خرید بک لینک

آرام توی پیادهرو قدم برمیداشت. هر چه بیشتر به مقصدش نزدیک میشد، حسی ترکیب شده از خشم و عصیان و حیرانی، بیشتر درون جانش قُل میزد. طپش قلبش نامیزانتر میشد و صدای نالههای مادرش توی گوشش بلندتر.
از دیروز که آزاد شده بود، زن بیچاره مثل پروانه دورش میگشت. چشمانِ درشتِ شبرنگش را پردهای اشک پوشانده و براق کرده بود و ته صدایش تمام مدت بغض داشت. چند چین ریز به صورت گندمیاش اضافه شده بود که عادل تازه توانسته بود از نزدیک ببیندشان.
نمیگذاشت پسرش از جایش تکان بخورد. مدام از شرایط زندان و آدمهایش سؤال میکرد و او هم برای اینکه مجبور به دروغ نشود و دل مادرش را هم بیخودی نلرزاند، مثل همیشه که توی ملاقاتهای کوتاهشان با این پرسشها روبهرو میشد، خندهخنده جوابها را یکجوری میپیچاند!
طفلک مادرش، کِی چنین چیز هایی دیده بود؟! کِی این همه مدت از پسرش دور مانده بود؟! هیچوقت. عادل با داشتن کفالت مادر و خواهرش حتی سربازی هم نرفته بود. قبل از این دو سال، حتی یک شب را بیرون از خانه و دور از امانتیهای آقاجانش نمانده بود. امالبنین خانم حق داشت که اینطور از دیدنش در خانه بعد از دو سال، پر پر بزند و حتی برای لحظهای نگاهش را از او دور نکند.
حق داشت. مادرش حق داشت. عاطفه حق داشت. دیشب را به جای اتاق خودش، بین آن دو صبح کرده بود و وقتی میدید با هر تکانش از جا میپرند، دلش میلرزید. از خودش بدش میآمد. و غیظش از داریوشِ نارفیق صد برابر میشد.
حالا هم به هر ضرب و زور و چربزبانیای بود، مادر و خواهرش را که فهمیده بودند چه قصدی در سر دارد، راضی کرده و از خانه بیرون زده بود برای رفتن سراغِ او. میخواست توی چشمهایش زل بزند و فقط یک کلمه بپرسد: "چرا؟!".
لحظهای متوقف ماند. شاید هنوز هم نمیتوانست باور کند صاحب آن نگاهی که همیشه یک غمِ عمیقِ آشنا درونش بود، اینطور به او خیانت کرده باشد. چیزی به سینهاش چنگ انداخت. غمگینانه برای بار میلیونم در این دو سال از خود پرسید: "یعنی واقعاً کار داریوش بوده؟!". و جواب این سؤال هر بار بیشتر از قبل طعم زهر میگرفت.
سر به زیر انداخت و دستانش مشت شدند. دوباره به راه افتاد و اینبار به گامهایش سرعت بخشید.
جلوی نجاری آقا صفدر که از بیرون خیلی کوچک به نظر میآمد، دمی ایستاد. سمت راست نجاری یک زمینِ خالی و سمت چپش هم با کمی فاصله ورودی یک کوچه بود.
پشت انگشت شستش را به چانهاش کشید و داخل شد. محوطهی نجاری بزرگ بود و ساختمانش ال مانند. درون محوطه هم زیر سایبانی حلبی تعداد زیادی تخته و الوار، کنار و روی هم چیده شده بودند.
یکراست به طرف کارگاه رفت. در ریلی نیمهباز را به چپ کشید و پا به درون گذاشت. صدای ارهبرقی که تا بیرون از دیوار های بلند و ضخیم کارگاه هم میرفت، ناگهان چند برابر شد.
نگاه چرخاند و دیدش. مشغول چسبکاری و اتصال قفسهی یک کتابخانه بود. جوشش بیشتر خون در رگهایش را حس کرد. با گامهای بلند پیش رفت. فقط صدای ارهبرقی بود که او را کمی از حالت عصبیِ خلسه مانندش دور نگه میداشت.
از پشت به یقهاش چنگ زد و تنش را عقب کشید. قوطی چسب با صدای بد و بلندی به زمین افتاد و داریوش ترس خورده و شوکزده در حالی که یقهاش در مشت او بود، چرخید. با دیدن عادل مات ماند. شاید برای یک لحظه خشم و عصیان توی چشمهایش را ندید و با خوشحالی از دیدن رفیق قدیمیاش لبخند زد. شاید فقط یک لبخندِ کوتاه بود اما خیلی زود یادش آمد که نمیتواند او را برادرانه به آغوش بکشد.
عادل اینبار یقهاش را از جلو چنگ زد و صورتش را نزدیک صورت او برد. داریوش بیهیچ حرف و مقاومتی پلک بست. عادل دهان باز کرد چیزی بگوید که صدای بلندی متوقفش کرد:
- عــادل!
آقا صفدر از دفتر بیرون آمده و داشت به سرعت به طرفشان میآمد. دیگر صدای ارهبرقی هم نمیآمد. حامد که گوشی محافظ روی گوشش بود و سخت مشغول کار خود، تازه با دیدن حرکت سریع صفدر از گوشهی چشم متوجه اوضاع شده بود.
مرد کنار آن دو ایستاد و از هم جدایشان کرد. عادل سر به زیر انداخت. آنقدر برای آقا صفدر احترام قائل بود که حرفی نزند. او اما پر اخم به طرفش برگشت و خواست چیزی بگوید که داریوش از پشت دستش را کشید و تقریباً بیصدا زمزمه کرد:
- آقا صفدر!

مرد نگاهش کرد؛ عمیق و طولانی. آنقدر که داریوش هم همچون عادل سر به زیر شد و دستش را رها کرد. حامد بود که پرسید:
- آقاجون، طوری شده؟!
کسی به سؤالش اهمیت نداد. خودش هیچ، سه نفر دیگر هم میدانستند این سؤال را برای به رخ کشیدن اوضاع پرسیده نه گرفتن جواب! داریوش آب دهانش را فرو داد و با تعلل از کنار آقا صفدر و بعد هم عادل گذشت. قلبش محکم میکوبید. این رویارویی ناگهانی دلنگرانش میکرد اما به هر حال تا قیامت که نمیتوانست جلوی این اتفاق را بگیرد. پس بیحرف به طرف در ریلی رفت و عادل هم با مکث پشت سرش به راه افتاد.
آقا صفدر هر جفتشان را صدا زد. خواست دوباره به طرفشان برود که داریوش برگشت و با گردن کج شده نگاهش کرد. مرد متوقف شد و انگار از همان نگاه فهمید که بهتر است ساکت بماند؛ به هر جهت، نمیشد جلوی تنها ماندن دو نفرهی آنها را برای همیشه گرفت...
دو مرد از کارگاه بیرون زدند. هر دوشان میدانستند که مقصدشان کجاست پس بیاینکه حرفی به هم بزنند به طرف انباری که در بزرگ آهنی قرمز رنگی داشت، رفتند. داریوش زبانهی قفل را عقب کشید. داخل شد و در را برای عادل باز گذاشت. قلبش نامیزان میکوبید. قلب رفیقش هم. یکی از خشم و یکی شاید از ترس و دلنگرانی.
هر گوشهی انبار بزرگ چیزی قرار داشت؛ کمد، تخت، میزتلویزیون و حتی قطعات چوب و الوار در رنگها و طرحها و انواع مختلف. داریوش بیاختیار به سمت قسمتی رفت که خالی بود. ایستاد و به طرف عادل چرخید.
او دست به کمر و گامبهگام پیش میرفت. نگاههایشان به چشمان هم بود. هر کدامشان حسی را در مردمکهای دیگری میدید اما آن غمِ آشنای عمیق و مشترک، هنوز از جایش در چشمهای آن دو جنب نخورده بود!
مقابلش ایستاد؛ درست در یک قدمیاش. بیحرکت ماند. یک محرک لازم داشت تا خشم و عصیانی که در درونش شعله میکشید، همچون آتشفشان فَوَران کند و این محرک را دهان باز شدهی داریوش به دستش داد. قبل از اینکه او بتواند چیزی بگوید، مشت عادل توی صورتش فرود آمده بود.
بیهیچ مقاومتی روی زمین افتاد. عادل عصبی بود. خیلی هم عصبی بود. تمام اتفاقاتی که در این دو سال و البته دیشب از سر گذرانده بود، تمام قطرات اشکی که روی صورت مادرش دیده بود، همه و همه برای یک ثانیه پیش چشمانش آمدند.
و زد.. زد.. زد.. لگد زد. مشت کوباند. او را بلند کرد و به طرف دیوار هلش داد. چند بار سر و کمرش را به دیوار کوباند. لگدی زیر زانویش زد که پایش تا شد و بیتعادل زمین خورد. و دوباره لگد بود و... .
هیچ حرفی از دهانشان بیرون نمیآمد. نه عادل ناسزا میگفت و نه داریوش ناله میکرد! او که حتی مقاومت هم نمیکرد. حتی دفاع هم. حتی دستانش را حائل سرش قرار نمیداد. هیچ کار نمیکرد و شاید همین کمکم آتش تند خشم عادل را رو به خاموشی برد.
عقب کشید. نفسنفسزنان به تن جمع شدهی نارفیقش خیره ماند. پوزخد زد. همیشه به او میگفت که در برابر بقیه از خودش دفاع کند و اینقدر آرام و ساکت نباشد اما داریوش هیچوقت درسهایش را خوب یاد نمیگرفت!
گامی به عقب برداشت و کف دستش را به زیر دندهاش فشرد. صورت خیس از عرقش در هم شد. پوزخندی دیگر زد. صدایش میلرزید اما نمیدانست از چه! :
- میخوام بدونم چه قد به اون زن دادی تا رفیقتو بفرستی ته جهنم!؟
داریوش دمی پلک بست؛ در این حرکتش ناامیدی بود. تن کوفتهاش را روی زمین عقب کشید و به دیوار تکیه داد. نفسش بالا نمیآمد. دمی عمیق گرفت. پشت دستش را زیر خون جاری شده از بینیاش نگه داشت و با گردن کج شده خیرهی او ماند. با دلخوری پرسید:
- خودت چی فکر میکنی؟!
عادل دندانهایش را بر هم سائید و به تندی گامی به جلو برداشت:
- دِ آخه دو سال اون تو داشتم به همین فکر میکردم دیگه... منتها نتیجه نداده... فقط هر چی بیشتر فکر کردم، یه غده تو دلم و مخم بزرگتر شده... یه سؤال... فقط جواب بده! چرا برای من این پاپوشو دوختی رفیـــق؟! چرا؟
"رفیق" کشیده و طعنهدار و یخزدهاش لرزه بر تن داریوش انداخت. سعی کرد صافتر بنشیند پس به خودش تکانی داد که جای لگد محکم او روی پشتش درد گرفت و آخی ناخودآگاه از بین لبهایش بیرون پرید:
- تمومِ... تموم این دو سالو سگ دو زدم که بهت بفهمونم من این بیشرفی که تو ذهنت ساختی نیستم!
عادل به خنده افتاد؛ بلند، ترسناک، هیستریک:
- پس چی هستی؟! هـان؟!
داریوش از این خنده حتی بیشتر از مشت و لگد هایش میترسید! این نشان میداد زخم و کینهی تنها رفیقش آنقدر عمیق هست که شاید هیچوقت دیگر نتواند گذشتهها را بازگرداند. مستأصل و ملتمسانه گفت:
- هر چی باشم نارفیق نیستم عادل!
به سمتش هجوم برد. داریوش بیشتر به دیوار چسبید اما عادل پیش پایش زانو زد و یقهاش را در مشت گرفت و او را به طرف خود کشید. درون صورتش عربد زد:
-پس چی هستــــی؟؟!!
داریوش پلک بست و سر عقب برد. لب زد:
- فرصت بده عادل!
یقهاش را رها کرد و از لای دندانهایش غرید:
- بنال!

و مقابل او روی زمین نشست. داریوش دو دستش را دو طرف تنش ستون کرد و با درد به او خیره ماند:
- من کاری نکردم... حتی روحمم خبر نداشت که چی شده
پوزخند زد و تفی روی زمین انداخت:
-دروغ میگی مثه سگ!
برخاست. داریوش نوچی کرد:
- دِ آخه..
دست به دیوار گرفت و تنش را بالا کشید. همه جای بدنش از درد ناله میکرد! با استیصال ادامه داد:
- دِ آخه مسلمون پدرکشتگی من با تو چیه که بخوام همچین غلطی کنم؟! اصلاً من قد همچین غلطی هستم؟!
نگاه خیرهی عادل، آنقدر عمیق بود که تا ته وجود او نفوذ میکرد:
- عاطفه... پدرکشتگی تو با من اینه
داریوش بهتزده زلّ او ماند. ناباورانه و با افسوس و صدایی که تحلیل رفته بود، پرسید:
- داریوشی که شناختی اینه؟!
مردمکهایش از چشمان او حرکت کردند و به گونههای خیس و زخمیاش رسیدند که قرمزی تازهای به رنگشان اضافه شده بود! تلخ گفت:
- داریوشی که میشناختم این نبود
داریوش نالید:
- بهت ثابت میکنم
پوزخند زد. چه را ثابت میکرد؟! اینکه این پاپوش بزرگ دخلی به او ندارد؟! چه فرقی میکرد مگر؟!
هم اعتمادی که به او داشت، مثل کوهی شیشهای خرد شده بود و هم دو سالی که به جرم نکرده زندانی بود، برنمیگشت؛ و مهمتر از اینها، اشکها و بیتابیهای مادرش بود...
***

#هشت

داریوش:


در خانه را باز کرد و تن کوبیده اش را تقریبا توی خانه پرت کرد .
لخ لخ کنان حیاط را طی کرد و وارد اتاق شد .
کسی خانه نبود، مادرش حتما خانه ی بتول خانم بود و پدرش هم که بود و نبودش تفاوتی نداشت!
تمام تنش کوبیده شده بود و درد می کرد و با هر قدم چهره اش در هم تر می شد .
پیراهن خاکی اش را آرام آرام از تن در آورد و دم اتاق انداخت .
جعبه ی دستمال کاغذی را از طاقچه برداشت و همان دم در روی پتویی که کنار دیوار بود نشست .
پر دستمالی از جعبه بیرون کشید و گوشه ی لبش و زیر بینی اش را پاک کرد .
پاچه ی شلوارش را بالا کشید و قلم پایش را نگاه کرد . چند جای پایش رو به کبودی می رفت اما از همه بیشتر قلم پا تیر می کشید و درد می کرد .
دستش را بی جان روی کبودی ها کشید، درد داشت .. هم تنش هم روحش!
فکر کرد درد این کوبیدگی ها و زخم ها از درد نارفیق شدنش کم تر بود . دردش کم تر از این بود که به ناحق چیزی به پایش نوشته شود و تنها کسی که توی این دنیا به معرفتش شک نداشت و روی سرش قسم می خورد حالا اندازه ی سر سوزنی هم قبولش نداشته باشد!
کنایه شنید!
آبرویش را بردند!
به چشم هوس باز نگاهش کردند! تف توی صورتش انداختند!
و او دم نزد و این درد داشت!
دردی بالا تر از زق زق استخوان پای راستش، دردی بالا تر از چشمی که دل میزد و حس می کرد هر لحظه دارد کبود میشود و بسته تر ..
اینها که چیزی نبود .. درد اصلی فکر عادل بود!
درد عادل بود .. درد اصلی عادلی بود که آنقدر از چشمش افتاده بود که ...
-داریوش؟ مادر تویی؟
پاچه ی شلوارش را پایین داد و سر چرخاند و به حیاط نگاه کرد، به مادرش باید چه میگفت؟
کم شرمندگی کشیده بود پیش چشم مادرش؟
حالا باید میگفت از فردا باید بدتر از این نیش و کنایه بشنوی بابت پسرت؟
رقیه خانم پیش تر آمد و چشم ریز کرد:
-تو تاریکی نشستی چرا ؟
رو گرداند :
-همینجوری
صدایش بم بود، می لرزید، پر بود .. پر از درد و بغض ..
رقیه خانم وارد اتاق شد و حین اینکه خم شده بود و پیراهن خاکی اش را برمیداشت پرسید:
-پیرهنت چرا انقدر خاکیه؟
چیزی نگفت، مادرش پیراهن را به دست گرفت تا بشویدش و چراغ کم نور اتاق را روشن کرد .
ناخودآگاه کف دستش روی نیمه ی زخم صورتش و چشم کبودش را پوشاند و سرش را زیر انداخت .
رقیه خانم که حس کرده بود چیزی درست نیست نگران پرسید:
-داریوش با توام .. لباسات چرا خاکیه؟
نمیدانست چه باید بگوید .
حرفی روی زبانش نمی آمد و این کلافه و درمانده اش می کرد.
نفس هایش آرام و بی وزن تر از دقایق قبل شد و سرش قدری به زیر افتاده تر .
-صورتت چی شده؟ .. دستتو بردار ببینم ..
نمیخواست دستش را بردارد اما دست مادرش در آن لحظه پر قدرت تر از دست زخم خورده ی او بود .
پیرزن به محض دیدن صورت زخمش دست روی گونه کوبید:
-خدا مرگم بده .. چی شده؟!
در دل لعنتی نثار خود کرد که فکر آشوبش نمیگذاشت بفهمد باید چکار کند که مادرش اینطور نترسد!
سرش را به چپ و راست تکان داد و تند گفت:
-چیزی نیست .. خوبم مامان .
دست رقیه خانم از گونه اش جدا و نزدیک صورت زخم پسرش شد:
-این چیزی نیست؟ کبود شده
انگشتش که زیر چشم کبود او را لمس کرد بی اراده سرش را عقب کشید و" آخ" بی هوایی از بین لب هایش بیرون پرید.
اخم های رقیه خانم بیشتر توی هم رفت:
-دعوا کردی؟ آره؟
بی مفهوم سر تکان داد، دعوا نبود.
زد و خورد هم نبود حتی ..بیشتر خالی کردن یک هزارم دق دلی رفیقش بود!
رقیه خانم سرپا شد و از اتاق بیرون رفت و چند لحظه بعد با جعبه ی قرص و دوا ها برگشت.
جعبه را پیش پای داریوش، روی زمین گذاشت و همانطور که قرص ها را برای پیدا کردن پماد زیر و رو میکرد با لحن پر شماتتی گفت:
-نگفتی بزنی چشمتو عیب دار کنی؟ تو آدم دعوایی آخه؟
نگاهش بالا نیامد، زل لکه ی خاک روی شلوارش مانده بود و بالا تر نمی آمد .
بعد از این شماتت ها قطعا می پرسید با چه کسی دعوایش شده و او میترسید که بگوید عادل ..
-چی شده؟ چته؟
پدرش این را پرسید و نه او پاسخ داد و نه رقیه، پدرش اما انگار که منتظر جوابی نبود وارد اتاق شد و حین نگاه کردن به صورت داریوش گفت:
-کتک خوردی؟
مادرش پماد زردی را سر انگشتش زد و دستش را پیش برد و به نرمی پماد را روی کبودی کشید .
لبش را گزید و پلک بست .
-هه! .. نوش جونت
صدای خندان پدرش متعجبش نکرد، سالها بود که او را نه دوست میدانست نه دشمن. سالها بود که محبت پدرانه ندیده بود .. اصلا شک داشت که از اول خلقت این بشر محبتی توی وجودش بوده باشد!
بالاخره رقیه خانم رضایت داد دست از پماد زدن به روی کبودی بردارد.
چشمش تیر می کشید و انگار پلک هایش به هم چسبیده بود.
-بچه که عصای دست ننه و باباش نباشه بیشتر از اینا حقشه .. آره .. حقته ..
چشم سالمش را گشود و دید که پدرش از اتاق بیرون رفت .
نگاهش به مسیر رفتن او بود که مادرش کف دستش را به گونه سالمش نشاند و حین اینکه دستمالی روی زخم گوشه ی

لبش میفشرد گفت:
-عقل از سرش رفته تو چیزی نگیر حرفاشو .. جاییت درد میکنه؟ بریم درمونگاهی جایی؟
چشمان روشن رقیه خانم را نگاه کرد، بی حرف..
چیزی ته دل رقیه خانم ریخت، چشمان میشی پسرش براق شده بود . سیب گلویش بالا و پایین میشد و سکوتش .. چیزی ساکت تر از سکوت همیشگی بود .
-کی؟ کی اینـ ..
-عادل
نفس حبس شده ی مادر رها شد و نفس های آرام پسر سنگین .
-آزاد شده؟
این را مادرش وار رفته و بی جان پرسید و داریوش سرش ریز تکان خورد، زانو هایش را بالا کشید و اخم در هم برد:
-آره
رقیه خانم گیج صورت و دست و پای زخمی پسرش را از نظر گذراند. تازه متوجه شده بود که لباس های پسرش بیشتر از یک زد و خورد ساده خاکی بود ، صورتش بیشتر از یک زد و خورد ساده زخم بود ..
قلبش سوخت، دردش آمد .. داریوش فقط مانده بود و خورده بود و گذاشته بود عادل یک طرفانه تنبیهش کند؟
چشمانش تر و گلویش پر شد، دستمال درون دستش را کنار انداخت و بسته ی نقره ای رنگ قرص مسکن را از میان ما بقی قرص ها برداشت و کنار پای داریوش گذاشت و حین اینکه دست به زمین تکیه و سر پا می شد گفت:
-یه مسکن بخور دردت ساکت شه .
جعبه ی قرص ها را برداشت و از اتاق بیرون رفت .
داریوش اما نمیدانست باید این سکوت مادرش را به چه حسابی بگذارد .
میترسید .. میترسید مادرش حالا از اعتماد آن روز هایش برگردد و به جمع ایستاده های مقابل داریوش بپیوندد.
میان درد و فکر و درد و فکر سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد و پلک بست ..
***

" شانه اش درد می کرد و مچ پاهایش می سوخت . تکان آرامی خورد بلکه لااقل درد شانه اش کم شود اما نتوانست .
متعجب چشم باز کرد و مستقیم نگاهش را به پاهایش دوخت .
طنابی دور پاهایش پیچیده شده بود و نمیگذاشت تکان بخورد .
اخم کرد و کم کم متوجه ی فضای تاریکی که اطرافش را احاطه کرده بود شد .
نور کمی از پنجره ای روی دیوار مقابلش میتابید و تنها نیم متری از زمین پیش رویش را روشن می کرد .
سر چرخاند و دستانش را تکان داد، دستانش هم بسته شده بود .
نفس هایش تند شد و تقلا کرد دستانش را آزاد کند . نمیشد، حتی یک سانتی متر هم نمیتوانست تکانشان دهد .
دهان باز کرد و حین تقلا بلند گفت:
-کسی اینجا نیست؟ .. کمک..
پاهایش را در شکم جمع کرد و سعی کرد دستان بسته اش را از پشت به طناب پاهایش برساند و باز هم میان تقلا بلند کمک خواست و بی جواب ماند.
-آهای!!! کسی اینجا نیست؟ .. کمــــک .."

#نه

عادل:

یک پایش را بالا کشید. نگاهش مدتها بود زلّ سقف مانده بود و دستش زیر سرش داشت سوزنسوزن میشد. حس آزار دهندهای بود اما نمیدانست چرا دستش را حرکت نمیدهد. شاید چون همان دستی بود که توی صورت داریوش فرود آمده بود!
توی وجودش حسهای متفاوتی همچو دو لشکر تشنه به خون هم، در حال نبرد بودند و این میان اعصاب و توانش بود که تحلیل میرفت.
یک نیمهی وجودش به دفاع از داریوش برخاسته بود و بر سرش فریاد میزد که چرا او را زده! اصلاً رفاقت و ماجرا های این دو سال هیچ، عادل کِی اینقدر از آدمیت دور شده بود که کسی را که هیچ دفاعی از خود نمیکرد، میزد؟! از خودش این انتظار را نداشت. به دیروز و گوشهی آن انبار که فکر میکرد، حالت تهوعش بیشتر میشد. نه که هیچوقت دعوا نکرده باشد، نه! هیچوقت آدمی را که از خود دفاع نمیکرد، نمیزد و این برایش گران آمده بود. شاید اسم این حس را میشد عذاب وجدان گذاشت که با بیرحمی با فریاد ها و زمزمههایش به او میتاخت!
اما نیمهی دیگری هم بود که وقتی سؤالاتش را بر سر لشکر مقابلش عربده میزد، نه تنها وجدانش بلکه کل وجودش و حتی کل زندگیاش ساکت میشد! مگر داریوش بیگناه بود که اینجور از زدنش خود را سرزنش میکرد؟! همین نارفیق مگر نبود که با پاپوشی دو برابر هیکل خودش، حیثیت عادل را شسته و دو سال زندان را انداخته بود توی سوابقش؟! آن هم سر چه؟!
اینجای عربدههایش که میرسید، عذاب وجدان دوباره سینه سپر میکرد و یک جمله را در گوش راست عادل زمزمه مینمود: "دل داریوش را شکسته بود..".
و بعد از لحظهای سکوت، دوباره صدای عربدهها بلند میشد. دلش را شکسته بود، پس داریوش هم حق داشت اینجور دل عادل را بشکند!؟! اینجور آبرویش را بشوید؟! اینجور اشک امالبنین خانم را دربیاورد؟! اینجور سوءسابقه بیاندازد تو پروندهی سفید رفیقش؟!
باید چه کار میکرد در حق داریوش که نکرد؟! که این شد جوابش؟! که این شد آخر رفیق بودنهایش؟!
و باز سکوت میشد. میان او و دو لشکر درونش. میان دیوار های اتاق شش در چهارش. حتی شاید دستش هم دیگر سوزنسوزن نمیشد، حالت تهوع هم نداشت، سلولها و عصبهایش هم ساکت شده بودند!
تا اینکه وجدانش دوباره زمزمه را آغاز میکرد. داریوش گفته بود بیگناه است. گفته بود بیخبر بود. گفته بود ثابت میکند. چرا فرصت نمیداد؟! هجده سال رفاقت و برادریشان ارزش یک فرصت دادن را هم نداشت؟!
اینبار قبل از اینکه سکوتی برقرار شود، آن نیمهی دیگر هم به جای عربده کنار گوش چپ عادل کوتاه زمزمه کرد: "اشکهای عزیزجانت..".
با باز شدن در اتاق، این جدال که نتیجهای جز سر دردی موذی برایش نداشت اجالتاً پایان یافت. رو به سمت در چرخاند و بالاخره دستش را از زیر سر بیرون کشید.
عاطفه سرش را از لای در داخل آورد و مو های بلند سیاهش که دماسبی بسته بودشان از شانهاش آویزان شدند. با دیدن برادرش لبخند پهنی زد:
- عالیجناب برای صبونه تشریف فرما میشن به آشپزخونه یا براشون بیاریم تو اتاق؟!
عادل نیشخند به لب آورد:
- برام بیار تو اتاق!
عاطفه داخل آمد. دست به کمر زد و اخم کرد:
- دیگه چی؟! امرِ دیگه؟ دستور دیگه؟ پاشو ببینم! پاشو داداش که بدجور تنبل شدی!
عادل با یک حرکت خود را بالا کشید و روی تخت نشست. خسته بود. کم و بد خوابیده بود و حالا حتی از شب قبلش هم بیشتر احساس خستگی میکرد. انگشتان دست زیر سر ماندهاش را بست و باز کرد و مچش را چرخاند و برخاست:
- صبح بخیر!
عاطفه ابرو هایش را بالا انداخت:
- صبح تو هم بخیر داداش!
لبخند نیمهنصفهای تحویلش داد و از کنارش گذشت و از اتاق بیرون رفت. میدانست بعضی اخلاقهایش تغییر کردهاند و برای همین تعجب نگاه خواهرش را به روی هیچکدامشان نیاورد تا مجبور نباشد حرفی از خیلی چیز ها بزند.
به سرویس بهداشتی که درش روی دیوار ضلع غربی خانهی مستطیل شکلشان بود، رفت. آبی به صورتش زد و دو انگشت اشارهی خیسش را گوشهی پلکهایش نگه داشت. تصویرش توی آینهی بالای شیر روشوئی میلرزید.
به چشمهایش خیره شد؛ آنقدر سیاه بودند که انگار آن دایرهی کوچکِ وسط مردمکها بیش از حد طبیعی بزرگ شده و شکل دو لکهی جوهر وسط دو کاغذ سفید پخش شده بودند! خماری و افتادگی گوشهی پلکهاش برعکس رنگ چشمانش به آقاجانش برده بود. در کل صورتش، ترکیب چهرهی مادر و پدرش بود؛ برعکس عاطفه که تماماً به جوانیهای مادرش شباهت داشت. جوانیهای امالبنین خانمی که دلبر بود!
لبخند زد. سرش را سمت بازویش برد و خیسی صورتش را با آستین کوتاه تیشرتش گرفت. از سرویس بیرون رفت و نگاهی کلی به سالن بزرگ خانه انداخت.
دوباره به اینجا برگشته بود؛ پیش امانتیهای آقاجانش. دیگر خبری از آدمهای کجوکولهی زندان و میلههای بلند سفید و تختهای دو طبقه و سالنِ راهرو مانند ملاقات نبود. اینجا همان خانهای بود که همیشه بو و رنگ آرامش داشت.
پس چرا او اینقدر ناآرام بود؟! نمیدانست...

#ده

- عادل!؟
با صدای مادرش به خود آمد. او در درگاه آشپزخانه ایستاده بود. گوشهی پلکهایش چین خوردند. به طرفش گام برداشت:
- جانِ دلم، عزیزجان؟!
امالبنین خانم لبخند شکرینی زد و وقتی عادل هنگام رد شدن از کنارش خم شد و گونهی تپلش را کوتاه بوسید، دست بر سینه گذاشت و با عشقی مادرانه زیر لبی و ریز ریز قربانصدقهاش رفت.
بعد از او وارد آشپزخانهی نسبتاً بزرگی که مثل یک اتاق بود، شد و از پشت سر به قامت پسرش چشم دوخت. لاغر شده بود. باید حسابی به او میرسید تا دوباره مثل قبلش بشود. تعداد تار های سفید مو هاش هم خیلی بیشتر از دو سال پیش شده و آنقدر کوتاهشان کرده بود که دیگر نمیتوانست دستش را میانشان فرو ببرد! آه بیصدایی کشید و به طرف اجاق گاز رفت.
عادل از قوری و کتریای که کنار سفره قرار داشتند برای خودش چای ریخت و نگاهی کلی به سفره انداخت. پنیر بود و کره و مربا. دست پیش برد و همانطور که نان برمیداشت، به قامت مادرش که پشت به او داشت از درون کابینت پیشدستیای بیرون میکشید، چشم دوخت.
از بوی خوش کرهای که میآمد و صدای جلز و ولز ماهیتابه معلوم بود نیمروست. سر به زیر انداخت و نان لواش درون دستش را تکه کرد و شکل یک لقمه گرد پیچید. آن را کمی درون ظرف مربا فرو برد و بعد به دهان گذاشت.
عاطفه داخل آمد. به طرف سینک رفت و استکانی از آبچکان برداشت. پیچ آب گرم شیر را چرخاند:
- مامان، اتو کجاست؟!
امالبنین خانم نیمرو را درون پیشدستی قرار داد. چشم ریز کرد و نوک انگشت سومش را به لبهایش چسباند. این حالت متفکرش بود؛ وقتی که میخواست چیزی را به یاد بیاورد!
خم شد و ظرف را جلوی عادل گذاشت و گفت:
- فکر کنم تو قفسهی بالایی کمد باشه... اگه اونجا نبود، زیرِ تختِ رختخواباست
عاطفه سر تکان داد و تند بیرون رفت. امالبنین خانم دستش را به زانویش گرفت و طرف دیگر سفره، روبهروی پسرش نشست. به ظرف اشاره زد:
- بخور مادر!
عادل تکه نان درون دستش را یک دور، دورِ انگشتش چرخاند و به نیمروی اشتها برانگیز چشم دوخت. مادر آنقدر برشتهاش کرده بود که به اصطلاح تهدیگ تخممرغی داشت؛ همانجور که باب میل پسرش بود. توی چه هچلی افتاده بود! با لبخند زمزمه کرد:
- دستت درد نکنه عزیز!
- نوش جونت!..
از لحن شاد او دلش لرزید. معذب نان توی دستش را خالی خالی به دهان برد. همانطور که آرامآرام میجویدش، به این فکر میکرد که چه طور جوری که دل مادرش نلرزد از زیر خوردن نیمرو در برود.
سر بلند کرد. او زلّش مانده بود. پرسید:
- شما و عاطی چی پس؟
چشمان امالبنین خانم برق زدند:
- ما خوردیم... تو بخور جون بگیری!..
خندید. ابرو های او بالا پریدند:
- به چی میخندی؟!
یک پایش را بالا کشید و ساعدش را روی زانویش گذاشت:
- شدم عین این بچه سوسولای تو فیلما که لنگ ظهر بیدارشون میکنن و بعد مامانشون میشینه جلوشون صبونه خوردنشونو تماشا میکنه و قربون دست و پای بلوری بچهشون میره
بعد از چند ثانیه اولین واکنش امالبنین خانم درشت شدن چشمهایش بود:
- وا!
عادل با خنده شانه بالا فرستاد:
- والا!
امالبنین خانم در حالی که لبهایش را روی هم میفشرد تا نخندد، پشت چشم نازک کرد:
- خُبه توأم! خیلی دلتم بخواد بشینم پیشت
لقمهی گرد دیگری را درون مربا فرو برد و به دهان گذاشت. دستش را روی سینه به قلبش چسباند و لبخند بزرگی زد:
- بلــه! هر کسی افتخار نداره با امالبنین خانم سر یه سفره بشینه که
ناگهان طوری شد که انگار همهی اجزای صورت مادرش لبخند زدند:
- قربون مهربونیات برم عادل جان!..
نفس عمیقی کشید و به همان سرعت که مردمکهایش لبخندی شده بودند، غم تیرهشان کرد:
- میخوام هی بشینم و نگات کنم تا عقده و دلتنگی این دو سال از دلم بره
ناخودآگاه سگرمههاش توی هم رفت. سر به زیر شد. استکان چایش را که تنها کمی از بخارش باقی مانده بود، درون نعلبکی چرخاند. کجش کرد و نیمی از چای خوشرنگِ تویش را در آن ریخت.
بچه که نبود. میفهمید این مهربانیها و توجهها و مراعاتهای بیش از حد همهاش از دلتنگی ریشه میگیرند. شرمنده بود. شاید اگر آن شب به قصد بهتر کردن حال داریوش...
آهِ مادرش رشتهی افکارش را برید که عینهو طناب یک دام بودند و با هر فکر و حرکتی او را ناخودآگاه و آرامآرام به درون دنیایی تاریک و پیچ در پیچ میکشاندند. گوشهی لبش را بالا فرستاد که مثلاً دارد لبخند میزند! اما جوری که انگار فکش گیر داشته یا زبانش به سقف دهانش چسبیده باشد، توان حرف زدن در خود نمیدید پس به همان شبهلبخند دروغینش بسنده کرد!
امالبنین خانم هم چیز دیگری نگفت. شاید او هم فک و زبانش عیب پیدا کرده بود!! عادل در سکوت و زیر سنگینی نگاه مادر چایش را نوشید. نیمرویش یخ کرده بود. میدانست ضعف خواهد کرد اما بدون اینکه حتی لقمهی دیگری نان خالی به معدهاش بفرستد، از پای سفره برخاست.
نگاه متعجب امالبنین خانم هم همراه قامتش بالا کشیده شد:
- نخوردی مادر!

مشتش را جلوی دهانش گرفت و تک سرفهای کرد:
- دستت درد نکنه!..
بعد برای اینکه حواس او را پرت کند، فوراً پرسید:
- عزیز راستی سند ماشین کجاست؟
ابرو های امالبنین خانم بالا پریدند. دستش را ستون قرار داد و "یا علی!"گویان بلند شد:
- سندو میخوای چی کار عادل؟!
درون چارچوب در ایستاد. ساعدش را به فلز آن تکیه داد و پشت دستش را به لبهاش چسباند. دست دیگرش را به کمر زد:
- میخوام ماشینو بذارم فروش، بدهی دایی رو بدم
امالبنین خانم با نارضایتی نگاهش کرد اما میدانست نمیتواند سر این یک موضوع با او بحث کند. آسمان هم اگر به زمین میآمد او از این تصمیم برنمیگشت! ولی دستکم جوری که بیمیلیاش را نشان دهد، گفت:
- حالا همچین تأکیدی هم نیست... تازه مگه ما دو تا سر هم چه قدر خرج داشتیم؟! کل پولی که داییت این دو سال خرجی ما داده به زور نصف پول ماشین بشه... یه چند وقت بمون و برو حجره! اونوقت لازم نیست ماشینو بفروشی... میتونی همینجوری پولشو بدی
گوشهی لبش بالا پرید:
- یهجوری پولو بهش میدم که برنخوره بهش... نگران نباش امالبنین خانم! باقی پولشم میره واسه یهسری تعمیرات تو حجره
مادر سر به طرفین تکان داد و نفس عمیقی کشید. به کل فکرش از نیمروی دست نخورده دور شده بود. گفت:
- چی بگم که هر چی بگم باز کار خودتو میکنی..
نگاهش کرد:
- حیفه مادر! نفروشش!
دوباره به درون آشپزخانه برگشت. روبهروی او ایستاد. خم شد و پیشانیاش را بوسید:
- به دعای شما یه سال نشده بهترشو میخرم
زن سادهدلانه لبخند زد و دستانش را به طرف آسمان بالا گرفت:
- إنشاءالله!
نرم خندید و با مکث نگاه از صورت مادرش برداشت. از آشپزخانه بیرون رفت. با برداشتن سوئیچ که روی آویزِ دیواریِ کنار در ورودی آویزان بود، از خانه خارج شد.
ایوان کوچکشان با پنج پله در سمت راستش به حیاط میرسید. امالبنین خانم گوشهی آن و روی دایرههای آهنیِ جوش داده شده به حفاظ، چند تا گلدان بنفشهی آفریقایی در رنگهای سفید، صورتی، بنفش و جگری گذاشته بود. سرامیکهای کف حیاط تمیز و آب خورده بودند و باغچهی کوچکی که از بعد از سایبان محل پارک ماشین تا ته حصار امتداد داشت، سبزِ سبز بود؛ حتی زیر آن تابش و گرمای خشک و زرد کنندهی خورشید. شاخههای بید هم در نسیمِ کمجانی که میوزید میرقصیدند و گلهای شمعدانی تکانههای ریزی میخوردند. با فاصلهی کمی از باغچه، شیرآبی قرار داشت که حوضچهای بسیار کوچک کنارش بود و شلنگی سبز و دراز به آن وصل بود.
تکتک اینها را دوباره و دوباره از نظر گذراند و نفس عمیقی کشید. به طرف سایبان رفت. انبار نداشتند و برای همین علاوه بر ماشینشان یکسری چیز های دیگر هم مثل، فرغون و بیل و بیلچه و سطل، آن گوشه و کنار ها بودند!
پشت فرمان نشست. سوئیچ انداخت و آینهها را تنظیم کرد. به تصاویر منعکس شده از پشت سر درون هر سه آینه نگاه انداخت. کف دستانش را روی دنده و داشبورد و دور فرمان کشید. دو سال بود پشت رل ننشسته بود!
لبش را درون دهانش جمع کرد و استارت زد. دنده عقب گرفت و ماشین را از زیر سایبان بیرون برد و نزدیک شیرآب متوقفش کرد. به پشتی صندلی تکیه داد و به ساختمان خانهشان که درست روبهروش بود، خیره شد. توی زندان همهاش میترسید وقتی بعد از ده سال آزاد شد، اینجا دیگر چیزی جز ویرانهای متروک و سرد نباشد. مثلاً، مادر و خواهرش بیخبر و برای فرار از ننگِ او به جایی دیگر و شاید حتی شهری دیگر میرفتند؛ یا حتی اتفاقات بدی که همان موقع هم نمیخواست فکرشان را بکند برایشان میافتاد.
اما دست سرنوشت و خواست خدا نگذاشت هیچکدام از این کابوسها واقعی شوند و سر دو سال ورق برگشت. زیر لب زمزمه کرد:
- الهی شکر!
و از ماشین پیاده شد تا سطل بردارد و آن را بشوید و بعد هم برای فروش ببردش پیش برادرانِ نِیریزی!
***

#یازده


داریوش:

"خودش را تکان داد و باز هم بی توجه به تلاش های بی اثر چند دقیقه یا حتی چند ساعت قبلش سعی کرد راه خلاصی پیدا کند .
نمیدانست از تکان های بی وقفه اش انقدر تنش درد میکرد یا دلیل دیگری داشت.
گردنش را چرخاند و به زحمت طناب دور دستش را نگاه کرد .
لامروت ها آنقدر محکم طناب ها را پیچانده بودند که تکان هایش شل تر که هیچ محکم ترشان کرده بود .
مچ دستانش می سوخت و گردن و کمرش درد گرفته بود .
قلبش هم گاهی تند و گاهی کند و بی صدا میزد .
سر روی زمین گذاشت و نگاهش را به پنجره دوخت، جز گه گاهی صدای پارس سگی هیچ صدایی به گوشش نمیرسید!
از وقتی پلک گشوده بود توانسته بود سیاهی پشت نوری که از پنجره به اتاق می تابید را تشخیص دهد و همین سیاهی شب برایش حجت بود که زمان زیادی نیست که در این دخمه کت بسته افتاده است .
تمام دقایقی را که به خود می پیچید به این فکر میکرد که قبل از اینکه اینجا چشم باز کند کجا پلک بر هم گذاشته؟
و هر چه بیشتر فکر میکرد تصاویر توی ذهنش محو و نامعلوم تر می شد . تنها تصویر واضح ذهنش عادلی بود که کنارش نشسته بود، توی یک جای بزرگ و البته تاریک و روشن .
نفس کلافه اش را فوت کرد و نا امید تر از دفعات قبل صدا بلند کرد:
-کسی اون بیرون نیست؟ .. هـــی؟!
سینه اش سنگین شد و شاید بغض به گلویش نشست .
حتی دیگر توان اینکه تکانی به خود بدهد و کمی راحتتر قرار بگیرد در خود نمیدید .
ساکت و بی هیاهو و تسلیم به سیاهی چشم دوخت و مردمک های گشاد شده اش تار شدند .
صدای بسته شدن دری به گوشش رسید .
ناخودآگاه گوش تیز کرد و منتظر صدای دیگری ماند .
ضربان قلبش هر لحظه بالاتر می رفت، انگار می خواست از سینه اش دربیاید . با دهان نیمه باز نفس میکشید و همین لب های خشکش را میسوزاند .
اینبار صدای قدم های کسی به گوشش رسید . دم و بازدم هایش تندتر شدند . چکیدن قطره ی عرقی را از گوشه ی شقیقه اش حس کرد .
برای غلبه بر ترسی که انگار زمان را برایش کش می آورد، امیدوارانه تکانی به تنش داد و بلند تر گفت:
- کمــک .. کمـــــک!
صدای قدم ها نزدیک تر شد و باز هم نفس او پرشتاب تر .
قدم ها متوقف و صدای چرخیدن قفل در بلند شد.
صدای غر غر هایی هم می آمد که همه امیدش را دود کرد و به هوا برد .
کسی برای کمک نیامده بود .
-چقدر زر زر میکنی تو .. خفه خون بگیر دیگه اه!
-برا چی منو انداختین این جا؟ .. شما کی هستین؟
توی سیاهی اطرافش دری نمیدید اما نگاهش را به حوالی جایی که صدا میشنید دوخت . در باز شد و قامتی توی چارچوب نمایان .
خودش را چپ و راست کرد . نمیخواست کم بیاورد . سعی کرد با گرفتن نفسی عمیق لرزش صدایش را کنترل کند .
غرید:
-با توام؟ .. برا چی منو انداختی اینجا؟ ..
مرد ایستاده درون چارچوب در بی آنکه جوابی به سوال داریوش بدهد سر چرخاند و بلند فریاد زد:
-کجا موندی پس ؟ هوی نفله !!!
و پشت بندش کسی کنارش ایستاد و چیزی به دستش داد و مرد پیش آمد .
تکان دیگری خورد و چشم ریز کرد تا صورتش را ببیند اما چیزی جز هاله ای از سیاهی و روشنی ندید.
مرد کنارش زانو زد.
دستش که پیش آمد تنش را عقب کشید و برای چندمین بار هویت مرد مقابلش را جویا شد و مرد بی توجه روی تنش خیمه زد.
سرش را به چپ چرخاند، بوی تند دستمال درون دست مرد را حس کرده بود.
سر به چپ چرخانده اش با زور دست مرد به راست چرخید و مرد حین اینکه پارچه را پیش می آورد غرید:
_آروم بگیر ..
پاهایش را بالا آورد و زیر دست مرد کوبید.
مرد تکانی خورد و دستش را را ستون کردن تا روی زمین نیوفتد.
به نفس نفس افتاده بود و حسمیکرد هر لحظه قلبش دارد به ایستادن نزدیک تر میشود.
مرد خشمگین دست مشت شده اش را به شکمش کوبید و غرید:
_بت میگم آروم بگیر .. چرا جفتک میندازی حیوون؟
از درد لحظه ای پلک بست و مرد از همین گیجی لحظه ای اش استفاده کرد و دستمال را مقابل دهان و بینی اش گرفت .
نفسش را حبس کرد و سر عقب کشید اما دست دیگر مرد که پشت سرش بود نگذاشت سر عقب کشیدنش اثری کند. چند لحظه بیشتر نتوانست مقاومت کند وبالاخره بوی تند پارچه را نفس کشید و آرام آرام تنش سست و پلک هایش روی هم افتاد."

#دوازده

عادل:

دنیای رنگ و نقش بود آن حجرهی سی متری. فرشهای دستباف و ماشینی با زمینههای لاکی و سرمهای و خاکی و در نقشهای مختلف، مثل، اسلیمی و شاهعباسی و محرابی و ترکمنی و بُتهای، هر گوشهاش را زینت داده و قالیهای گرانقیمت دستباف ابریشمی از کرمان و اصفهان که تعدادشان خیلی کمتر از فرشهای دیگر بود، جایی نزدیک دیوار حجره پهن شده و تابلوفرشهایی هم با طرحهایی متنوع از آیات خاصی از قرآن تا سبد گل یا میوه، به دیوار آویخته شده بودند. چند پادری گرد آبی و نیمدایرهای و مستطیلی هم بودند به علاوهی تعدادی قالیچه که در دو کنج حجره قرار داشتند. در کل این حجره مثل باغچهی کوچکی از گلهای پیچکِ نخی بود توی باغی بزرگتر پر از همین گلها؛ توی بازار فرشفروشان!
صبحِ خیلی زود، خیلی خیلی زودتر از ساعتِ معمولِ باز شدن حجرههای دیگر، آمده و یک دل سیر با تکتک دیوار ها و در های آشنای این بازار دیدار تازه کرده بود!
خودش کرکرههای حجره را بالا کشید. تکتک فرشها و قالیها را بررسی کرد. به تار و پودشان، به پیچکها و گلدانهای زیباشان، به چند ضلعیها و خطوط صافشان، به محرابهاشان، به گلیمهای کوچک و بزرگ دست کشید و از اکسیژنی که حاضر بود شرط ببندد از این گلها بود، دم گرفت!
سماوری که کنجِ دیوار بود روشن کرد. از کمدِ کوچک و قدیمیِ زیرش، استکان کمرباریک و قندان را بیرون کشید و توی قوری گل چینی، چای دم کرد. پشت میزی نشست که یک روز جایگاه آقاجانش بود و روز دیگر داییاش بر آن جای میگرفت. در دو سال گذشته هم اینجا را پسرداییاش، غلامحسین، میگرداند.
همانطور که چای مینوشید، به بیرون از حجره زل زده و منتظر آمدن بازاریان دیگر مانده بود. قلبش تند و کند میتپید. آقا ابوالفضل گفته بود عزتش بیشتر شده اما خودش از عزتی که با رفتن آبروی یک نفر دیگر بیشتر شده بود، میترسید!
به پشتی صندلیاش تکیه داد؛ این تنها وسیلهای بود که توی این حجره قدیمی و زهوار دررفته نبود! نه که نمیتوانست مثل باقی، مثلاً چایساز بخرد یا چهار تا مبل بگذارد کنار میزش، نه! میتوانست اما هیچوقت دلش نمیآمد به ترکیب جایی که یک روز آقاجانش آن را چیده بود، دست بزند!
عادل این چنین بود. همه فکر میکردند مردی خودساخته و زمخت است؛ البته که اینطور هم مینمود مخصوصاً از وقتی که به زندان افتاده بود. اما ته دلش آدم دیگری زندگی میکرد. امانتیهای آقاجانش یک طرف، این گلهای پر قصه و پر غصهای که هر روز میدیدشان طرفِ دیگر، او را مردی لطیف بار آورده بودند! هر چند که این مرد لطیف فقط توی دل خودش زندگی میکرد و کسی آن را نمیدید جز مادر و خواهرش!
کمکم کرکرههای حجرههای اطراف هم بالا رفتند. هر کسی که به بازار آمده و میدید که حجرهی فرشبافان باز است و پسر حاجی خدابیامرز برگشته و پشت میزش نشسته، برای سرسلامتی و احوالپرسی میآمد.
عادل توی چشمهای هیچکدامشان نگاه نمیکرد، مبادا چیزی که به زبان نمیآوردند و پشت تعارفهایشان پنهان میکردند را ببیند. دست بر سینه میگذاشت. سر خم میکرد. با حوصله جواب همهشان را میداد. تعارفشان میکرد به نوشیدن استکانی چای و برای کارشان خیر و برکت آرزو میکرد اما توی چشمهاشان نگاه نمیکرد.
حس بدی داشت از اینکه کسی چیزی را به رویش نمیآورد. درست که بیگناه بود، درست که از اول هم به جرم نکرده به زندان افتاده بود، اما به هر حال بدترین انگها را به او زده و به فاجعهبارترین روش آبرویش را برده بودند و حالا باور این همه درستیِ اوضاع برایش سخت بود. شاید هیچوقت هم باور نمیکرد. شاید هیچوقت دیگر به چشم حجرهداران و مشتریها نگاه نمیکرد...

نزدیک ظهر بود. با خودش غذا نیاورده و در واقع بیشتر برای فهمیدن اوضاع به حجره آمده بود. بعد از اینکه غلامحسین یک ساعتی آمد و تمام حساب و کتابها و سفارش و خرید های تازه را برایش شرح داد، با هم از حجره بیرون زدند. پسرداییاش رفت پیش پدرش، آقا ابوالفضل. عادل هم کرکرهها را پائین کشید و قفلی کتابی به آن زد.
توی بازار سر به زیر راه افتاد طرف خانه. آفتاب توی فرق سرش میکوبید. دو ربع مانده بود به اذان و کمکم حجرهها و مغازهها داشتند خلوت میشدند و اکثراً میرفتند سراغ ناهارشان.
از راهروی نیمهتاریک گذشت. زیر طاقش چون سایه افتاده بود، لااقل به اندازهی چند گام، خنکی بیشتری را حس کرد! بعد از آن دوراهیای بود که سمت چپش به بازار نقرهکاران میرسید. به راست پیچید و از جلوی مغازههایی که هر کدام چیزی میفروختند، گذشت.
حس میکرد مردم از پشت در های شیشهای و ویترینها به او نگاه میکنند. قدمهایش را بلند برداشت و به کفشهایش خیره ماند. کمی ضعف داشت و اخم به پیشانیاش نشسته بود. دستش را مشت کرد و مشتش را توی جیبش فرو برد تا زیر دندهاش را نفشرد.

میزی چوبی سر راهش بود که رویش دستههای سبزی را چیده بودند. راهش را کج کرد تا به آن نخورد و از وسط آسفالتی که آنقدر دربوداغان بود که پوستهپوسته داشت، تا سر بازار رفت.
نفس عمیقی کشید و حس کرد باری از روی سینه و شانههایش برداشتهاند. برخورد بدی ندیده بود. آقا ابوالفضل هم گفته بود عزتش بیشتر شده و امروز این را به چشم دیده بود اما به همهاش بیاعتماد بود.
راهش را به طرف خانه کج کرد. دیروز ماشین را گذاشته بود برای فروش و از امروز هم باید مثل نوجوانیهاش پیاده این راه را میرفت و میآمد. دستی به گردن خیسش کشید.
ناگهان او را دید. از نیمرخش شناختش. اخم کرد و همزمان هم دلش لرزید. لبش را توی دهانش جمع کرد و پیش رفت.
داریوش دست کرد توی جیبش و همانطور که از تعمیرکار دستمزدش را میپرسید، پولهایش را بیرون آورد و چند اسکناس بیرون کشید و به او داد. موتورِ تازه تعمیر شدهاش را از روی جک خلاص کرد و از شیب مغازه پائین آورد.
عادل به آن نگاه کرد؛ همان موتوری بود که اگر دو نفری میخواستند جایی بروند، ترک آن مینشست و بیخیال ماشینسواری میشد!
داریوش موتور را تا کنار خیابان کشاند. همین که پایش را بالا برد تا روی زین بنشیند، نگاهش به او افتاد. ماتش برد. عادل این را از قفل شدن مردمکهای میشی رنگش روی صورت خود، فهمید.
به طرفش گام برداشت. حالا که روبهروش ایستاده بود، میتوانست کبودی پای چشمش را ببیند که کمکم داشت به زردی میگرائید. داریوش آب دهانش را قورت داد. خشکش زده بود. نمیدانست فرار کند یا همان جا بماند؛ حرفی بزند یا سکوت کند. نمیدانست و نمیتوانست عکسالعملی نشان دهد.
تنها ناخودآگاه از دهانش پرید:
- سلام!
عادل پوزخند زد. دست پیش برد و او ترسخورده سر عقب کشید. چانهاش را گرفت و با ابرو به کبودی صورتش اشاره کرد. نفس داریوش حبس مانده بود. عادل با صدایی بم شده، گفت:
- هنوز قدش نشده!
و رهایش کرد و از کنارش گذشت. داریوش مات مانده بود و شاید کمی هم ترسیده. هنوز قدش نشده بود، یعنی زخم توی دل عادل خیلی خیلی عمیقتر از زخم و کبودی تن و صورت او بود.
***

برچسب: نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 22:39

صفحه بندی