ذهنش آنقدر درگیر بود که اعداد در مغزش نمی ماند .
چند روز بود که جمله ی عادل یک لحظه هم دست از سرش بر نمیداشت .
حسی مثل ترس تمام مدت همراهش بود، جمله ی عادل میتوانست نوید روزهای بد و بدتر را بدهد و این می ترساندش ..
اینکه بینشان بیش از این شکرآب شود و فرصت جبران برای هیچکدامشان نماند می ترساندش!
متر را برداشت و باز کرد و خواست اندازه را علامت بزند اما علامت سیاه رنگ از قبل روی چوب جا خوش کرده بود .
اخم هایش در هم شد و نچ کلافه ای کشید .
فکر کرد هربار که حرف عادل میشود و پتکی از جانب عادل توی سرش می خورد همینقدر گیج میشود .
حتی آن روز هم همینقدر گیج و نفهم شده بود ...
" دلش پیچ می زد و گوش هایش سوت می کشید حالش هی میخواست بهم بخورد و معده اش هر بار مچاله تر میشد.
سر چرخاند و پشت سرش را نگاه کرد، کوچه خلوت بود .
از همان لحظه ای که تکیه زده به تیربرقی ته کوچه پلک باز کرده بود این کوچه هیچ رهگذری به خود ندیده بود .
چیزی تا سر کوچه فاصله نداشت ؛ اما همین مسیر کوتاه با قدم های پیچ در پیچی که او برمیداشت کش آمده بود .
چشمانش یک لحظه تار شد و مجبورا دستش را بند دیوار کردو قدم برداشت . هنوز بوی تندی که تنفس کرده بود را توی دماغش حس میکرد .
همان بویی که آن دستمال سپید پیش چشمانش میداد .
همان دستمالی که کسی با زور به بینی اش چسباند .
نرم نرمک لحظه های قبل از بیهوش شدنش پیش چشمانش نقش بست؛ آن دخمه ی تاریک ، تقلا هایش و ...
عقب تر که می رفت یک جایی ذهنش خالی می شد .
گیج از این یک هو خالی شدن ذهنش نگاهش را به تابلوی سر کوچه دوخت .
نام کوچه که به چشمش آشنا آمد بیشتر از قبل گیج شد . نمیفهمید چه خبر است و چرا اینجاست!
قدم هایش را تند تر برداشت و بالاخره بعد از چند کوچه به محل خودشان رسید .
محل خلوت بود و این نشان از ظهر داشت ..
چند قدمی در خانه ی شان دستی به جیب شلوارش کشید، خالی بود! تعجبی هم نداشت ..
مقابل در ایستاد و مشت کم جانی به در کوبید .. کسی نشنید!
دوباره و سه بار کوبید و بالاخره صدای اعلاء را شنید :
-کیه؟
سر به در چسباند:
-منم
در آنقدر با شتاب باز شد که فرصت نکرد سرش را عقب بکشد و یکهو سرش پرت شد و اگر دستانش را به شانه های برادرش نمینشاند با کل هیکل روی سرش می افتاد .
اعلا دست زیر شانه های برادرش برد و حیرت زده لب زد:
-داداش!!
با سستی خودش را عقب کشید:
-هوم؟
-اعلاء کی بود مادر؟
اعلا اما بدون جواب دادن به پرسش مادرش کنار کشید تا برادرش وارد خانه شود و سپس حین بستن در خانه پرسید:
-داداش خوبی؟
راه گرفت به سمت حیاط و کف دستش را به صورتش کشید:
-خوبـ..
-داریوش؟!!!!
دهان بست و خیره ی مادرش شد، رقیه خانم هم مثل اعلاء حیرت زده نگاهش می کرد .
خیال کرد ظاهرش خیلی درب وداغان است که مادر و برادرش اینطور از دیدنش حیرت می کنند .
با دست تکانی به پاچه ی شلوارش داد و در همان حال گفت:
-خوردم زمین .. چیزی نیس
یک تای ابروی اعلا بالا رفت:
-ینی سه روزه خوردی زمین؟
چشم هایش گرد شد و پر تعجب به اعلا نگاه کرد:
-سه روز؟
سر اعلا بالا و پایین شد و داریوش ناباور دوباره پرسید:
-سـه روز؟؟؟
رقیه خانم نزدیکش شد:
-آره سه روز ! .. کجا بودی داریوش؟
مات پلک زد، نمیفهمید! زمان را گم کرده بود .
اما توی آن دخمه که همه اش شب بود .. روزی ندید.
-امروز چند شنبه س؟
-دوشنبه
پاسخش را اعلا داد و داریوش مات و وا رفته لب ایوان نشست.
اعلا نزدیکش شد و پیش پایش روی دو پا نشست.
برخلاف رقیه خانم که اخم آلود و پر شماتت پسرش را نگاه می کرد، اعلاء گیجی برادرش را حس کرده بود .
دست روی زانوی برادرش گذاشت و نگران پرسید:
-خوبی؟
نگاه مات داریوش قفل مردمک های برادرش شد، اعلاء نگرانتر لب زد:
-کجا بودی؟
رقیه خانم سکوت کرده بود، تمام این سه روز را سکوت کرده بود .
ته دلش ترس داشت .. ته دلش از حدس هایی که یکی پس از دیگری سر بلند می کردند ترس داشت .
آنقدر ترس داشت که صورت رنگ پریده و لباس های خاکی پسرش به چشمش نمی آمد.
اعلاء دست بلند کرد و به پیشانی خیس برادرش کشید، هوا سرد نه اما انقدری خنک بود که کسی عرق نکند . دست بی رمق برادرش را میان دست گرفت و گفت:
-فرار کرده بودی؟
لب های بی رنگ داریوش بالاخره لرزید:
-فرار برای .. چی؟
اعلاء نیم نگاهی به مادرش انداخت و سپس به آرامی و پر تردید گفت:
-عادل و بازداشت کردن ..
نفسش داشت بند می رفت، هر لحظه چیزی عجیب تر از لحظه ی قبل می شنید .
بی توجه به گوش هایش که بی امان سوت می کشید پرسید:
-چرا؟
رقیه خانم به حرف آمد و با نگاه تیز و دلخوری که به صورت پسرش دوخته بود گفت:
-چراشو تو باید بگی .. کجا رفته بودین ؟ چه غلطی کردین داریوش؟
گنگ مادرش را نگاه کرد، چه غلطی کرده بود مگر؟ چیزی یادش نمی آمد که ..
اعلا نرم تر از مادرش گفت:
-فردای اون شب که رفتین باهم پلیسا ریختن اینجا و عادل و بازداشت کردن .. میگن .. میگن ..
اخم کرد:
-میگن چی؟
اعلا سر پایین انداخت:
-میگن قضیه ناموسیه ..
نفسش بند رفت و بهت زده گفت:
-هان؟
اعلاء نچی کرد و سر تکان داد، بی فکر از جا پرید و اعلا عقب کشید و رقیه خانم ترسیده قدمی سمتش برداشت .
داریوش اما توی فکرش تنها یک چیز بود آن هم این که از عادل خبری بگیرد ..
فرز از خانه بیرون زد و بی توجه به "داداش" و " داریوش" گفتن های مادر و برادرش سمت خانه ی فرشبافان دوید .
وقتی مقابل در خانه ی شان رسید مجالی به خود نداد تا نفس بریده اش جبران شود، تند و بی وقفه زنگ در را زد و منتظر ماند . انتظار زیادی نکشید و در خانه باز شد .
مقابل در ایستاد، با دیدن عاطفه سرش را پایین انداخت و پرسید:
-عادل ...
عاطفه فرصت نداد جمله ایی سر هم کند، در را محکم بهم کوبید و صدای پر حرصش از پشت در به گوشش رسید:
-نارفیق پست! "
#چهارده
عادل:
انگشتانش را پشت گردنش در هم گره زد. پا هایش را زیر میز کشید و تنهاش را عقب برد. منتظر برقکاری بود که سپرده بود بیاید حجره برای تعویض سیمکشیهای فرسودهاش. بعدش هم نقاش خبر میکرد.
خود را یکهو جلو کشید. برخاست و به طرف پنکهای که تنها چند گام با میز فاصله داشت، رفت. دوشاخهاش به پریز وصل بود. روشنش کرد. با وجود قدیمی بودنش هنوز خوب کار میکرد؛ فقط صدایش بلند بود و وقتی سرش میچرخید غژغژ گوشآزاری داشت. اهرم کوچک پشتش را بالا کشید که دیگر نچرخد.
خواست پشت میزش برگردد که صدای زنانهای از پشت سر شنید:
- سلام!
برگشت. فقط نیمنگاهی به سمت زن میانسالی که همراه دو دختر جوان پا به حجره گذاشته بود، انداخت و سر به زیر شد:
- سلام! بفرمائید، درخدمتم!
نگاه دختر ها مدام روی تابلوفرشها و قالیها میگشت. زن گفت:
- یه تخته قالی دوازده متری میخوایم
گامی به طرف فرشهای پهن شده کف حجره برداشت. آن سه نفر نیز نزدیک شدند. گفت:
- دوازده متریامون اینان... اگر دستبافم مدنظر دارین، اونطرف..
و آمد به کنار دیوار و قالیهای آن سمت اشاره کند که زن ابرو های نازکش را بالا فرستاد:
- نه آقا! دستباف نمیخوایم... الآن اومدیم فقط برای انتخاب... با اجازهتون غروب با همسرم میایم برای دادن پول و بردن فرش
مؤدبانه سر تکان داد و زمزمه کرد:
- خواهش میکنم!
زن به همراه دو دختر بالا سر تخته فرشها ایستادند. عادل هم با فاصله از آن دو قرار گرفت و از طرح و نقش و رنگ و جنس نخهای فرشهایی که ورق میزد، گفت. آنها به تار و پود و زیر و روی بعضیشان دست میکشیدند و راجع به خریدن یا نخریدن آنها با هم بحث و مشورت میکردند.
گویا آمده بودند تا برای تازهعروسشان به عنوان یکی از اثاثیهی بزرگی که خانوادهی داماد هدیه میدهد، یک تخته دوازده متری بردارند. زن معمولاً طرحهای قدیمیتر که گل و بُتهی بیشتری داشت را انتخاب میکرد اما عروسش که سمت چپ او ایستاده بود، با بیمیلی دنبال فرشی میگشت که رنگ زمینهاش با رنگ پرده و مبلهاش هماهنگی داشته باشد.
هر کدام را که عروس جوان رد مینمود، خواهرشوهرش غری میزد و فقط برای درآوردن حرص او هم که شده، با اینکه زیاد به سلیقهی قدیمی و شلوغ پسندِ مادرش علاقهای نداشت، انتخابهایش را تحسین میکرد!
عادل مشتش را جلوی دهانش گرفت و تکسرفهای زد؛ همهی اینها برای کنترل خندهاش بود! تنها چیزی که نمیتوانست کنترلش کند، چین کنار پلکهاش بود. فرش دیگری را ورق زد و به رشتهرشتههای سفیدش دست کشید. وسط توضیحات راجع به طرح تلفیقی فرش بود که عروس جوان گفت:
- همین خوبه... قشنگه همین مامان!
زن با نارضایتی به قالی دست کشید. زمینهاش سرمهای و حاشیهاش آبی بود. چندان شلوغ نبود. یک گل بزرگ شاهعباسی وسطش داشت و چهار طرفش هم پیچکهایی دَوار.
دختر دیگر چیزی گفت که عادل نفهمید چون برای لحظهای، همین که سر برگردانده بود تا خندهی محوش توی چشم سه زن نباشد، از پشت شیشهی حجره چشمش به او افتاده بود. خیلی سریع اخم به پیشانیاش نشست و همهی حس نسبتاً خوبش دود شد.
اینجا چه میکرد؟! در چند روز گذشته که دیگر پیاش نرفته بود. دیگر حتی به او فکر هم نکرده بود. بعد از آن دیدار چند لحظهای بیرون تعمیرگاه، نگاهش را بیرون بازار هم پائین نگه میداشت تا حتی شده اتفاقی هم نبیندش! اما انگار هر چه او قصد دوری داشت، داریوش فکر دیگری توی سرش بود.
- آقا!
با صدای زن به خود آمد. گیج پرسید:
- بله؟!
ابرو های زن بالا پریدند:
- وا!..
بند کیفش را که رها شده بود به روی شانه برگرداند و با بیمیلی به همان فرش انتخابی عروسش اشاره کرد:
- اینو ما غروب میایم میبریم
سر تکان داد. دیگر اصلاً حواسش به هیچ چیز نبود جز مردی که سر به زیر جلوی حجره ایستاده و معلوم بود منتظر است تا مشتریها بروند.
چند لحظه بعد که آن سه رفتند، عادل با اخمی به پیشانی روی صندلیاش نشست. دید که داریوش دارد به طرف در حجره میآید و رو برگرداند. تصمیم داشت ندیدهاش بنگارد و به او بفهماند که نمیخواهد دیگر حتی سایهاش را جلوی چشمانش ببیند. قید این رفاقت را با ماجرای دو سال پیش یکجا زده بود و تصمیم داشت دیگر فقط به مادر و خواهرش برسد.
داریوش با پیشانی عرق کرده داخل آمد. گرما یک طرف، سنگینی نگاههایی که توی بازارچه و البته از حجرههای اطراف رویش میخ میشدند از طرف دیگر، تمام تنش را خیس کرده بود. نفسش گرفته بود از این هوای سنگین. اما هر جور شده باید حرف میزد. نمیخواست به راحتی کم بیاورد و برادر بزرگترش را از دست بدهد.
زیرزیرکی نگاهش به او بود و عادل حتی سر هم بلند نمیکرد تا ببیندش. فقط اخم داشت.. اخمی عمیق که داریوش دیگر آن را به عنوان جزوی از صورت رفیقش قبول کرده بود.
با احتیاط و آرام به حرف آمد:
- باید حرف بزنیم!..
عادل عکسالعملی نشان نداد. بیشتر روی صندلی لم داد؛ تقریباً درازکش شده بود. ساعدش را روی چشمانش گذاشت.
داریوش پلک بست و نفس عمیقی کشید. دستانش را به کمر زد:
- میشنوی چی میگم یا نه؟!
عادل دست از روی چشمانش برداشت و عمیق و خونسرد نگاهش کرد. پوزخند زد و به طرف در حجره اشاره رفت:
- درم ببند!
پوزخند پر حرف او را نادیده گرفت و قدمی پیش گذاشت:
- بهت گفتم ثابتت میکنم!..
نگاهش مستقیم و با دقت عادل را میپائید. یک قدم دیگر برداشت:
- حاضرم تا تهش برم برای اثباتش
اخم عمیقی روی پیشانی عادل نشست. از جا جهید که داریوش گامی عقب رفت. از پشت میز بیرون آمد. پیش رفت و بازوی او را چنگ زد و به طرف در کشاندش:
- گوش مفت برای شنیدن دریوریای تو ندارم... خوش اومدی!
داریوش دستش را روی دست عادل نشاند تا مانع از بیرون انداختنش بشود و میان هول و ولایشان سنگ آخرش را پرتاب کرد:
- رد دختره رو زدم!
از شل شدن دست او فهمید که تیرش به هدف نشسته. به چهرهی مات بردهاش خیره شد اما همین که خواست دهان باز کند و چیز دیگری بگوید، دوباره انگشتان او دور بازویش محکم شدند؛ حتی بیشتر از بار پیش!
با خشونت بیشتری سمت در کشاندش:
- گفتم حوصلهی شنیدن دریوریاتو ندارم!..
قبل از اینکه بیرون بیاندازدش، با دست دیگر یقهاش را چنگ زد و صورتش را مقابل صورت او نگه داشت:
- جلوی دید من نباش! نه خودت، نه سایهت... نه حتی حرفت! نمیخوام دیگه ببینمت... حتی تو خیابونم اگه منو دیدی راتو کج کن یه ور دیگه! دیگهم پاتو توی این بازارچه و خاصه توی این حجره نذار!..
به طرف دو پلهی ورودی هلش داد که او به سختی تعادلش را حفظ کرد تا زمین نخورد. نفسهاش تند شده بود. یک دستش را زیر دندهاش فشرد و با دست دیگر به سر بازارچه اشاره رفت. صدایش بم شده بود و کمی لرز داشت:
- بیخیال زخمی که رو سینهمه... فقط برو رفــیق!
دوباره همان "رفیقِ" کشیدهای را به زبان آورده بود که چارستون بدن داریوش را میلرزاند! در را به روی مرد مات شده بست و بیخیال نگاههایی که از حجرهی روبهرو میخشان بود، پشتش را به آن تکیه داد.
تهوع داشت. صدای داریوش در گوشش میپیچید: "رد دختره رو زدم".
سرش را با شدت به طرفین تکان داد تا این صدای موذی گورش را گم کند. قول داده بود؛ به خودش قول داده بود دیگر پی گذشته نرود. بماند و زندگیاش را بکند و به امانتیهای آقاجانش برسد. حالا نباید با یک جمله پایههای عهدش با خودش میلرزید!
تهوع داشت؛ از این حس لعنتی بیزار بود. کمر خم کرد و دست روی زانو هاش گذاشت. باید اینبار از دکتر میپرسید مگر این مرض لامذهب با اعصاب هم ارتباط دارد؟!
شاید هم نداشت! شاید بهتر بود از فشار عصبی هم مثل غذا ها پرهیز میکرد!
به طرف کمدِ زیر سماور رفت. کاسهی پر از خرما را برداشت و پشت میزش نشست. خرمایی به دهان گذاشت و سرش را به پشتی صندلی چسباند و به ترک سقف خیره شد. دستش را روی بازویش فشرد. شیرینی خرما را با همهی وجود زیر زبان کشید و پلک بست.
باید فکر مادر و خواهرش میبود. نباید پی دردسر میرفت. داریوش و گذشته، بیداریوش و گذشته!! باید حواسش به خودش میبود تا وضعش بدتر نشود.
اینها را برای خود تکرار کرد تا دوباره قرص شود. سرزنشبار بود که فقط با یک جمله و توی یک لحظه اینطور کنجکاویاش تحریک شده بود. اینطور دلش لرزیده بود برای زدن آخرین دست و پا ها، تا شاید رفاقتشان مثل قبل شود.
سر پائین آورد. مشتش را جلوی دهانش گرفت و تخم خرما را بیرون فرستاد. آن را توی کاسه انداخت و خرمایی دیگر برداشت. راستی این مرض ارتباطی با اعصاب داشت یا نه؟! لابد این چشمه از ویژگیهاش به مادرش برده بود که حتی سرماخوردگیاش هم با فشار عصبی تشدید میشد!!
عادل همیشه ترکیبی از مادر و پدرش بود. مثلاً بیماری را از پدر و تشدید علائم با خرد شدن اعصاب را از مادر به ارث برده بود!
#پانزده
دوباره تخم را انداخت توی کاسه. خود را پیش کشید و ساعدش را روی لبهی میز گذاشت و پیشانیاش را به آن چسباند.
سالِ پیش بود که فهمید و به هیچکس نگفت.. نگفت که چرا مو هاش را کوتاه کرده.. چرا لاغر شده و اینقدر توی خوردن غذا ها وسواسی شده..
" روی تخت نشست. دکتر داشت بیمار دیگری را معاینه میکرد. صحبتهایشان را از پشت پاراوان بیمارستانی میشنید. مرد صدای زمختی داشت و به عکس او، لحن و صدای دکتر آرام بود. گاهی سؤالاتی کوتاه میپرسید و زندانی کوتاهتر جوابش را میداد.
خود را عقبتر کشید و به دیوار پشت سر تکیه زد. ضعف داشت. ترسی موذی به دلش بود. نمیخواست به آقاجانش فکر کند. به مردی با مو های یک دست سفید که توی چهلوپنج سالگی دیگر نبود! خودش نبود؛ مو هاش هم، ابرو هاش هم.. فقط یک صورتِ بیش از حد مات و سفید بود که روز به روز محوتر میشد.
نمیخواست به نالههاش فکر کند. به مورفین. به درد. به اینکه شبها نمیتوانستند بخوابند. عاطفه گریه میکرد و میترسید. آقاجانش تاب نمیآورد و ناله میکرد.
بعد یک روز، دیگر ناله هم نکرد. یکهو حدقهی چشمانش عقب رفتند. بلندش کردند. لباس سفیدش تو یک ثانیه سرخِ سرخ شد. دیگر نفس نکشید. یکهو رفت. عاطفه ندید. فرستاده بودندش خانهی عمهاش تا کمی از آن فضا دور باشد. وقتی برگشت دید آقاجانش نیست.
عادل هم تا مدتها خواب خون میدید. خواب خرچنگ! حالا آن خوابها برگشته بودند. حالا ترس برگشته بود. عادل از دل درد میترسید. از تنها ماندن مادر و خواهرش. از محو شدن صورتش. از عقب رفتن حدقههاش. از نفس نکشیدنش..
با صدای دکتر یکه خورده به خود آمد. نفهمیده بود او چه گفته. تنها گیج نگاهش کرد. مرد لبخند محوی زد:
- کجایی؟ نیستی اینورا!؟..
بیاینکه بداند چرا، سر تکان داد. ابرو های دکتر بالا پریدند. خندهای کرد و مقابل او ایستاد:
- خب، اول بگو ببینم اسمت چیه؟
نگاهش کرد. مرد میانسالی بود؛ شاید حدود بیست سال تفاوت سنی داشتند. صورتش حس و حالتی داشت که آدم را آرام میکرد.
لب زد:
- عادل... عادل فرشبافان!
مرد سرش را به بالا و پائین جنباند:
- مشکلت چیه آقا عادل؟!
اولین چیزی که به ذهنش رسید، درد شکمش بود. کف دستش را زیر دندههای سمت راست سینهاش گذاشت:
- شکم درد دارم... اینجا! ضعف دارم... تهوع... اشتهامم کم شده
ابرو های پزشک از سر دقت به هم نزدیک شدند. پیش آمد و اشاره کرد عادل لباسش را بالا بزند. او شروع کرد به باز کردن دکمههای پیراهنش و دکتر پرسید:
- چند وقته؟
زیرپیراهنیاش را بالا فرستاد:
- دو ماه
مرد سرزنشگرانه و به طعنه گفت:
- چه زود اومدی!..
زبانش نچرخید بگوید از نتیجهی معاینه میترسید! پس ساکت ماند و مردمکهایش را پائین کشاند. مرد جایی را که عادل نشان میداد لمس کرد و به دقت بررسیاش نمود:
- مشکل یا علامت دیگهای هم داری؟
زبان روی لب کشید. صدایش فقط کمی بلندتر از زمزمه بود:
- بیشتر همیناست... وزنمم کم شده
پزشک گوشیهای رها شده دور گردنش را در گوشهایش فرو برد و دیافراگم را به قلب او چسباند:
- چند سالته؟
- سیوچهار
- نفس عمیق بکش!
عادل اطاعت کرد. بعد از سکوتی که در اثر کار دکتر ایجاد شده بود، مرد پرسید:
- سیگار میکشی؟ سابقهی مصرف مواد یا الکل چی؟ داری؟!
عادل چانه بالا انداخت:
- نه!
دکتر سر تکان داد. گوشی را دوباره روی گردنش برگرداند و دیافراگم را در جیب روپوشش فرو برد:
- عادت غذایی خاصی داری؟
منظورش را نفهمیده بود. چشم ریز کرد و پرسید:
- ینی چی؟ عادت غذایی خاص، ینی چی مثلاً؟
دکتر سرش را به طرف گردنش کج کرد:
- مثل عادت به شور کردن غذا... خوردن غذا های چرب... اهل فستفود هستی؟
ناخودآگاه خندید:
- فستفود؟! اینجا؟!
پزشک هم به خنده افتاد. چانه بالا فرستاد: نه، در کل!
کمی فکر کرد. تنها عادت غذایی خاص او، عادت به دستپخت مادرش بود که در این یک سالی که زندانی بود، خبری از آن نبود! پس تلخ و کوتاه گفت:
- نه! هیچی
پزشک دوباره سر تکان داد. چهار انگشتش را توی مو های پرپشتِ سیاه و سفید عادل فرو برد و با انگشت شست پلکش را بالا کشید:
- چه زندگی سالمی!..
این را نسبتاً با لحنی بین شوخی و تعجب به زبان آورده بود. تقریباً ندیده بود کسی از زندانیهای اینجا زندگیای سلامت داشته باشد! با دقت توی تخم چشمهاش نگاه کرد؛ انگار میخواست اسم بیماری را از درون آنها بیرون بکشد.
عادل یک لحظه به ذهنش رسید برعکس تمام زندانیها و افسر های این خراب شده، او مردی آرام و با حوصله بود و البته کمی هم این آرامشش حالا حرص دهنده بود! لب فشرد تا جلوی سؤالی که میخواست بپرسد را بگیرد.
دکتر دست از سر تخم چشمان او برداشت و گامی عقب رفت! دست به سینه شد:
- سابقهی بیماری خاصی توی خونوادهتون دارید؟!
توی دلش به این سؤال لقبِ تیر خلاص را داد! پلک بست و آرام دم عمیقی گرفت. صدایش بمتر شده بود:
- پدرم سرطان کبد داشت
ابرو های دکتر بالا پریدند. با کمی مکث نگاه از او گرفت و دوباره سر تکان داد. سؤالاتی دیگر پرسید که عادل جواب همهشان را با گاوگیجه به زمزمه گفت. مرد هم به معاینهاش ادامه داد و بعد به طرف میزش رفت:
- یهسری آزمایش برات مینویسم... تحتالحفظ میبرنت بیمارستان... بعدم احتمالاً باید تحت نظر یه پزشک متخصص باشی
زیرپیراهنیاش را مرتب کرد و مشغول بستن دکمههایش شد. دکتر چیزی از بیماریاش نگفت. اخم به پیشانیاش آمد. دم عمیقی گرفت و مقابل میز او ایستاد. مرگ یکدفعه، شیوَن هم یکدفعه دیگر!! آب دهانش را فرو داد و پرسید:
- من سرطان دارم دکتر؟!
مرد نگاهش را بالا کشید و به صورت او دوخت. خندید. به جلو خم شد و انگشتانش را در هم قلاب کرد و روی میز گذاشت:
- تشخیص سرطان به همین راحتی نیست آقا عادل! علائمی که تو گفتی نشونههای خاص سرطان نیستن... خیلی از بیماریهای گوارشی این علامتا رو دارن... پس تا وقتی آزمایشا رو انجام ندی، نمیتونم تشخیص بدم دقیقاً مشکلت چیه... از الآن با تلقین اینکه سرطان داری پدر خودتو درنیار! "
***
#شانزده
داریوش:
لگدی نثار سنگ ریزه ی پیش پایش کرد و دستش را درون جیبش فرو برد .
آفتابی که مغز سرش را نشانه رفته بود کم جان بود با این وجود باز هم حس میکرد مغزش دارد میپزد!
موتورش را توی حیاط زیر سایبان گذاشته بود و پیاده راه کارگاه را در پیش گرفته بود .
امروز را برخلاف گرما و زمانی که کم داشت ترجیح داده بود پیاده سر کار برود و برگردد .
میخواست فکر کند، میخواست یک راهی، یک بیراهی پیدا کند . میخواست و میدانست از خواستن تا عملی شدن خیلی راه دارد ..
این که راهی پیدا کند یک سمت و اینکه عادل را به این راه بیاورد هزار سمت بود!
عادلی که می دانست دردش آمده که انقدر کینه کج دلش نشانده ..
درد که هیچ!
دلیل محکمی که عادل به آن تکیه زده بود دست کم دهان او را می بست، دهانش را می بست و دلش رو میسوزاند.
اینجای رفاقتشان را دلش می خواست فقط سکوت کند .
تمام این دوسال، تمام روزهایی که منتظر راه آمدن عادل بود، تمام ساعت هایی که پشت آن در بزرگ زندان می نشست و منتظر میماند یک راهی پیدا کند و ببیندش دلش می خواست برود بنشیند رو به رویش و فقط به چشمان عادل زل بزند و سکوت کند، سکوت کند و عادل بخواند.. سنگینی های دلش را بخواند .
روی دلش مانده بود..
روی دلش مانده بود اینکه عادل حتی یک لحظه هم این راه رفته را، این قضاوت تمام شده را برنمیگشت و برنگشته بود .
حق میداد!
به برادرانه های عادل و غیرتش حق میداد.
برادری که راز مگوی دل رفیقش را میدانست چه دلیل قانع کننده ایی بهتر از کینه ی رفیق؟ آن هم کینه ایی که سر عشق و خواستن باشد!..
اما ناحق این بود که همه ی شناختش از داریوش را فراموش کند .
حالا ولی جایی ایستاده بود که نمیتوانست سکوت کند..
-چیزه .. یه لحظه
صدایی به گوشش خورد حواسش را از افکارش پرت کرد. سر بلند کرد، ابروهایش از دیدن کوچه ی آشنای مقابلش بالا پرید.
آنقدر غرق افکارش بود که متوجه مسیر کج شده و گم شده اش نشده بود.
نگاهش را پی صدایی که شنیده بود چرخاند. قدم هایش متوقف شد.
صدایی که به گوشش خورده بود را درست شناخته بود .
خودش را کنار دیوار کشید و نگاه به عاطفه ای دوخت که مقابل در خانه ی شان ایستاده و با کسی پشت دیوار حرف می زد .
فکر کرد اگر عاطفه راه می آمد شاید میتوانست دل عادل را هم به راه بیاورد .
بالاخره به قول عادل، عاطفه پدرکشتگی شان باهم بود!
قدم برداشت اما نیم قدمش به قدم تمام نرسید و ایستاد، یادش آمد به آن روزهایی که بیشتر از هر کسی عاطفه با کینه نگاهش می کرد و سر سخت تر از همه برای نبخشیدنش عاطفه بود!
حالا هم مثل همان دفعه هایی که او خواهش می کرد و عاطفه نشنیده همه ی شان را رد می کرد .
حرف جدیدی که نداشت، داشت؟
برای عادل شاید اما برای عاطفه ؟!
پا پس کشید، کلافه شده بود از دل دل کردن های خودش، دستی میان موهایش کشید و سمت در خانه ی فرشبافان چرخید.
عاطفه همچنان با کسی حرف میزد و گه گاهی از آن لبخند های محجوبانه اش تحویلش می داد .
آب دهانش را پایین داد و در دل "خدا" ی آرامی گفت و سمت عاطفه قدم برداشت .
نزدیک تر که شد قامت مردی را مقابل عاطفه دید و بی اراده اخم هایش در هم فرو رفت .چند قدم دیگر نزدیک شد و مرد به چشمش آشنا شد!
-عاطفه خانوم؟
نگاهش مستقیم به بهزاد ایستاده مقابل عاطفه بود و زبانش عاطفه را صدا می زد .
عاطفه متعجب گردن کشید و نگاهش کرد و بهزاد تمام قد به سمتش چرخید .
-اینجا چیکار داری؟
نگاه از چشمان سیاه بهزاد گرفت و به جایی پیش پای عاطفه دوخت:
-اگه میشه چند دقـ ..
بهزاد یک قدمی اش ایستاد و حرفش را برید:
-نمیشه!
نگاهش را بالا آورد، یکباره تمام روز های گذشته پیش چشمش قطار شد. تمام روزهایی که حرص میخورد و نمیتوانست چیزی بگوید .
همان روز هایی که میترسید چیزی بگوید و عادل خرابش کند و این بشود که الان شده!
-شما برو تو دختر دایی ..
عاطفه چادرش را بالا کشید و چشم غره ایی به داریوش رفت و با لحنی نگران رو به بهزاد گفت:
-شمام بیاید تو .. زنگ میزنم داداش عادلم بیاد اینو رد کنه . شما درگیر نشید .
مات نگاهشان کرد، لحن نگران عاطفه دلش را لرزانده بود ..
اگر آن حرص و کلافگی ها را تاب آورده بود بخاطر عاطفه ایی بود که اگر طرف او نبود لااقل طرف بهزاد هم نبود .. اما حالا ...
زبان روی لبش کشید و دهان باز کرد چیزی بگوید اما نگاهش که به چشمان گرفته و تیره ی عاطفه افتاد منصرف شد.
حتی از حرف زدن وفرصت خواستن هم منصرف شد!
سر تکان داد و همانجور بی سر و صدا که آمده بود برگشت .
#هفده
عادل:
بالشت سوسیسی شکل را پشت مبلهای گرد شده یک گوشهی سالن زمین انداخت و دراز کشید. یک دستش روی پیشانی، دیگری را روی شکمش گذاشت. پای راستش را جمع کرد و به صفحهی تلویزیون خیره ماند.
یکی از همان مجموعههای طنزی را داشت نشان میداد که آنقدر پخشش کرده بودند که دیالوگ به دیالوگش بوی تکرارِ تهوعآوری میداد و دیگر اصلاً خندهدار نبود؛ عیناً پارچهی رنگ و رو رفته را میمانست. عادل هم البته حواسش سر جاش نبود، واِلا یا شبکه را عوض میکرد، یا تلویزیون را خاموش.
هر چه میخواست به آن یک جملهی چهار کلمهایِ لعنتیای که داریوش پرانده بود فکر نکند، نمیشد! تو گویی آن را قاب کرده و چسبانده بودند بیخِ جمجمهاش.
دوباره همان دو لشکر در درونش مقابل هم ایستاده بودند و به قصد کشتِ او به هم یورش میبردند! اینبار شاید لشکر سومی هم بود که هر چه سعی میکرد آن قاب را پائین بکشد و به عادل عهدش را یادآوری کند، نمیتوانست!
- عادل، مادر!؟
با صدای امالبنین خانم، با یک حرکت خود را بالا کشید و نشست. گنگ نگاهش کرد و لب زد:
- جانم عزیز؟!
همان لبخند شِکَرینِ آشنا به لب مادرش آمد؛ انگار گونههاش برق میافتادند! دست به زانو گرفت و کنار او بر زمین نشست و تکیهاش را به مبل سپرد:
- بلا از جونت دور باشه إنشاءالله!..
لبخندی محو و کوتاه گوشهی لبش را بالا برد. با عشق به صورت او خیره ماند تا حرفش را بزند. امالبنین خانم گفت:
- وقتی خبر اومد اون قاضی گور به گور شده پول گرفته بود برای زندون انداختنت، برا آزادیت یه نذری کردم عادل! گفتم یه گوسفند قربونی میکنم میدم برا پرورشگاهی، جایی... خب..
دست روی زانو گذاشت و ادامه نداد. عادل به جلو خم شد و پیشانی او را بوسید:
- چشم عزیز!
لبخند امالبنین عمق گرفت. سالها بود که به جای همسر مرحومش اگر پول لازم داشت یا چیزی میخواست به پسرش میگفت. عادل دیگر دلیل این اشاره کردنهای نیمهنصفه را از حفظ بود. مثل قراری نانوشته بود میانشان که مادرش هیچوقت جملههاش را کامل نکند تا درخواستی از فرزندش نکرده باشد و او همیشه منظورش را بفهمد!
عاطفه که از آشپزخانه بیرون آمده بود، کنار آنها ایستاد و دو تکهی داغ کتلتی که در دستانش داشت را به طرفشان گرفت. ابرو هایش را برای برادرش بالا انداخت و رو به مادرش کرد. نیشخند زد:
- حالا برو سر اصل مطلب مامان!
عادل با تعجب نگاهش را بین آن دو گرداند و روی مادرش ثابت نگه داشت:
- اصل مطلب؟!
امالبنین خانم اول چشمغرهای نثار دخترش کرد و بعد دوباره با لبخند به پسرش چشم دوخت. کمی حرف را در دهانش مزمزه کرد و بعد گفت:
- عادل جان، میدونم تازه آزاد شدی و هنوز حال و حوصلهی درستی نداری و زوده برای این حرفا، ولی..
عاطفه کنار برادرش نشست و میان حرف مادرش پرید:
- عه، ول کن این مقدمهچینیا رو مامان!..
دست دور گردن عادل انداخت و گونهاش را بوسید. ابرو هایش را به طرزی بامزه بالا فرستاد و لبخندش پهن شد:
- عزیزجون تو سفرهی حضرت ابوالفضل یه دخترِ خوشگل و خانـــوم برات زیر سر گرفته! اسمش نرگسه... بیستوسه/چهار سالشه... خیـ..
عادل بلند به خنده افتاد و حرف او خود به خود نیمهکاره ماند:
- چه فکرایی با خودتون میکنین شما دو تا..
نمیخواست گیر این چیز ها بیفتد؛ مخصوصاً با وجود این مرض. همهی همّ و غمّش مادر و خواهرش بودند و اصلاً نمیخواست پای دختر دیگری را وسط بکشد و مدیون جوانی و آرزو هاش بماند! برخاست و بالشت را هم برداشت:
- بیخود برای من از این نقشهها نکشینا! من زن بگیر نیستم
و به اتاقش رفت. در را بست و بازدمش را محکم بیرون فرستاد. بالشت را روی تخت پرت کرد و پائین آن نشست و پشتش را به لبهاش تکیه داد.
صدای پچپچهای مادر و خواهرش میآمد. تقریباً محتوای تمام آنها را حفظ بود. مادرش اول نیشگونی از بازوی عاطفه میگرفت بابت نجویده و تند حرف زدنش. از این فکر لبخند نیمبندی گوشهی لبش را بالا برد.
بعد از آن هم امالبنین خانم آهی میکشید و میگفت، اینکه عادل همیشه از زیر بار ازدواج درمیرفت به خاطر آنها بوده و هست؛ پسرش میخواست تا آخر مرد خانه بماند! آخر سر هم نقشه میکشیدند در فرصت دیگری، سر صبر دوباره حرفش را پیش بکشند!
پا هایش را دراز کرد و سر عقب کشید. پسِ سرش توی نرمی تشک فرو رفت. به سقف خیره شد.
دو سال بود که خبری از این دختر نشان کردنهای مادرش نبود و حالا البته دلیل محکمتری داشت برای فرار کردن از ازدواج.
پلک بست و مشتش را چند بار به پیشانی کوباند. نمیخواست سه لشکرش بشود چهار تا! با خودش که رودربایستی نداشت. بالآخره او هم مردی بود که دلش گاهی میتپید برای سر و همسر داشتن.
آه کشید. آخر زیر بار این همه فکر و خیال کم میآورد! گردن کج کرد و نگاهِ خسته و حیران و حسرتزدهاش را به در اتاق که روبهروش بود، دوخت. مغزش آرامَش نمیگذاشت؛ دلش هم؛ عذاب وجدانش که دیگر جای خود داشت!
یاد آن شب افتاد که یکجور هایی شروع این ماجرا بود. ماجرایی که به چارمیخش کشیده بود! یک طرف فکر داریوش و نارفیقیاش، یک طرف عذاب وجدانی که میگفت باید فرصت بدهد، یک طرف یادِ قولش به خودش، و یک طرف هم حسرت..
چارمیخ شده یاد آن شب افتاد که شروع ماجرا بود شاید. عروسیِ رفیقشان بود؛ دو سال و چند ماه پیش..
" ریسه را توی یک دست نگه داشته و با دست دیگر نردبام را چسبیده بود و از پلههاش بالا میرفت. داریوش از پائین دو سمت نردبام را قرص نگه داشته بود.
روی پلهی آخر ایستاد. یکی از شاخههای کَت و کُلُفت درخت انجیر را گرفت و خود را جلو کشید. سیم ریسه را دور آن پیچاند و از محکم بودنش مطمئن شد.
داشت پائین میرفت که جواد در حالی که کاور کت و شلوارش را در دست داشت، پای درخت آمد. روی پلهی چوبیِ سوم متوقف ماند و نیشخند زد:
- داری میری؟!
جواد سر بالا گرفت و نگاهش کرد. خندید:
- آره!..
عادل کنار داریوش ایستاد و دست به سینه شد. او ادامه داد:
- الآن جلال زنگ زد گفت با وانت عبدالله برم آرایشگاه... بعد اون از اونور با ماشین گل زده میاد
داریوش تنه عقب کشید و نگاهی به دروازهی کاملاً باز انداخت:
- عبدالله؛ پسرعموت؟! نیومده که هنوز
جواد ضربهای به بازویش زد و سر تکان داد:
- داره میاد
و دقیقهای بعد، وانت عقبعقب از سر کوچه داخل آمد. جواد پیش رفت تا بگوید پسرعموش ماشین را داخل حیاط نبرد چون تازه آبپاشی شده و البته به او فرمان بدهد. از پنجرهی سمت کمک راننده خم شد و کتش را روی صندلی گذاشت.
عادل و داریوش کنار دو لنگهی دروازه ایستاده بودند و نزدیکتر شدن وانت را تماشا میکردند. ماشین درست در دو قدمیشان متوقف شد. پشتش پر از وسیله بود؛ صندلیهای تاشو و میز های گرد و پایههایشان و چند صندق سیب و خیار و پرتقال!
عبدالله پیاده شد. به طرف آن دو آمد. به گرمی با هم دست دادند و احوالپرسی کردند. بعد میلهی درِ اتاقِ ماشین که صدای خشک و جیرجیرمانندی میداد را بالا کشید. عادل و داریوش چند گام عقب رفتند تا در به سرشان نخورد!
بعد عادل خواست صندق سیب را بردارد که عبدالله با شوخی رو به پسرعمویش که کنار ایستاده بود، گفت:
- تو نمیای کمک شادوماد!؟
جواد با تعجب به خودش اشاره زد:
- من؟!
عادل به داریوش علامت داد. او نیشخند زنان صندق پر از پرتقالی که در دست داشت را ناگهان در آغوش جواد رها کرد که او غافلگیر شده تلوتلویی خورد و گامی عقب رفت و به سختی تعادل خودش و صندق را حفظ کرد! :
- نه پس، من!
جواد لبش را کج کرد:
- مثلاً دومادما!
عادل صندق به دست پا به حیاط گذاشت و به طرف حوض رفت:
- یهکم زحمت بکشی خوبه برات!
داریوش خندید. عبدالله صندلیهایی که برداشته بود را به دیوارِ حصار تکیه داد:
- آی گل گفتی! بالآخره دوماد باید فشار زندگی رو حس کنه دیگه!
جواد صندق پرتقال را لب حوض گذاشت و دست به کمر زد و نفسی گرفت:
- ایشالا عروسیتون از خجالتتون درمیام!
عادل بلند خندید:
- نه بابا!
اما داریوش نخندید. لبخندی خجل زد و سر به زیر انداخت. خوشش آمده بود انگار. شاید هم کمی، خیلی خیلی کم، گونههاش به قرمزی زدند. زمزمه کرد:
- إنشاءالله!
و این از چشم عادل دور نماند.."
- داداشی؟!..
با صدای او رشتهی افکارش پاره شد. نگاه سویش چرخاند و عاطفه مظلومانه پرسید:
- قهری؟
خندید:
- نه!
نیشخند به لب خواهرش آمد:
- پس بیا شام!
سر تکان داد و عاطفه دمی مکث کرد. دهانش باز و بسته میشد برای گفتنِ حرفی اما عادل هر چه صبر کرد او چیزی نگفت.
بعد هم تند از اتاق بیرون رفت. نمیدانست ماجرای صبح و پیدا شدن داریوش دم درِ خانهشان را باید بگوید یا نه. البته گفتنش هم فایده نداشت. فقط حالِ فکریِ برادرش را بدتر میکرد و شاید هم شری جدید درست میشد!
***
#هجده
داریوش:
" عزمش را جزم کرده بود که امشب یک چیز هایی دست و پا شکسته از دلش به عادل بگوید .
قصد کرده بود اما نمیدانست باید از کجا شروع کند؟
باید یک راست سراغ حرفش برود؟
یا آنقدر حرف توی حرف بیاورد و مثال بزند و ایما و اشاره ته حرف هایش بچسباند که عادل خودش بفهمد!؟
سربلند و عادل را نگاه کرد؛ با خنده چیزی را دم گوش جواد پچ می زد .
فکر کرد اگر او هم پا پیش بگذارد شب عقدش عادل همینطور با خنده در گوشش متلک میگوید؟
اصلا می گذارد شب عقدی هم باشد؟
با این حال و وضعی که زندگی اش دارد عادل میگذارد پیوندی هم باشد؟
صدایی ته دلش می گفت زندگی نابسامان به درک!
پدر نداشته را هم که عادل می فهمد.. نداری هم به درک ..
بیشتر از جان مگر چیزی هست؟ همان پیشکش !
اما صدایی دیگر ساز ناکوک می خواند .. میان گیجی و در ماندگی اش دستی را سر شانه اش حس کرد، سر چرخاند و میلاد اشاره ای به مقابلشان زد:
-عادل ..
تند عادل را نگاه کرد، عادل چیزی دم گوش جواد گفت و هر دو به خنده افتادند .
ابروهایش را بالا انداخت و از روی صندلی اش بلند و به سمتشان رفت .
-صدام زدی؟
عادل سرش را بالا و پایین کرد :
-بریم دیگه ..
زیر لب "آره" ایی گفت و دستش را سمت جواد دراز کرد .
جواد خندان دست در دستش گذاشت و داریوش سعی کرد لبخند بزند!
دست جواد را کمی فشرد و تبریک گفت، عادل هم برای آخرین بار تبریکش را گفت و هر دو از مجلس بیرون زدند.
دستانش را درون جیب هایش فرو کرده و سرش پایین بود و حواسش به عادل نبود .
عادل اما تمام حواسش به داریوش بود!
به این سکوت و درهمی داریوش عادت داشت، اگر سرخوش می دیدش برایش عجیب بود اما اینکه داریوش اولش می گفت و می خندید و از یک جایی به بعد پکر شده بود برایش جلب توجه می کرد .
با اینحال چیزی نگفت تا خود داریوش اگر دلش خواست مثل همیشه سر صحبت را باز کند .
چند قدمی موتور های ردیف شده کنار هم ایستاد و داریوش جلو تر از او رفت و سوار موتور شد و پیش پای عادل منتظر ایستاد.
عادل چند لحظه صورتش را نگاه کرد و سپس شانه ایی بالا انداخت و ترک موتور نشست .
داریوش موتور را راه انداخت و بعد از چند دقیقه قبل از اینکه به سمت کوچه ی خودشان بپیچد پرسید:
-پایه ای بریم آب انار؟
-آره
فرمان به سمت خیابان اصلی چرخاند . دلش شور می زد.
انواع و اقصام واکنش های عادل را توی ذهنش تصور می کرد .
از کتکی که شاید می خورد تا خنده ی برادرانه ایی که محال میپنداشتش ..
هر موقعیت دیگری بود میتوانست برخورد عادل را حدس بزند اما این یکبار.. این یک بار را برخلاف همیشه کنارش نه، بلکه مقابلش ایستاده بود .
مقابل دکه ی آب انار فروشی دم پارک موتور را نگه داشت و عادل پایین پرید. موتور را کنار دکه روی جک گذاشت و عادل دو لیوان آب انار سفارشیشان را از روی پیشخوان دکه برداشت و همقدم یکدیگر نزدیک نیمکت کنار شمشماد ها شدند .
عادل دو لیوان را میانشان روی نیمکت گذاشت و بعد از چند لحظه سکوت نیم تنه اش را به سمت داریوش چرخاند و گفت:
- اوس صفدر راه میاد باهات؟
بدون اینکه نگاهش کند دست دراز کرد و لیوانش را برداشت .
نی سفید را میان محتویاتش چرخاند و گفت:
-بنده خدا کاری به کارم نداره ..
عادل هم لیوانش را برداشت و تکیه اش را به پشتی نیمکت سپرد:
-مرد درستیه ..
سر داریوش بالا و پایین شد و عادل با مکث کوتاهی دوباره پرسید:
-رقیه خانوم خوبه؟
دوباره سر تکان داد و قبل از اینکه عادل دوباره بخواهد با سوالی پی به حالش ببرد گفت:
-میخوام یه چیزی بت بگم .
عادل نگاهش کرد و تند پرسید:
-چی؟
نفسی گرفت و کف دستش را به پیشانی عرق کرده اش کشید، توان حرف توی حرف آوردن را نداشت . یعنی فکرش نمی کشید و حرفی به زبانش نمی آمد..
-مامان میخواست با حاج خانوم حرف بزنه .. من گفتم باید اول با تو در میون بذارم .
-چیو؟
سر بلند کرد و نگاه به چشمان عادل دوخت، نگاهش چیزی نشان نمیداد، لحنش هم فقط سوالی بود .. خالی از هر ویژگی دیگری ..
زبان روی لب هایش کشید و برای لحظه ای پلک روی هم گذاشت و سعی کرد کلمه های پراکنده ی درون ذهنش را درست و درمان کنار هم ردیف کند:
-اگه .. اذن بدی ...
یک تای ابروی عادل بالا رفت و صدای داریوش قدری آرام تر شد:
-امر .. خیـر..
ابروی بالا رفته ی عادل نرم نرم پایین آمد و نفس حبس شده ی داریوش بی وزن رها شد .
دلش همچنان شور می زد و با تمام جان چشم به صورت عادل دوخته بود تا واکنشش را ببیند .
تعجب نکرده بود، اخم هم نکرده بود . عصبانی نبود، ناراحت نبود، دلگیر نبود، رگ روی گردنش باد نکرده بود .. نگاهش عادی ترین نگاهی بود که میتوانست از عادل ببیند و این حالش را بهم می پیچاند!
آب دهانش را از گلوی خشک شده اش پایین فرستاد و عادل بالاخره نگاه از چشمانش گرفت و به جایی در مقابلش دوخت انگار قصد اینکه چیزی بگوید ندارد..
یک دقیقه انتظارش به چند دقیقه مبدل شد و عادل بی توجه به او که بی حرکت مانده بود تا جوابی بشنود لیوان آب انارش را سر کشید و سر پا شد:
-زود بخور بریم .. دیر وقته! "
برچسب:
نویسنده: آرمان قنبری