پست شصتم تا شصت و پنجم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 0:34
xa0 #پست_شصتم xa0 دنبالش رفتم و صداش زدم: - لیلی؟! xa0
پست شصت و پنجم تا هفتاد و دوم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 0:34
#پست_شصت_و_ششم با کف دست عرق روی پیشونیمو گرفتم و چارچشمی پاییدمش که رفت نشست پشت فرمون و راه افتاد. منم دنبالش ماشینو راه انداختم.
پست هفتاد و سوم تا هفتاد و هفتم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 0:34
#پست_هفتاد_و_سوم همونجا، کنج دیوار آوار شدم. این تهدیدش ینی چاره ای نداشتم. باید می شدم یکی مثل خود اینا وگرنه لیلی و بچه م..!حالم داشت به هم می خورد. من همین چند لحظه پیش دلم برای زری و چنگیز سوخته بود و حالا، از طرف همون زری تهدید شده بودم به مرگ تنها کسایی که توی دنیا دارم!