رمان یاسای چنگیز

متن مرتبط با «صورتکها پست سی وسوم» در سایت رمان یاسای چنگیز نوشته شده است

پست اول رَیب

  • نیلوبلاگ

    صدای سوت بلند و کشدار جواد نگاهمو به سمت خودش کشوند، چشمکی زد و به علی اکبر گفت:-مخلص کلومِ اخویمون اینه که بار و بندیلتو جمع کن برو بشین کنج عزلت که منحرف شدی داداشِ من ! انقدرم به سکوت ِ اخوی گیر نده که بره بالای منبردیگه پایین بیا نیست. هرچقدر سعی کردم جدیتم رو حفظ کنم همه اش با جمله ی آخری که گفت بر باد رفت. جواد خنده م رو دید و بُل گرفته دوباره گ...

    ادامه مطلب
  • پست پنجاه و سوم تا پایان فصل سوم

  • نیلوبلاگ

    بعد از اعترافِ مادر دکتر راستی، او و محمدی با توجه به سرنخهای به دست آمده، از بایگانی شهر های مختلف پروندههای پرورشگاهی دختران زیادی را مطالعه کرده بودند. اطلاعات دو نفر به شواهد پرونده نزدیک بود و از بین آن دو نفر، حالا مسلّم شده بود که سیما رحیمی متهم اصلیست. یک پلهی دیگر باقیمانده بود که محم...

    ادامه مطلب
  • پست اول و دوم رمان کلت کمری

  • نیلوبلاگ

    #فضل_اول #پست_اول علیرضا: - علیرضا؟!- هوم؟- سی و دو سالته هاتنهاش را عقب کشید و از پشت شکنِ دیوار نگاه متعجبش را به او دوخت:- خب؟! مگه قرار بود چند سالم باشه؟!...

    ادامه مطلب
  • پست سوم تا دوازدهم رمان کلت کمری

  • نیلوبلاگ

    #پست_سوم ●مصطفیدستش را به گردن عرق کرده اش کشید و عینک پلیسی اش را بر روی چشمانش گذاشت و تکیه اش را به میز کنار پایش داده و گفت : -چقدر هوا گرم شد یهو .. اوووف! ...

    ادامه مطلب
  • پست ۹۴ تا آخر

  • نیلوبلاگ

    سلام:) خب، الآن میخوام پستهای پایانی یاسا رو بذارم.. تا چند دقیقهی دیگه هم پیدیافش رو آپلود میکنم و میذارمش! از دوستانی که ما رو همراهی کردن واقعاً سپاسگذارم.. پیاهاتون لبخند به لبمون آورد و بهمون انرژی داد این وبلاگ رو به دوستانتون معرفی کنید و خواهش میکنم مطالب رو از اینجا کپی نکنید! این وب تو ارشاد ثبت شده و کپی مطالبش رو میتونیم پیگیری کنیم! رمان بعدی ما هم احتمالاً از فردا در کانالمون شروع میشه، پس بازم با ما همراه باشید:) سپاس!...

    ادامه مطلب
  • پست های 86 تا 93

  • نیلوبلاگ

    #پست_هشتاد_و_ششم با حس دردی که توی گردنم می پیچید آروم پلک باز کردم. بوی سیگار زد زیر بینیم. - خیلی سگ جونی سگ مَصَب!.. ...

    ادامه مطلب
  • پست 78 تا 85

  • نیلوبلاگ

    #پست_هفتاد_و_هشتم همون جا ساندویچا رو خوردیم. بعد سیا ماشینو راه انداخت. همه ی چیزایی که دور و برمون می دیدم، برام غریبه بود. مخصوصاً این حجم سنگین از برف!چه تو زادگاهم و چه تو شهری که زندگی می کردم، برف چیزی نبود که هر سال و زیاد به زیاد بباره ولی وضع اینجا انگار فرق داشت....

    ادامه مطلب
  • پست هشتم

  • نیلوبلاگ

    زیر لبی جواب "سلام" احمدی مستأجر واحد کناری رو دادم و کلید انداختم به در و وارد خونه شدم. نفس بلندی کشیدم. چقدر دلم میخواست لیلی مثل دیروز اینجا و مشغول غذا پختن بود . نفسِ بلندم تبدیل به آهی شد و از گلوم بیرون اومد. برای رفتن پیش حاجی بر خلاف اعصابی که واقعاً با این تنشای امروز نداشتم، مصمم تر شدم. ...

    ادامه مطلب
  • پست نهم تا بیستم

  • نیلوبلاگ

    سلام:) خب امروز پستای نوشته شده رو پی دی اف کردم تا دسترسی بهشون راحتتر باشه:)) دانلود فایل ...

    ادامه مطلب
  • پست بیستم تا سی ام

  • نیلوبلاگ

    #پست_بیست_و_یکم فرمونو با یه دست کنترل کردم و دست دیگه مو از پنجره ی ماشین بیرون بردم و آرنجمو به لبه ی شیشه ی تا نیمه پائین، چسبوندم. جریان خنک هوا به کف و پشت دستم میخورد و قلقلکم میداد! انگشتامو باز و بسته کردم و راحتتر نشستم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم. ...

    ادامه مطلب
  • پست سی ام تا سی و هفتم

  • نیلوبلاگ

    یاسای چنگیز | طاهره.الف و فاطمه .قاف, [۱۹.۰۷.۱۶ ۱۳:۱۶]#پست_سی_و_یکم " دورخیز کردم و یه شوت محکم. توپ از جاش بلند شد و مستقیم رفت سمت در خونه.با ذوق منتظر بودم بخوره به در و صدای بوم بیاد که در باز شد؛ چنگیز اومد تو و همون لحظه توپ رو روی هوا گرفت و نگاهشو دوخت بهم. ترسیدم....

    ادامه مطلب
  • پست سی و هشتم تا چهل و یکم

  • نیلوبلاگ

    #پست_بیست_و_هشتم نگاهی به چک توی دستم انداختم:- من که نفهمیدم یهو چی شد، چه طور شد برقت گرفت و زد به سرت که سهمتو بفروشی!؟!محراب اینو گفت. سر بلند کردم و بهش خیره شدم:- فوضولی نکن برادر!...

    ادامه مطلب
  • پست چهل و یکم تا پنجاهم

  • نیلوبلاگ

    #پست_چهل_و_دوم من داشتم پدر می شدم. حالا که یه روز از فهمیدن این خبر گذشته بود، کم کم همه چیز داشت جدیتر و حتی وحشتناکتر می شد! ...

    ادامه مطلب
  • پست پنجاه و یکم تا پنجاه و نهم

  • نیلوبلاگ

    #پست_پنجام_و_یکم پلک بستم و نفسمو عمیق ولی آروم بیرون فرستادم. از توی آشپزخونه صدای در کابینتا اومد. پلک باز کردم و نگاهمو به اون طرف کشوندم. ...

    ادامه مطلب
  • پست شصتم تا شصت و پنجم

  • نیلوبلاگ

    #پست_شصتم دنبالش رفتم و صداش زدم: - لیلی؟! ...

    ادامه مطلب
  • پست شصت و پنجم تا هفتاد و دوم

  • نیلوبلاگ

    #پست_شصت_و_ششم با کف دست عرق روی پیشونیمو گرفتم و چارچشمی پاییدمش که رفت نشست پشت فرمون و راه افتاد. منم دنبالش ماشینو راه انداختم. ...

    ادامه مطلب
  • پست هفتاد و سوم تا هفتاد و هفتم

  • نیلوبلاگ

    #پست_هفتاد_و_سوم همونجا، کنج دیوار آوار شدم. این تهدیدش ینی چاره ای نداشتم. باید می شدم یکی مثل خود اینا وگرنه لیلی و بچه م..!حالم داشت به هم می خورد. من همین چند لحظه پیش دلم برای زری و چنگیز سوخته بود و حالا، از طرف همون زری تهدید شده بودم به مرگ تنها کسایی که توی دنیا دارم!...

    ادامه مطلب