خرید بک لینک

فصل نهم رمان رَیب!

در این مقاله تلاش کرده‌ایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «فصل نهم رمان رَیب!» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

فصل نهم

حسین

اون‌قدر مات میز موندم تا صدای بسته‌شدن در اتاق رو شنیدم و بالآخره نفسی که می‌رفت با رهانشدنش خفه‌م کنه رو با شدت بیرون دادم.
کف دستای یخ‌بسته‌مو به صورتم کشیدم و صداش برای چندمین‌بار توی سرم پیچید. پلک بستم، محکم! 
جمله‌ش عجیب نبود. درواقع حقیقی‌شدن تموم احتمالاتی بود که مدتی می‌شد ذهنمو درگیر خودشون کرده‌بودن و من... .
صدای حوراء بلند و واضح توی گوشم زنگ زد‌: «داداش حتماً خودتم فهمیدی این دختر بی‌منظور دوروبرت نمی‌پلکه!» چشم باز کردم‌. وقتی بعد برگشتمون از کوه منو کشیده‌بود کنار و محض هشدار گفته‌بود از رفتارهای رئیسی‌پور چه برداشت‌هایی داشته، اخم تحویلش داده‌بودم و یه تذکر مسخره درمورد قضاوت‌نکردن دیگران، که خودم بیشتر از هرکسی مطمئن بودم فقط می‌گم که نخوام این تردید رو باور کنم.
اما حالا...؟! 
خیره به دری که چندلحظه‌ی پیش اون دختر ازش بیرون رفته‌بود، اونم درست بعد از این‌که به واضح‌ترین شکل حرف پنهونش رو آشکار کرده و توی صورتم کوبیده‌بود، گیج و متحیر مونده‌بودم.
اخم به پیشونی‌م افتاد و وجدانم سرزنش‌آلود بهم نهیب زد: «اینم نتیجه‌ی سکوت و پیش‌رفتن بی‌مهابات! تحویل بگیر!» لبمو زیر دندون کشیدم. مقصرِ قرارگرفتن تو این وضعیت قطعاً خودم بودم و بس!
هوا رو با حرص و شدت بلعیدم و به تن قفل‌شده‌م تکونی دادم. باید از این در بیرون می‌رفتم. باید از این‌جا فرار می‌کردم. باید می‌بردم خود بی‌خیالِ حواس‌پرتِ بی‌مبالاتم رو یه‌جایی سربه‌نیست می‌کردم! ینی یه میل درونی خیلی قوی داشتم به انجام این‌کارها.
اما...
ایستادم. اما... برای چی؟! برای چی این‌طور از کوره دررفته‌بودم؟ برای چی می‌خواستم با آخرین سرعت دور شم؟ برای چی این‌همه درشت بار خودم می‌کردم؟!
نگاهم بی‌هدف به پنجره افتاد و دوخته شد به درختایی که حالا از خشکی دراومده و پر از برگای ریزریزِ تازه‌جوونه‌زده بودن. 
«شما به‌هم نمی‌خورین! اون از شماله تو از منتهی‌الیه جنوب! حق نیست بعد از یه شکست، یه آدمِ بی‌تجربه رو درگیر کنی! شما_به‌هم_نمی‌خورین!» محکم پلک زدم تا بلکه صدای توی سرم ساکت بشه.
ما از دو دنیای متفاوت بودیم! این منطقی‌ترین دلیل غیرقابل‌انکاری بود که همه‌ی ذهنمو گرفته‌بود. و من بابت این‌که این مدت یه‌جا تو اعماق وجودم از این حس خبر داشتم و از علت‌های نشدنش و نفی‌ش، ولی باز عقب نکشیده‌بودم، عصبی بودم و مقصر.
لرزش گوشی توی جیبم مانع خودخوری بیشتر از اینم شد. به‌عنوان یه دستاویز فوراً بیرون کشیدمش.‌ علی‌اکبر بود. تماسو وصل و سلام کردم.
- سلام، کجایی مهندس؟!
از "مهندس"گفتنش اخم کردم و پرسیدم: 
- چه‌طور؟ 
از لحن سردم، کمی متعجب شد:
- همین‌جوری... می‌خواستم ببینمت... می‌تونی یه سر بیای باشگاه؟ 
به ساعت روی دیوار چشم دوختم و گوشه‌ی لبم به پوزخندی بالا رفت. مثلاً می‌خواستم تا غروب پیش بچه‌ها بمونم! مثلاً به نرگس قول داده‌بودم بهش نقاشی یاد بدم!
دم عمیقی گرفتم و دستمو به پیشونی‌م کشیدم:
- میام... تا عصر هستی؟ 
- آره! منتظرم پس... علی!
لب زدم:
- یا علی!
گوشی رو سُر دادم توی جیبم. صدای جیغ و خنده‌های بچه‌ها اتاقو پر کرده بود و البته صدای پرشوق و شعف خانوم رئیسی‌پور! اون‌قدر بلند می‌خندید که انگار کورترین گره‌ی زندگی‌ش باز شده و حالا خوشحال‌ترین آدم روی زمین بود!
لب جویدم‌. برخلاف اون انگار زندگی من بازم گره خورده‌بود؛ دوباره به‌هم پیچیده‌بود خیلی سریع! اون‌قدر که نفهمیدم چی شد و چرا شد و باید چه می‌کردم و...؟!
قدمی سمت در برداشتم. ناراحت بودم. بهت‌زده بودم. اما از چی؟ از ابراز علاقه‌ای که اگر با خودم صادق می‌بودم، حسش کرده‌بودم و لجوجانه، احمقانه و شاید هم عمداً نادیده گرفته‌بودمش تا این وضعیت بشه نصیبم؟ یا از بی‌پروابودن دختری که قطعاً فقط جذب تفاوتای بزرگ و عمیقش با آدمی مثل من شده‌بود و حقیقتاً حواسش به عمقِ این آدم نبود؟ یا از خودم؟! منی که شکست، ترسید، فرورفت تو لاک خودش و بعد تصمیم گرفت پاشه و جنگید با خودش و حالا... می‌خواست برگرده، حس کنه، امیدوار باشه ولی انگار اینا همه از خودخواهیش بود: اون نادیده‌گرفتن هشدار خطر، اون ادامه‌دادن، اون... .
مخم داشت سوت می‌کشید و بازکردن در اتاق و روبه‌روشدن با جمعِ بچه‌ها و "اون" که درست وسطشون ایستاده‌بود، شد یه سطل آب یخ روی موتور جوش‌آورده‌ی مغزم! 
ماتِ نگاه کنجکاو و براق از شیطنتش، پاهام از حرکت ایستادن. زبون روی لبم کشیدم و نگاهمو معطوف دخترا و پسرا کردم. اخم ریزی به پیشونی‌م نشست وقتی هرچه‌قدر تلاش کردم جمله‌ای سرهم کنم، کلمه‌ها یاری‌م نکردن. 
- نمیای با بچه‌ها بازی عمو؟!
مردمک‌هامو رسوندم به صورتش. راضی بود: از این حال دگرگونی که به جونم انداخته‌بود، راضی بود! 
نفسی گرفتم و کوتاه گفتم:
- باید برم
صدای اعتراض بچه‌ها بلند شد. دلم رفت اما تنم طاقت موندن نداشت.

ثانیه‌ای ملتمس نگاهش کردم. شیطنت و برق چشماش برخلاف انتظارم چندبرابر شد. سر پائین انداختم و شنیدم که گفت:
- خاله پیش‌تونه قشنگای من! عمو هم قول می‌ده کارش که تموم شد، زود بیاد!
بی‌حرف و با نگاه تائیدواری که به بچه‌ها انداختم، سر تکون دادم و راه گرفتم سمت در خروجی.

پشت فرمون که نشستم، انگار وزن کوه رو زمین گذاشتم. پیشونی‌مو فشار دادم و با مکث ماشینو راه انداختم.
با بی‌زبونی به بچه‌ها گفته‌بودم که بعد کارم برمی‌گردم؟ بعد کدوم کار؟! از حفظ می‌روندم سمت باشگاه. ولی چرا؟! ممنونِ علی‌اکبر بودم که با تماسش بهونه دستم داده‌بود برای بیرون‌زدن از پرورشگاه، برای دورکردنم از نزدیکی رئیسی‌پور. اما سرم پر و درعین‌حال از هرفکری خالی بود. چرا می‌رفتم؟
داغ بودم. صدای بوق ماشینا تو ترافیک نه‌چندان سنگین تحریکم می‌کرد؛ ابرهایی که هرچنددقیقه یه‌بار سایه مینداختن و قطرات بی‌سامونشون بی‌هوا می‌افتاد رو شیشه‌ی جلو هم. اصلاً همه‌چیز. انگار نمی‌گنجیدم تو حجم اتاقک ماشین و هرچیزی که بهم یادآوری می‌کرد نشسته‌م پشت فرمون و دارم بی‌مقصود می‌رونم، نیش می‌زد به رشته‌های عصبیم.
مقابل باشگاه که ایستادم، دوباره هوا آفتابی شده‌بود. تنمو پیش کشیدم. سر بلند کردم و از پائین به بالا، به آسمونِ آبی چشم دوختم و دستامو دور فرمون حلقه کردم. دلچرکین بود نگاهم.
پیاده شدم. باشگاه با چندپله از سطح پیاده‌رو پائین‌تر بود. جلوی ورودیش صدای بچه‌هایی می‌اومد که یا درحال مبارزه و تمرین بودن یا حرکات رزمی رو منظم و هماهنگ انجام می‌دادن برای یادگیری. سرد و گیج به رهام که پشت میزش نشسته‌بود سلام کردم و پا به سالن گذاشتم.
پسرها از دبستانی تا دبیرستانی، با لباس‌های سفید و کمربندهای رنگی، تو قسمت‌های مختلف درحال انجام دستورات مربی‌هاشون بودن. دست بالااومده‌ی علی منو متوجه‌ش کرد. براش سر تکون دادم. به پسر لاغر و دراز کنار دستش چیزی گفت، ضربه‌ای به بازوش زد و بعد پا تند کرد به طرف من.
با لبخندی عمیق، دست دراز کرد سمتم:
- سلام! چه‌طوری؟
لبخند بی‌مفهومی زدم و دستشو فشردم:
- ممنون!
همین. فشار سفت و سختی رو آرواره‌هام بود که نمی‌تونستم چیز بیشتری بگم. 
علی‌اکبر هم، حتماً با دیدن صورت برافروخته‌م فهمید روبه‌راه نیستم که لبخندش جمع شد و ابروهاش به تعجب بالا پریدن:
- چیزی شده؟
سر به دوطرف تکون دادم. جواب دیگه‌ای نداشتم.
چندثانیه خیره نگاهم کرد. مردمک‌های سرد من، اخم نشوندن به پیشونی‌ش. نگران شده‌بود اما چیزی نمی‌پرسید. پوزخندی نشست گوشه‌ی لبم. می‌شناخت منو. می‌دونست سؤال‌کردنش بی‌فایده‌ست و هرچی هم بپرسه، کلامی ازم نمی‌شنوه.
بازدممو محکم بیرون فرستادم و لب جویدم. سکوت نبود. صدای پسرا بلند بود و زیر سقف بلند سالن می‌پیچید. آب‌دهن‌مو قورت دادم و فقط برای این‌که حرفی زده و جوی رو که خودم سنگین کرده‌بودم شکسته‌باشم، پرسیدم:
- شاگردات چه‌طورن؟
دست‌به‌سینه شد و بادی به غبغب انداخت:
- تا استادی مثل رفیقت دارن، مگه بَدَم می‌شن؟
کج‌خند زدم و دستمو تو جیبم فروبردم‌. 
یه دوره‌ای تو چهارده‌پونزده‌سالگی می‌اومدم این‌جا. با همین علی‌اکبر و دوسه‌تا دیگه از بچه‌ها. ولی ورزش رزمی به من نمی‌ساخت. البته اون‌روزا هم نوجوون بودم و هرروز تو آرزوی یه‌چیزی. حزب باد بودم و هنوز نمی‌دونستم اصلاً چی بهم می‌سازه و می‌خوام با زندگی‌م و آینده‌م چه کنم و اصلاً هدفم چیه؟ همین شد که زودتر از بقیه کاراته رو کنار گذاشتم. بقیه هم یه‌مدت بعد من بیرون اومدن اما اکبر ادامه داد و حالا دوروز در هفته به‌عنوان مربی می‌اومد این‌جا که باشگاه دوستش بود.
من، وقتی عقل‌رس‌تر شدم، دویدنو به هرچیزی ترجیح دادم. غیرحرفه‌ای. تنها. و فقط محض تخلیه‌ی انرژی.
رو کردم به اکبر:
- کارم داشتی؟
پاهاشو به عرض شونه باز کرد و دمی کوتاه فقط خیره‌م موند. بعد، لبشو کج کرد:
- کار خاصی که نه! می‌خواستم ازت درباره‌ی یه مسئله‌ای مشورت بگیرم
نمی‌دونم چرا خنده‌م گرفت. من خودم خراب بودم، گیج بودم، هموز سرپانشده با یه ضربه‌ی دیگه نقش زمین شده‌بودم و اون‌وقت رفیقم ازم مشورت می‌خواست!
مات موند از عکس‌العملم. شونه بالا انداختم و سر پائین. چشم دوختم به نوک کفشم. اخم کردم و تلخ گفتم:
- از چه کسی هم!
- خوب نیستی؟..
با گمان این‌که منظورش اینه که برای مشورت خوب نیستم، چونه بالا انداختم. ولی هدف علی‌اکبر از سؤالش چیز دیگه‌ای بود:
- عصبی به‌نظر میای
نگاهش کردم. عصبی بودم؟ شاید. 
لبمو کج کردم:
- چیزی نیست
با آگاهی گفت:
- چیزی که هست!..
می‌دونست نمی‌گم. رو گرفت ازم:
- منتها اگه نمی‌خوای نگو!..
چندثانیه به بچه‌هاش خیره موند که همون پسر لاغر دراز تمرین‌شون می‌داد و بعد برگشت بهم:
- می‌خوای یه‌دور مبارزه کنیم؟
جا خوردم. ابروهام بالا پریدن. مات لب زدم:
- چرا؟
دستاشو به کمرش زد و نیشخند نشست گوشه‌ی لبش:
- چندتا حرکت روت می‌زنم، حالت جا میاد
گیج‌تر از اون بودم که واکنش درستی به کری‌خوندنش داشته‌باشم. جدی و ساده گفتم:
- چیزی از حرکتا یادم نمیاد!
جلو اومد و بازومو گرفت:
- مشت و لگدزدن که یادت مونده؟..

لبخند بی‌اختیارمو دید. خندید و هلم داد به طرف دیگه‌ی سالن که پشت یه تیغه‌ی دیوار، رختکن بود:
- همین کافیه... یه‌کم مبارزه کنیم، حالت جا میاد و آروم می‌گیری..
بعید می‌دونستم این‌طور بشه. اما چیزی منو می‌کشوند که بدون مخالفت لباس عوض کنم و پا بذارم روی تشک. یه غلیان درونی بود. داغ‌تر از اون انرژی و نیرویی که گاهی وادارم می‌کرد با تمام جونم بدوم تا تخلیه شم و آروم بگیرم.
مقابل علی که ایستادم، مغزم خالی و سفید بود. یادم نمی‌اومد پاهام رو چه‌طور باید قرار می‌دادم و مشت‌هام رو تو چه راستایی. به رفیقم نگاه و طرز گاردگرفتنش رو تقلید کردم. پاهاش فعال بودن ولی من ساکن، خیره مونده‌بودم به حرکت پنجه‌هاش.
همین غفلتم فرصتی دستش داد برای زدن اولین ضربه. اون‌قدر سریع لگدشو بالا آورد که نتونستم حمله‌شو دفع کنم. همین، اعصاب متشنجمو تحریک کرد. علی‌اکبر برام شد سیبل، هدف. و من ناشیانه و بی‌هیچ مهارتی شروع کردم به حمله پشت حمله.
اکبر دفعم می‌کرد و بهم ضربه می‌زد. محکم. حتی چندبار زمینم انداخت. به عمد این کارو می‌کرد. می‌خواست عکس‌العمل شدید ازم بگیره. 
مشتامو پرت کردم سمت صورتش. بیشتر جاخالی می‌داد. مثل اون سریع نبودم. اما عصبی بودم. خشمگین بودم. خون توی تنم یخ زده‌بود و برعکس، مثل یه آتیش الو گرفته‌بودم. 
آخرین‌مرتبه که از لگدش بی‌تعادل افتادم، نفس‌نفس‌زنان سرپا شدم. انگشتامو چنان محکم مشت کردم که به سفیدی می‌زدن. اون‌قدر آماتور بودم که فوراً با دیدن دستام، ساعداشو جلوی صورتش گرفت: گارد دفاع. 
حمله کردم‌. پشت سر هم. از چپ و راست. مشت زدم به دستاش. لگد که می‌زدم، ضربه‌هامو دفع می‌کرد. ولی دربرابر مشت‌هام که به ساعد و بازو و شونه‌هاش می‌خوردن، صبورانه مقاومت می‌کرد و با رقص پای من می‌چرخید. 
زدم. زدم. زدم. زدم و پلک بستم و تصویر نگاه براق رئیسی‌پور تو ذهنم نقش خورد. صداش پیچید توی جمجمه‌م: «حضرت دلبر!» «دوستت دارم!»
لعنت! لعنت! لعنت! 
مشتام قوی‌تر فرود می‌اومدن و دیگه داشتن کتف و دستای خودمم درد می‌آوردن اما نمی‌تونستم جلوی خودمو بگیرم. 
لعنت به من! مگه چی کار کرده‌بودم؟ چی کار کرده‌بودم؟ اون دختر چه فکری با خودش کرده‌بود؟!
لعنت به من که تا می‌اومدم سرپا شم، تا می‌اومدم همه‌چیزو درست کنم، ویرونه می‌ساختم! چرا بی‌توجه بودم به نشونه‌هاش؟! چرا حرفای حوراء رو نشنیده گرفته‌بودم؟ چرا انقدر احمق بودم که وقتی حس کردم احساسی توی رئیسی‌پور هست، ازش اجتناب نکردم به خیال این‌که دارم اشتباه قضاوتش می‌کنم؟! 
لعنت به من! لعنت! اون دختر آزادی بود. و من اون‌قدر نفهم بودم که نگاه‌هاش رو، برخوردهاش رو بذارم به پای آزادی‌ش؛ به پای تفاوتمون. 
و حالا...؟! حالا...
لعنت به من! لعنت بهم! چرا نمی‌تونستم بسازم؟ چرا ته هرکارم می‌رسید به خرابی؟ به بن‌بست؟ به آوار؟ حالا چه‌جوری اینو جمعش می‌کردم؟ این گند بالااومده رو چی کار می‌کردم؟! چی کار می‌کردم با علاقه‌ی یه دختر؟
با ضربه‌ی سنگین مشت و لگد پشت هم و غافلگیرانه‌ی علی‌اکبر بود که به خودم اومدم: وقتی که پس سرم کوبیده شد به تشک و نگاه تارم به سقف دوخته شد. تموم تنم خیس بود. حرکت قطره‌های عرق رو روی پیشونیم و زیر گلوم حس می‌کردم. هردوی ما نفس‌نفس می‌زدیم.
علی ایستاده‌بود بالای سرم و یه دستشو به کمرش زده‌بود. منتظر بود پاشم. ولی حس خوشایند عضلات مرتعشم که شل و سست می‌شدن، احساس خستگی و کرختی بعد از یه فعالیت بدنی سنگین، منو می‌کشیدن که روی همون تشک پلک ببندم و تن بسپرم به خواب!
همین که چشم بستم، لگد اکبر نشست به پهلوم:
- پاشو! این‌جا که جای خواب نیست..
تن کوفته‌مو بالا کشیدم. دست دراز کرد سمتم. دستشو گرفتم. سرپا می‌شدم که دوستانه به شونه‌م زد و پرسید:
- حالا چه‌طوری؟
دست کشیدم به موهای خیسم و بالا دادمشون:
- بهتر
شاید دروغ بود. مطمئن نبودم خیلی. فقط مثل آتیشی که فروکش کرده‌باشه، شعله‌هام تبدیل شده‌بودن به رگه‌های سرخ و مواج روی تیکه‌های زغال.

- آب می‌خوای؟..
حرفش مثل یه راهنمایی برای مغزم بود: آب دهنمو قورت دادم و تازه خشکی گلومو حس کردم. سر تکون دادم. 
بازومو گرفت و همراه هم از سالن بیرون رفتیم. با فاصله از میز رهام یخچال ویترینی‌ای قرار داشت. علی یه بطری کوچیک آب ازش بیرون کشید و پرت کرد تو بغلم. دستام ضعیف شده‌بودن و می‌لرزیدن. نتونستم نگهش دارم و افتاد. تلخ‌خندی زدم: رشته‌ی زندگیم هم همین‌طوری از دستم درمی‌رفت؛ همین‌طوری که ناتوان بودم از گرفتنش!
بطری رو برداشتم و گلومو تر کردم. اکبر تذکر داد:
- زیاد نخور!
دهنمو با پشت دست پاک کردم و چندثانیه خیره‌ش موندم. سعی کردم لبخند بزنم. برای تشکر از کاری که برام کرده‌بود، فقط تونستم یه‌کلمه بگم:
- ممنون!
سر تکون داد و بهم نزدیک شد. دستاشو به کمرش گرفت و نیشخند زد:
- خواهش می‌کنم! دیدم تو که با این حالت به دردم نمی‌خوری، گفتم من لااقل یه کاری کرده‌باشم برات
لب گزیدم:
- معذرت!
راه افتاد سمت سالن:
- بی‌خیال!..
چیز دیگه‌ای نگفت. چیز دیگه‌ای نگفتم و دنبالش رفتم. قصد ملحق‌شدن به بچه‌هاشو داشت. درحالی‌که عقب‌عقب قدم برمی‌داشت و ازم دور می‌شد، پرسید:
- می‌مونی؟..
دلیلی برای موندن نداشتم وقتی ذهنم کار نمی‌کرد و خود علی‌اکبرم می‌دونست که امروز به دردش نمی‌خورم! چونه بالا انداختم. قبل از این‌که بهم پشت کنه، دست بلند کرد:
- یا علی!
بازدممو فوت کردم:
- یا علی!..
برگشت سر کار خودش. چنددقیقه همون‌جا ایستادم و به حرکت منظم و هماهنگ نوجوونایی که تعلیم‌شون می‌داد نگاه کردم.
خسته بودم‌: هم جسمی و هم روحی. درحال بازکردن کمربند به رختکن رفتم. وقتی لباس تمیز خودمو می‌پوشیدم، صورتم درهم شده‌بود از اشمئاز: از عرق، دستم به پوستم می‌چسبید.
از باشگاه که بیرون زدم، توی سرم خالی بود. دوباره داشت بارون می‌بارید: سیل‌آسا. یه‌آن از سرمایی که به جونم نشست، شوکه شدم و لرز کردم. تا برسم دم ماشین، خیسِ خیس شده‌بودم. 
راه که افتادم، دیدم ماشین بد حرکت می‌کنه. گیج و منگ به آمپر بنزین نگاه کردم: باکم تا نصف پر بود. راهنما زدم و کنار پیاده‌رو متوقف شدم. دستی به پیشونی‌م کشیدم. این که چیزی‌ش نبود. یهو چه مرگش شده‌بود؟!
با خستگی تنمو به پشتی صندلی کوبیدم. قطره‌های درشت بارون روی شیشه‌ی جلو راه گرفته و دیدمو به روبه‌رو کور کرده‌بودن. دکمه‌ی برف‌پاک‌کنو زدم و خیره موندم به حرکت منظمش. ذهنم چنان خالی از هرفکر و راه‌حلی بود که صدای بارش محکم قطره‌ها و کشیده‌شدن خشک برف‌پاک‌کن روی شیشه، توی جمجمه‌م می‌پیچید!
تنم رو به خواب می‌رفت. به زور پیاده شدم و نگاهی به لاستیکا انداختم. دوتای طرف چپ سالم بودن. ماشینو دور زدم و با دیدن لاستیک پنچر چرخ عقب، با کلافگی پلک رو هم گذاشتم. همین کم بود!
لگدی نثار لاستیک سوراخ کردم:
- اه! 
دستامو به کمرم زدم و با بیچارگی بهش خیره موندم. بارون به شونه‌م می‌کوبید و سرماش مثل سردی سوزنای ریز، شوک‌آور بود. دلم می‌خواست همون‌جا وسط خیابون بشینم و هیچ‌کاری نکنم. هیچ‌جایی نرم: نه عقب، نه جلو! توانشو نداشتم. نه پشت‌ سرم چیز خوبی بود و نه پیش روم راهی مونده‌بود! یه لاستیک پنچر بودم زیر بارون.
- چی شده؟ پنچره؟
مات به مردی که چتر به دست کنارم ایستاده‌بود نگاه کردم. اخم به پیشونیم نشست:
- بله!
جلوتر اومد:
- زاپاس داری؟ می‌خوای کمکت کنم؟!
لب بالامو زیر دندونام کشیدم تا چیز نامربوطی نگم. آخه یهو از کجا پیداش شده‌بود؟ مثلاً اگه لاستیک سالم نداشتم، پای پیاده چه کمکی می‌تونست بهم بکنه؟! آتیش زیر خاکسترم داشت شعله می‌کشید دوباره که قبل انجام هرکار نامعقولی، راهمو کج کردم سمت صندوق‌ عقب:
- نه، ممنونم! خودم عوضش می‌کنم
نفهمیدم چرا هنوز ایستاده. زاپاس و جکو برداشتم و هرچه بیشتر سعی کردم خشمی رو که بی‌دلیل داشت مثل یه زخم سر باز می‌کرد، مهار کنم. این بنده‌خدا فقط قصد کمک داشت. چه‌م بود؟ صرفاً چون وسط تنهایی‌م پیداش شده و سکونمو به‌هم ریخته‌بود عصبی شده‌بودم؟ من که همین امروز با یه زلزله‌ی تازه تلنگر خورده و آوار شده‌بودم! کدوم سکون؟ 
پوزخندزنان رو یه زانو نشستم. دستام از مشتایی که زده‌بودم درد می‌کردن و از سرمای نه‌چندان زیاد هوا که خیسی بارون و عرق تنم چندین‌برابرش کرده‌بود، بی‌حس بودن. حالا حتی درآوردن قالپاق برام سخت بود و انگار بیشتر از همیشه نیرو می‌خواست! نچی کردم و کلافه، فشار بیشتری آوردم که کنده‌ شد و با صدا افتاد زمین. پلک رو هم گذاشتم.
- آقا اگه نمی‌تونی بذار من کمکت کنم!
چرا نمی‌رفت؟ چرا هنوز بالاسرم وایستاده‌بود؟! تندشدنم دست خودم نبود. غریدم:
- نه جناب! خودم یه‌کاریش می‌کنم... بفرمائید شما!
جا خورد و ناراحت شد. اخم کرد و طعنه زد:
- باشه آقا! ببخشید!
و با نگاهی متأسف راه افتاد.
کف دستمو به پیشونیم فشار دادم و کامل نشستم و دستمو ستون زمین کردم‌. قالپاق جلوم افتاده‌بود، جک و آچارچرخ و زاپاس داشتن زیر بارون خیس می‌شدن و من... .

حتی مکدرکردن خاطر مردی که به قصد کمک بهم اومده‌بود هم حالا روی سینه‌م سنگینی می‌کرد! با چنگ و دندون خودمو از ته چاه بیرون کشیده‌بودم و حالا دوباره داشتم آروم‌آروم داخلش فرومی‌رفتم: داشتم می‌شدم همون حسین دورازآدم قبلی! تلخ پوزخند زدم. چه‌طور می‌تونست بهم علاقه‌مند شده‌باشه؟ و من بدبخت لعنتی حالا باید چی کار می‌کردم با این ضربه‌ای که بازم داشت هلم می‌داد سمت ترسیدن از ریسمون سیاه و سفید و دورشدن از همه؟!
صورتمو گرفتم طرف آسمون. از شدت بارون کم شده‌بود. بهار بود: یه تب تند که زود به عرق می‌نشست. و من دلم می‌خواست همون‌جا بشینم و از فکر آینده‌ای که فقط یه شبح محو ازش دیده‌بودم و همونم تنمو می‌لرزوند، به درون سرد و تنهای خودم فرار کنم!
&&&

مشتمو جلوی دهنم گرفتم و محکم سرفه کردم. اون‌قدر که سینه‌م درد گرفت و نفسم پس رفت. آروم و بااحتیاط دم گرفتم و بزاقمو توی دهنم نگه داشتم تا مباد با قورت‌دادنش دوباره سرفه پشت سرفه بیاد.
آروم که گرفتم، برای سومین‌بار پلک بستم. نوک انگشتمو به بالای ورقه‌ها کشیدم و یه صفحه رو باز کردم. 
"نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَٰذَا الْقُرْآنَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ (ﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻭحیﻛﺮﺩﻥ ﺍﻳﻦ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻣﻰﺧﻮﺍﻧﻴﻢ ﻭ ﺗﻮ ﻳﻘﻴﻨﺎً ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺯ بیﺧﺒﺮﺍﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩی)"
وارفته نگاهمو که تب‌دار بود، از آیه و معنی‌ش بالا کشیدم و به اسم سوره دوختم. برای مرتبه‌ی سوم "یوسف" اومده‌بود و حالا داشت می‌گفت تا قبل گفتن من، تو از این قصه بی‌خبر بودی!
کلافگی‌م دست خودم نبود. قرآنو بستم و زیر لب واگویه کردم:
- کی گفته نمی‌دونستم؟ کی گفته من از قصه‌ی یوسفت بی‌خبر بوده‌م؟! شوخیت گرفته با من، آره؟! به خودت قسم که داری سربه‌سرم می‌ذاری! مدام "أحسن القصص" برام می‌یاری و بهم می‌خندی! به خودت قسم که..
کوبیدم روی پام. داغ کرده‌بودم‌. گردنم می‌سوخت. دست کشیدم بهش و فکمو چفت نگه داشتم. 
می‌دونست دردمو. می‌دونست چرا اومده‌م دست‌به‌دامن کلامش شده‌م. می‌دونست و پشت سر هم برام "یوسف" می‌آورد! که چی؟ که چی؟! تازه طعنه هم می‌زد که اگه من نمی‌گفتم تو این قصه رو نمی‌دونستی! می‌دونستم اما این چه ربطی به درد بی‌درمون لعنتی من لعنتی‌تر داشت؟!

مثلاً من یوسف بودم و مهتا رئیسی‌پور زلیخا؟! تصورشم خنده‌دار بود. و همین باعث می‌شد یقین کنم که درد منو به تمسخر و کنایه گرفته. همون‌طور که اگه به یکی از بنده‌هاش می‌گفتم، بهم می‌خندید و حتماً با نسبت‌دادن من به یوسف مسخره‌م می‌کرد!
پلک بستم و عمیق دم گرفتم که توی سینه‌م گره خورد و دوباره به سرفه افتادم. این سرماخوردگی هم وقت گیر آورده‌بود! البته، تقصیر خودم بود که با عرق نشسته‌بودم زیر سرمای بارونی که تهش وصل شده‌بود به گرمای آفتاب.
جانماز و سجاده رو تا کردم و همراه قرآن گذاشتمشون روی کتابخونه. 
سردرد خفیف ولی آزاردهنده‌ای داشتم که به کلافگیم دامن می‌زد. علاوه‌بر اون، ذهنم سامون نداشت. از این شاخه به اون شاخه می‌پرید. یه‌آن فکر می‌کردم همه‌چیزو انکار کنم و یه‌مدتی هم نرم پرورشگاه تا ماجرا خودبه‌خود حل شه؛ آنِ بعد، یادآوری سه‌بار قرآن‌بازکردنم و سه‌بار یوسف‌آوردنش، و قبل‌تر از این، یادآوری اون نگاه خیره‌ی مشتاق و لحن خالص صادق اما ثابت‌قدم که بهم گفته‌بود دوستم داره، مثل پوزخندی به همه‌ی ساده‌اندیشی‌هام می‌شد. 
بیچاره و بی‌حال، نشستم پشت میز کارم‌. باید یه‌جوری حواس خودمو پرت می‌کردم و چه دستاویزی بهتر از شلوغی‌ای که برای خودم ساخته‌بودم؟!
هویه رو به برق زدم و تا داغ شه، به مدار پیش روم خیره موندم. اصلاً یادم نمی‌اومد چه‌طور تا این‌جا رسونده‌بودمش! انگار همه‌ش ازحفظ بود. وگرنه کجا بود تمرکز و حضورم؟ اصلاً خودم کجا بودم؟ کجا بود حسین؟!
چشمام آب افتاده‌بود و دقیق نمی‌دیدم. خم شدم روی مدار. هویه رو توی روغن زدم و گرفتمش روی سیم. از حرارت دود کرد منتها انقدر وضعم داغون بود که مثل همیشه بوی پلاستیکو حس نمی‌کردم!
بینی کیپ‌شده‌م به سوزش افتاد و تو یه‌ثانیه با عطسه‌ی ناخودآگاهم، دستم لرزید و هویه گرفت به سرانگشتم و سوختم! اتوماتیک‌وار انگشتمو فروبردم توی دهنم و چندلحظه نگهش داشتم. صورتم جمع شده‌بود از دردش. نگاهش کردم: سرخ شده‌بود. و بدتر از اون، سیمم سوخته‌بود. دندونامو به‌هم فشار دادم و اخم کردم. غریدم:
- اه!
کلکسیونمو بازشدن ناگهانی در اتاق که باعث یکه‌خوردنم و بالاپریدن شونه‌هام شد، کامل کرد! حوراء بی‌هیچ ملاحظه‌ای داشت می‌گفت:
- داداش این سؤالا..
برگشتم سمتش و با خشمی که فَوَرانش دست خودم نبود، توپیدم:
- هنوز یاد نگرفتی اول باید در بزنی؟!
جا خورد و مات موند. 
نگاهم که به کتاب توی دستش نشست، پلک بستم. غیرقابل‌کنترل شده‌بودم کاملاً! و پشت هم داشتم گند می‌زدم.
- اِ اِ اِ، چی کار می‌کنی؟! سوزوندی‌شون حسین!..
فوراً چشم باز کردم و برگشتم طرف میز. وارفتم. وقتی سر می‌چرخوندم تا سر خواهرم داد بزنم، هویه‌ی داغ و روشنو همین‌جوری رها کرده‌بودم روی مدار و حالا از سیم و خازنای سوخته و کنده‌شده‌ش دود محوی بلند شده‌بود!
حوراء که دید ماتم برده و کاری نمی‌کنم، خودش اومد و هویه رو از برق کشید و بااحتیاط روی پایه‌ش برگردوند. دست گذاشت روی شونه‌م. با نگرانی پرسید:
- خوبی داداش؟!..
با نفرت نگاهی به مدار داغون‌شده انداختم و پوزخند زدم. حوراء لب گزید و یهو نگاهش نشست روی انگشت قرمز و ملتهبم. زد به گونه‌ش. کتابشو رها کرد روی میز و دستمو گرفت:
- وای! خودتم سوزونده‌ی که!..
انگار مغزم منتظر همین یادآوری بود که دوباره سوزش دستم شروع شد. 
بی‌حال و تب‌دار، سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و نرم دستشو کنار زدم. مردمک‌هاش از پشیمونی و عذاب‌وجدان دل می‌زدن. لب برچید:
- ببخشید!
سعی کردم لبخند بزنم ولی مطمئناً فقط دهنم کج شد و صورتم از ریخت افتاد:
- تقصیر تو نبود... قبلش گرفته‌بود به هویه
غصه‌دار به مدار خیره شد:
- اما کارت خراب شد... من حواسم نبود‌... باید در می‌زدم
پلک زدم به تایید حرفش و بازدم داغمو به بیرون فوت کردم:
- آره! منتها گذشت دیگه، ولش کن!..
با ابرو به کتابش اشاره زدم:
- الان تمرکز ندارم آبجی! می‌شه بعد؟
دستپاچه شد:
- آره، آره!..
حال خرابم هولش کرده‌بود. چنگ زد به کتابش و عقب‌عقب رفت:
- پماد می‌یارم برات الان!
چیزی نگفتم و فقط چشم دوختم به بند آخر سوخته‌ی اشاره‌‌م. 
کلافگی رسونده‌بودم به بی‌دقتی، به خشم آنی، به فَوَران. و حالا، با ازبین‌رفتن سیم‌ها و خازن‌ها، بهم دهن‌کجی می‌کرد: به یاد ازبین‌رفتن تمام تلاشم برای دورشدن از اینی که دوباره بهش تبدیل شده‌بودم!
دیگه هیچ‌کدوم از حس‌های چنددقیقه‌ی قبلمو نداشتم. خالی‌ترین بودم: اون‌قدر که تنم از سرما لرزید و سست شدم.
حوراء دوباره برگشت. نشست رو لبه‌ی میز. دستمو گرفت و گذاشت روی پاش. کمی پماد مالید به التهاب روی انگشتم. و من اون‌قدر سِر بودم که حتا لمسشو حس نمی‌کردم.

بافت موهاشو انداخته‌بود روی یه شونه‌ش. گره‌های منظمی رو که از بزرگ به کوچیک قطار شده‌بودن دنبال کردم. حوراء نه‌سالش بود که از حوریه یاد گرفتم چه‌طور موهای بلندشو گیس و تشویقش کنم به مرتب و جمع‌کردن‌شون زیر روسری! به‌عنوان برادرش، این‌که من این کارو بکنم و ازش بخوام تأثیر بیشتری داشت.
حالا چه‌قدر از اون حسین خالی بودم! اون پسر چهارده‌پونزده‌ساله‌ای که برای خواهراش غیرتی می‌شد و از طرفی، بدش می‌اومد که حورای بی‌حواس جلوی بقیه‌ی بچه‌های محل ازش می‌خواست بیاد خونه و موهاشو ببافه؛ بدش می‌اومد از اون تمسخر توی نگاه پسرا به‌خاطر این‌که بلد بود کارای دخترونه بکنه. 
اون‌موقع بچه بودم و می‌خواستم بزرگی کنم. می‌خواستم به خواهرم یاد بدم حجابو و درعین‌حال نمی‌خواستم زندگی‌کردن بین دوتا دختر باعث بشه هم‌سالام فکر کنن خودمم اخلاق دخترونه دارم. اون‌موقع هم با حوراء دعوا کرده‌بودم.
لبخند تلخی گوشه‌ی لبم نشست. اتفاقاً حالا که نگاه می‌کردم می‌دیدم هنوز همونم. فقط چالشم بزرگ‌تر شده‌بود، مشکلم پیچیده‌تر شده‌بود: گره‌م کورتر. واِلا هنوز همون بودم که از مسخره‌شدن بدم می‌اومد و ازش عصبانی می‌شدم و دعوا راه می‌نداختم! 
هنوز همون حسین بودم. اما این‌دفعه انگار کسی بزرگ‌تر از چهارتا پسر نوجوون داشت به سخره‌م می‌گرفت. شایدم می‌خواست انگشت‌نمام کنه. واِلا این چه بلایی بود؟!

سنگینی نگاهش منو به خودم آورد. با نگرانی خیره‌م مونده‌بود: نگرانی برای چیزی فراتر از یه انگشت سوخته. لبمو از داخل گاز گرفتم و لب زدم:
- جان؟!
چشم ازم برداشت و با مکث، مردد و محتاط گفت:
- یه‌چیزیت هست
پلک بستم. آره، یه‌چیزی‌م بود! بازم درد بی‌درمون گرفته‌بودم! بازم گم شده‌بودم. با یه غوره سردیم می‌شد و با یه مویز تب می‌کردم!
برای این‌که دروغ نگفته‌باشم، از زیر جواب‌دادن دررفتم و با یادآوری گلوی خشکم خواهش کردم:
- یه‌کم آب برام می‌یاری؟ 
نگاهشو تو صورتم چرخوند. فهمید هدف‌مو. فهمیدم که راضی نبود به پاشدن و رفتن ولی تو رودربایستی موند و سر تکون داد:
- باشه!
پروندم:
- دستت درد نکنه!
رفت. با نگاه خالی‌م به دیوار روبه‌روم خیره بودم که پایین تابلو به چشمم نشست. سر بلند کردم و بی‌اختیار جمله‌ی نستعلیق روشو یه‌دور از نظر گذروندم. آه از نهادم بلند شد. اونو به قصد یادآوری به خودم و خدام زده‌بودم: که وقتی مولا اون‌طور کوچیکی می‌کنه و خواهش، وای به حال من اگه بخوام مغرور شم! که خدایا، وقتی مولا می‌ذاردت تو رودربایستی و ازت درخواست رحم و ترحم می‌کنه، دیگه تکلیف من که معلومه! 
و حالا...؟ چه مغرور شده‌بودم که فکر می‌کردم کسی‌ام و خدای با اون عظمت قصد تمسخرمو داره! و چه بدموقع داشت ازم امتحان می‌گرفت که رحم نمی‌کرد به تازه‌سرپاشدنم. البته باز، اون خدا بود و من نمی‌تونستم تکلیف تعیین کنم براش که کِی خوب‌موقع‌ست و کی نیست!
- من می‌خواستم آب بیارما..
لحن دوبه‌شک، گناهکار و خندون حوراء، منو از هزارتوی ذهنم بیرون کشید. با ابروهای بالاپریده سر چرخوندم طرفش: یه پیش‌دستی دستش بود و روشم یه لیوان بزرگ از دمنوشای "هفتاد گیاه" مامان؛ بهش می‌گفتیم "هفتاد گیاه" چون از زنجبیل تا عسل و پر لیمو توشون پیدا می‌شد و رو سطح مایع سیاه‌رنگ و بدشکل شناور بود. 
بینی‌م از چندش جمع شد و لب حوراء کش اومد:
- اما مامان اینو داد بدم بهت!
اخم کردم و غر زدم:
- نمی‌خوام
بی‌توجه به حرفم، پیش‌دستی رو گذاشت جلوم و شونه بالا انداخت:
- دستور از بالاست... اگه اینو با زبون خوش نخوری، دفعه‌ی بعد خودش می‌یاد و یه پارچ از اینا رو با زبون تلخ و قطره‌قطره می‌ده به خوردت
دست گذاشتم روی پیشونی‌م. حتی خودمم حس می‌کردم داغی‌شو. حوراء جای قبلی‌ش نشست و دست‌به‌سینه چشم دوخت بهم. چپ نگاهش کردم. از رو نرفت. سر به دوطرف تکون دادم:
- چیه؟
با ابرو به لیوان اشاره کرد:
- منتظرم بخوری!
اخمم عمیق‌تر شد و چشم‌غره رفتم بهش:
- حالا خودتم سرما می‌خوری إن‌شاءالله!
لپمو کشید که زدم زیر دستش و سرمو عقب بردم. با خنده نچی کرد:
- نه داداش! من سرما هم بخورم، مامان بخواد از اینا بهم بده، انقدر جیغ می‌زنم و فرار می‌کنم که پشیمون می‌شه می‌گه: «به درک!»... همه که مثل تو بی‌صدا و مظلوم و حرف‌گوش‌کن نیستن!..
بااین‌که غضبناک خیره‌ش موندم، ولی خنده‌م گرفت. راست می‌گفت. و چه طعنه‌ی ظریفی بود به لب‌بازنکردن‌ها و نگفتن‌های من.
بازدممو محکم بیرون فرستادم و دوسه‌تا سرفه پشت هم زدم که سوزش گلوم تحریک و سرفه‌هام تا بندرفتن نفسم ادامه‌دار شد. از سر ناچاری جرعه‌ای از دمنوش خوردم. بویایی و چشایی‌م ازکارافتاده‌بودن اما این مایع غلیظ اون‌قدر قوی بود که بااین‌وجود هم طعم و بوی مزخرفشو حس می‌کردم! صورتم جمع شد. 
حوراء که کاملاً داشت کیف می‌کرد از تماشای وضعیت رقت‌انگیزم، خندید:
- می‌خوای دماغ‌تو نگه دارم؟!..
نیم‌خیز شدم که پاشد و از زیر دستم دررفت. از دم در با خنده گفت:
- به اعصابت مسلط باش داداش! وگرنه مجبور می‌شم به مامان بگم گل‌گاوزبونم به این معجون "هفتاد گیاه" اضافه کنه
و نیشخندی تحویلم داد و رفت.
شاکی نگاه از در گرفتم و دوختم به لیوان. توی جمجمه‌م هم یه چنین‌چیزی جاری بود حکماً: ترکیب هزارفکر و حس که بدبو شده‌بودن و قوی، برای آزاردادنم؛ و من گم بودم میون این گیجی که هرآن یه‌طوری بروز پیدا می‌کرد.
&&&

خط صاف کنار آخرین کلمه، چنددقیقه‌ای بود که بی‌حرکت مونده‌بود. دست‌به‌سینه زل زده‌بودم بهش. مغزم گیر کرده‌بود.
صفحه سیاه شد و لپ‌تاپ رفت رو اسلیپ. برای شاید دهمین‌مرتبه، سه‌بار پشت هم اسپیس زدم و باز خیره شدم به صفحه‌ی ورد. 
" و آیا رحم کند بر آفریده جز آفریدگار؟
اینو اون بالا زدم که چشمم بهش باشه. پس چرا رحم نمی‌کنی؟ "
و دیگه هیچی به هیچی. ذهنم جمع نمی‌شد برای کلمه‌چیدن. ساکتِ ساکت بود. مثل قبل. 
جمله‌هایی که بلاتکلیف مونده‌بودن تا ادامه‌دار شن و بشن یه متن، بهم دهن‌کجی می‌کردن. با کلافگی لب جویدم و از پشت میز پاشدم. خودمم بلاتکلیف بودم. گیج چشم چرخوندم توی اتاق و بی‌هدف دراز کشیدم روی تخت. ساعدمو گذاشتم رو پیشونی‌م. مشت‌مو باز و بسته می‌کردم محض هوشیارموندن و فرونرفتن.

دلم برای بچه‌ها تنگ بود، برای آرامشی که کنار دنیای خالص و پرانرژی و معصوم‌شون به جونم می‌نشست و یه‌جورایی ترمیمم می‌کرد. ولی نمی‌تونستم برم پرورشگاه. همین، مثل ازدست‌رفتن تنها سرپناه یه آدم میون برهوت، سرگردونم کرده‌بود. جمع نمی‌شدم. مضطرب بودم. آشفته. و دلتنگی نمی‌ذاشت ذهنم مشغول هیچ‌چیز دیگه‌ای بشه: دلتنگی برای اون مأمن ازدست‌رفته. هرآدمی وقتی نقطه‌ی امنش ازبین‌بره، تا مدت‌ها گیج می‌زنه و نمی‌تونه فکر ساخت یه سرپناه جدید باشه: درست مثل من. 
پرورشگاه و بچه‌ها برای من یه پرونده‌ی باز، یه جاذبه‌ی قوی بود که حتی اگه می‌خواستم به اصل مشکلم فکر نکنم و اون‌قدر نادیده‌ش بگیرم که به کل فراموش بشه، اجازه‌ی چنین حرکتی رو بهم نمی‌داد؛ و وقتی این تنهاحرکت رو نمی‌تونستم انجام بدم، خواه‌ناخواه مسئله‌ی اصلی‌م هم تو ذهنم نبض می‌زد و هرروز بیشتر از روز قبل رسوب می‌کرد و سنگین‌تر می‌شد.

این دور باطل گیرم انداخته‌بود: مثل آدمی که مجبور می‌شه یک‌روز رو بارها زندگی کنه. به همون اندازه که تکرار بی‌نهایت اتفاقات یک‌روز می‌تونن برای آدم ترسناک باشن و از یه‌جایی به بعد آزاردهنده، مزخرف، دردناک و اعصاب‌خردکن، این وضعیت ادامه‌دار منم این‌طور بود.
باید یه فکری می‌کردم. یه کاری می‌کردم. اما رسماً فلج بودم و هیچ‌چیزی دوای دردم نمی‌شد: نه نوشتن‌های نیمه‌کاره‌ی متوقف‌شده، نه کتاب‌خوندن‌های بی‌تمرکز ناقص، نه نماز، نه دعا. هیچی.
می‌خوردم. می‌خوابیدم. می‌رفتم سر کار. ازحفظ زندگی می‌کردم ولی در واقع گیر کرده‌بودم تو دوستت دارمی که از زبون رئیسی‌پور شنیده‌بودم.
حسی بهش داشتم؟ نمی‌دونم. اصلاً فرقی هم می‌کرد مگه؟ دنیا دنیا فاصله بین ما بود. و خیلی بهتر بود که حسی بهش نداشته‌باشم تا این قضیه‌ی پیچیده، بغرنج‌تر نشه. آره، این تنها شانسی بود که آورده‌بودم!
علاقه‌ش بهم واقعی بود؟ توی این چندروز حتا به این فکر کردم که شاید شوخی کرده اون‌لحظه! البته... خودمم می‌دونستم که این فکر فقط دستاویزیه برای فرار از اون‌چه رخ داده! ولی کم‌کم باعث شد شک کنم که اون‌دَم جدی بود یا داشت سر کارم می‌ذاشت؟
هزاران‌بار مرور کردم. تک‌تک جزئیات اون‌روز رو به خاطر آوردم. تغییری ایجاد نمی‌شد: اون تو همه‌ی هزاران‌مرتبه بهم می‌گفت دوستم داره!
و این احساس... من توی به‌وجوداومدنش مقصر بودم. چی کار باید می‌کردم باهاش؟ 
رئیسی‌پور یه دختر ساده‌ی احساساتی نبود. اینو می‌دونستم. مطمئن بودم می‌دونه چنین عشقی چه‌قدر بی‌عاقبته. پس چرا جلوشو نگرفت؟ چرا نخواست ازم دوری کنه؟
چرا منِ احمق وقتی نشونه‌هاشو دیدم دوری نکردم؟! حالا چی کار می‌تونستم بکنم؟ مطمئنم اگر ازش بخوام هرچی تو دلش گذشته رو فراموش کنه و به تفاوت‌های جمع‌نشدنی‌مون توجه کنه، فقط بهم می‌خنده. اون دختر بچه نبود تا بتونم با نصیحت این ماجرا رو به خوشی تموم کنم.
و همین ترسناک بود. این علاقه‌ی نشدنی، هرچی که می‌شد، به هرجا که می‌رسید، تاوان داشت. درد داشت. برای هردوی ما.
کیفرش شکسته‌شدن دل رئیسی‌پور و خردشدن روح من بود. می‌دونستم که هست. می‌دونستم که مسئله به این بزرگیه. چه‌طور باید از پسش برمی‌اومدم؟
تا حالا فقط داشتم فرار می‌کردم. یه گریز بی‌سرانجام و احمقانه. اما تا کجا می‌تونستم ادامه بدم؟ برای بعد این دور درجا چی داشتم؟ هیچی. ایستاده‌بودم رو نقطه‌ی صفر مدار.
کف دوتا دستامو به صورتم فشار دادم و نفسمو به بیرون فوت کردم. مغزم داغ کرده‌بود. 
تنمو به ضرب بالا کشیدم و نشستم. دوباره نگاه بی‌منزلم راه کج کرد سمت تابلوی بالای میز کارم که تقریباً روبه‌روم بود.
کجا بود رحمش؟ خدایی که رفیق آدم بی‌رفیق، مونس آدم بی‌مونس بود، حالا کجا بود؟! 
عجیب احساس می‌کردم تنهام. توی این ماجرای ترسناک، حتا قرآنش هم جواب چه‌کنم چه‌کنم‌هامو نمی‌داد. تنها بودم و باید رو پاهای خودم می‌ایستادم و یه راهی می‌رفتم. 
ولی چه راهی؟ چه کاری؟ این‌که تنهام گذاشته‌بود هم یه بخشی از تاوانم بود؟ حتماً بود. 
و وقتی "تنهایی" اولین کیفر و مجازات این ماجرا بود، وای به تهش! وای به عاقبتش! چی می‌موند از اعتمادم، از احساس اون دختر؟ چی می‌موند از رئیسی‌پور؟ و از من، از حسینی که هنوز پانشده داشت دفن می‌شد!؟ هیچ.

برچسب: نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 13:22

صفحه بندی