط و شمعدانی و بید چه دیدن داشت وقتی امالبنین خانم آنجا بود؟! سست شد انگار. ساک از دستش افتاد و بیاینکه بتواند نگاه از صورت گندمی و مهربان زن بردارد، مات و بیحرکت ماند.
زنداییاش هم بود. روی ایوان ایستاده بود و عاطفه هم کنارش و نگاه منتظر و خیسش را بین مادر و برادرش میگرداند. به جز او، نگاه دایی و همسرداییاش هم همینطور بود. همه ساکت بودند و به انتظار حرکتی.
و این سکون را امالبنین خانم شکست:
- عادل، مادر!
نیرو بود، حرکت، مهر، عشق... هر چه در آن نگاه و صدا و لحنِ بغضیِ مستأصل بود، پسر را به ثانیه نکشیده به مادر رساند. عادل چنان او را در بر گرفت که انگار میخواست تنش را میان سینه و آغوش خود حل کند.
اشکهای امالبنین خانم از جایی نزدیک قلب پسرش که دو تا یکی میتپید، پائین میچکیدند. دلتنگ بود. دلتنگِ دلتنگ. تن پسرش را بو کشید. قلبش را بوسید. دست دور شانهاش حلقه کرد و بار ها و بار ها به سر و صورت خم شدهی او بوسه زد.
عادلش لاغر شده بود؛ این را از همان نگاه اول فهمید. مو های زیبایش را کوتاه کرده بود. دور پلکهایش هم گود افتاده بودند. از عمق جان ناله زد:
- الهی بمیرم مادر! ببین نارفیقی چه کرده با پسرم! چرا انقدر لاغر شدی مامان؟! میدونی من چی کشیدم تو این دو سال عادلم؟!..
نتوانست. هر چه کرد نتوانست او را آرام کند. هیچکدام از سه نفر حاضر در حیاط هم پیش نمیآمدند. انگار پا هاشان به زمین چسبیده بود.
مادرش را میان آغوش تاب میداد و پشتش را نوازش میکرد. جانش داشت درمیرفت از اشکهای عزیز جانش.
جانش داشت درمیرفت و تنها به خاطر همین اشکها، با آن نارفیق کار داشت..
***
برچسب:
نویسنده: آرمان قنبری