" خلاصهی اتفاقی که در من افتاده، اینه: به اون فکر میکنم، و فقط به اون. و الآن که دارم اینو یادداشت میکنم تا بعد -شاید- توی پینوشت پستم بذارم، دلم میخواد مثلِ هانا بیکر وقتی که دزدکی رفت تو اتاق تایلر داون تا جاسوسیش رو بکنه، صدام رو ضبط کنم و بگم: «سلام! من مهتا رئیسیپور هستم، لایو و تو حالت استریو پس نمیخواد به این چیزی که دارید باهاش بهم گوش میدید، دست بزنید! حالا اینجام. توی ماشین. احساس انفجار دارم. کم مونده به چهارِ عصر و من منتظرم که تو بیای! بیای و بری به هرجایی که من نمیدونم کجاست. باور کن و بهم اعتماد: خودمم نمیدونم چرا دارم این کارو میکنم چون نمیدونم عقلمو کجا جا گذاشتم! فقط میدونم که مثلِ آدمِ آتیشگرفتهای که دنبالِ آبه، دنبالتم تا بفهمم چیزایی رو که ازت نمیدونم. چون باید بشناسمت، انگار که همهی زندگیم به همین بستگی داشتهباشه!» "