فصل چهارم رَیب! (قسمت دوم)
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 0:37
" خلاصهی اتفاقی که در من افتاده، اینه: به اون فکر میکنم، و فقط به اون.و الآن که دارم اینو یادداشت میکنم تا بعد -شاید- توی پینوشت پستم بذارم، دلم میخواد مثلِ هانا بیکر وقتی که دزدکی رفت تو اتاق تا
پست اول رَیب
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 4:55
صدای سوت بلند و کشدار جواد نگاهمو به سمت خودش کشوند، چشمکی زد و به علی اکبر گفت:-مخلص کلومِ اخویمون اینه که بار و بندیلتو جمع کن برو بشین کنج عزلت که منحرف شدی داداشِ من ! انقدرم به سکوت ِ اخوی گیر نده که بره بالای منبردیگه پایین بیا نیست. هرچقدر سعی کردم جدیتم رو حفظ کنم همه اش با جمله ی آخری که گف...
فصل سوم رمان حیثیت!
-
تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 18:17
xa0 ذهنش آنقدر درگیر بود که اعداد در مغزش نمی ماند .چند روز بود که جمله ی عادل یک لحظه هم دست از سرش بر نمیداشت .حسی مثل ترس تمام مدت همراهش بود، جمله ی عادل میتوانست نوید روزهای بد و بدتر را بدهد و این می ترساندش ..اینکه بینشان بیش از این شکرآب شود و فرصت جبران برای هیچکدامشان نماند می ترساندش!متر
فصل دوم رمان حیثیت!
-
تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 22:39
xa0 آرام توی پیادهرو قدم برمیداشت. هر چه بیشتر به مقصدش نزدیک میشد، حسی ترکیب شده از خشم و عصیان و حیرانی، بیشتر درون جانش قُل میزد. طپش قلبش نامیزانتر میشد و صدای نالههای مادرش توی گوشش بلندتر.از دیروز که آزاد شده بود، زن بیچاره مثل پروانه دورش میگشت. چشمانِ درشتِ شبرنگش را پردهای اشک پوشان
فصل اول رمان حیثیت!
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 17:48
- من به این آمار مامارای بینالمللی اعتقاد ندارم... کی میگه کار تو معدن سختترین کاره؟ باو، تو بیا دو ساعت جلو اگزوز وانتی که از قراضگی تهشو به سرش دوختن که نکنه پائین بیاد، تو ترافیکِ ظهر سگی مرداد تِرون وایسا و جزقل بچهی مسافر هی ونگ بزنه و مسافر سمت شاگردم هی از گرما و فلان و بهمان و کوفت و زهر
pdf و apk رمان کلت کمری
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 17:07
سلام! إنشاءالله که خوب باشین توی این هوای داغ! اول یه تأکید آشنا بکنم.. لطفاً، خواهشاً، بنا بر حقِ قلم هم که شده، فایلها رو نشر ندین! اگر قصد معرفی کار ما رو دارین، آدرس وبلاگ و کنالمون رو پخش کنین! این فایلها فقط برای دسترسی آسونتر شما خوانندهها و همراهان عزیزمون درست شدن.. اگر کارمون رو می
پست پنجاه و سوم تا پایان فصل سوم
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 2:52
بعد از اعترافِ مادر دکتر راستی، او و محمدی با توجه به سرنخهای به دست آمده، از بایگانی شهر های مختلف پروندههای پرورشگاهی دختران زیادی را مطالعه کرده بودند. اطلاعات دو نفر به شواهد پرونده نزدیک بود و از بین آن دو نفر، حالا مسلّم شده بود که سیما رحیمی متهم اصلیست. یک پلهی دیگر باقیمانده بود که محم
پست اول و دوم رمان کلت کمری
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 5:25
#فضل_اول #پست_اول علیرضا: - علیرضا؟!- هوم؟- سی و دو سالته هاتنهاش را عقب کشید و از پشت شکنِ دیوار نگاه متعجبش را به او دوخت:- خب؟! مگه قرار بود چند سالم باشه؟!
پست سوم تا دوازدهم رمان کلت کمری
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 5:25
#پست_سوم ●مصطفیدستش را به گردن عرق کرده اش کشید و عینک پلیسی اش را بر روی چشمانش گذاشت و تکیه اش را به میز کنار پایش داده و گفت : -چقدر هوا گرم شد یهو .. اوووف!
پست ۹۴ تا آخر
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 8:45
سلام:) خب، الآن میخوام پستهای پایانی یاسا رو بذارم.. تا چند دقیقهی دیگه هم پیدیافش رو آپلود میکنم و میذارمش! از دوستانی که ما رو همراهی کردن واقعاً سپاسگذارم.. پیاهاتون لبخند به لبمون آورد و بهمون انرژی داد xa0 این وبلاگ رو به دوستانتون معرفی کنید و خواهش میکنم مطالب رو از اینجا کپی نکنید! این وب تو...
پیدیاف رمان یاسای چنگیز!
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 8:45
خب.. این هم فایل پیدیاف:) فقط، بازم تأکید میکنم که از هیچ کجا جز همین وبلاگ این رمان رو دانلود و مطالعه نکنید.. این حق ماست که زحماتمون بدون اجازهی ما جایی قرار نگیرن، مگه نه؟:) رمان بعدیِ ما: کُلت کمری! به زودی آدرس کانال رو که در پست اول گذاشتیم، تغییر میکنه.. بعد آدرس جدید رو هم میذارم! xa0 xa0 د...
پست های 86 تا 93
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 12:46
#پست_هشتاد_و_ششم xa0 با حس دردی که توی گردنم می پیچید آروم پلک باز کردم. بوی سیگار زد زیر بینیم. - خیلی سگ جونی سگ مَصَب!.. xa0
پست 78 تا 85
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 10:12
#پست_هفتاد_و_هشتم همون جا ساندویچا رو خوردیم. بعد سیا ماشینو راه انداخت. همه ی چیزایی که دور و برمون می دیدم، برام غریبه بود. مخصوصاً این حجم سنگین از برف!چه تو زادگاهم و چه تو شهری که زندگی می کردم، برف چیزی نبود که هر سال و زیاد به زیاد بباره ولی وضع اینجا انگار فرق داشت.
پست هشتم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 0:34
xa0 xa0 زیر لبی جواب "سلام" احمدی مستأجر واحد کناری رو دادم و کلید انداختم به در و وارد خونه شدم. نفس بلندی کشیدم. چقدر دلم میخواست لیلی مثل دیروز اینجا و مشغول غذا پختن بود . نفسِ بلندم تبدیل به آهی شد و از گلوم بیرون اومد. برای رفتن پیش حاجی بر خلاف اعصابی که واقعاً با این تنشای امروز نداشتم، مصمم...
پست نهم تا بیستم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 0:34
سلام:) خب امروز پستای نوشته شده رو پی دی اف کردم تا دسترسی بهشون راحتتر باشه:)) دانلود فایل xa0 xa0
پست بیستم تا سی ام
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 0:34
#پست_بیست_و_یکم فرمونو با یه دست کنترل کردم و دست دیگه مو از پنجره ی ماشین بیرون بردم و آرنجمو به لبه ی شیشه ی تا نیمه پائین، چسبوندم. جریان خنک هوا به کف و پشت دستم میخورد و قلقلکم میداد! انگشتامو باز و بسته کردم و راحتتر نشستم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم.
پست سی ام تا سی و هفتم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 0:34
یاسای چنگیز | طاهره.الف و فاطمه .قاف, [۱۹.۰۷.۱۶ ۱۳:۱۶]#پست_سی_و_یکم xa0 " دورخیز کردم و یه شوت محکم. توپ از جاش بلند شد و مستقیم رفت سمت در خونه.با ذوق منتظر بودم بخوره به در و صدای بوم بیاد که در باز شد؛ چنگیز اومد تو و همون لحظه توپ رو روی هوا گرفت و نگاهشو دوخت بهم. ترسیدم.
پست سی و هشتم تا چهل و یکم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 0:34
#پست_بیست_و_هشتم نگاهی به چک توی دستم انداختم:- من که نفهمیدم یهو چی شد، چه طور شد برقت گرفت و زد به سرت که سهمتو بفروشی!؟!محراب اینو گفت. سر بلند کردم و بهش خیره شدم:- فوضولی نکن برادر!
پست چهل و یکم تا پنجاهم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 0:34
#پست_چهل_و_دوم xa0 من داشتم پدر می شدم. حالا که یه روز از فهمیدن این خبر گذشته بود، کم کم همه چیز داشت جدیتر و حتی وحشتناکتر می شد! xa0
پست پنجاه و یکم تا پنجاه و نهم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 0:34
xa0 #پست_پنجام_و_یکم xa0 پلک بستم و نفسمو عمیق ولی آروم بیرون فرستادم. از توی آشپزخونه صدای در کابینتا اومد. پلک باز کردم و نگاهمو به اون طرف کشوندم. xa0